X
تبلیغات
هرمنوتیک

مفهوم‌شناسى تفسیر و تأویل قرآن

(مقدمه ورود به مباحث هرمنوتیک قرآن)

درآمد

توضیح پیرامون این دو مقوله از چند جهت حائز اهمیت است. از یك سو پرداختن به روش‏هاى تفسیر بدون شناخت صحیح مقوله تفسیر، میسور نیست و شناخت تفسیر نیز بدون شناخت تأویل و تفاوت این دو مقدور نخواهد بود. از سوى دیگر بررسى زبان‌شناختى و تبارشناسى هرمنوتیك بدون ارائه تبیینى جامع از تفسیر و تأویل و تفاوت این دو میسر نیست  و هر پژوهشگرى پیش از بررسى ماهیت هرمنوتیك ناچار به ارائه تبیینى از تفسیر و تأویل است ...

(برای دریافت کامل مطلب، بر روی گزینه «ادامه مطالب» در زیر، کلیک کنید.)


برچسب‌ها: قرآن
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/02/21 و ساعت 22:54 |

 حجر بن عدی در کثرت عبادت به حدی بود که به «راهب الصحابه» شهرت یافته بود.

ابن حجر عسقلانی از علمایی مانند بخاری و ابوحاتم رازی نقل کرده که حجر بن عدی را از زمره صحابه نمی دانستند بلکه تابعی می شمردند اما خود ابن حجر عسقلانی و کسانی مانند ذهبی و ابن اثیر و ابن سعد و حاکم نیشابوری و ابن کثیر و ... او را از صحابه جلیل القدر می دانند.

به قدری به مادرش عشق می ورزید که هر شب جای خواب مادرش را پهن می کرد و ابتدا خودش بر آن دراز می کشید تا مطمئن شود که نرم و آماده استراحت است.

در زمان خلفاء که کتابت و تدوین حدیث ممنوع بود، او به این منع اعتنایی نداشت و احادیث حضرت علی (ع) را مکتوب می کرد.

در جنگ قادسیه و فتح مدائن و خانقین و فتح شام مشارکت و در برخی از این جنگ ها فرماندهی بخشی از سپاه را بر عهده داشت.

در جنگ مدائن، اولین کسی بود که بسم الله گفت و با اسبش از رود بزرگ دجله گذشت و بدین وسیله شجاعتی به سپاه اسلام بخشید و رعب بزرگی در دل دشمن افکند.

در هر سه جنگ جمل و صفین و نهروان، دوشادوش امام علی (ع) و به عنوان یکی از فرماندهان شرکت داشت.

نقل است که او و عده ای دیگر، اهل شام را دشنام می دادند، حضرت علی به ایشان فرمود که این کار را نکنید. گفتند که مگر ما بر حق نیستیم؟! پس چرا ما را از این کار منع می کنید؟ حضرت فرمود که بر حق هستید ولی نمی خواهم از زمره لعن کنندگان و دشنام دهندگان باشید. لیکن می توانید بگویید که سیره آنان چنان است و سیره ما چنین است و اهل شام چنین و چنان کردند. اما دشنام ندهید. اگر این گونه کنید، بهتر است. امام علی (ع) ادامه داد به جای اینکه لعن و نفرینشان نمایید، بگویید که خدایا خون های آنها و خون های ما را حفظ بفرما و میان ما و آنها صلح نما و از گمراهی هدایتشان کن تا حق را بشناسند و از نادانی برهند. اگر چنین بگویید، من بیشتر می پسندم و برای شما هم بهتر است. آنها در پاسخ حضرت علی گفتند که پندت را می پذیریم و با ادبی که از تو یاد گرفتیم رفتار خواهیم کرد.

معاویه تنها به دلیل تشیع، او را کشت در حالی که در عهدنامه صلح متعهد شده بود که هیچ یک از شیعیان را مورد پیگرد قرار ندهد.

پس از اینکه او را کشتند، معاویه به حاکم کوفه دستور داد که خانه حجر را در کوفه خراب کنند.

نه تنها امام حسین بلکه حتی عایشه هم به جهت قتل حجر بن عدی بر معاویه اعتراض کرد و گفت: «ای معاویه! آیا در هنگام کشتن حجر و یارانش از خدا نترسیدی؟»

در هنگام مرگ این حدیث نبوی را زمزمه می کرد: «الموت فی حب علی شهادة: مرگ در راه عشق به علی، شهادت است.»

معاویه در بستر مرگ حال ناخوشی داشت و هذیان می گفت و مدام آب می خواست و می نوشید اما سیراب نمی شد و از هوش می رفت و به هوش می آمد و تکرار می کرد: ای  حجر بن عدی، مرا با تو چه کار بود؟! ای عمرو بن حمق، مرا با تو چه کار بود؟ ای پسر ابوطالب، مرا با تو چه کار بود؟


پی نوشت:

اغلب مطالب به صورت ترجمه آزاد از http://www.alameli.net/books/?id=3483 نقل شده است و منابع تک تک  اقوال نیز در آنجا موجود می باشد.

حجر به عدی که بود که بعد از 1400 سال، حتی از جنازه او می ترسند و در پی محو کردنش هستند؟

نبش قبر در نزد تمام فرقه ها و مذاهب و حتی بسیاری از غیر مسلمان ها، عملی مذموم است. این عمل بی شرمانه چیزی نیست جز «أحقاداً بدریةً و خیبریةً: کینه هایی که این کافران و اخلافشان از ضربات علی (ع) در بدر و خیبر دارند و بر سر شیعیان و فرزندانش فرود می آورند.»

چند روزی است دلم به هیچ کار و مطالعه ای نمی رود. از خودم خجالت می کشم که چرا خبر تخریب و نبش قبر حجر بن عدی را شنیده ام و هنوز نفس می کشم. از خودم خجالت می کشم که چرا خبر فتوای برخی علمای وهابی مبنی بر حلال بودن غارت مال و جان و ناموس شیعیان و حتی سنیان علوی آواره سوری را شنیده ام و هنوز زنده ام.  آیا این عمل، کمتر از برداشتن خلخال از زن اهل ذمه است؟ چه بر سر غیرت مان آمده است؟

اگر روزی به بارگاه حضرت زینت (س) حمله کنند (اکنون در چند صد متری آن هستند) و بخواهند همین فجایع را آنجا تکرار کنند، حتی اگر کسی معتقد باشد قبر آن بانوی بزرگوار در دمشق نیست، موظف به دفاع است زیرا هر چه باشد، آن حرم جزء شعائر شیعی است و حمله به آن حمله به کیان شیعه است. دل و جانم به فدای شهدای لواء العباس که خونشان را در راه دفاع از این حرم نثار کردند.

اگر روزی چنین اتفاقی بیفتد و زمینه برای حمله و نبش قبر ائمه (ع) در کربلا و نجف و مشهد و سامرا و کاظمین و بقیع و حتی قبر مطهر پیامبر فراهم شود (کما اینکه برخی علمایشان همین آرزو را مطرح کرده اند و از جهالت و شناعت شان هم بعید نیست.) دیگر زندگی برای ما چه معنایی دارد؟ دیگر حیات چه ارزشی دارد؟ ننگ بر ما اگر بایسیتم و تنها نظاره گر این خفَّت و حقارت باشیم.

اگر نبود ترس از دامن زدن به جنگ مذهبی و اگر نبود ترس از شاد کردن دشمنان به واسطه جنگ شیعه و سنی و خطر نابودی اسلام، در پوشیدن لباس جهاد لحظه ای درنگ نمی کردم.

گر چه از آتش دل چون خُم می در جوشم ..... مُهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم

حال می فهمم که چرا قبر مادرمان فاطمه سلام الله علیها از نظرها پنهان است. آن روز هم عده ای قصد یافتن و نبش قبر او را به بهانه خواندن دوباره نماز میت داشتند، نقل است که علی (ع) ذوالفقار در دست گرفت در حالی که چشمانش از خشم سرخ شده بود به دیوار بقیع تکیه داد و...

خدایا! مظلومان تا کی خار در چشم و استخوان درگلو داشته باشند؟ ظهور صاحب و مولایمان را برسان.


برچسب‌ها: شخصیت ها, سیاست
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/02/15 و ساعت 14:48 |

سخن یکی از اساتید بزرگوارم سبب شد که از باب رعایت ادب و اجابت امر ایشان، در جستجوی پاسخ به سوالی بر آیم و بی مناسبت ندیدم که آن را در این وبگاه نیز درج کنم.

سوال: خداوند تبارک و تعالی در قرآن کریم، سوره مبارکه المائده، آیه 38 آمده است: «وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما...: دستان زن و مرد دزد را قطع کنید...» سوالی که مطرح است آنکه: در حالی که یک دست دزد (در مرتبه اول) قطع می شود و آیه درباره زن و مرد دزد است پس چرا واژه « ید » به صورت تثنیه « یدیهما » به کار نرفته و به صورت جمع « ایدیهما » آمده است؟

جواب: برخی علمای متقدم و متاخر پیشتر به این سوال پاسخ داده اند. ثعالبی در فقه اللغه در ذیل عنوان «جمع شیئین من اثنین» می گوید:

«من سنن العرب إذا ذكَرت اثنین، أن تجریهما مجرى الجمع؛ كما تقول عند ذكر العمرین والحسنین: كَرَم الله وجوههما، وكما قال عزّ ذكره: «إن تتوبا إلى الله فقد صَغَتْ قُلوبكما»، ولم یقل: قلباكما، وكما قال عزّ وجلّ: «والسَّارقُ والسَّارِقَةُ فاقْطَعوا أیْدِیَهُما»، ولم یقل یدیهما.»

و نیز المنتجب بن ابی العز الهمدانی در الفرید می نویسد:

«انما وضع الجمع موضع الاثنین لانه لیس فی الانسان سوی یمین واحدة کالراس و القلب و البطن و الظهر و ما هذه سبیله یُجعل الجمع فیها مکان الاثنین لعدم اللبس و اجتزاءً بتثنیة المضاف الیه عن تثنیة المضاف و فی التنزیل « فقد صغت قلوبکما » و لو ثنّی ما کان فی الشیء منه واحد لکان جائزا لا اعرف فی ذلک خلافا عند اهل العربیة و قد جمعهما الشاعر فی بیت واحد فقال: و مهمهین قذفین مرثین / ظهراهما مثل ظهور الترسین. فأتی باتثنی، و الجمع.»

مراد ثعالبی آن است که نشان دهد عرب گاهی هنگام ذکر یک چیزی که در دو نفر مشترک است، به جای تثنیه از جمع استفاده می کند. او برای این قاعده دو مثال از قرآن و یک مثال از کلام عرب می آورد. همدانی نیز می گوید که هر کس تنها یک دست راست دارد، همان طور که یک سر و قلب و شکم و پشت دارد. در نظیر چنین مواردی به خاطر اینکه شبهه ای ایجاد نمی شود، جمع در مکان تثنیه قرار می گیرد و برای افاده معنای تثنیه، به مثنی بودن مضاف الیه اکتفا می شود و در این مساله کسی از اهل ادب عرب اختلاف ندارد. او برای ادعای خود آیه ای دیگر از قرآن و نیز شعری از عرب را شاهد می آورد که در آن، یک بار لفظ ظهر به صورت تثنیه و یک بار به صورت جمع به مضاف الیه خود اضافه شده است.

علی رغم اشتراکاتی که در این دو نقل قول وجود دارد، سخن ثعالبی نزدیک تر به قبول است و سخن همدانی خالی از پاره ای ایرادات نیست. مثلا در آیه سخن از مطلق دست آمده و پر واضح است که هر کس دو دست دارد. لیکن او با انضمام روایات، آن را حمل به دست راست کرده تا مشابه اعضای فرد بدن انسان شود و بتواند از این مساله به عنوان صغرای استدلال خویش استفاده کند. همچنین از سخن همدانی چنین استنباط می شود که عدم التباس جمع در نظیر چنین موارد تنها در اعضای فرد بدن انسان است در حالی که این سنت ادبی عرب مساله ای فراتر از دایره اعضای فرد بدن است و نه تنها در اعضاء مفرد و مثنی بدن بلکه حتی در غیر انسان نیز صدق می کند و همان طور که از فحوای کلام ثعالبی فهمیده می شود، قاعده ای عمومی است.

در برخی کتب نحوی نیز بابی است پیرامون منع اضافه مثنی به مثنی. البته برخی نحویون چنین منعی را قبول ندارند و حق نیز همین است که چنین اضافه ای ایراد ندارد زیرا در کلام عرب مثال های فراوانی وجود دارد که اسم مثنی و شبه مثنی (مانند کلّا) به ضمیر مثنی اضافه شده است.

به هر حال، تمام این پاسخ ها حد اکثر می تواند جواز استعمال جمع به جای تثنیه را با استناد به سنن کلام عرب اثبات نماید ولی هنوز وجه امتیاز و برتری بلاغی چنین استعمالی آشکار نشده است. به نظر می رسد که امتیازات بلاغی این استعمال را می توان چنین بر شمرد:

1. اگر به صورت تثنیه « یدیهما » می آمد، معنای آیه چنین می شد که «دو دست زن و مرد دزد را قطع کنید.» و در آن صورت فهمیده نمی شد که آیا مراد از این عبارت قطع یک دست از هر یک از سارق و سارقه است و یا هر دو دست از هر یک از آنها.

2. خداوند می خواهد به وسیله این حکم، ترسی در دل دزدان بیفکند تا از این کار زشت دست بکشند. برای رسیدن به این منظور، باید نوعی از استحکام و هیبت و ارعاب در آیه باشد و همین طور نیز هست. به کار رفتن الف های متعدد در کلمات این آیه و ختم شدن آن به هجای بلند و حرف میم آهنگی به آیه داده که با این هدف سازگار است. وزن و هارمونی واژه « ایدیهما » به نسبت واژه «یدیهما» با این هدف موسیقیایی سازگاری بیشتری دارد.


3. آمدن واژه « ید » به صورت جمع، نسبه به استعمال آن به صورت تثنیه، ارعاب بیشتری در دل دزدان ایجاد کرده و قهر و قدرت الهی را بیشتر نشان می دهد. به عنوان مثال به جای آنکه گفته شود: «لشکر اسلام آماده نبرد است.»، گفته شود: «لشکریان اسلام آماده نبردند.» قدرت رزمندگان اسلام را بهتر تداعی می کند و در تضعیف روحیه دشمنان تاثیر بیشتری دارد و به نوعی باعث دلگرمی ما نیز می شود. همان طور که خداوند خطاب به موسی و هارون (ع) فرمود: «إنا معکم» و از عباراتی نظیر: «إنا معکما» و «إنی معکم» استفاده نکرد.


4. می دانیم که « ید » در زبان عرب هم به معنای « ید الجارحة » یعنی دست - که یکی از اعضای بدن است - و هم به معنای « ید القدرة » یعنی توان، قدرت، کمک کار و... استعمال می شود و در قرآن نیز به هر دو معنا آمده است. قاعدتا این واژه در معنای اول به « أیدی » و در معنای دوم به « أیادی » جمع بسته می شود. (البته گاهی در استعمالات، این قاعده رعایت نمی شود و عده ای نیز ایادی را جمع الجمع می دانند) و استعمال صورت جمع این کلمه « ایدی » در آیه نشان می دهد که مراد از آن « ید الجارحة » است. اگر به صورت مفرد می آمد احتمال اشتباه با « ید القدرة » وجود داشت و ممکن بود تصور شود که مراد از آیه آن است که مثلا «امکانات و توانایی و قدرت دزدی را از دزدان سلب کنید.» در حالی که به نظر می رسد مراد خداوند چنین نبوده است.

پی نوشت:

1. قطع کردن دست دزد در فقه شیعه دارای 24 قید است. مثلا دزد مجبور به دزدی نشده باشد، در سنین کودکی نباشد و... یعنی مجازات هر نوع دزدی از هر کسی در هر شرایطی، قطع دست نیست.

2. چقدر خوب بود علماء بجای این همه بحث در مورد نکات ادبی این چنینی و احکام فقهی مربوط به سرقت، بیشتر هم و غم خود را معطوف به بررسی در مورد علل پیدایش این بیماری فردی و اجتماعی و راهکارهای رفع آن سخن می کردند. البته کرده اند ولی هنوز مباحث فقهی در این باب، حجیم بیشتری دارد.

3. خودم هم می دانم و شما هم می دانید که آنچه نوشتم فقط به درد بحث کردن می خورد. نه معرفت قرآنی، به دانستن چنین مطالبی است و نه خواندن آنها از میزان این معضل می کاهد. چنین بررسی هایی تنها و تنها اشتغال نفس است تا مبادا به چیزهای بدتری مشغول شود. فتأمل جیداً

4. خدایا! فرموده ای دست کسی که مالی برباید، قطع کنند؛ با آن که دلی بربایند چه باید کرد؟!


برچسب‌ها: قرآن, ادبیات
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/02/13 و ساعت 2:35 |

منابع آزمون کارشناسی ارشد علوم قرآن و حدیث

تفسیر:

سوره‌های حج، جمعه، مؤمنون، حجرات، اسراء، انبیاء، یس و جزء 29 و 30 از «مجمع البیان» طبرسی و «المیزان» علامه طباطبایی

جهت آشنایی با تفاسیر اثری: بخش نخست سوره بقره از المیزان «مجمع البیان» طبرسی و «المیزان» علامه طباطبایی سوره‌های واقعه، اعلی و طارق از «تفسیر ملا صدرا» و «المیزان» علامه طباطبایی

تاریخ تفسیر:

«التفسیر و المفسرون» ذهبی

مقاله اول از کتاب «سه مقاله در تاریخ تفسیر و نحو» حجتی

«تفسیر و مفسران» معرفت

علوم قرآنی:

انواع 29، 37، 38، 39، 40، 41، 43، 44، 45، 46، 47، 50، 52، 53، 54، 55، 62، 63 از «الاتقان» سیوطی

بحث تحریف و ناسخ و منسوخ از «البیان» آیت الله خویی

بحث اسباب نزول از کتاب «اسباب نزول» حجتی

تاریخ قرآن:

«تاریخ قرآن» معرفت

«تاریخ قرآن» رامیار

«تاریخ قرآن» حجتی

حدیث:

«درایة الحدیث» مدیر شانه‌چی

«علم الحدیث» مدیر شانه‌چی

«روش فهم حدیث» مسعودی

«تاریخ عمومی حدیث» معارف

زبان انگلیسی:

در حد دایرة ‌المعارف اسلام (Encyclopedia Of Islam)

زبان عربی:

در حد «جواهر البلاغة» و«مبادی العربیة» و «درس اللغة و الأدب»

 

منابع آزمون دوره دکتری علوم قرآن و حدیث

تفسیر و روش‌های تفسیری و تاریخ تفسیر:

تفسیر جزء 26، 27 و 28 از «مجمع البیان» و «المیزان»

«التفسیر و المفسرون» الذهبی

«التفسیر و المفسرون فی ثوبه القشیب» معرفت

«روش‌شناسی تفسیر قرآن» علی اکبر بابایی و دیگران، زیر نظر محمود رجبی

علوم قرآنی:

«البیان» آیت الله خویی

«الاتقان فی علوم القرآن» سیوطی

«تلخیص التمهید» معرفت

علوم حدیث:

«الاصول من الکافی» (جلد یک) و شرح آن در حد «مرآة العقول» و «شرح مولی صالح مازندرانی»

«منهج النقد فی علوم الحدیث» عتر

«تلخیص مقباس الهدایة» غفاری

«کلیات فی علم الرجال» سبحانی

زبان انگلیسی:

در حد «دایرة المعارف اسلام» (Encyclopedia Of Islam)

زبان عربی:

در حد «امالی» سید مرتضی

صد خطبه اول «نهج البلاغه» (ترجمه، تجزیه، ترکیب و لغت)


پی نوشت:

1. مواردی که با رنگ قرمز مشخص شده، دارای اهمیت بیشتری در آزمون هاست.

2. احتمال تغییر در گزینش برخی منابع با توجه به سلایق طراحان سوال و مصاحبه کنندگان دانشگاه های مختلف، وجود دارد.

3. کل زندگی ما آزمون عمل به قرآن و حدیث است و منابع این آزمون، اخلاص در نیت و عمل است. به امید سربلندی همه ما در این آزمون الهی.

أیها القوم الذی فی المدرسه ............. کل ما حصلتموه وسوسه

فکرکم إن کان فی غیر الحبیب .... ما لکم فی نشأة الأخری نصیب


برچسب‌ها: قرآن, معرفی کتاب
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/02/05 و ساعت 11:50 |
N A S P H   2 0 1 3

The North American Society for Philosophical Hermeneutics

Spetember 27th–28th, DePaul University, Chicago, IL

 

Invited Speakers:

David Pellauer (Keynote)

Gaëlle Fiasse

Richard Kearney

 

Author Meets Critics Session:

Jim Risser, author of The Life of Understanding

Ted George

Walter Brogan

CALL FOR PAPERS

 

Submissions for papers are invited on all themes related to philosophical hermeneutics. In order to promote a spirit of dialogue and meaningful reflection on each paper, presenters will be asked to make their papers available for posting on our web site to be read in advance. Sessions will consist of 25-30 minute presentations of papers, followed by 45 minutes of discussion. Though there will only be time to read 25-30 minute versions of papers in sessions, there is some flexibility regarding the length of submissions:  submissions may be between 3,000 and 6,000 words. Complete papers in English, formatted for blind review, must be submitted electronically to nasphermeneutics@gmail.com. Attachments in either *.doc, *.rtf, or *.pdf format are preferable. The deadline for full-paper submissions is June 1, 2013. Notifications of acceptance will be sent by July 15, 2012. For more information about the society and/or to be put on an e-mail list, please visit our blog at the URL below or contact David Vessey (davevessey@yahoo.com) or Monica Vilhauer (vilhauer@roanoke.edu).

 

About the Society: NASPH was formed in 2005 in order to further the study of philosophical hermeneutics. While honoring the roots of philosophical hermeneutics in the work of Hans-Georg Gadamer, NASPH also recognizes that the future of such thinking depends on its engagement with a diverse range of figures and issues. Our intention is to promote dialogical discussions focusing on both the sources of, and the prospects for, philosophical hermeneutics.

      For more information, see http://www.nasph.org


برچسب‌ها: هرمنوتیک
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/01/31 و ساعت 19:12 |

چند ماهی است که هر مطلبی از هر کسی در هر زمینه ای می خوانم احساس می کنم درست است و گوینده و نویسنده اش حق داشته. البته نه بدان معنا که محتوای هر گفته و نوشته ای را قبول کنم بلکه بدین معنا که در همه چیز سهمی از حقیقت می بینم و به بیان دیگر، تنها جنبه حقیقتش را می بینم؛ گویی چیزی جز حقیقت وجود ندارد.

توصیف این حالت ناخودآگاه و عجیب را نه در جایی خوانده و نه از کسی شنیده بودم. در ایام عید آن را با یکی از دوستان صاحب رأی مطرح کردم اما ماهیتش مکشوف نشد تا اینکه مسأله مشابهی را امشب در زندگی نامه خود نوشت گادامر خواندم:

«من (گادامر) با لایبنیتس موافق هستم که می گفت تقریبا با هر چه می خواند موافق است.»

این هم یک نوع وحدت وجود (بلکه وحدت شهود) هرمنوتیکی!!!


نوای ایام:

در جستجوی فرصت، عمری تباه کردم ............ فرصت جوانی ام بود، من اشتباه کردم


برچسب‌ها: خاطرات شخصی, هرمنوتیک
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/01/24 و ساعت 1:19 |

نوروز امسال فرصتی بود تا حدود 20 روز فارغ از دغدغه های علمی و کاری در کنار خانواده و خویشان و دوستان در مشهد و آمل و جنگل های چلاو و گرگان و قم و جمکران و کاشان و اردهال و ابیانه و نایین و یزد و بسطام و سبزوار و نیشابور به سیر در آفاق و انفس و زیارت تربت اولیاء الله و دیدن اماکن تاریخی و توجه به فرهنگ های بومی مشغول باشم.

از میان این اماکن، بسطام و کاشان حس و روح دیگری داشت. هیبت بایزیدی و رأفت ابوالحسنی بسطام و خرقان را پر کرده است. اما الکاشان و ما ادراک ما الکاشان... خاکش هنوز آبستن مردانی است...

گوشه ای از خاطرات تصویری سفر:

من همراه با هموجود و دو فرزندم شبی خوش و به یاد ماندنی در کنار امامزاده محمد بن جعفر الصادق(ع) و سلطان العارفین بایزید بسطامی داشتیم و از انفاس طیبه شان بهره ها بردیم:

آقا مستعان در کنار قبر شیخ ابوالحسن خرقانی حالاتی خوش و تأملاتی ژرف داشت؛ همانند مادر و خواهرش:

در پارکی نزدیک کاشان، چند متر دورتر از پدر و مادر و برادر و خواهر و عروس و داماد خانواده و همسر و پسر و دختر و خاله و شوهر خاله و پسرخاله و دخترخاله و ... دمی غنیمت شمردم تا شاید آرامش را دوباره تجربه کنم. اما مگر آقا مستعان گذاشت؟!

روستای چم در 15 کیلومتری یزد، روستایی زرتشتی نشین است که اکنون تنها 3 خانوار در آن مقیم هستند. اینجا بالای دخمه (قبرستان) روستاست. مکانی بسیار زیبا و دیدنی و عبرت آموز:

پدر بزرگوارم، دخترم فاطمه خانم، پسرم آقا مستعان و من دنبل به دست در زورخانه ای در میدان امیرچخماق یزد به یاد استعدادهای نشکفته مان:



در موزه دفاع مقدس در ناهارخوران گرگان به یاد آوردیم آسایشی که داریم، مدیون خون شهیدان است:



ملاهادی سبزواری را همیشه دوست داشته و با ساقی نامه اش سرشار از بهجت و سرور گشته ام:
بسازید تابوتم از چوب تاک ............. کنیدم می آلوده در زیر خاک
چو از برگ انگور کفنم کنید .............. به پای خم باده دفنم کنید
به خونم نویسید سنگ مزار ...که هست این شهید ره عشق یار

من در کنار مقبره کسی که ابوسعید ابوالخیر و ابوالحسن خرقانی، خرقه به او می رسانند. جناب ابوالعباس قصاب آملی در روستای سوته کلای آمل، متأسف از اینکه چرا این همه سال از زیارت ایشان غافل بودم:



در دهکده چوبی نیشابور، زیبایی هایی به مراتب بیشتر از آنچه تصور می کردم را تجربه کردم:


برچسب‌ها: خاطرات شخصی
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/01/20 و ساعت 13:17 |

ما کیفیت شگرف و معماگونه زمان را در مفهوم «عید» می شناسیم... در مورد اعیاد از باز آمدن آن ها سخن می گوییم و این در حالی است که عیدی که باز می آید نه عید دیگری است و نه به خاطر آوردن صرف عیدی که در روزگاری پیشین برگزار می شده است...

عید در هر بار که برگزار می شود، دگرگون می شود زیرا در هر بار چیزهای متفاوتی با آن همزمان هستند... عید به لحاظ ما هوی به گونه ای است که در هر بار غیر از بار پیشین است. موجودی که ماهیتش غیریت صرف است، به بالاترین معنای کلمه، زمانمند است... این هرگز بدان معنا نیست که عید صرفا خصوصیتی سوبژکتیو داشته و وجودش تنها قائم به سوبژکتیویته برگزارکنندگان عید باشد بلکه چون عید، عید است، عید گرفته می شود.

«گادامر، حقیقت و روش»


برچسب‌ها: هرمنوتیک
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 91/12/30 و ساعت 16:31 |

سخنان نامتعارف جناب رئیس جمهور در پیام تسلیتش به  مناسبت فوت رئیس جمهور ونزوئلا نه از شخصیتی مانند ایشان بعید و نه در ادبیات دینی و سیاسی ایران بی سابقه بود. اینک به برخی نمونه های مشابه اشاره می کنم و سپس تحلیل مختصری ارائه می نمایم.


نمونه اول:

علامه مجلسی  -رحمة الله علیه- کتابی دارد به نام رجعت که در آن 14 حدیث پیرامون این موضوع را شرح داده است. ایشان در مقدمه این کتاب می فرماید: «در اثناء جمع احادیث، دو حدیث به نظر قاصر رسید که ائمه اهل بیت –صلوات الله علیهم اجمعین- به ظهور این دولت علیَه (صفویه) خبر داده اند و به اتصال این سلطنت بهیّه به دولت قائم آل محمد -عجل الله تعالی فی فرجه- شیعیان را بشارت داده اند.»

آنگاه در ذیل حدیث اول می نویسد: «برصاحبان بصیرت ظاهر است که از جانب شرق، کسی که دین حق را طلب نمود... به غیر از سلسله علیّه صفویه  - خلّد الله ملکهم – نبود و در این حدیث شریف ، جمیع شیعیان خصوصا انصار و اعوان این دولت ابد توأمان را بشارتهاست که بر عاقل پوشیده نیست.»

و در ذیل حدیث دوم می نویسد: «خروج کننده از گیلان اشاره است به شاه دین پناه رضوان مکان شاه اسماعیل -حشره الله مع الائمه الطاهرین- لذا حضرت فرمود که از ماست و او را فرزند یاد کرد... اما بشارت به تعجیل ظهور حضرت صاحب الزمان علیه الصلاه و السلام و اتصال این دولت دین پرور به دولت حق امام البشر از آخر حدیث ظاهر است

(منبع: رجعت، تالیف: محمد باقر مجلسی، تحقیق: سید حسن موسوی، انتشارات دلیل ما، ص 50، 56، 63، 64)

دوران صفویه تمام شد و سبیل کلفت تر از آنها هم آمدند و رفتند و برخلاف گفته علامه مجلسی، حکومتشان به قیام حضرت مهدی (عج) نپیوست. چنین تفاسیر و تعابیری از سوی چنین عالمی، اگر دیروز برای او اسباب افتخار بود، امروز برای ما اسباب شرمساری است. البته این ایراد سبب نمی شود که خدمات سترگ این بزرگمرد به دین و تشیع را نادیده بگیریم. خداوند بر اجرش بیفزاید و با اولیائش محشور گرداند. لیکن عده ای هنوز عبرت نمی گیرند و چنین مصداق یابی ها و تاویل بافی هایی را از آیات و روایات کرده و درباره حاکمان زمان خود انجام می دهند و بدین وسیله در بلند مدت، سبب وهن دین می شوند. «شرمش از مظلمه خون سیاووشش باد!»


نمونه دوم:

مقام معظم رهبری، جناب آقای خامنه ای، در دیدار با مردم قم به تاریخ 19/10/1391 با اشاره به اتفاقات بعد از انتخابات ریاست جمهوری سال 88 فرمودند:

«در سال 88 از راه‌های غیر قانونی وارد شدند، کشور را دچار هزینه کردند، برای مردم اسباب زحمت درست کردند، برای خودشان هم اسباب بدبختی و سرشکستگی در زمین و در ملأ اعلی شدند.»

بسیاری از فرمایشات و تحلیل های ایشان درباره امور کشور متین است اما برای من هنوز حل نشده که ایشان چگونه از ملأ أعلی خبر داده است؟ در قرآن کریم دو بار از ملأ أعلی سخن گفته شده است. یک بار در آیه 69 سوره مبارکه ص: «ما كانَ لِيَ مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ الْأَعْلى‏ إِذْ يَخْتَصِمُونَ» در این آیه، پیامبر(ص) از علم به اموری که در ملأ أعلی واقع شده بی اطلاعی می کند و دیگری در آیه 8 سوره مبارکه صافات: «لا يَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلى‏ وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِبٍ» که در آن گفته شده اگر شیاطین بخواهند از ملأ أعلی خبری کسب کنند، از هر سو رانده می شوند.

جای بسی تعجب است که چگونه وقتی پیامبر(ص) اظهار بی اطلاعی از ملأ أعلی می کند و دانستن آن را موکول به وحی نبوی می نماید، ایشان از سرشکستگی عوامل وقایع سال 88 در ملأ أعلی خبر می دهد؟ طبعاً ارادت قلبی و اطاعت عملی ما از ایشان در مقام رهبری سبب نمی شود که تمامی سخنان و دیدگاه های ایشان را چشم بسته و فکر نکرده قبول کنیم و بنا بر فرموده خود ایشان، چنین اختلاف نظرها و انتقادهایی نه تنها مخالفت با ولایت فقیه نیست بلکه نوعی خدمت و انجام وظیفه است.


نمونه سوم:

ریاست محترم جمهور، جناب آقای احمدی نژاد، در تاریخ 16/12/1391 در پیام تسلیت درگذشت هوگو چاوز، او را به تلویح ابلغ از تصریح، یکی از یاران حضرت مهدی (عج) خواند و با اطمینان از رجعت دوباره او گفت: «تردید ندارم که او بازخواهد گشت و به همراه همه صالحان و حضرت مسیح(ع) و تنها باقیمانده از نسل پاکان، انسان کامل، خواهد آمد و جامعه بشری را در استقرار صلح و عدالت کامل و مهربانی و کمال یاری خواهد کرد.»

در اینکه بعد از کودتا و دستگیری چاوز، آیا خودش دوباره به قدرت برگشت یا اینکه یکی از بدل های او را طی این سال ها به جای او نشانده بودند، تردید وجود دارد. حتی خود رئیس محترم جمهور در همین پیام، علت بیماری و مرگ او را مشکوک می خواند آنگاه در اینکه او از اصحاب حضرت است، تردید ندارد!!! اگر این سخن را از روی احتمال می گفت، شاید می شد توجیهی کرد و تمام عکس های چاوز با زنان فاحشه و داستان رابطه اش با مجری تلویزیون و جریان مشهور گیتارش را نادیده انگاشت و حمل بر جو سازی سایت های مخالفش بر علیه او دانست اما چه کنیم که آقای احمدی نژاد گفته: «تردید ندارم...» یا للعجب!


نمونه های دیگر:

سخن رئیس جمهور تنها مورد از این دست تعابیردینی در ادبیات سیاسی نبود. استفاده از باورهای شخصی دینی در عرصه سیاسی ایران سابقه طولانی دارد و به بعد از انقلاب هم محدود نمی شود. محمد رضا شاه نیز نجات خود در حادثه سقوط هواپیما را امر الهی توصیف می کرد و از مکاشفات معنوی اش در عالم رؤیا می گفت! و عده ای از روحانیون درباری این قصه ها را ورز می دادند و درمناقبش سخن می گفتند. آری، دنیا از این بازی ها زیاد دیده. بعد از انقلاب، شکل و شمایل این گونه داستان ها عوض شد اما ماهیت آن عوض نشد و مهمتر از همه اینکه اراده جدی برای از بین بردن این عادت مذموم از سوی حوزه ها و حکومت و مردم محقق نشد.

به عنوان مثال آیا هیچ یک از ائمه جمعه و جماعات و سخنرانانی که مقام معظم رهبری را سید حسنی آخر الزمان خواندند و دارنده بیرق یاران امام زمان نامیدند، علی رغم مخالفت صریح ایشان با چنین سخنان و ادعاهایی، برکنار شدند؟ کسی که غلو را به جایی رساند که ادعای یا علی گفتن ایشان در هنگام تولد را کرد، مورد بازخواست قرار گرفت که چرا جایگاه رفیع ولایت فقیه را چنین ملوّث می کند و از حرمت آن می کاهد؟ علمای دینمدار نسبت به چنین انحرافات و اعوجاجاتی چه واکنش درخور توجهی نشان دادند؟ ملت همیشه در صحنه هنگام وقوع چنین صحنه هایی کجا بودند؟ آن زمان که می گفتند مملکت را امام زمان اداره می کند و یارانه ها پول امام زمان است، چه واکنش در خور توجهی صورت گرفت؟ آن زمان که سخن از هاله نور گفته شد، چه بانگی از مراجع و بزرگان حوزه و صاحبان منبر و محراب برخاست؟ آیا به جز تعداد اندک انگشت شماری از آنان، کسی موضعی گرفت و مخالفتی کرد؟


تحلیل و توصیه:

 هر چند جای شکر دارد که واکنش ها به سخنان اخیر ایشان بیشتر از گذشته بوده اما فراموش نکنیم که بسیاری از منادیان به خروش آمده امروز، همان ساکتان دیروز هستند که بر سر سفره همین دولت جا خوش کرده بودند و از بیم قطع مواجب، خاموشی گزیده بودند و امروزه که عمر این دولت رو به پایان است، نه درد دین بلکه دغدغه یافتن سفره ای نوتر و چرب تر، آنها را به سر دادن فریاد وا اسلاما واداشته است. البته شاید عده ای تازه به انحراف فکری آقایان پی برده باشند. نمی دانم بی بصیرت این ها هستند که تازه عمق فاجعه را درک کرده اند یا کسانی که 8، 6، 4، 2 سال ها پیش نسبت به چنین روزی هشدار می دادند ولی توسط همین عده متهم می شدند که  بی بصیرت و غیر ولایتمدار هستند؟!

از این گذشته، چرا علما فقط نسبت به سخنان رئیس جمهور حساس شده اند و نسبت به عقبه های این افکار که در دل برخی متون و تفاسیر علمای گذشته و حال ریشه دارد، تغافل می ورزند؟ مثلا آیا حتی یک کتاب یا مقاله توسط عزیزان حوزوی در انتقاد از تفسیر علامه مجلسی در ذیل این حدیث نوشته شده است؟ دامنه تاثیر سخن نادرست علامه مجلسی به مراتب بیشتر و ماندگارتر از سخن نادرست دکتر احمدی نژاد است و مخالفت با آن به مراتب لازم تر. لازم نیست در هر اتفاق ریز و درشتی به دنبال دست استکبار جهانی بگردیم بلکه جهل و غفلت بزرگترین مستکبر و مهمترین دشمن دین ماست.

رسالت دینداران راستین، تعلیم و ترویج دین الهی است. علمای ابرار و فقهای احرار خود را وامدار کسی جز خدای متعال نمی دانند و وظیفه دارند با بیانی عالمانه و زبانی مشفقانه آنچه را ناهمگون با آموزه های دینی می بینند، به صراحت بیان و جهت رفع آن همت نمایند. فرقی هم نمی کند که آن سخنان از زبان جناب علامه مجلسی باشد یا مقام معظم رهبری و یا ریاست محترم جمهوری؛ زیرا شأن دین خدا از شأن این افراد بالاتر است. قرآن به ما یاد داده که خدا حتی با پیامبرش تعارف ندارد و دین خدا هم جای ملاحظه کاری های سیاسی نیست:

وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِيلِ لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ ثمُ‏َّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ فَمَا مِنكمُ مِّنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَاجِزِينَ (الحاقه:44-47): اگر پيامبر پاره ‏اى سخنان را به افترا بر ما می بست، با قدرت او را فرومی گرفتيم، سپس شاهرگش را پاره می كرديم و هيچ يك از شما را توان آن نبود كه مانع شود.


برچسب‌ها: سیاست, شخصیت ها
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 91/12/21 و ساعت 2:35 |

روزنامه ایران، 13 اسفند 1391:

نويسنده كتاب «تفسیر قرآن و هرمنوتیک کلاسیک» در گفت و گو با «ایران»مطرح كرد:

فهم كلام‌ الله با بهره‌گيري از علم هرمنوتيك

زهره سعيدي: عليرضا آزاد، نويسنده كتاب تازه منتشر شده «تفسير قرآن و هرمنوتيك كلاسيك» با اشاره به توجه انديشمندان ديني به حوزه «هرمنوتيك قرآني» درسال‌هاي اخير گفت: چند سالي است كه حتي سنت‌گرايان مسلمان نيز به علم هرمنوتيك در تفسير توجه نموده‌اند و اين دانش رفته رفته جاي خود را در مباحث قرآني و كلامي و فقهي باز نموده است اما با وجود اين، در اين زمينه كتاب‌هاي درخور توجه اندكي تاليف شده است. مشروح اين گفت‌و‌گو را در زير مي‌خوانيد:


جنـــاب آزاد، ايده اصلي شما از نگارش كتاب «تفســـير قرآن و هرمنوتيـك كلاسيك» چه بوده است؟

بهره‌گيري از تجارب انديشمندان غربي در مقوله تفسير متن و بررسي چند و چون و امكان به كارگيري اين تجارب، در زمينه تفسير متون ديني به ويژه قرآن كريم مهمترين علت نگارش كتاب «تفسير قرآن و هرمنوتيك كلاسيك» بوده است.

علم هرمنوتيك بر چه مباحثي تمركز دارد و مراد از هرمنوتيك كلاسيك چيست؟

هرمنوتيك علم يا فن يا هنر فهم، تفسير و تاويل است. در اين علم، چگونگي فهم و شرايط تفسير متن مورد بررسي قرار مي‌گيرد و ساز‌و‌كار فهم و شرايط تحقق آن و علل اختلاف فهم‌ها بررسي مي‌گردد.

اين علم داراي ريشه تاريخي طولاني است. هرمنوتيك كلاسيك، عمدتاً به دوره‌اي از تاريخ اين علم مربوط مي‌شود كه از قرن 17 تا آغاز قرن 20 را در بر مي‌گيرد. مهمـترين هرمنوتيست‌هاي كلاسيك، شلايرماخر و ديلتاي هستند.

تاكنــــون چه ميــزان از بحث‌هاي تفسير قــرآن از ديدگاه هرمنوتيك بررسي شده است؟

مقوله فهم و به ويژه فهم متون مقدس، در طول تاريخ مورد توجه بسياري از انديشمندان شرق و غرب بوده است. مفسران، اديبان، متكلمان، فقها و اصوليون مسلمان بسياري از آنچه را در غرب به نام دانش هرمنوتيك شهرت يافته، در خلال بحث‌هاي خود مطرح كرده‌اند اما بخش‌هايي از انديشه‌هاي هرمنوتيكي پيشتر توسط انديشمندان مسلمان مطرح نشده است؛ هم چنان كه برخي مباحث تفسيري ما براي آن‌ها تازگي دارد.
متاسفانه طي دهه‌هاي اخير، ورود ناقص و گزينشي دانش هرمنوتيك سبب شد كه آگاهي ناقصي از مباحث اين دانش در اذهان شكل بگيرد.
عده‌اي تصور كنند كه تمام آموزه‌هاي هرمنوتيك صحيح است و عده‌اي نيز آن را مساوي با تفسير به رأي و نسبي‌گرايي مي‌پندارند، در حالي كه اين دانش داراي شاخه‌ها و نحله‌هاي گوناگوني است و مدعاي يك گروه از هرمنوتيست‌ها را نبايد به پاي همه اصحاب هرمنوتيك نوشت.

هرمنوتيك به وي‍ژه هرمنوتيك قرآني داراي چه پيشينه‌اي در سطح جهان است؟

دانش هرمنوتيك در غرب، دانشي ريشه دار و شناخته شده است و تطور و ادوار تاريخي متعددي را پشت سر نهاده و استفاده از برخي آموزه‌هاي آن با اقتضائات ديني و ويژگي‌هاي اعتقادي ما، مي‌تواند بر غناي علوم تفسيري ما بيفزايد.
نخستــــين بـــــار فضل‌الرحمن، انديشمند پاكستاني، سخــــن از هرمنوتيك قرآني به ميان آورد و تاكنون اين مقوله بيشتر از سوي روشنفكران مسلمان دنبال مي‌شد اما چند سالي است كه حتي سنت‌گرايان مسلمان نيز به هرمنوتيك توجه نموده‌اند و اين دانش رفته رفته جاي خود را در مباحث قرآني و كلامي و فقهي باز نموده است.

مهمترين موارد مورد تاكيد و كاربردي در زمينه تفسير قرآن در ارتباط با هرمنوتيك چيست؟

بحث از تاثير پيشفرض‌ها در تفسير قرآن، بررسي امكان و راهكارهاي رسيدن به معناي آيات و مراد خداوند، تبيين رابطه تاويل و معناي ظاهري آيات، توجه به تكثر فهم‌هاي تفسيري و اعتبارسنجي آن‌ها و... از مهمترين زمينه‌هاي كاربردي در تعامل دو حوزه تفسير قرآن و هرمنوتيك است.

مهمترين مسأله‌اي كه براي نگارش پژوهش‌هايي در زمينه هرمنوتيك قرآني بايد مدنظر قرار گيرد، چيست؟

اصولا پژوهش‌هاي علمي بايد مسأله‌محور باشند اما از آنجا كه هنوز نياز به تبيين موضوع هرمنوتيك در حوزه علوم تفسيري احساس مي‌شود، به نظر رسيد كه اين پژوهش زماني مثمرثمرتر است كه «موضوع محور» باشد. در گام‌هاي بعدي نيازمند تاليفات «مسأله محور» در اين زمينه هستيم.

به استثناي اين اثر آيا تاكنون كتابي در زمينه قرآن و هرمنوتيك منتشر شده و شما آثار ديگري در اين حوزه در دست تاليف داريد؟

در اين زمينه مقالات متعددي نوشته شده و فصل‌هايــــي از چندين كتاب نيز بدين امر اختصاص يافته اما در زمينه هرمنوتيك قرآني كتاب‌هاي اندكي موجود است.
برخــي از جســـــتارهاي هرمنوتيك در اين حوزه را تحت عنوان «تاملاتي پيرامون فهم ديني و هرمنوتيك» و «فهم قرآن و هرمنوتيك فلسفي» در دست پژوهش دارم، با تكميل اين مباحث تلاش دارم تا گامي در جهت اعتلاي انديشه‌ورزي ديني برداشته شود.


برچسب‌ها: هرمنوتیک, قرآن
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 91/12/14 و ساعت 23:24 |
پانزده ساله بودم که برای نخستین بار به محضر آیت الله خوشوقت رفتم. آن زمان سال سوم دبیرستان را در آمل می گذراندم و تقریبا هر ماه یا هر دو ماه یک بار خدمتشان می رسیدم و پیرامون مسائل دینی و عرفانی صحبت کرده و راهنمایی می گرفتم. این ارتباط تا چند سال پس از دوران دانشجویی و رفتنم به مشهد ادامه یافت.

آن ایام، پس از نماز مغرب و عشاء افراد سوالات خصوصی شان را با ایشان مطرح می کردند و ایشان نیز با آرامش خاصی پاسخ می دادند و بعد هم دقایقی صحیفه سجادیه را برای عموم مردم شرح می دادند و سپس باز هم عده ای سوال عمومی و یا خصوصی می پرسیدند.

نیک به یاد دارم که گاهی برای یافتن پاسخ یک سوال به تهران رفته، نماز مغرب و عشاء را خدمتشان خوانده و در درس صحیفه سجادیه می نشستم. در خلال درس، ایشان دقیقا به همان سوالی که من در ذهن داشتم، پاسخ می داد و من با حیرت تمام از وجد می شکفتم و با دست پر به آمل باز می گشتم. جواب سوالم را گرفته بودم در حالی که کلمه ای با ایشان سخن نگفته بودم. این مساله چندین بار اتفاق افتاد.

جالب ترین خاطره ای که از ایشان برایم به یاگار مانده آن است که یک بار در سال 1375 پس از درس صحیفه سجادیه چند نفر سوالات عمومی شان را در جمع مطرح کردند و ایشان هم پاسخ داد. من هم به غیر از سوال خصوصی ام، سوالات عمومی ای داشتم که به نظرم رسید مطرح کنم لذا پرسیدم:

وقتی امام زمان (عج) ظهور می کنند، با سلاح جنگ بدر (نیزه و شمشیر) می جنگند یا با مدرن ترین سلاح های روز دنیا؟ ایشان در کمال ناباوری در میان جمع رو کرد و گفت: "به تو چه؟"

بسیاری از جمعیت، نیشخندزنان سرشان را رو به من که در ردیف آخر نشسته بودم، برگرداندند و من که نوجوانی 17 ساله بودم، چنان خجالت زده شدم که نگو و نپرس.

آن شب از آیت الله خوشوقت خیلی ناراحت شدم اما هر چه می گذرد احساس می کنم که با آن پاسخش درس بزرگی به من داد. درسی که تا به امروز برایم آموزنده است. فهمیدم که خیلی از سوالات، سوال حقیقی نیست و پاسخ آن گرهی از عقیده و ایمان و دنیا و آخرت ما نمی گشاید. خیلی از سوال ها صرفا معماست و پاسخ به آنها جز سرگرمی نیست. واقعا اگر ما بدانیم که مثلا امام زمان با چه سلاحی می جنگد، چه فرقی به حال دین و دین ورزی ما دارد؟

بارها از این دست سوالات از من هم شده است. مثلا اینکه صیغه عقد پیامبر اکرم (ص) و حضرت خدیجه (س) را چه کسی خوانده است؟ قبل از نزول سوره حمد، نماز را چگونه می خواندند؟ اگر سیاره ای چند خورشید داشته باشد، نماز اول وقت چگونه محاسبه می شود؟ سوره حمد چند الف دارد؟ و بسیاری از سوالات از این دست که دانستن جواب آنها هیچ فایده ای ندارد. بلکه حتی چهره دین را ملوّث می کند.

چند روزی است که آیت الله خوشوقت به دار باقی شتافته است. از ایشان این درس بزرگی برایم به جا مانده:

صرفِ دانستن، ارزش نیست و به بهانه کسب معارف دینی، نباید برای دانستن اموری تلاش کرد که دانستن شان فایده ای به حال دین و اعتقاد و اخلاق و عرفان و دنیا و عقبای مان ندارد.

متاسفانه سوال ها و جواب ها و درس ها و علوم و معارف بی فایده و حتی مضر، هم در اذهان عمومی و هم در محافل دینی فراوان است... خداوند می فرماید:

و لا تسألوا عن أشیاء إن تبد لکم تسوکم

به دنبال دانستن چیزی نباشید که اگر آشکار شود، برایتان ناخوشایند خواهد بود.


برچسب‌ها: خاطرات شخصی, شخصیت ها
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 91/12/06 و ساعت 12:55 |

سال گذشته، حدود 50 ساعت در هفته تدریس داشتم که بسیار طاقت فرسا بود. امسال به بهانه پایان نامه دکتری، حجم تدریس ها را بسیار کم کردم و تنها 8 ساعت درهفته تدریس دارم. 4 ساعت از آن در قالب دروس عمومی معارف اسلامی و مربوط به درس «تفسیر موضوعی قرآن» در دانشکده کشاورزی دانشگاه فردوسی مشهد است. حس شگرفی است که درهمان دانشکده ای که روزی تحصیل کرده ای، تدریس کنی.

سال 76، زمانی که 16.5 سال بیشتر نداشتم، وارد این دانشکده شدم و چهار سال از بهترین سالهای زندگی ام را در آن گذراندم. هر چند آن زمان به این رشته علاقه نداشتم و برای ارشد و دکتری،‌ علوم قرآنی را انتخاب کردم اما شوق نوستالوژیک آن ایام، همچنان در وجودم به قوتش باقی است. در تمام این سال ها هیچگاه نبوده که پاییز بگذرد و من روی برگ های پاییزی چنارهای پشت دانشکده قدم نزده باشم و با صدای خش خش آنها، به حس آنها سالها نرفته باشم.

هر چند بسیاری از کلاس ها به ساختمان جدید منتقل و ساختمان قدیمی تبدیل به دانشکده محیط زیست شده اما بسیاری از اساتید و کارمندان و خلاصه روح حاکم بر دانشکده، همانی است که زمان ما بود. وقتی به دانشجویان می نگرم، گویی گذشته خودم را نظاره می کنم.

برای من ادامه تحصیل در رشته کشاورزی به ویژه بیوتکنولوژی (که برخلاف سایر رشته ها، بدان سخت علاقمند بودم) و استادی در این دانشکده کاملا دست یافتنی بود و بعضی اساتید همان زمان نویدش را به من می دادند و تشویقم می کردند و تمهیداتی را برایم فراهم نمودند. اما خودم نپسندیدم که عمرم را پای دستگاه پی سی ار و میان مارکرهای مولکولی و ژنوم گندم و چاودار و ... به سر آورم و اکنون، مهندس آن روزها، درانتخابی خود خواسته،‌ به عنوان استاد درس تفسیر موضوعی قرآن به همان دانشکده آمده است.

آن روز گمان می کردم که انتخابی عظیم می کنم و از دامن علوم دنیایی به سوی معارف الهی حرکت می کنم. لیکن امروز از ژرفای دل احساس می کنم که فرقی میان این دو نیست. چه کشاورزی و بیوتکنولوژی و چه معارف اسلامی و قرآنی، مجموعه ای از اصطلاحات و فنون هستند که هیچ کدام فی نفسه ارزشی ندارند. تنها زمانی ارزشمندند که ما را انسان تر کنند. اخلاق، غایتی است که امروز می جویم... و به عنوان کسی که 4 سال در دانشکده کشاورزی و 10 سال در حوزه علمیه و 6 سال در دانشکده الهیات بوده، به هیچ وجه احساس نمی کنم که این هدف در دانشکده الهیات و یا حوزه علمیه، دست یافتنی تر از دانشکده کشاورزی باشد بلکه چه بسا...

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکـی ست .. حرم و دیر یکی، سُبحه و پیمانه یکی ست

این همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است .....گر نظر پاک کنی، کعبه و بتخانه یکی ست

این همه قصه ز سودای گرفتاران است ................. ور نه از روز ازل دام یکی، دانه یکی ست

هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند ......بهر این یک دو نفس، عاقل و دیوانه یکی ست


برچسب‌ها: خاطرات شخصی
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 91/11/28 و ساعت 23:3 |
"وجود موضوعات و دغدغه‌های مشترک میان علم تفسیر قرآن و دانش هرمنوتیک، گفت‌و‌گوی آگاهانه میان این دو حوزه اندیشه‌ورزی را ضروری ساخته است و مطالعات تطبیقی، بسترساز چنین تعاملاتی خواهند بود. کتاب حاضر در پی مقایسه مبانی پنج روش اصلی تفسیر قرآن و دیدگاه‌های مطرح شده در هرمنوتیک کلاسیک است و نشان می‌دهد که علی‌رغم برخی پیش‌فرض‌ها و مبادی معرفتی متفاوت، شباهت‌هایی میان مبانی عام تفسیر قرآن و هرمنوتیک کلاسیک و نیز میان مبانی خاص روش‌های تفسیر قرآن و انگاره‌های برخی از هرمنوتیست‌های کلاسیک وجود دارد."

نام: تفسیر قرآن و هرمنوتیک کلاسیک

مولف : علیرضا آزاد

ناشر: بوستان کتاب

قیمت : 100000 ریال

نوع جلد : شوميز

قطع کتاب : وزیری

چاپ : اول - 1391

تعداد صفحات: 340

وزن کتاب : 480

حدود 4 سال پس از تألیف پایان نامه کارشناسی ارشدم اینک به همراه تغییراتی به عنوان کتاب: "تفسیر قرآن و هرمنوتیک کلاسیک" از سوی انتشارات بوستان کتاب، منتشر شد.

حدود یک سال و نیم قبل که کتاب را به انتشارات سپردم، اگر اندیشه های امروز را داشتم، شاید چنین نمی کردم. هر چه بیشتر با هرمنوتیک آشنا می شوم، احساس می کنم درباره آن کمتر می دانم. نمی دانم ... شاید بایستی با تأمل و تأنی بیشتری دست به قلم می بردم.

گمان نمی کنم با چاپ کتابها و مقالات، گرهی از فکر و اندیشه باز شود. این همه کتاب نوشته و خوانده شد... چه فهمیده شد؟ کدام قلب آرام گرفت و کدام عقل سرشار شد؟ اغلبِ آنچه نامش را علم گذاشته ایم، بوالهوسی هایی هستند برای سرگرم شدن در بازیچه های این دو روزه ی دنیا. نه رازی از دهر می گشایند و نه حدیثی از حقیقت می گویند. همه هم این را می دانیم ولی به روی همدیگر نمی آوریم. فرقی هم نمی کند که نام این ملعبه ها، علوم مهندسی باشد یا علوم انسانی و یا علوم دینی؛ به قول شیخ بهایی:

ایها القوم الذی فی المدرسة ..... کلما حصلتموه وسوسة

شنیده ام که به آیت الله بهجت گفته بودند که چرا کتابی منتشر نمی  کند؟ فرموده بود: هر وقت کتاب های بزرگان سلف که نسخه های خطی آن درکتاب خانه ها دارد خاک می خورد را احیاء و چاپ کردید، نوبت ما هم می شود.


برچسب‌ها: معرفی کتاب, قرآن, هرمنوتیک
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 91/11/24 و ساعت 21:2 |

هرودوت می گوید: هومر و هزیود، خالق خدایان برای یونانیان بودند؛ یعنی در سنت دینی یونانیان، نظام الهی خاندان رب النوع ها را وارد ساخته و بدین ترتیب چهره های متمایزی را به تناسب شکل و نقش هایشان تثبیت کردند.

کافی است تاریخچه مفهوم Profanitat را در نظر بگیریم. Profane جایی است که قبل از مکان مقدس واقع شده است. مفهوم نامقدس همواره مستلزم درک مقدس است. نامقدس بودن محض، مفهوم قابل درکی نیست.

مفهوم نامقدس و دنیوی به معنای دقیق کلمه با پیدایش مسیحیت قابل درک می گردد زیرا تازه در انجیل است که عالم چنان از ارواح زدوده می شود که برای تقابل میان امور دینی قدسی و امور دنیوی غیر قدسی جایی باز می شود...

غرق شدن تفکر کلیسا مسیحی در عالم معنا سرانجام موجب جدا شدن کامل آن از حکومت دنیوی می گردد. اهمیت تاریخ ساز قرون وسطی در این است که بدین گونه باعث شکل گرفتن دنیای غیر دینی و غیر قدسی می شود و به مفهوم نامقدس بودن، خصوصیتی را می بخشد که در عصر جدید چهره می نماید.

گادامر، حقیقت و روش


برچسب‌ها: هرمنوتیک
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 91/11/13 و ساعت 19:9 |

به لطف دکتر پالمر، لینک زیر به دستم رسید. این صفحه، فهرستی از لینک های مهمترین مراکز و دانشگاه های امریکای شمالی است که مطالعات اسلامی را جزء برنامه های تحصیلات تکمیلی خود در رشته های الهیات، قرار داده اند.

Islamic studies in Ph.D. Programs in Religious Studies

با مطالعه اجمالی و بازدید از اغلب لینک های موجود در این فهرست، این نکات توجهم را جلب کرد:

1. کرسی های تدریس یهود در مراکز مطالعات دینی امریکای شمالی به مراتب بیشتر از اسلام است.

2. بعد از مسیحیت، بیشترین کرسی ها را بودیسم و هندو به خود اختصاص داده است.

3. حجم زیادی از عناوین درسی در رشته های مطالعات اسلامی، اختصاص به دو موضوع زن و جهاد دارد.

4. پیرامون شخصیت های اسلامی و دیدگاه های آنها به مراتب بیشتر از بررسی متون اسلامی کار می شود.

5. کرسی های شیعه شناسی به شدت اندک اند.

6. سعی می شود تا حد امکان از اساتید عرب و مسلمان برای کرسی های اسلامی استفاده کنند و در این میان، سهم اساتید اهل مصر، تونس و نیجریه از بقیه بیشتر است.

7. برنامه های دانشگاه هاروارد، حتی در الهیات هم بی نظیر است.

8. تعداد کشیش های مدرس در دانشکده های الهیات آنها حدودا مساوی و یا بیشتر از روحانیون مدرس در دانشکده های الهیات ماست.

چه خوب است که یکی از دوستان، زحمت بکشد و خلاصه ای از برنامه ها و فهرست دروس آنها که در سایتشان مندرج است، تهیه کند. این کار، هم برای طلاب و دانشجویان و هم برنامه ریزان تحصیلی، بسیار پر فایده خواهد بود تا در کنار مطالعات سنتی و روش های مرسوم آموزش الهیات، با موضوعات و استاندارهای آموزشی آنان نیز آشنا شوند.


نوای ایام:

در عصر ما فجیع تر از عکس تیر و قلب ............. نقش گلوله ای ست که از نان گذشته است


برچسب‌ها: اندیشه, قرآن, شخصیت ها, معرفی کتاب
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 91/11/02 و ساعت 0:25 |

نشستی با موضوع:

بلاغت منطقی و منطق بلاغی

(تقابل دو رویکرد منطقی و هنری در فهم زیبایی های بلاغی در عرصه ادبیات و زندگی)


سخنران: علی رضا آزاد

دوشنبه - 91/10/25 - ساعت 13:30

مشهد - بلوار طبرسی - چهار راه برق - مفتح 31 - مدرسه علمیه امام باقر(ع)


خلاصه سخنرانی، متعاقباً افزوده خواهد شد...


برچسب‌ها: ادبیات, هنر
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 91/10/23 و ساعت 18:30 |

سخنرانی به مناسبت ایام عزاداری ماه صفر

موضوع:

سیمای پیامبر(ص) در قرآن کریم

به همراه پاسخ به شبهات پیرامون پیامبر اکرم(ص) و پرسش و پاسخ


سخنران: حجة الاسلام علی رضا آزاد

مکان: مشهد، قاسم آباد، بلوار شاهد، شاهد 38/1، کوچه اول سمت چپ

زمان: سه شنبه 19 دی ماه، ساعت 7:45 - 8:30 شب (به مدت 5 شب)


برای مشاهده خلاصه مطالب هر جلسه، به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید.


برچسب‌ها: قرآن, شخصیت ها
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 91/10/19 و ساعت 1:29 |

حالا روز اربعین در کربلا هر چی شده... کاروان شام به اونجا برگشت یا نه ... اربعین اول درسته یا دوم ... مهم اینه که این اتفاق عظیم، امروز داره میفته... اگر مثل من توفیق حضور ندارید، لااقل خبرها و تصاویر کاروان های پیاده مسیر کربلا رو ببینید... چه قیامتیه... چه صحنه های عاشقانه ای داره خلق می شه!!!

اون هایی که نمی تونن بدون عینک های روشنفکری دنیا رو ببینن... اون هایی که هنوز سرشون رو از توی کتابا در نیاوردن... اونهایی که فکر می کنن وب بازی های پلاسی و فیس بوکی اوج رشد عقلیه... اون هایی که فکر می کنن با نگاه فقهی یا تاریخی می شه این امور رو تحلیل کرد و حقیقت شون رو فهمید و فهماند... اونایی که فکر می کنن دعوا سر جمع کردن ثواب و ریختن اشکه... سرشون رو بچرخونن سمت کربلا... ناچیز بودن  خودشون رو میون این سیل جمعیت ببینن... عشق هم گدایی چیزی رو می کنه که در دل اینهاست.

حقیقت، عشقیه که این صحنه ها رو خلق می کنه. حقیقت، همین جوشش قلب و چشم هاست. حقیقت، من و توی عزاداریم. نه اونچه که در اوراق تاریخ نوشته شده یا نشده. حقیقت، روح ولایتیه که در این مردم موج می زنه.

قرار نیست با واکاوی های تاریخی، حقایق زنده امروز را به داستان های مرده دیروز گره بزنیم. اون ابوالفضل تاریخی، 14 قرن قبل رفت. ابوالفضلی رو دریابین که هر سال داره با شکوه تر از گذشته می آید و این چنین بر قلب ها حکمرانی می کنه. نه نه نه ... مثل شهید مطهری از مصادیق امروزی کاراکترهای خیر و شر در عاشورا سخن نمی گم بلکه از تجلی اون حقیقت در همیشه تاریخ سخن می گم. از ثار اللهی سخن می گم که خون خدا در هر رگ تاریخه و دیروز و امروز و فردا نمی شناسه. اگر جز این فکر کنیم، این حقایق را در سطور تاریخ، سترون کردیم.

تجلی حقایق، وجود حقیقی آنهاست. با این نگاه، حسین دیگر در تاریخ جا نمانده بلکه امروز، بیش از دیروز وجود دارد. آن پیکر بی سر، یک تجلی (وجود) از حقیقت حسین در قابی از زمان و مکان بود. کسانی که در این قاب نماندند و تجلیات هر آنی ِ حقیقت حسینی را دریافتند، هم اینک در کنار حسین کشته می شوند و هم اینک با اسیران شام قدم در راه می نهند. آنان در این شور حسینی، خود ِ حسین را می بینند.

دقت کنید... ببینید... راز بی اثر بودن این همه شبهه تاریخی این است که حسین ِ این خیل عظیم عزادار، حسین ِ مرده در میان اوراق مقاتل مجهول السند نیست که با زیر سوال رفتن آنها بمیرد، بلکه حسینی است که آنها با عشق در دل خویش پرورانده اند و با اشک خود رویانده اند. قرار نیست حسین زنده در این تاریخ، عین حسین مرده در آن تاریخ باشد بلکه قرار است هر دو، تجلی حقیقتی به نام حسین باشند؛ مانند فرزندان یک خانواده که در عین تفاوت، تجلی والدین خویش اند.


پی نوشت:

1. اصلا نمی دونم چی شد که یکباره چنین مطالبی از قلب جوشید و بر سر انگشتان جاری شد.

2. گمان می کنم خودم هم نفهمیدم چی نوشتم چه رسد به شما... چند ماهیه رویکردم به هستی شناسی و معرفت شناسی فهم، تغییر کرده و این، اولین مکتوبی بود که ناظر به تحولات فکری اخیرم نوشتم. امیدوارم در همین نوشتن ها، ماهیت این تحول رو بیشتر بشناسمش. الآن فقط می دونم یک دگردیسی بنیادینه که پایی در عرفان و دستی در هرمنوتیک داره و شرح کردنش، حجاب فهم کردنش می شه.

3. نگاهی که در بالا گفتم، به نوعی نقد خودم بر خودم در روش شناسی مطلبی بود که چندی پیش با عنوان نقد قطعیت (نه نفی امکان) وجود رقیه بنت الحسین نوشتم. نقدهایی که در آن مطلب نوشتم در پارادایم آن روش نقد تاریخی که روش مرسوم و مقبول امروزی است، کاملا وارد است اما همان زمان به دوستان وعده دادم که خود این روش نقد را نقد خواهم کرد. الوعدة وفا.

4. یادمه اولین اربعین بعد از اشغال عراق توسط امریکا، مردم برای روز اربعین از همه جا پیاده عازم کربلا شدن. امریکایی ها که نمی تونستن این مساله رو درک کنن، فکر می کردن به خاطر کمبود بنزین مردم پیاده می رن... به همین نسبت، اونایی که غرق نگاه تاریخی هستن، فکر می کنن ما به خاطر کمبود ادله متقن تاربخی به سراغ این نوع روش های معرفتی می ریم...

5. ما سر انگشتی 12 هزار چایی به عزاداران ابا عبد الله دادیم فکر کردیم کوه کندیم... با پیرمردی مصاحبه می کردن که در عمرش، حدود 2میلیون چایی به زائران کاروان های پیاده ابا عبد الله داده! از خدا خواستم روزیم کنه رکوردش رو بشکنم. زندگی که همش کلنجار رفتن با هرمنوتیک و پدیدارشناسی و فلسفه تحلیلی و زبان شناسی و منطق فازی و ... نیست.

کریمان جان فدای دوست کردند .... سگی! بگذار! ما هم مردمانیم

کریمان جان فدای دوست کردند ..... سگی بگذار! ما هم مردمانیم


برچسب‌ها: هرمنوتیک, اندیشه, فلسفه و عرفان
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 91/10/13 و ساعت 21:46 |

چند شب پیش، بعد از اینکه همراه با دخترم برنامه عمو پورنگ را دیدیم (متاسفانه در دوره جدید این برنامه، از محتوایش آن کاسته شده)، تلویزیون برنامه تاریخ آقای معتضد را پخش کرد. گویا درباره ابوالحسن ابتهاج صحبت می کرد. همین که نام ابتهاج به گوشم خورد، به یاد هوشنگ ابتهاج افتادم... در ذهنم چنین گذشت که چرا من علی رغم اینکه خیلی از تاریخ ایران بی خبر نیستم اما کلمه ابتهاج مرا به یاد هوشنگ ابتهاج یعنی همان شاعر ارغوان ها  می اندازد و نه به یاد ابوالحسن ابتهاج ، مسوول سازمان برنامه ریزی کشور در سالهای دهه 30؟ آیا دیگران هم این گونه اند؟ آیا فقط حافظ و دوستداران حافظ اند که به قول معروف خاک درگه اهل هنر می شوند یا دیگران هم چنین اند.

به یاد آوردم که یکی از اهالی سابق سیاست و فرهنگ پس از درگذشت محمود درویش (شاعر بلند آوازه فلسطینی) نوشته بود که درویش در کنفرانسی به او گفت که یاسر عرفات در اوج شهرت به وی خطاب کرد که:

اگر من بخواهم در تاریخ ماندگار شوم، به واسطه شعرهای تو ماندگار خواهم شد و نه به واسطه شهرت سیاسی ام به عنوان رهبر فلسطین. همان طور که متنبی چند صباحی زیر سایه حکومت سیف الدوله زندگی کرد اما اکنون قرن هاست که سیف الدوله زیر سایه اشعار متنبی زنده است.

قدما که جای خود دارد؛ حتی در میان معاصران، خیلی از ما نام هایی مانند مصطفی رحمان دوست، هوشنگ ابتهاج، علی معلم، مهدی اخوان ثالث، سپیده کاشانی، فروغ فرخزاد، حمید سبزواری، احمد شاملو، شهریار، سهراب سپهری، ملک الشعرا، نیما، مهدی حمیدی و... را به یاد می آوریم اما برایمان هیچ اهمیتی ندارد که وزیران و معاونان و مدیران فرهنگی زمان آنها چه کسانی بودند. آری، هزاران وزیر با کبکبه و وکیل با دبدبه در اینجا و آنجا بودند و رفتند و مویی از زهار هستی کم نشد و امروزه نامشان فقط به درد سوالهای تستی درس تاریخ می خورد.

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر ..... یادگاری که در این گنبد دوار بماند

می شود تصور کرد چه صاحبان مکنت و قدرتی در زمان حافظ بودند که حتی گردی از نامشان در رهگذر تاریخ نمانده اما حافظ مانده و از امثال شاه شجاع هم اگر نامی مانده، به برکت شعر حافظ است. روزگاری امثال سعدی مجبور بودند کتابشان را تقدیم حاکمان زمانشان کند تا بلکه هزینه هایشان تامین شود و کتابشان استنساخ گردد و به دست دیگران برسد. اما امروز، آن حاکمانند که دریوزگی امثال سعدی را می کنند، بلکه به واسطه آمدن نامشان در مقدمه کتاب، از مرگ و محو تاریخی نجات یابند.

این نه فقط به دلیل ادب دوستی ما ایرانیان، بلکه بدان دلیل است که هنر، روح ِ حقیقت است. روح ِ تاریخ است. هستی ِ متجلی است. آری، در هنر است که انسان، خویشتن خویش را می یابد.


پی نوشت:

1. دوستان طلبه اشعار فراوانی از متنبی (354ق) را در کتب درسی خود می خوانند مانند این شعر در باب شروط فصاحت کلمه، که آن را در وصف حاکم زمانش، سیف الدوله سروده است:

مبارک الاسم أغر اللقب ...... کریم الجرشی شریف النسب

2. آنچه بیان شد، فارغ از ثواب وعقاب اخروی نام داران و گم نامان است. ماندگاری در تاریخ و اذهان هم فی نفسه ارزشی ندارد بلکه اگر زمان را عین هستی بدانیم، ماندگاری در تاریخ، ادامه هستی ماست.


برچسب‌ها: اندیشه, جامعه و فرهنگ, سیاست
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 91/10/08 و ساعت 1:54 |

اون قدیم قدیما دنبال کتاب های پر معنا بودیم. یه کم قدیمترک افتادیم دنبال فیلم های معنا گرا. چند سالیه خوش خوشک، نقاشی ها و عکس های معناگرا رو جمع می کنم. اما این مدتا به طرح واره ها و کاریکاتورهای معناگرای علاقمند شدم. شما هم اگه دیدید، یه تُک پا خبر کنین. گمونم همین طور پیش بره مثه اون رفیقمون بیفتیم دنبال جمع کردن سنگ ها و بعد هم آشغال های معناگرا!!! (هر چی باشه بهتر از رسیدن به بی معناییه.)

از شوخی گذشته قدیما فکر می کردیم هنر، حقیقت رو می پوشونه اما الآن می فهمیم که عریانش می کنه. البته باید حواسمون به تذکر مولوی باشه:

پرده بردار و برهنه گو که من .......... می نخسبم با صنم با پیرهن

گفتم ار عریان شود او در عیان ... نه تو مانی، نی کنارت، نی میان

بگذریم؛ با دیدن هر مترسکی به یاد این شعر کم نظیر جناب بهمنی می افتم:

هی مترسک، کلاه را بردار ............. ما کلاغان دگر عقاب شدیم


برچسب‌ها: هنر
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 91/10/07 و ساعت 22:0 |

ابتدا اهم دلایل کسانی که قائلند امام حسین(ع) دختری خردسال به نام رقیه داشت که در خرابه شام به کیفیت مشهور، فوت نموده و بارگاهی دارد، نقل می کنیم و سپس به نقد آن می پردازیم. در پی نوشت ها نیز به برخی حاشیه های بحث اشاره می کنیم.

ادله:

1. در لهوف آمده که حضرت پس از مواجهه با شمر خطاب به خانواده اش فرمود: «الا یا رقیه یا ام کلثوم انتم ودیعة ربی.» و نیز در شب عاشورا فرمود: «یا اختاه یا ام کلثوم و انت یا زینب و انت یا رقیه و انت یا فاطمه و انت یا رباب.»

2. در سه کتاب کشف الغمه و بحار الانوار و ناسخ التواریخ، آمده که حضرت 12 فرزند داشت که 4 تن از آنها دختر بودند. به نامهای زینب و فاطمه و سکینه و نام چهارمی را نمی آورد.

3. قندوزی در ینابیع الموده می گوید که در مقتل ابومخنف آمده که حضرت پس از شهادت حضرت علی اصغر (و بنا بر نقلی، هنگام وداع) خطاب به اهل بیتش فرمود: «یا ام کلثوم و یا سکینه و یا رقیه و یا زینب یا اهل بیتی علیکن منی السلام.»

4. در کتاب کامل بهائی، داستان جان سپردن دختری چهارساله از اهل بیت در میان اسیران شام (به کیفیتی که مشهور می باشد) آمده است.

5. در منتخب التواریخ داستانی در این باره آمده که (حدود سال 1280ق) دختر سید ابراهیم دمشقی، حضرت رقیه را در خواب می بیند که به او می گوید به والی شام خبر بده که قبر مرا آب گرفته و بیاید و تعمیر کند... سید قبر را نبش کرد و آن بچه را بیرون آورد و ...

6. سيف بن عميره، در شعر خود که در حضور امام صادق خوانده، دوبار از رقيه ياد كرده است.

7. حضرت زینب (س) در شعر مشهوری که در روز عاشورا خوانده، از فاطمه صغیره یاد می‏کند.

8. بنا بر نظر سبط بن جوزی، رقیه بنت علی در کودکی مرده لذا مراد از رقیه در خطابات حضرت در کربلا، رقیه بنت الحسین است.

9. عبدالوهّاب بن احمد شافعى در كتاب المنن آورده که نزديك مسجد جامع دمشق، بقعه و مرقدى وجود دارد كه به مرقد حضرت رقيّه عليهاالسلام دختر امام حسين عليه السلام معروف است. بر روى سنگى واقع در درگاه اين مرقد، چنين نوشته است :«هذَا البَيْتُ بُقْعَةٌ شُرِّفَتْ بِآلِ النّبِىّ صلى الله عليه و آله و سلم وَ بِنْتُ الحُسَيْنِ الشَّهيد، رُقَيَّة عليها السلام»

10. ابن فندق در لباب الانساب از رقيه به عنوان دختر امام حسين (ع) ياد کرده است.

لازم به ذکر است تا آنجا که توفیق مراجعه بود، آنچه در کتب متاخرین نظیر منتخب طریحی و اسرار الشهادة و الایقاد و الدروس البهیة و نفس المهموم و موسوعه کلمات امام حسین و مروارید شام و...آمده بر گرفته از این منابع است و بررسی منابع متقدمین ما را از نقد کتب متاخرین، بی نیاز می کند. ا

نقد:

1. کتاب کامل بهایی که قدیمی ترین منبع مربوط به داستان وفات دختر خردسالی از اهل بیت در اسارتگاه شام است،‌ در قرن هفتم تالیف شده و 600 سال میان زمان واقعه و زمان تالیف کتاب فاصله است. داستانی که این کتاب نقل نموده و امروزه مشهور است، در هیچ یک از کتاب هایی که شیعه و سنی پیش از او درباره واقعه عاشورا و یا تاریخ شام نوشته اند، و امروزه در دست ماست، نیامده است. در حالی که بزرگانی مانند شیخ مفید و شیخ صدوق و طبری و ... در این باره قلم فرسایی ها کرده اند و مثلا کلمه به کلمه خطبه حضرت زینب در کاخ یزید، مضبوط شده است اما هیچ یک، حتی کوچکترین اشاره ای به این داستان نکرده اند. تنها سند حسن بن علی طبری (او غیر از محمد بن جریر طبری است) در کامل بهایی، کتاب الحاویة تالیف قاسم بن محمد بن احمد مامونی است. اکنون نه کتاب الحاویه در دسترس است و نه نامی از مولف آن در کتب رجال و تراجم دیده می شود و نه حتی صاحب کامل بهایی، طریق اسنادی خود به این کتاب را گفته است. در واقع مطلب به صورت «روی عن مجهول بطریق مجهول» آمده است. جالب اینکه حتی در کتاب کامل بهایی که قدیمی ترین منبع برای این داستان است،‌ نامی از فردی به نام رقیه به میان نیامده است و معلوم نیست از چه زمانی این نام بر شخصیت محوری این داستان حمل شده است.

2. آنچه در بحار و کشف الغمه و ناسخ التواریخ درباره عدم ذکر نام دختر چهارم امام حسین (ع) آمده، از کتاب «مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول» (قرن 7) اخذ شده است. در حالی که علمای پیش از وی، نام تمام فرزندان امام را نقل کرده اند لیکن ایراد از کمال الدین بن طلحه الشافعی است که نتوانسته نام چهارم را بیابد. بگذریم که شیخ مفید اصلا قائل به وجود 4 دختر نبوده و آنچه قطعا می توان گفت این است که امام حسین دختری به نام فاطمه داشت که در سال 117 قمری وفات نمود. از همین جا اعتقاد کسانی که تصور می کنند نام رقیه، فاطمه صغری بوده نیز رد می شود زیرا بزرگانی مانند شیخ مفید و علی بن محمد العلوی و طبرسی و ابن شهر آشوب و ابن سعد و ابن اعثم و ابوالفرج اصفهانی و سید بن طاووس ... قبل از وی نام فرزندان امام را آورده اند و در آنها نام رقیه دیده نمی شود و حتی وقتی از اوصاف و القاب و دیگر نام های فرزندان امام سخن می گویند، لفظ رقیه را برای هیچ یک از فرزندان امام حسین، ذکر ننموده اند.

3. درباره مقتل ابومخنف به قدری تشکیک شده که شیخ عباس قمی می نویسد: «و لکن الاسف انه فقد و لایوجد منه نسخه و ما المقتل الذی بایدینا و ینسب الیه فلیس له.» علاوه بر این، در بسیاری از تصحیح ها و نقل هایی که از مقتل ابومخنف شده است، چنین فقره ای وجود ندارد و مشخص نیست آیا این فقره دراصل بوده یا بعدا اضافه شده است.

4. حتی اگر نقل این فقره از ابومخنف را بپذیریم، وجود دختری با نام رقیه با کیفیت مشهور را اثبات نمی شود. زیرا حضرت امام حسین (ع)، خواهری به نام رقیه بنت علی داشت که با عمر بن علی دو قلو بود و در کربلا نیز حاضر بود و همسر مسلم بن عقیل می باشد) بنا بر مشهور،‌ مقبره ای در قاهره دارد ولی برخی معتقدند که مقبره شام، در واقع قبر اوست.) به هر حال، ذکر این نام در کنار نام ام کلثوم که قطعا خواهر ایشان است (مانند زینب، اسم مشترک میان خواهر و دختر امام حسین(ع) نیست.) می تواند این احتمال را که مراد از رقیه در خطابات حضرت در روز عاشورا که در مقتل ابومخنف و لهوف و سایر منابع آمده است، یکی از خواهران ایشان است، تقویت کند. همچنین بنا بر مألوف، چنین پندها و نداهایی ، آن هم در میدان نبرد، به بزرگسالان تعلق می گیرد (سکینه هم در آن زمان بزرگ سال بود و بنا بر برخی نقل ها، همراه با همسر خود در کربلا حضور یافت.) و لحن خطاب با کودکان، متفاوت است و نظیر این تفاوت لحن را در صحنه های دیگر کربلا داریم.

5. استناد به فحوای سخن سبط بن جوزی نیز صحیح نیست زیرا سبط به نقل از لیث بن سعد می گوید که رقیه ای که از فرزندان حضرت علی (ع) و فاطمه(س) بوده است، در کودکی فوت نموده. در صورتی که آنچه مورد بحث است، رقیه خواهر امام حسین و فرزند امام علی از همسر دیگر ایشان است که همین ابن جوزی، حال او را نیز شرح داده و هرگز نگفته که در کودکی مرده بلکه در کربلا حاضر بوده و حتی سبط بن جوزی در شرح حال مسلم بن عقیل از این زن نام می برد: «قتل عبد الله بن مسلم بن عقیل و امه رقیه بنت علی»  

6. در برخی چاپ های لهوف از رقیه نام برده شده ولی در برخی دیگر از چاپ ها، نامی از رقیه نیست و ممکن است بعدا اضافه شده باشد. حتی اگر این نام در لهوف آمده باشد،  بنا بر آنچه در نقدهای پیشین گفتیم، مراد از آن احتمالا خواهر حضرت و همسر مسلم بن عقیل است و نه دختری خردسال.

7. شعر سیف بن عمیره، هیچ چیز را درباره کشته شدن طفلی از اهل بیت در شام اثبات نمی کند و احتمال دارد درباره رقیه بنت علی بوده و نه رقیه بنت الحسین. ما قبول داریم که فردی به نام رقیه در کربلا بوده و این قصیده هم همین را می گوید و نه بیشتر. لیکن بحث بر سر مسمای این اسم است که این قصیده درباره اش ساکت می باشد. علاوه بر این، قدیمی ترین کتابی که این قصیده را نقل کرده، المنتخب طریحی است که در قرن 11 نوشته شده و در آن هم سندی نیاورده است. لذا فاقد اعتبار لازم برای اثبات امر تاریخی امری در قرن اول می باشد. از این گذشته، سکوت این مرثیه و مراثی مشابه آن از ابتدا تا قرون اخیر درباره داستانی که امروزه درباره جناب رقیه مشهور شده، نشان از عدم شهرت این داستان در زمانهای متقدم داشته زیرا در صورت وجود و شهرت این داستان، سوژه نابی برای مرثیه سرایان در طول تاریخ تشیع بوده در حالی که هیچ یک از آنان قبل دوران اخیر، به این واقعه اشاره نکرده اند.

8. درباره خواب و داستانی که در منتخب التواریخ نقل شده، دو مساله وجود دارد. اول آنکه امام صادق (ع) می فرماید: «فان دین الله اعز و اجل من ان یری فی النوم» و دوم آنکه این واقعه حدود 150 سال قبل بوده و چندان فاصله تاریخی ندارد و اگر چنین داستانی وجود داشت، توسط علمای طراز اولی که نزدیک به آن زمان بودند مثل میرزای شیرازی، نائینی، سید کاظم طباطبایی یزدی و ... نقل می شد در حالی که هیچ یک از آنها چنین چیزی نقل نکرده اند و بنا بر نقل صاحبان فن، در کتب تاریخ بقاء اسلامی نیز این داستان فقط به نقل از این کتاب آمده است.

9. درباره اشعار منتسب به حضرت زینت باید گفت که هر چند استناد تاریخی این اشعار به ایشان بسیار ضعیف و مخدوش است، ولی مشکل اصلی مضمون آن می باشد. زینب (س) بانوی بزرگواری است که صلای «ما رایت الا جمیلا»ی او بر تارک تاریخ ماندگار شده. چگونه ممکن است زینب (س) اشعاری با چنین مضامینی بگوید؟! و امام خود را متهم به قساوت قلب کند؟! سخن جناب شیخ عباس قمی در منتهی الآمال در این باره قابل تامل است:«اشعار معروفه نيز بعيد است از آن مخدره که عقيله ی هاشميين و عالمه ی غير معلمه و رضيعه ی ثدی نبوت و صاحب مقام رضا و تسليم است، باشد.»

10. در میان معاصران، شهید مطهری در یادداشت های تحریفات عاشورا، جریان مربوط به این دختر خردسال را در ضمن تحریفات لفظی عاشورا ذکر می کند. سید محسن امین، صاحب اعیان الشیعه، نیز درباره رقیه بنت الحسین می گوید: «مزاری را به او نسبت می دهند که خدا می داند درست است یا نه؟» (شنیده ام آقای جعفریان هم پیرامون حضرت رقیه ایراداتی مطرح کرده اند اما هنوز مطالبشان را ندیده ام.) در یک برآورد کلی، چهار گرایش فکری در این باره در میان معاصران قابل تفکیک است.

دسته اول کسانی هستند که دلایل تاریخی را کافی دانسته و آن را قطعی می دانند. آیت الله مکارم و آیت الله مظاهری از جمله این افراد هستند.

دسته دوم کسانی هستند که هر چند دلایل تاریخی را کافی نمی دانند اما بنا بر شهرت و یا قاعده تسامح در ادله سنن، این مساله را پذیرفته اند. آیت الله تبریزی و آیت الله روحانی از این دسته اند.

دسته سوم صحت قضیه را محال عقلی نمی دانند اما اعتقاد به آن را هم لازم نمی شمارند. آیت الله گلپایگانی از این دسته است.

دسته چهارم در اصل وجود این قضیه تشکیک کرده و بعضا آن را نپذیرفته اند. احتمالا سید محسن امین و شهید مطهری و رسول جعفریان از این دسته هستند.

 از 11. از همه این ها گذشته، مهمترین نقد من بر در قضیه رقیه این است که چرا حتی یک سطر از علمای سلف و بزرگانی مانند شیخ طوسی و شیخ کلینی و شیخ صدوق و شیخ مفید و سید مرتضی و سید بن طاووس و علامه حلی و ابن فهد و کفعمی و ... حتی یک سطر مطلب درباره زیارت این بقعه نداریم. در حالی که علما به مکان چکیدن قطره ای از خون امام حسین در راه شام، آنگونه توجه نشان دادند، چرا به این مقبره در طول تاریخ توجه نمی کردند و نقل نشده که حتی یکی از علمای سلف به زیارت این قبر رفته باشد؟ چرا علمای قدیم شیعه در جبل عامل که از حیث جغرافیایی نزدیک به این مکان بودند، هیچ اشاره ای به آن نداشتند. و چگونه شده که بعد از آن فترت تاریخی، این مکان به یکباره مورد توجه ویژه قرار می گیرد؟ در واقع چه شد کسانی که سیره متشرعه را مثبت حکم شرعی می دانند، از سنت علمای سلف درباره موضوع رقیه سرپیچی کردند؟

نتیجه:

به این ترتیب،‌ هیچ یک از ادله اقامه شده مبنی بر اینکه امام حسین(ع) دختر خردسالی به نام رقیه یا فاطمه داشته که در شام به کیفیت مشهوره وفات کرده، نه تنها قطعی و یقینی نیست بلکه احتمال راجحی را هم حاصل نمی کند. اما از آنجا که در این گونه امور تاریخی، گذر زمان دست ما را از بسیاری حقایق کوتاه کرده است، علی رغم عدم اعتبار ادله اثبات کننده این داستان، احتمال مرجوح وقوع و صحت تاریخی داستان مربوط به رقیه بنت الحسین را به کلی نفی نمی کنیم. زیرا همان طور که ادله قطعی برای تایید آن نداریم، ادله قطعی برای رد این مساله هم نداریم و هیچ یک از مطالبی که در نقدها گفتیم، دلیل قطعی در رد وجود حضرت رقیه نیست. بلکه هر آنچه در رد یا تایید امور این چنینی موجود است، تنها یکسری شواهدند و هیچکدام دلیل اثبات کننده (چه نفیا و چه اثباتا) نیستند. والله أعلم.


پی نوشت ها:

1. زمینه اولیه این بحث،‌ گفتگویی بود که برادر عالم و دوست ارجمندم جناب موسوی در اینجا و نیز اینجا طرح نمودند و سرور گرامی جناب قندهاری، ادامه دادند. بحث که جدی شد، نصف روز مطالعه کتاب پدیدارشناسی دین دکتر محمود خاتمی را کنار گذاشتم و این مطلب را نوشتم. ضمن سپاس، از این دو بزرگوار و سایر دوستان دعوت می کنم با نقدهای عالمانه خود، بر غنای آن بیفزایند.

2. جهت اطلاع آقایانی که صرف شهرت را حجت می دانند و تصور می کنند که اشتهار بقاع شام و داستان جناب رقیه، برای سندیت آن کافی است، عرض شود که در افغانستان مشهور است که قبر حضرت علی (ع) در مزار شریف است. اصلا نام این شهر را به همین دلیل، مزار شریف گذاشتند. (شهرت از این بیشتر!!!) و تمام کبوترهایی که در این مزار رها شوند، سفید می شوند و این را معجزه حضرت علی می دانند و به سنگ هایی استناد می کنند که در حفاری های آنجا یافته اند و در آن نوشته شده است: «هذا قبر ولی الله علی اسد الله» و مردم عوامشان در این مساله هیچ شکی ندارند و تا همین اواخر اصلا نام نجف را هم نشنیده بودند. اگر آقایان به دلیل شهرت مکانی به زیارت بقاع دمشق می روند، بد نیست سری هم به افغانستان بزنند.

3. ادله شماره 9 و 10 را به دلیل اینکه از کتبی نقل کرده بودند که در دسترسم نبود، فعلا نقد نکردم. بعد از دیدن و بررسی این دو منبع، نظرم را به حول و قوه الهی بیان می کنم. (اگه کسی پی دی اف این دو کتاب رو داره، محبت کنه.) 

4. از آنجا که وقت کمی برای این کار داشتم، فرصت برای ارجاع دهی های مفصل نشد. اگر در آینده خواستم به صورت مقاله مبسوطی در آورم، آدرس های دقیق را اضافه می کنم.

5. سه سال قبل، مطلب بسیار عالمانه و محققانه از فردی به نام «سیاوش بزرگمهر» درباره موضوع جناب رقیه در یک تالار گفتگو دیدم و پرینت گرفتم. ولی حالا که می خواستم لینکش رو بگذارم، دیدم آن صفحه را حذف کرده اند. این را از سه جهت گفتم. اول اینکه از ایشان (که نمی شناسمشان) تشکر کنم. دوم آنکه اگر مدتی بعد صفحه وبلاگ مرا هم نیافتید، تعجب نکنید. سوم را در پاورقی 7 می خوانید. (هم اینک در اینجا بخشی از باز نشر آن مطالب را پیدا کردم.)

6. جهت اطلاع دوستانی که ممکن است رگ غیرت شان بیش فعال شود عرض کنم که از آیت الله سید محمد رضا گلپایگانی (ره) در مورد حضرت رقیه و مرقد ایشان در دمشق و هم چنین داستان تعمیر قبر حضرت که به دستور خود ایشان، به وسیله رویای صادقه‏ای انجام گرفت، پرسیدند. ایشان فرمود:  «این گونه مطالب که نقل شده است، هیچ گونه محال بودنی از نظر عقلی ندارد؛ لکن از اموری که اعتقاد به آن لازم و واجب باشد، نیست.»

7. برخی افراد، بیان این مسائل را خلاف احتیاط می دانند اما از آنجا که ثمرات فقهی و اعتقادی بر آن مترتب است، حتی سکوت در این ابواب نیز می تواند خلاف احتیاط باشد. از این گذشته، این مطالب که قابل طرح بالای منبر نیست. در جراید هم که چاپ نمی کنند. مقالات و کتبی که به طرح این مسائل بپردازند نیز سانسور می شوند. هیچ درس جدی تاریخ اسلام که چنین بحث هایی در آن مطرح شود نیز در حوزه علمیه وجود ندارد. پس جای این بحث ها کجاست؟

8. عده ای انتقاد می کنند که «عدم وجدان دلیل بر عدم وجود نیست.» و ادبیات «نیافتیم پس نیست.» را نباید دنبال کرد. این عزیزان کاملا درست می فرمایند ولی باید توجه داشت که هنگام عدم وجدان، قول به عدم وجود، معتبر تر از قول به وجود است هر چند حقیقت را آشکار نمی کند. مبادا در عمل راه کسانی را برویم که می گفتند: «نیافتیم،‌ پس قطعا هست.» فراموش نکنیم که اثبات، بیشتر محتاج دلیل است.

9. در اینجا به نوعی، روش نقد تاریخی که در این نوشتار پی گرفتم را خودم به نقد کشیدم.

10. مبادا گمان کنید این حرف ها با وقایع اخیر سوریه در ارتباطه.

11. دخترم شعری درباره حضرت رقیه گفته. خیلی تشویقش کردم و برایش جایزه خریدم زیرا قرار نیست به جنگ عقاید برویم و ذهن کودک یا کسانی که عقل دینی شان همچنان در حد کودکی مانده را آشفته کنیم. واقعا ممکن است من اشتباه کنم و حقیقت طور دیگری باشد.

خدایا! چنان کن که هدف ما از طرح این مباحث،

تقرب به تو و شناخت بهتر دینت باشد

نه ارضای هوای نفس و شهوت علمی.

خدایا! به حرمت خون سید الشهداء

ما را از تفسیر به رای عقائدمان مصون بدار

و از چشمه حکمت خود، عقل و قلب ما را سیراب گردان.



برچسب‌ها: اندیشه, شخصیت ها
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 91/09/29 و ساعت 0:40 |

همه ما پیرامون عقیده قوم مایا درباره پایان جهان طی چند روز آینده یعنی 21 دسامبر 2012 مطالبی شنیده ایم. برخی مردم شناسان گفته اند که اصلا قوم مایا اعتقادی به پایان جهان ندارند چه رسد به اینکه تاریخ آن را معین کنند. بگذریم ...

غرض من نه شرح داستان و اثبات وابطال آن و نه بررسی استفاده ها و سوء استفاده های اقتصادی و اعتقادی است که از این راه می شود، بلکه قصد من، نقد مدرنیته در پرتو این ماجراست. مدرنیته ای که قرار بود بر پایه عقل خودبنیاد، با خرافات بستیزد و جهان را برای انسان، به شکلی ریاضی گونه مستدل و منطقی نماید. مدرنیته ای که قسمت اعظم دین و متافیزیک را به بهانه آنچه عدم قابلیت اثبات و ابطال گزاره ها نامید، خارج از دایره علم قلمداد می کند. مدرنیته ای که فرهنگ های دیگر را افسانه های واهی می پندارد و مردمان جوامع غیر صنعتی را کالأنعام بل هم أذل می خواند. مدرنیته ای که نظام های ارزش گذاری اش، دین و سنت و روابط سیاسی و اقتصادی و اجتماعی سایرین را به باد تمسخر می گیرد و خود را مثال خیر و مُثُل اعلای عقلانیت می پندارد. جالب است که همین مدرنیته با ابزارهای خود، یعنی سینما و اینترنت، عقیده پایان تاریخ را از یکی از غیر مدرن ترین اقوام  بومی اتخاذ نموده و تبلیغ می کند.

فاجعه آن جاست که انسان های نسلی که تار و پود وجودشان تافته و بافته عصر مدرن است و دامان آن پرورش یافته اند، به قدری تحت تاثیر همین خرافات قرار می گیرند که در خبرها می بینیم که 18 نفر در امریکا و اروپا از ترس پایان تاریخ، خودکشی کردند و فردی چینی، کشتی کروی شکلی برای نجات خود درست کرد و هزاران نفر با بلیت های یک طرفه به مناطقی در ترکیه و فرانسه مسافرت کرده اند زیرا معتقدند در آنجا از خطرات پایان تاریخ مصون هستند و عده ای در روسیه نمک فراوانی خریده اند تا به آن وسیله از تشعشعات فضایی در آن روز در امان بمانند و ...

تصور کنید اگر چنین عقاید و اعمالی از سوی ما مسلمانان سر می زد، همین غرب مدرن چه گزارش ها و مصاحبه ها و فیلم هایی برای تحقیر و استهزاء و تمسخر می ساخت و چه پوسخندها و متلک هایی بارمان می کرد و چه استدلال های کت و کلفتی در نفی ما می آورد (کما اینکه در برابر عقیده به امام زمان، چنین می کنند.) اما خودش تا خرخره غرق در عقائد توهمی و تخیلی است و به روی خودش نمی آورد. غرب مدرن درباره شیوع بی دینی در میان دانشجویان ایرانی مستند می سازد اما درباره اینکه چرا برخی دانشجویانش در همان دانشگاه های مدرن اروپایی، پروژه های مربوط به بعد از این تاریخ را تکمیل نمی کنند زیرا می پندارند که جهان به پایان می رسد، مستندی نمی سازد.

به راستی اگر برکلی و استوارت میل و ولتر و کانت و هگل و ... سایر بانیان مدرنیته امروزه حاضر بودند و دست پخت فکری شان را بعد از چند صد دهه می دیدند، چه می گفتند؟ مشتی بر دهان پر گوی همین عقل مدرن نمی زدند. دقت کنید... آنها خرافه گو نبودند بلکه محصول عقلانیتی که ساختند، تولید چنین انسان هایی شد.

البته در همان جوامع، عده ای مشغول تدارک جشن های سال نو میلادی هستند و درخت کریسمس شان را آذین می بندند اما باید دانست که اتفاقا مفهوم «عید» هم در نظام فکری مدرنیته جایی ندارد بلکه در بافت نظام های برساخته سنت معنا دارد. (گادامر در این باره توضیح مفصلی دارد.) مردم بعضی مناطق هم مشغول بهره برداری اقتصادی (یک مفهوم مدرن دیگر) از این خرافه بازی های انسان های مدرن امروز اند.

جالب آنکه عقیده به پایان تاریخ، در جوامع و گروه های سنتی تر و اقشار متدین (به هر گدام از ادیان الهی) هیچ گونه مشکلی ایجاد نکرده است. حتی در بافت های شهری اگر دقت کنیم، این مسئله به یک دغدغه شمال شهری تبدیل شده و در جنوب شهر خبری از آن نیست. حال این سوال پیش می آید که: دین و سنتی که مدرنیته با آن به مبارزه برخاسته بود، خرافات بود یا ادعاهای مدرنیته خرافه است؟ دین و سنت انسان ها را خرافاتی کرده یا مدرنیته با از بین بردن ایمان دینی و تهی ساختن انسان ها از هویت سنتی، زمینه بروز خرافات را فراهم آورده است؟ تهی سازی درونی انسان ها به وسیله مدرنیته به حدی است که اغلب انسانهای پرورش یافته در عصر مدرن، به وسیله ابزار مدرنیته یعنی فیلم های هالیوود و مستندهای شبکه هایی مثل نشنال جئوگرافی با این مقوله آشنا می شوند اما گوش به حرف یکی از محصولات مدرنیزاسیون یعنی ناسا هم نمی دهند. کجاست سوبژکتیویسم و پوزیتیویسم حاکم بر فلسفه و علم قرن نوزدهم و بیستم تا شکست عینی خود را ببینند؟ و بدانند که درجه بلاهت انسان های مدرنی که ساخته اند، کمتر از اجدادشان نیست.

جالب تر آنکه نه تنها دلیلی برای پایان تاریخ در 21 دسامبر نداریم، دلیل قطعی بر عدم پایان تاریخ در این روز هم نداریم. لذا به همان اندازه که سخن معتقدان به این مسأله خرافه است، سخن منتقدانی که با دیالوگ مدرن در پی نقد آن هستند نیز بی پایه است. عالَمی دیگر بباید ساخت و با عشق و هنر و ایمان، عقل را لگام زد و افسار بست.


برچسب‌ها: جامعه و فرهنگ, فلسفه و عرفان
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 91/09/25 و ساعت 0:26 |

فمن عرف أن الحق عين الطريق، عرف الأمر على ما هو عليه.

فإن فيه جل و علا، تسلك وتسافر إذ لا معلوم إلا هو،

و هو عين الوجود و السالك المسافر.

فلا عالِم إلا هو،

فمن أنت؟

سالهاست مبهوت عظمت این سخن محی الدین بن عربی هستم. حال که به کمک هرمنوتیک فلسفی این سخن را دوباره فهم کردم، می خواهم فریاد بزنم. فریادی از سر شوق، عشق، عجز، لذت و ...

هر ترجمه و شرحی بر این سخن، آن را خراب می کند. تنها می توان در باره آن به زبان شعر، سخن گفت:

دیگر  از  ساقی  نشان   باقی  نبود .... ز انکه  آن می خواره  جز ساقی نبود

خود  به  معنی باده  بود  و جام بود ........... گر به صورت رند  دُرد  آشام  بود

«عمان سامانی»

قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی ........... قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا

دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی ........... پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا

«مولوی»


برچسب‌ها: فلسفه و عرفان, اندیشه
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 91/09/22 و ساعت 14:10 |
نیچه در نقد خود بر مدرنيته، بحث نيهيليسم را مطرح می کند. زیرا به نظر او، مشکل اصلی مدرنيته نيهيليسمِ مخفی در بطن آن است. نيهيليسم برای نيچه دو گونه است: نيهيليسم معرفت شناختی و نيهيليسم اخلاقی.

نيچه خود را رقيب سقراط می دانست و فلسفه اش را در نقطه مقابل اندیشه او مطرح می کرد. دغدغه سقراط تأسيس اخلاق بود. در نظر او برای اخلاقی بودن می بایستی فضيلت داشت و برای فضيلت داشتن می بايستی علم به فضيلت داشت و برای رسیدن به این هدف می بايستی عالَم مثال و مثال خير را ديد.

در نظر نيچه، ريشه اخلاقِ مبتنی بر متافيزيک سقراطی در خدای آپولونی است، لذا اينها در هنگام تحقق، تبدیل به ضد ارزش می شوند.

نيچه در رقابت با خدای آپولونی، خدای ديونيزيوسی را انتخاب می کند، گويی پيامبر اوست... او می خواهد نشان دهد که ما به دلیل نقص اندیشه های آپولونی، به نيهيليسم اخلاقی (مجموعه ای از ضدارزشها) دچار شده ايم. نيهيليسم اخلاقی خود مبتنی بر نيهيليسم معرفت شناختی است. معرفت شناسی نیز چیزی نیست جز آنچه مدرنیته جایگزین متافيزيک قدیم کرده است. مدرنیته در قالب علم جدید و بر پایه معرفت شناسی در پی آن است که ما را به عینیت و علم برساند. اما آنچه حاصل می آید، سوبژکتیویسم حادی است که راه به هیچ حقیقتی ندارد لذا رفته رفته حتی از ادعای آن دست می کشد و می فهمد به چيزی جز ذهنيات خود دسترسی ندارد.

نيهيليسم معرفت شناختی نشان می دهد که پشت معرفتِ علمی خالی است و امر واقع، چيزی جز تفسيرهای ذهنی ما نيست. به دنبال نيهيليسم معرفتی، نيهيليسم ذاتی نيز رخ می نمایاند؛ يعنی نمی توان هيچ گونه ذاتی را ماوراء ذهنيات در نظر گرفت که با عمل معرفتی بتوان بدان رسيد.

از سوی دیگر، از آنجا که اخلاق در نزد سقراط و فلاسفه گذشته، ذات گراست، نيهيليسم معرفت شناختی به نيهيليسم اخلاقی منجر می شود. نتیجه آنکه نیچه بیش از آنکه مروج نیهیلیسم باشد، کاشف نیهیلیسم نهفته در ذات اندیشه مدرن است و ریشه های ظهور آن را بررسی و نقد می کند. ترس و وحشتی که با خواندن آثار نیچه عارض می شود، نه به دلیل حرف های او بلکه به دلیل باز شدن چشم ها به روی نیهیلیسمی است که تا عمق جان جهان حاضر رسوخ کرده است.

او بخشی از ویژگی های مدرنیته را ناشی از استیلای علم منطق بر ارکان اندیشه های آن می داند و در اندیشه خود، برای نیل به حقیقت، هنر را جایگزین منطق می کند.


پی نوشت:

1. بسیاری از معضلات رفتاری در سبک زندگی مدرن مثل اینکه همسایه ها همدیگر را نمی شناسند یا امر به معروف و نهی از منکر رنگ می بازد و یا استیلای تبصره های قانونی بر اصول انسانی و یا از میان رفتن احترام ها و فرو ریختن ارزش ها و ... از همین دریچه قابل تحلیل و بررسی است.

2. یکی از دوستان، در نمایشگاه کتاب امسال، مسؤول غرفه ای بود. وقتی جناب آقای خامنه ای برای بازدید آمد و  وی درباره حال و هوای نشر در کشور پرسید. دوست ما در ضمن توضیحاتش اظهار کرد که از جمله معضلات نشر در حوزه فلسفه، گرایش به کتاب های نیچه است. آقای خامنه ای هم در جواب گفتند که گرایش به نیچه در جامعه ما، یک مسأله است، نه یک معضل. (نقل به مضمون)

3. سر آغاز ورودم به مباحث فلسفه غرب در سال 1377 (19 سالگی)، مخالفت با نیچه بود و همان زمان مقاله ای در نقد اخلاقیات اندیشه نیچه نوشتم، اما بعد از 14 سال، گویا تازه می فهمم که او می خواست چه بگوید. بخش بزرگی از این اعوجاج و دیر فهمی تقصیر خودم بود ولی بخشی هم تقصیر فضاسازی برخی طرفدار اوست. کسانی که برای توجیه حرکات آنارشیستی و یا پز و پرستیژ روشنفکری و یا توجیه فاصله گرفتن از اخلاق و معنویات و یا حتی سرکوب برخی رقبای سیاسی خود، از نیچه مایه می گذارند و به حدی نیچه و اندیشه اش را لوث کردند که در فیلم «گشت ارشاد» او را به یک کاراکتر طنز و در فیلم تخیلی «When nietzsche wept» او را به یک دیوانه هوسران تنزل دادند. همیناست بچه رو  بد بین می کنه خُب...!

4. می گید نه برین ببینین... به برکت bf و  gf هایی که می خوان ادای روشنفکری در بیارن، یکی از پر فروش ترین کتاب ها در روزهای منتهی به ولنتاین در کتابفروشی های تهران، «چنین گفت زرتشت» و «اراده معطوف به قدرت» نیچه ست!!!


برچسب‌ها: اندیشه, شخصیت ها, فلسفه و عرفان
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 91/09/18 و ساعت 1:14 |

افکار ساکن، گاهی نیاز به خواندن اندیشه ها دارند تا به حرکت در آیند اما خواندن مدام اندیشه ها باعث کندی، رخوت، انحراف و در نهایت، نابودی افکاری می شود که در حرکت اند.


ناآگاهان تصور می کنند که با خواندن، مواد خام فکری و یا روش اندیشیدن را می آموزند و

غافل اند از اینکه اندیشیدن، ابزار دانش نیست

بلکه خود دانایی است.


آنجا که مرز میان اندیشه و اندیشیدن برداشته می شود،

دانایی حقیقی ظهور می کند.


امام صادق(ع) در حدیث عنوان بصری:

لیس العلم بالتعلم بل هو نور...

علم به آموختن نیست

بلکه نوری است...


برچسب‌ها: اندیشه
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 91/09/12 و ساعت 19:44 |

از پارسال نیت کردم که عاشورای امسال را در کنار ابوالحسن خرقانی باشم. روز قبل از تاسوعا به عزم زیارت حضرتش همراه با دو تن دوستان بار سفر بستیم. اما مهر بایزید ما را در ربود. شب ها در بسطام بودیم و روزها در خرقان.

بعد الهام از روان پیر عرفان بایزید ........ جان مشتاقم ز بی تابی سوی خرقان کشید

آنچه در این سفر فهمیدم:

- حقاً که خاک این دیار، بسطام و شاهرود و خرقان، روح دارد.

- لطافت روح ابوالحسن از وراء هزار سال، هنوز هم دلکش است.

- سلطان العافین، بایزید بسطامی چنان ابهتی دارد که به امثال بنده اجازه عرض ادب هم نمی دهد چه رسد به گپ و گعده... و چنان مهری هم دارد که توان رفتن را سلب می کند.

نمی دانم بایزید می داند که مرده است؟ عجیب بی انتهاست! گویی مرگ و زندگی نزد این جماعت برابر است!

معماری و کنده کاری های بی نظیر مسجد و دالان بلند چنارهای خیابان منتهی به مقبره چنان دلربا و فرح افزاست که گویی بایزید و ابوالحسن از نفس خود در آن دمیده اند.

قبر بایزید در حیاط امامزاده محمد و به فاصله حدود 10 متر ازضریح اوست. او فرزند یکی از معاریف شهر بود و هفت بار به جرم کفر،‌ او را از شهر بیرون کرده بودند و سلطان العارفین لقب یافته و شاگردان تربیت کرده و عطار در تذکره الاولیاء حدود 60 صفحه درباره او نوشته و... اما کسی از زندگی آن امامزاده و سخنان او چیزی نمی داند و حتی در اینکه از اولاد امام صادق است و یا جعفر طیار، اختلاف است و عملا اثر ماندگاری در تاریخ از او بر جای نمانده است. با این حال جالب است که مقبره امام زاده به مراتب با شکوه تر و پر زائر تر و پربضاعت تر است و در روز عاشورا، حلقه اتصال هیآت و مرکز ثقل شهر بسطام می باشد. این نکته توجهم را به مسائل چندی جلب کرد:

اول آنکه در نظر اهل فن، این دو بزرگوار (بایزید و امامزاده) از دو سنت فکری برخاسته اند، این حال در دل متولیان و زائران،‌ هیچ گونه خصومت اصطکاک و رقابتی میان این دو دیده نمی شود. حتی قبض های مالی شان نیز مشترک است. مردم در سنت تاریخی خویش فراگرفته اند که هر دو را بستایند و به هر دو احترام بگذارند. اما عده قلیلی هستند که یکی را بر دیگری بر می گزینند. قبر بایزید و امازاده محمد در کنار هم، نمونه ای از همزیستی مسالمت آمیز اندیشه های اصیل در کنار یکدیگر است؛ چیزی که مردمان بهتر از عالمان می دانند. (از یک سو، مردمان به هر دو احترام می گذارند و از سوی دیگر، برخی فقیهان، حتی برگزاری همایش بایزید و ابوالحسن را خلاف شرع می شمارند! و برخی متفکران، تمام فقیهان را بی خبر از حقیقت دین می پندارند!)

دوم آنکه گمان می کنم بستره فکری عرفای ایران، بیشتر برخاسته از حکمت خسروانی باشد تا عرفان هندی یا معارف اسلامی. نمی دانم تقریر امثال سهروردی از این حکمت، تا چه حد صحیح است. مقالاتی در این باره خواندم که تقریرات بسیار متفاوتی به دست داده بود و بی شباهت به آراء نیچه و هایدگر نبود.

سوم آنکه این بزرگان، مشروعیت خود را از سنتی که در آن قرار دارند، می گیرند؛ چه سنت اسلامی و چه عرفانی. رفتن در کنار آنها بیش از آنکه توجه به ایشان باشد، فرصتی برای درک این سنت است. اندیشه هایشان نیز محصول این سنت است و نه حاصل تلاش ذهنی این افراد. از همین روست که مردم، با امامزاده و یا عارفی که حتی اندکی او را نمی شناسند، احساس قرابت و نزدیکی می کنند و بدان توجه می نمایند. زیرا با زمینه های سنت حیات آنها آشنایند.

چهارم آنکه مسائل عاشورایی نیزچنین است. میان شناخت حسین و معرفت حسینی فرق است. در گذشته ایراد می گفتم که چرا این جماعت بدون مطالعه و شناخت به عزاداری می پردازند اما اکنون فکر می کنم درست است که سواد کل جمعیت در روز عاشورا درباره حضرت ابوالفضل، دو صفحه ام نمی شود اما معرفت ابوالفضلی و مرام عباس (لااقل در آن روز) در میانشان موج می زند. هدف از مطالعه هم باید شناخت این سنت و رسیدن به شخصیت عاشورایی باشد و نه اطلاع از اشخاص حاضر در کربلا. برای رسیدن به آن هم باید در این سنت زیست و نه صرفا خواند. از همین روست که بعد از گرفتن آن چهله های مطالعه، هر چه می گذرد، علاقه ام به آیین های عامیانه عاشورایی بیشتر می شود و از رویکرد پژوهشی و علمی فاصله می گیرم.

 چند جمله از بایزید:

خدای را به خدا شناختم و جز خدای را به نور خدای عزّوجل.

من چون بحری ژرفم که نه آغازی دارم نه پایانی

- بایزید به نماز میرفت و روز جمعه بود، باران هم آمده بود و زمین گل شده بود. پایش لغزید و دست به دیوار گرفت و خود را نگهداشت. بعد در این باره فکر کرد و با خود اندیشید که بهتر است از خداوند دیوار حلالیت بخواهم و این از رفتن به مسجد فوری تر است. درباره مالک دیوار پرسید، گفتند: زرتشتی است. رفت و از وی اجازت خواست و حلالیت طلبید. مرد حیرت کرد و می گویند از تأثیر این مایه دقت در امانت بایزید، مسلمانی گزید.

 - گفت مردی در راه حج پیشم آمد، گفت، کجا میروی. گفتم به حج. گفت: چه داری؛ گفتم دویست درم، گفت بیا بمن ده که صاحب عیالم و هفت بار گرد من در گرد که حج تو اینست. گفت چنان کردم و بازگشتم.

- بنده تا آن زمان كه جاهل است، عارف است و هرگاه جهلش زوال یابد، معرفتش نیز زایل گردد

 چند جمله از ابوالحسن خرقانی:

- عالمان آن گویند که شنیده باشند و جوانمردان آن گویند که دیده باشند.

- هر که آوازی بخواند و بدان خدا را بخواهد بهتر از آن بود که قرآن بخواند ولی جز خدا را بخواهد.

سخن رهبر انقلاب نیز در نوع خود شنیدنی است که چگونه توانسته هم دل مردم این دیار را به دست آورد و هم از این عرفاء تمجید کند و هم حساسیت مخالفان عرفان را بر نینگیزد (به عنوان یک معلم بلاغت، چنین فن بیان و هنر سخنوری را در کمتر کسی سراغ دارم):

«اینجا (بسطام و شاهرود) منطقه عالِم خیز است منطقه ی معلمان دین و اخلاق ؛ در زمان گذشته هم نام بایزید بسطامی  و شیخ ابوالحسن خرقانی را همه مسلمانان و مرتبطین با معارف اسلام - ولو غیر مسلمان - شنیده اند؛ البته امثال بایزید و شیخ ابوالحسن  خرقانی را با این مدعیان صوفی گری نباید اشتباه کرد؛ آنها داستان دیگری  دارند و ماجرا و سخن دیگری است.»

و البته نظر آیت الله صافی نیز خواندنی است:

«شما اگر تذکره الاولیاء را ببینید، متوجه خواهید شد که اینها چه عقایدی دارند. اگر ما بخواهیم مثل بایزید را معرفی کنیم و بگوییم سابقه ما این است، واقعا اسباب خجلت می شود... در مورد ابوالحسن خرقانی هم بزرگترین کاری که توانسته انجام دهد،‌این است که می گوید با خدا چند مرتبه کشتی گرفتم و در مرحله آخر خدا بر من غالب شد.»

در اینجا می توانید مطالب بیشتری درباره بایزید بسطامی بخوانید.

در اینجا می توانید مطالب بیشتری درباره ابوالحسن خرقانی بخوانید.


برچسب‌ها: فلسفه و عرفان, خاطرات شخصی, شخصیت ها
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 91/09/08 و ساعت 15:26 |

درآمدی به علم هرمنوتیک فلسفی

نويسنده: ژان گروندن

مترجم: محمد سعید حنایی کاشانی

ناشر: مینوی حرد

تعداد صفحه: 318

سال انتشار: 1391

قیمت: 180,000 ریال


سرچشمه تاويل (فيلون اسكندراني و هرمنوتيك)

نويسنده: سموئل سندمل

مترجم / مصحح: فريدالدين رادمهر

ناشر: نيلوفر

تعداد صفحات: 320

سال انتشار: 1391

قیمت: 110,000 ريال



تجربه ديني و چرخش هرمنوتيكي (بررسي و نقد آراي ويليام آلستون)

نويسنده: بابك عباسي

ناشر: هرمس

تعداد صفحات: 292

سال انتشار: 1391

قیمت: 120,000 ريال


نوای ایام:

پیمانه ام ز رعشه پیری به خاک ریخت ...... بعد از هزار دور که نوبت به ما رسید


برچسب‌ها: معرفی کتاب, هرمنوتیک
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 91/08/28 و ساعت 0:2 |

امروز تصادفاً کتاب جالبی خریدم به نام «مو، لای درز فلسفه». بعد از «داستان سیستان» امیرخانی، این دومین کتابی بود که همسرم به زور از دستم کشید تا یک لقمه غذا بخورم.

کتاب، نوشته آقای اردلان عطاپور است و در آن به تاریخ فلسفه پرداخته و اهم نظرات و برخی فقرات زندگی فلاسفه غربی را به صورت طنز بیان می کند. برای ما که همیشه به صورت جدی فلسفه را می خواندیم، نگاه طنز به آن به دلیل پارادوکس آفرینی اش، خیلی جالب می شود. البته در ضمن این طنزها، نقدهای جدی هم نهفته است.

بخش هایی از این کتاب:

... ارسطو می گفت: «من افلاطون را دوست دارم اما حقیقت را بیشتر از او دوست دارم.» اما مادام پوتیاس که به هیچ وجه درک فلسفی شوهرش ارسطو را نداشت گفت: «برای من حقیقت، یک هوو شده است.»... مامان ارسطو هم می گفت: «من یک موی سر پسرم را به صد من حقیقت نمی دهم.»

... عده ای هم با اشاره به اینکه گالیله در مشروب خواری زیاده روی می کرده گفتند: «اینها همه ثمره اسراف در خوردن شراب است. وقتی کسی بیش از حد بخورد، نه فقط زمین، که همه چیز می گردد.

... در نظر روسو علم و تمدن از عوامل بدبختی است... می گفت: «بشر متفکر، حیوان فاسدی است.» ولتر هم خطاب به وی گفت:«هیچ کس مثل شما این همه هوش و نکته سنجی را برای چهارپا ساختن انسان به کار نبرده است... روسو به قدری فیلسوف است که میمون به همان اندازه انسان.»

... کسانی که یکی دو صفحه از کتاب نقد عقل محض کانت را خوانده اند می دانند که با همان یکی دو صفحه قانع شده اند که حتی نمی توانند یک صفحه دیگر بخوانند... یکی از فلاسفه گفت: آموزه های کانت بزرگترین تاثیر را بر فلسفه داشت؛ با وجود این اگر کانت نبود، فلسفه همین راهی را می رفت که رفت. چون کانت پس از اینکه یک بار فلسفه را زیر و رو کرد، بار دیگر آن را ریر و رو کرد و فلسفه همان جوری شد که پیش از او بود.

... هگل در شهر «نیا» به تدریس در دانشگاه پرداخت و با حمله ناپلئن بناپارت،‌مثل یک فیلسوف از آنجا گریخت.

...کارل مارکس فیلسوف و اقتصاد دان و جامعه شناس بزرگی بود که زندگی اش در گرسنگی و فقر گذشت. طوری که سه فرزندش را به همین علت از دست داد. با وجود این می خواست پرولتاریای جهان را از فقر و گرسنگی نجات دهد. نقل است که فرزندش به او گفت: «بابا! ما را هم جزو پرولتاریا حساب کن.»

لینک مرتبط: جنبه های معرفتی دعاهای طنز آلود


پی نوشت:

1. جالبه اگه کسی در مورد فلاسفه و متفکران خودمون هم، چنین کاری بکنه... به گمانم نه تنها بی احترامی نیست بلکه از یک سو نوعی تبلیغ هم هست و البته برخی نقاط ضعف اندیشه هاشون رو هم بهتر نشون می ده و از تقدس زایی های نا بجا جلوگیری می کنه.

2. 120 صفحه کتاب، 4500 تومن!!! آلبالالیل والا


برچسب‌ها: معرفی کتاب, شخصیت ها, فلسفه و عرفان
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 91/08/23 و ساعت 22:6 |

فراموشی، شرط حیات روح است. (نیچه)

 اگر حافظه را صرفا به عنوان یک قوه یا استعداد کلی تلقی کنیم، ماهیت آن را به درستی در نیافته ایم. حافظه یک ابزار برای زیستن نیست بلکه حفظ کردن، فراموش کردن و دوباره به یاد آوردن جزء ساختار تاریخی انسان است و خود، بخشی از تاریخ و فرهنگ و هستی او را تشکیل می دهد...

 حافظه باید پرورش داده شود. زیرا ما برای برخی چیزها حافظه داریم و برای برخی دیگر خیر؛ و این امر گاهی به عادات ذهنی و گاهی به تناسب و یا عدم تناسب ساختار وجودی ما با آن موضوع بر می گردد. (به عنوان مثال من هیچگاه استعداد خوبی برای یادگیری زبان خارجی نداشتم و مطالب خوانده شده از زبان غیر مادری کمتر در حافظه ام می ماند. مورد اول به عدم تناسب ساختار وجودی و مورد دوم به عادات ذهنی بر می گردد.)

 زمان آن فرارسیده که پدیده حافظه را از تلقی سطحی اش به عنوان یک قوه روان شناختی رها سازیم و آن را به عنوان یک خصوصیت ذاتی برای وجود متناهی و تاریخمند انسان درک کنیم و اهمیت حافظه فرهنگی فرد فرد انسان ها را دریابیم.

 فراموش کردن با حفظ کردن و به خاطر آوردن در پیوند است. تنها با فراموش کردن است که روح امکان یک باز پروری کامل را پیدا می کند. یعنی امکان این را می یابد که همه چیز را با نگاهی تازه بنگرد. به طوری که آنچه از دیرباز با آن مأنوس بوده با آنچه تازه می بیند، در وحدتی چند لایه در هم می آمیزد. به این ترتیب، فراموشی و حافظه هر یک به نوعی امکانِ «گشودی» ما را نسبت به امور، فراهم می کند.

 اثر ذهنی و وجودی آنچه فراموش می شود، هرگز محو نمی گردد لذا به یادآوری، امکان باز فهم آن امر را در پرتو اثری که از گذشته بر جای گذاشته، فراهم می کند. این در حالی که فهم دوباره، دارای قابلیت «از آنِ خود کنندگی» بیشتری است.


 پی نوشت:

1. مطلب بالا، تقریری آزاد از مطالب گادامر در باب حافظه در بخش نخست کتاب حقیقت و روش است.

2. برایم بسیار اتفاق می افتد که سالها مطلبی را در ذهن دارم اما پس از آینکه آن را می گویم یا می نویسم، از ذهنم پاک می شود. تنها با تقریر هرمنوتیکی از حافظه بود که علت آن را فهمیدم.

3. اگر درست در خاطر داشته باشم، حدیثی خوانده بودم با این مضمون که: فراموشی از نعمت های الهی است.

4. مادربزرگ عزیزی دارم که در گذشته بسیار حاذق و زیرک بود و اکنون مبتلا به آلزایمر شده است. اوایل از این بابت بسیار ناراحت بودم لیکن اکنون احساس می کنم همین فراموشی ها، نوعی موهبت الهی برای اوست تا غم های گذشته و دشواری های کنونی اش را کمتر از خاطر بگذراند.

5. سال ها از کم حافظگی ام ناراحت بودم و ماه هاست که خوشحالم. خدا کند که غیر خدا را از یاد ببریم.

6. به یاد شهید سید محمد باقر صدر افتادم. می گفت که اوایل طلبگی هر روز بعد از درس به حرم حضرت علی(ع) می رفت و درس های آن روز را از ذهنش عبور می داد تا هر آنچه باطل است به لطف حضرت، خودش محو گردد.


برچسب‌ها: هرمنوتیک
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 91/08/21 و ساعت 1:45 |
شب عید غدیر عروسی برادرم بود. دو سال قبل که عقد کرد, خیلی خوشحال بودم که همراه زندگی و  همسر همیشگی اش را یافت و سر و سامانی گرفت اما اکنون که عروسی می کند, نگرانم که با شرایط اجتماعی و اوضاع معیشتی موجود, چه خواهد کرد. امیدوارم همه جوانان زندگی مملو از طراوت و عافیت و سعادت داشته باشند.


شب عروسی به امر پدر و برادر بزرگوار, علی رغم خراب بودن بلندگو, چند دقیقه ای صحبت کردم. بخشی از صحبت این بود:

هنگام انتخاب همسر  باید بدانیم که نیاز به همسر در مقاطع گوناگون زندگی, فرق دارد که اهم آنها سه مقطع است. یکی در ایام جوانی و نیازهای غریزی مربوط به این دوران می باشد. دوم بعد از تولد فرزند و نیاز های تربیتی اوست. سوم بعد از میان سالی است؛ دورانی که فرزندان به سراغ زندگی خودشان رفته اند و بستگان را کمتر  می توان دید و دوستان پراکنده شد اند و ... هر چند انسان ها همسر خود را در  ایام جوانی انتخاب می کنند اما بیشترین نیاز به همسر را در ایام پیری دارند. ایامی که با مرور خاطرات مشترک گذشته معنا می شود... در زندگی مشترک, بعضی فقط  هم مال و هم خرج اند... بعضی فقط هم سقف اند... بعضی فقط هم عمر اند... اما همسر بودن فراتر از اینهاست.همسر بودن یعنی آنچه در سر دارند, یکی باشد.


برچسب‌ها: خاطرات شخصی
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 91/08/16 و ساعت 20:5 |