X
تبلیغات
هرمنوتیک
مقاله حاضر بخشی از پروژه پژوهشی مشترک تحت عنوان «قرآن و خاورشناسان» است که به مدت یک سال توسط این جانب و یکی دیگر از اساتید به انجام رسیده و در مجله «پژوهش نامه معارف قرآنی» دانشگاه علامه طباطبایی، شماره 13، تابستان 1392، چاپ شده است.

لازم به ذکر است که مطالب بیان شده در این مقاله الزاما دیدگاه نهایی من نمی باشد. مدتی است که در حال تألیف کتابی تحت عنوان «منشأ الفاظ قرآن» می باشم و دیدگاه خودم در این موضوع را که مشابه دیدگاه عرفاء اسلامی (نظیر امام خمینی) است، بیان نموده و به نقد دیدگاه متکلمان اسلامی (نظیر آیت الله سبحانی) و نیز روشنفکران اسلامی (نظیر دکتر سروش) و ) و نیز اسلام شناسان غربی (نظیر گیپ) پرداخته ام.


ردّی بر آراء مستشرقان دربارة منشاء بشری قرآن

طاهره رحیم‌پور ازغدی

استادیار تاریخ و تمدّن ملل اسلامی گروه معارف دانشگاه فردوسی مشهد

علیرضا آزاد

دانشجوی دکتری علوم قرآن و حدیث دانشگاه فردوسی مشهد


چکیده

پرسش از منشاء قرآن همواره از سوی مخالفان و موافقان دین اسلام مطرح بوده است. از قرن نوزدهم، این پرسش محور مطالعات بسیاری از مستشرقان قرار گرفت و دیدگاه‌های گوناگونی در این باره ارائه شد. در این مقاله، ابتدا اهمّ دیدگاه‌های اندیشمندان اسلامی دربارة منشاءء قرآن بیان شده است و آنگاه مهم‌ترین دیدگاه‌های قرآن‌پژوهان غربی در این باره به روش کتابخانه‌ای استقراء گردید که بر اساس آن، مشخّص شد که اهمّ نظرات دربارة منشاءء قرآن از دیدگاه مستشرقان عبارت است از: صرع و بیماری، تجلّی نَفسی، نبوغ ذاتی، فرهنگ و عقائد عرب جاهلی، آیین حنفاء، شعراء، کُتُب مقدّس سایر ادیان، الهی و غیر وحیانی و نیز الهی و وحیانی. در مقالة حاضر از میان این نظرات، شش دیدگاه که با صراحت بیشتری به بشری بودن منشاءء قرآن اشاره داشتند، با توجّه به دیدگاه‌های متقن اندیشمندان اسلامی نقد شده است. روش نقد به این صورت است که ابتدا ادلّة عام الهی بودن منشاءء قرآن در دو قالب ادلّة درون‌دینی و ادلّة برون‌دینی مطرح شده و از این رهگذر، دیدگاه‌هایی که منشاء قرآن را بشری می‌دانند، رد می‌شود و آنگاه نقد خاصِّ هر یک از دیدگاه‌ها بیان می‌گردد و به این ترتیب، اهمِّ دیدگاه مستشرقان پیرامون منشاء قرآن بررسی و نقد می‌شود.

واژگان کلیدی: منشاء قرآن، منابع وحی، آراء مستشرقان، قرآن و مستشرقان.


برچسب‌ها: قرآن, معرفی کتاب
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/12/11 و ساعت 10:24 |
این هفته، آغاز ترم جدید بود و شرایط جوی و برف و سرما هم مزید بر علت شده تا شمار زیادی از دانشجویان در کلاس ها غایب باشند. دیروز هر دو کلاس صبحم در دانشکده کشاورزی تشکیل شد ولی بعد از ظهر که در دانشکده ادبیات تدریس داشتم با کمال حیرت دیدم فقط 2 دانشجو آمده اند! تازه یکی شان دانشجوی مهندسی بود! بعد از پرس و جوی کوتاهی کاشف به عمل آمد که تقریبا همه کلاس های دانشکده ادبیات در این هفته همین وضع را داشتند. دانشجویی که از دانشکده مهندسی آمده بود، با تعجب نگاه می کرد و می گفت: در دانشکده مهندسی همه کلاس ها تشکیل شده، دانشکده ادبیات چرا این طوریه؟!
.
راست می گفت. زمان دانشجویی ام که چهارسالی در خوابگاه فجر بودم و از هر دانشکده ای رفیق داشتیم، می دیدم که فقط بچه های مهندسی و معدودی از بچه های فلسفه واقعا درس می خواندند. بقیه اشتلم می زدند.
.
الآن هم سر کلاس هایم معمولا دانشجویان مهندسی سؤالات دینی جدی تری مطرح می کنند و عقلانی تر بحث می کنند و دیرباورتر هستند و بیش از سایرین به دنبال جواب اند. اتفاقا وقتی پاسخ های استاد را منطقی ببینند، بیش از سایرین رابطه علمی و عاطفی برقرار می کنند.
.
اما ضریب رگرسیون دانشجویان ادبیات بالاست. یا خیلی خوبند یا کلا خلاص اند. شاید اغلبشان خیلی تعریفی نباشند اما خوب هایشان خیلی خوبند. بُعد عاطفی و احساسی به صورت مشهودی در آنها بیش از بُعد عقلانی رشد یافته است. نمی دانم این دو طیف به خاطر تفاوت روحیاتشان رشته هایشان را این گونه انتخاب کرده اند یا رشته های تحصیلی شان چنین تاثیرات را بر روان آنها داشته است؟
.
کلاس با مهندسی ها یک جور لذت دارد و با ادبیاتی ها جور دیگر. با مهندسی ها به شور و وجد می آیم و با ادبیاتی ها احساس طمئنینه و آرامش می کنم.


برچسب‌ها: خاطرات شخصی, حوزه و دانشگاه
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/11/19 و ساعت 0:31 |

برنامه تدریس های ترم آینده ام به این شرح است: 

سه شنبه ها: دانشگاه فردوسی مشهد - دانشکده ادبیات و دانشکده کشاورزی

8: تفسیر موضوعی نهج البلاغه (خواهران)

10: تفسیر موضوعی نهج البلاغه (برادران)

13: تفسیر موضوعی قرآن (برادران)

چهارشنبه ها: دانشگاه فنی و حرفه ای - دانشکده ثامن الحجج (ع)

8: تفسیر موضوعی قرآن

10: اندیشه اسلامی

12: تفسیر موضوعی قرآن

14: اخلاق کاربردی

16: اندیشه اسلامی

18: اخلاق کاربردی

پنج شنبه ها: حوزه علمیه خراسان - مدرسه امام محمد باقر(ع)

8: مشاوره تحصیلی

10: تفسیر المیزان

13: علوم قرآنی

15: مشاوره پژوهشی

16: گفتگوی آزاد

پی نوشت:

1. شرکت در کلاس های حوزوی بنده برای عموم برادران محترم بلامانع است.

2. دومین ترمی است که در دانشکده ی زمان کارشناسی ام (دانشکده کشاورزی دانشگاه فردوسی) تدریس می کنم. با اساتید و دانشجویان این دانشکده تعامل بسیار خوبی دارم. انگار سخن همدیگر را بهتر می فهمیم. آنها هم از اینکه درس قرآن و نهج البلاغه را از زبان یک مهندس کشاورزی می شنوند، احساس خوشایندتری دارند.

3. ششمین ترمی است که در دانشکده ثامن الحجج تدریس می کنم. دیگر با مدیران و دانشجویان و محیط آنجا انس گرفته ایم. دانشجویان ثامن از جهاتی بهتر از دانشجویان سایر دانشگاه هایی هستند که تاکنون تدریس کرده ام. با خیلی از آنها در فیس بوک دوست هستیم و همین امر به تعامل مان در موضوعات دینی در کلاس درس کمک شایانی کرده است.

4. سه شنبه ها 12 ساعت تدریس دارم. در حال نزدیک شدن به رکود پدرم (14 ساعت تدریس در یک روز) هستم! هموجودم از این بابت حسابی شاکی است! خدا به خیر کند...


برچسب‌ها: حوزه و دانشگاه, خاطرات شخصی
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/11/02 و ساعت 13:20 |

پیش از انقلاب، در باب رابطه دیانت و سیاست، تجربیات حزب الدعوه و اخوان المسلمین سرمشق برخی انقلابیون ایران بود و اینک در عراق و مصر، آنها از تجربیات حکومت اسلامی ایران در تعامل نهادهای حاکمیتی و دینی استفاده می کنند. به همین نسبت در گذشته، انقلاب ایران الگوی حزب الله لبنان بود و اکنون آنها در حال تبدیل شدن به الگوی ایران اند.

به نظر می رسد حزب الله لبنان بیش از همه گروه های مطرح منطقه توانسته از تجربیات سایر گروه ها استفاده کرده و میان مبانی ایدئولوژیک و کارکردهای سیاسی و اجتماعی خود تعامل برقرار کند. ای کاش رسانه های ایران، تصویری واقعی تر از حزب الله لبنان و جاذبه آن برای مردم لبنان به مخاطبان ایرانی عرضه کنند. تصویری که در آن، سید حسن نصر الله از مردم لبنان به خاطر ویرانی های جنگ 33 روزه عذرخواهی می کند، تصویری که در آن، زنان با هر عقیده دینی و پوشش ظاهری، در ضیافت افطار حزب الله جمع می شوند. تصویری که در آن جولیا پطرس مسیحی آلبوم زیبای صوتی تصویری «أحبائی» را با آن عشق و سوز در وصف رزمندگان حزب الله چنین می خواند:
نقبل نبل اقدام بها یتشرف الشرف... : بر نجابت پاهایی بوسه می دهم که به وسیله آنها، شرافت شرف یافت...

ارائه تصویری کاملا نظامی از حزب الله لبنان و ندیدن آن پتانسیل عظیم فرهنگی و اجتماعی و ایرانیزه کردن آن، جفای خودخواهانه بزرگی است که از سوی برخی دوستان صورت می گیرد.


برچسب‌ها: سیاست, جامعه و فرهنگ
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/10/30 و ساعت 16:25 |
اگر زمین را از زمانی که حیات در آن پدیدار شده (1میلیارد سال قبل) تا به امروز، انسانی 30 ساله در نظر بگیریم، صنعتی شدن 200 سال اخیر حدود 3 دقیقه از عمر او می شود. ببینید ظرف این 3 دقیقه چه بلایی به سر این جوان آوردیم و چقدر پیرش کردیم!!!
اگر می خواهید اوج فاجعه را ببنید، سری به این سایت بزنید و آمار لحظه به لحظه جهان (بر اساس تقسیم آمار سالیانه به روزها و ثانیه ها) درباره مرگ و میر، خودکشی، نابودی جنگل ها، تولید خودرو، مصرف آب، سقط جنین و... را مشاهده کنید:
http://www.worldometers.info/fa/
برخی از این آمارها واقعا تکان دهنده است. مثلا می بینید که جلو چشمتان تقریبا هر 3 ثانیه یک نفر از گرسنگی می میرد (روزی بیشتر از 30 هزار نفر) و در همان زمان، روزانه بیش از 1000 میلیارد تومن (به حساب دلار 3000 تومنی) فقط در امریکا صرف درمان عوارض چاقی می شود.
شوک بر انگیزترین آمار برای من، روند از بین رفتن جنگل ها بود. واقعا ظرف دو هفته اخیر، بیش از 200 هزار هکتار جنگل و 300 هزار هکتار زمین زراعی را از بین بردیم؟ با کدام منطق؟ با کدام توجیه؟ با کدام شعور؟ از دوران پارینه سنگی تا کنون هیچ حیوان بی عقلی بیشتر از ما محیط زندگی اش را نابود کرده و سریع تر از ما در نابودی نوع خود کوشیده است؟ به کجا چنین شتابان...؟ این را بگذارید کنار آمارهای فجیع دیگر مثل کشته شدن 100 میلیون انسان در جنگ های قرن بیستم و ...


أیها الناس... بشر دیوانه شده است... چه باید کرد با عربده های مست تیغ به دستی که جنون عقلانیت مدرن و شهوت تکنولوژی تمنای زیستن را از او سلب کرده است؟


برچسب‌ها: محیط زیست, جامعه و فرهنگ
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/10/25 و ساعت 13:32 |

بارها گفته اند و شنیده اید که لازمه فهم فلسفه غرب و هرمنوتیک و... آشنایی با زبان اصلی است. زبان اصلی فلسفه هم غالبا یونانی و آلمانی است و لاتین و انگلیسی و فرانسوی در اغلب گرایش ها، زبان دوم به حساب می آیند. اما این سخن چقدر می تواند درست باشد؟

اهالی فلسفه یا در حد آشنایی و یا برای نظریه پردازی به سراغ متون فلسفی می روند. استفاده از ترجمه های خوب (که امروزه کم هم نیستند) و یا بهره گیری از زبان درجه دویی مثل انگلیسی و مدخل های دایره المعارفی و کتاب های اینتروداکشنی برای آشنایی با فلسفه ها کافی است و اما برای نظریه پردازی در فلسفه گاهی نیاز  تسلط بر زبان اصلی است. اما گمان می کنید رسیدن به چنین تسلطی چقدر زمان می برد؟ مساله که صرفا یادگیری زبان محاوره ای نیست بلکه فقه اللغه آن زبان و فهم بن مایه های فلسفی ارتباط واژگانی است که بدون شک با سه سال و پنج سال و ده سال فراهم نمی شود. گادامر 25 سال زبان یونانی خواند و تدریس کرد تا هایدگر به فهم بهتر او از فلسفه یونان اذعان کرد؛ حالا برخی 6 ماه فرصت مطالعاتی رفته اند آلمان، داعیه ترمینولوژی زبان آلمانی دارند.

کسانی که گمان می کنند با چند ترم آلمانی و یونانی خواندن می توانند اندیشه های افلاطون و کانت و هایدگر را بفهمند، همانند کسانی هستند که گمان می کنند با چند ترم فارسی خواندن می توانند اشعار شیخ محمود شبستری و داستان بوف کور را بفهمند. بزرگان گفته اند که زیان علم ناقص بیشتر از جهل است. کسانی که با چند ترم زبان آموزی به توهم فهم زبان اصلی می رسند، به مراتب دورتر از کسانی هستند که ادعای دانستن زبان اصلی را ندارند.

در گذشته برای فهم متون هرمنوتیکی چند صباحی آلمانی خواندم و از آنجا که طلوع اندیشه های جدید آینده را شرق آسیا می دانستم. به سراغ زبان ژاپنی هم رفتم اما خیلی زود فهمیدم که یا نباید در این حوزه ها به علم ناقص حاصل از اندکی زبان خوانی بسنده کرد و یا باید تا آخرش رفت. وقتی دیدم حتی عنوان سه ترجمه از یک کتاب هایدگر توسط مترجمانی که عمری را به ترجمه گذرانده اند، با هم اختلاف فاحش دارد و نیز وقتی ترجمه فارسی از کتاب گادامر را با ترجمه انگلیسی آن مقایسه کرده و تفاوت دهشتناک آنها را دیدم، عطای زبان آلمانی را به لقایش بخشیدم و ترجیح دادم به ترجمه های انگلیسی و فارسی و عربی از متون آلمانی بسنده کنم و مانند برخی از عزیزان، مفتون جهل مرکب حاصل از اندکی آلمانی آموزی نشوم.

به نظر می رسد کسانی که قد متوسطی در فلسفه دارند، بیش از بلند قامتان این عرصه به زبان آموزی توجه می کنند. (تاکید می کنم که مقصودم توجه فلسفی به مقوله زبان و زبان شناسی نیست بلکه فراگیری زبان است.) به عنوان مثال ریکور به عنوان یک فیلسوف و هرمنوتیست فرانسوی که بیش از 30 دکترای افتخاری داشت، به زبان انگلیسی آنقدری تسلط نداشت که بتواند کتابی به انگلیسی بنویسد بلکه همه آثارش را به فرانسوی تالیف کرده و از مترجمش تشکر می کند که او را به جهان انگلیسی زبان شناسانده است. در میان فیلسوفان اسلامی که ده ها هزار صفحه در باب فلسفه افلاطون و ارسطو نوشته اند، در طول تاریخ هیچ رغبتی به یادگیری زبان یونانی دیده نشده است. حتی شواهدی نداریم که ثابت کند ابن رشد که متولد اندلس (اسپانیای کنونی) است، به زبان یونانی آشنایی داشته باشد.

خلاصه آنکه حتی اگر بپذیریم که در سایر علوم، آشنایی با زبان اصلی آن علم امری آسان و مغتنم است، در فلسفه، این امر بسیار دشوار و گاهی غیر قابل حصول و گاهی غیر ضرور است. در حوزه فلسفه یا نباید به سراغ زبان های اصلی رفت و یا باید به ان کاملا مسلط بود و به جهل مرکب اکتفا نکرد و البته از نظر دور نداشت که فلسفه، خواندن نیست بلکه فهمیدن است و فهمیدن، حاصل مطالعه نیست بلکه حاصل اندیشه است.


برچسب‌ها: هرمنوتیک, اندیشه, ادبیات
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/10/20 و ساعت 13:37 |
4000 نفری که در ساختمان هنرستان سید جمال الدین مشهد اسکان گرفته اند، تنها بخش کوچکی از خیل عظیم کاروان های پیاده ای هستند که از روزهای قبل به سمت مشهد مقدس حرکت کرده و گروه گروه به اینجا می رسند. به دلیل کلاس هایم توفیق پیاده روی در کنارشانرا که نداشتم اما داوطلبانه برای انجام وظیفه تبلیغی به میانشان رفتم. مدتها بود فضایی چنین آکنده از عطر عشق و اخلاص ندیده بودم. من به نفس کشیدن در این فضا نیازمندتر بودم تا آنها به سخنان من.

از آنجا که اغلب آنها خانم بودند، ترجیح دادم به جای من، همسرم که مثل من 10 سالی ست که به درس و بحث طلبگی مشغول و در بعضی امور دینی به مراتب مقیدتر و مسلط تر از من است، امشب در کنار 25 خواهر طلبه دیگر در کنار آنها به انجام وظیفه تبلیغی مشغول باشد و من هم در خانه از فاطمه خانم و آقا مستعان نگهداری کنم.

تصویر زیر بخشی از کوله بار این ارادتمندان اهل بیت در حیاط هنرستان است.
به یاد دارم بعد از سقوط صدام پیاده روی میلیون ها نفر به سمت کربلا در روز اربعین برای امریکایی ها باورکردنی نبود. بیچاره ها فکر می کردند به خاطر نبودن بنزین است که مردم پیاده می روند!! و اصلا نمی توانستند این گونه ابراز ارادت ها را درک کنند.

واقعا وقتی می بینم پیرزنی با عصایی چوبی و کمری خمیده 5 روز تمام در سرمای زمستان از روستایش تا مشهد را با شور و عشقی وصف ناشدنی می پیماید و وقتی به مشهد می رسد، از میان کوله اش دو تا خروس در می آورد و می گوید: «حاج آقا! اینها را نذر زوار امام رضا کردم تا در روز شهادت قربانی کنم...» از خجالت آب می شوم.


برچسب‌ها: خاطرات شخصی, جامعه و فرهنگ
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/10/11 و ساعت 1:29 |

چه هنرمند است امام موسی صدر که روحانی شیعه و سنی و کشیش مسیحی را در زیر درخت دین، گرد هم می آورد...

امام موسی صدر نماد مجسم بایستگی های دین داری در دنیای امروز است. از صمیم جان از درگاه کبریایی مسألت می کنم:

از عمر من آنچه هست بر جای / بستان و بر عمر لیلی افزای


برچسب‌ها: شخصیت ها, دعا
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/10/05 و ساعت 1:2 |

روزی که آفرید تو را «صورت آفرین» ................... از آفرینش تو به خود گفت: «آفرین»

صورت نیافرید چنین «صورت آفرین» ............ بر صورت آفرین و بر این صورت، «آفرین»


 


پی نوشت:

1. نمی دانم شاعر این ابیات، کدام عاشق است اما شنیدن آن با صدای مرحوم سید جواد ذبیحی حال دیگری دارد.

2. نهج البلاغه را سه دور خوانده ام و هیچگاه از خواندنش ملول نشده ام. بار سوم، چنان شوقی داشتم که اصلا نمی توانستم کنارش بگذارم و تا تمامش نکردم، به کار دیگری نپرداختم.

3. 1000 ماه او را بر سر منبر دشنام می دادند و 80 سال کسی حق نداشت که نام فرزندش را علی بگذارد و حتی قبرش تا 130 سال بعد از شهادتش از ترس هتک حرمت مخالفان، پنهان بود.از ادیب عرب خلیل بن احمد فراهیدی خواستند که فضیلتی از علی بگوید. در پاسخ گفت: «چه بگویم درباره کسی که دوستانش از ترس، فضایل او را کتمان کردند و دشمنانش از روی بغض و حسد، فضایل او را نگفتند و با این حال، ذکر فضائل او شرق و غرب عالم را پر کرده است.»

4. بهشت جایی است که علی باشد. مشتاق مرگم... مشتاق قیامتم... مشتاق بهشتم... بلکه علی را در آغوش بگیرم.


برچسب‌ها: شخصیت ها, ادبیات, حدیث و سیره
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/09/22 و ساعت 20:6 |

از میان دیالوگ های فیلم «رسوایی»، یک جمله توجه مرا عمیقا به خودش جلب کرد. اکبر عبدی (در نقش حاج یوسف) به محمد رضا شریفی نیا (در نقش حاجی بازاری) که به او درباره آبروی لباس روحانیت نصیحت می کند، می گوید:

 رسالت ما (روحانیون) نجات مردم است، نه عافیت خودمان.

این جمله مثل یک پارچ آب سرد روی سرم ریخت. چشمم را باز کردم و به کارهای خود و دیگران دوباره نگریستم. دیدم ای وااااااای... حاج یوسف راست می گوید. متاسفانه اغلب کارهایمان از روی عافیت اندیشی است. آیه «یا ایها الذین آمَنوا علیکم أنفسکم» را دستاویزی برای عافیت طلبی مان کرده  و فراموش نمودیم که به عنوان یک طلبه، در نقش غریق نجات در ساحل جامعه نشسته ایم و نه برای آفتاب گرفتن و لذت بردن. دیدم داریم به اسم رعایت شأن و شؤون، هوای نفسمان را ارضاء می کنیم و به اسم حفظ مصلحت، انانیّت مان را فربه می نماییم. رسالت ما این نیست که خودمان را در چشم ها نشانیم و در دل ها جا کنیم بلکه رسالت ما آن است که خارها را از چشم ها در آوریم و خدا را در دل ها جای دهیم.

خوب نگاه کردم... دیدم بسیاری از کارهایمان اسماً برای خدا و رسماً برای خود است. به اسم خدا، می خواهیم خودمان را در اذهان جای دهیم. بسیاری از آنچه به نام تدریس و تحقیق و تبلیغ دین انجام می دهیم، دعوت به خود است و نه خدا!!!

از خودم می پرسم: چند بار برای خدا از آبرویم گذشتم؟ چند بار حاضر شدم که دیگران به قیمت فراموش کردن ما به یاد خدا بیفتند؟ چند بار برای خدا کاری کردم و بر زبان نیاوردم؟ چند بار برای خدا بسان یک عبد بودم و اراده ام را اراده مولایم قرار دادم؟ چند بار...؟ امیدوارم اوضاع شما بهتر از من باشد...

رسالت ما (روحانیون) نجات مردم است نه عافیت خودمان.

پی نوشت:

1. برای امثال من که در حوزه سینما علاقمند به ژانرهای تاریخی و فلسفی و روان کاوانه ایم، دیدن کارهای ده نمکی تلخند است. فیلم رسوایی با آن کاراکترهای سیاه و سفید برایم چندان جذابیتی نداشت. وقتی عکس آقا سید علی قاضی و مرحوم دولابی را دیدم، اوج کار غیر حرفه ای و کلیشه ای ده نمکی در انتقال مستقیم مقاصدش برایم نمایان شد. البته از کسی مثل ایشان، انتظار دیگری هم نداشتم. به حال سینمای دینی هزار باره تأسف خوردم اما چه می توان کرد که بضاعت مزجات سینمای دینی، همین قدر است و پیشرفت در این حوزه، همت بیشتر نسل جوان مخلص را می طلبد.

2. طنز روزگار را ببین که آن سال ها، در نشریه همین آقای ده نمکی به حاتمی کیا انتقاد کرده و شاهکار «آژانس شیشه ای» که به گمانم بهترین فیلم سینمای ایران است را «آژانس گیشه ای» می نامیدند و برخی دوستان ایشان به خاطر عدم رعایت شؤونات اسلامی، پرده سینماها را پایین می کشیدند و اکنون، به پر فروشی فیلم های طنزشان افتخار می کنند و برای گرفتن گیشه و تصاحب اکران نوروزی می جنگند و از بازیگران زن با تندترین و زننده ترین آرایش ها - که با فیلم فارسی های قبل از انقلاب دوش به دوش می زند - برای رسیدن به اهداف دینی استفاده می کنند!!! اما از انصاف نباید گذشت که در این قحط الرجال، بودن امثال ده نمکی و فیلم هایش با تمام این ایرادات، از نبودنشان بهتر است.


برچسب‌ها: اندیشه, معرفی و نقد فیلم
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/09/09 و ساعت 1:11 |

چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم ............... از دوری صیاد دگر تاب ندارم

چون آهوی گم گشته به هر گوشه دوانم ............. تا دام در آغوش نگیرم نگرانم


پی نوشت:

1. تابستان 89 هنگام طواف کعبه این اشعار ورد زبانم بود و عاشورای 92 در میان عزاداران حسینی نیز همین طور.

2. وقتی میان ادامه تحصیل در رشته دانشگاهی و یا آمدن به حوزه علمیه مردد بودم، علامه حسن زاده فرمود: «اگر می توانی سرت را کف دستت بگیری برو حوزه!» خدایا! چنان کن که همانند آن عارف پاک باخته شویم که می گفت: «چهل سال سرم را کف دست گرفتم و گشتم تا بگویند کجا تقدیم کنم!»

3. عزیزی می گفت که برخی تصمیم هایت (مثل ماندن در مشهد و عدم نقل مکان به شهرت در شمال یا شهرهای علمی نظیر قم یا تهران) عاقلانه نیست. راست می گفت. اما در جوابش اشعار بالا را زمزمه کردم.

4. عده ای در بند جان پناه اند و عده ای به دنبال جانان. چه توان کرد که دل آشوب، دل آرام است.

دلبندم آن پیمان گسل، منظور چشم آرام دل ......... نی، نی، دل آرامش مخوان، کز دل ببرد آرام را

با دل آرامی مرا خاطر خوش است ........ کز دلم یکباره برد آرام را


برچسب‌ها: خاطرات شخصی, ادبیات
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/08/25 و ساعت 11:58 |

طی 10 سالی که در حوزه های علمیه مشغول تدریس هستم، بیش از 1000 طلبه در کلاس هایم حضور داشته اند. برخی از آنها در مباحث علمی و برخی در ابعاد ایمانی ممتاز بوده اند اما اندکی بودند که در هر دو بُعد علمی و ایمانی برجسته و ممتاز باشند. عزیز قلبم مرحوم حجة الإسلام و المسلمین رضا داودی شاید بهترین ِ این افراد و گل سر سبد طلاب من در طول سال های تدریس بود. در مباحث علمی چنان بود که بارها به او گفته بودم که شما بی نیاز از کلاس من هستی و اگر خواستی می توانی نیایی... گاهی که خودم نمی توانستم به کلاس بیایم، با وجود او خیالم راحت بود که امور علمی طلاب به بهترین وجهی اداره خواهد شد... در اخلاق به گونه ای بود که شرم حضور او در کلاس، عرق خجالت بر چهره اساتید، می نشاند... در طول حدود 200 جلسه درسی که با ایشان داشتم، حتی یک ایراد علمی یا اخلاقی در او ندیدم... به جرأت می گویم درس هایی که من از او گرفتم به مراتب بیشتر از درسی بود که در مقام معلم به او دادم.

چند ماهی که از سال تحصیلی 88-89 گذشت، خدمت مدیر اندیشمند مدرسه، جناب حجة الإسلام و المسلمین نظافت رفتم و گفتم که آقای داودی به اندازه کل حوزه علمیه مشهد می ارزد. اگر مدرسه علمیه شما فقط یک محصول داشته باشد و آن محصول، این فرد باشد، برای دنیا و عقبای شما کافیست و از ایشان خواستم تا آنجا که می تواند زمینه رشد و تعالی این طلبه را فراهم کند و هر گونه امکاناتی که لازم است را در اختیار او قرار دهد زیرا او درختی است که در آینده ثمرات شگرفی خواهد داشت و از زمره علمای تاریخ ساز جهان اسلام خواهد شد. حاج آقای نظافت که خودش به ارزش های این طلبه جوان واقف بود با تایید این مطالب و اذعان به قابلیت های او فرمود که حواسش به ایشان هست و مسائلی را درباره کمالات ایمانی او بیان کرد که من بی خبر بودم...

چند ماه بعد، گفتگویی با پدر بزرگوارش داشتم و ساعتی درباره او صحبت کردم. ایشان گفتند که می دانم رضا آدم خاصی است و مطالب عجیبی از ویژگی های شخصیتی او و کمالات معنوی و نقشش در خانواده بیان کرد و اینکه هر چند جزء نفرات برتر مدرسه تیزهوشان بود، اما راه حوزه را بر رفتن به دانشگاه ترجیح داد و ...

اواخر سال تحصیلی جهت برنامه ریزی آینده علمی اش چند باری با من مشورت کرد. به او گفته بودم: «آقای داودی، من خیلی دوست دارم که شما بلاغت را ادامه دهید و بتوانید روشی را که من در ارائه این درس دارم، تکمیل نمایید و یکی از ثمرات دوران تدریس من باشید اما روحیه علمی شما از آن ِ علم اصول فقه است. شما باید یک عالم علم اصول شوید و من نمی خواهم به خاطر تمایل خودم، شما را خرج علم بلاغت کنم. برو و یک اصولی خوب شو.» 

ده ها بار در گفتگو با طلاب، مسؤولان، اساتید و حتی خانواده ام گفته بودم که من چند نفر از جمله فلانی امید بسته ام که بتوانند آینده حوزه را متحول کنند.

امروز خبر دادند که ایشان برای انجام وظیفه تبلیغی ایام محرم به زاهدان رفته و در آنجا فوت کرده است. دوستان در پیامک خبر ارتحال ایشان چه خوب و به جا این آیه را آوردند:

«و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت، فقد وقع اجره علی الله

هر كه از خانه‏اش هجرت‏كنان به سوى خدا و رسول خارج شود سپس مرگ او را دريابد پاداش وى به عهده خدا است.»

با رفتن این عزیز، غم فقدان نخبگان تمدن سازی نظیر شهید سید محمد باقر صدر و امام موسی صدر و شهید چمران را بیشتر احساس کردم.

خدایا! ثلمه ای که با رفتن این عزیزان بر پیکر دیانت و انسانیت وارد شده را به احسن وجه جبران بگردان.

خدایا! این عزیزان سفرکرده را با انبیاء و اولیائت محشور بگردان.

خدایا! ما را همانند ایشان عاقبت به خیر بگردان.


پی نوشت:

نمی دانم چرا: «هر گل که بیشتر به چمن می دهد صفا .......... گلچین روزگار امانش نمی دهد!»

نمی دانم چرا: «این کوزه گر دهر چنین جام لطیف ............... می سازد و باز بر زمین می زندش»

نمی توانم خودم را با این سخنان که: «لابد حکمتی در کار بوده... لابد صلاح او در این بوده... خدا می خواسته او را پاک ببرد...» و امثال این سخنان آرام کنم. بله، همه ما از آن ِ خداییم ولی آخر ما هم رضا داودی را برای خدا و دین خدا در این دنیا لازم داشتیم... نمی دانم... شاید ما داریم بیشتر از خدا برای دینش دل می سوزانیم... شاید باید عبد بود و سر تسلیم فرود آورد و فقط شکر کرد و لب از چون و چرا بست. اما...

خدایا! وقتی گل های روزگار را می چینی، توقع مدار که بلبلان برای خارستان غزل سرایند.


برچسب‌ها: خاطرات شخصی, شخصیت ها
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/08/17 و ساعت 16:27 |

نقد و بررسی فیلم

surrogates

(بدل ها)


با سخنرانی: علی رضا آزاد


پنج شنبه 92/8/9 ساعت 6 الی 8 شب

مشهد - پنجتن 45 - فرهنگسرای انقلاب

درباره این فیلم:

بسیاری از انسان ها دارای شخصیت مجازی در دنیای اینترنت و بازی های رایانه ای هستند. این شخصیت های مجازی گاهی سایه بر شخصیت حقیقی شان می افکند و شخصیت حقیقی شان متاثر از شخصیت مجازی شان می شود. شاید فناوری در آینده امکان حضور شخصیت های مجازی در دنیای حقیقی را فراهم آورد و به این ترتیب، شخصیت های مجازی، حقیقی تر از شخصیت های حقیقی گردند!
 
سرنوشتی که تکنولوژی برای انسان به بار خواهد آورد، موضوعی است که در این فیلم به تصویر کشیده می شود. در فیلم بدل‌ها (surrogates) دنیای آینده ترسیم می شود. دنیایی که در آن، تکنولوژی های پیش رفته انسان ها را بی نیاز از کارهای سخت و حتی بیرون رفتن از خانه می کند. در این دنیا، شیوه زندگی انسان بسیار راحت شده اما روابط انسانی و عواطف خانوادگی رو به تزلزل نهاده است...

برچسب‌ها: معرفی و نقد فیلم
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/08/07 و ساعت 23:1 |

همان طور که از عنوان کتاب اصلی گادامر «حقیقت و روش» بر می آید، مسأله «روش» در مرکز توجهات گادامر قرار دارد. با تأمل در محتوای این کتاب در می یابیم که معنای واو میان این دو کلمه در عنوان کتاب، ترادف نیست. برخلاف معنای واو در عنوان کتاب هایدگر هستی و زمان که إشعار به ترادف دو سوی خود می کرد، واو در عنوان کتاب گادامر، نمی خواهد به ترادف دو سوی خود اشاره کند بلکه می خواهد سؤالی مطایبه آمیز را در ذهن خوانندگان شکل دهد و آن اینکه «حقیقت را با روش چه کار؟» به عبارت دیگر: «آیا واقعاً نسبت و رابطه ای میان حقیقت و روش وجود دارد؟»

یکی از مهمترین نقاط افتراق هرمنوتیک فلسفی از هرمنوتیک های پیش از آن و نیز اندیشه های پوزیتیویستی حاکم، مواضعی است که پیرامون مقوله «روش» اتخاذ می کند. همان طور که پیشتر اشاره شد، هدف دیلتای این بود که با تنقیح روش شناسی علوم انسانی، شأن و جایگاهی مشابه علوم طبیعی برای آن فراهم کند. از این رو، هرمنوتیک روشی او به عنوان یکی از نظریه های شناخت، در ذیل شاخه های معرفت شناسی قرار می گیرد. اما هایدگر و گادامر اساس این تلقی را که علوم انسانی می بایستی دارای شأنی مشابه علوم طبیعی باشد و یا از روش هایی مشابه علوم طبیعی استفاده کند را زیر سوال بردند و شأن و وظیفه ای متفاوت برای آن تعریف کردند. آنها به جای این پرسش معرفت شناسانه «چگونه می شناسیم؟» سؤالی هستی شناسانه مطرح کردند: «وجود آن موجودی که فهم، هستی اوست، چیست؟»

گادامر فصل اول از کتاب خود را با بحث از «روش» می آغازد و به تأسی از استادش هایدگر، در برابر روش گرایی پوزیتیویست ها و تاریخ گرایان و نوکانتی ها و اصحاب هرمنوتیک کلاسیک می ایستد و تکیه بر «روش» را برای حصول اطمینان از صحت فهم، کافی و وافی نمی داند. او از یک سو به کار گیری روش های علوم طبیعی در فلسفه و متافیزیک وعلوم انسانی را نقد می کند و از سوی دیگر، حتی کاربست روش های خاص علوم انسانی را برای نیل به حقیقت ناکافی می داند. با این حال، سر ستیز با روش و روش گرایی ندارد و از همین رو در برابر منتقدان می گوید: «من ابدا قصد نداشتم که لزوم کار روشمند در چارچوب علوم انسانی را انکار کنم.»

او به دنبال اثبات ناکافی بودن روش و تحقیقات روشمند برای نیل به اهداف متعالی در علوم انسانی است. اما در این راستا به شدت از بحث استدلالی طفره می رود و سعی می کند به گونه ای پدیدارشناسانه، به جای اقامه دلیل به بیان شواهدی بپردازد تا خوانندگان با تأمل در این شواهد، بر حقانیت مدعای او مبنی بر ناکافی و غیر وافی بودن روش برای رسیدن به حقیقت، صحه گذارند. اگر او به پیروی از روش مرسوم علمی به بیان ادله و بحث منطقی در اثبات مدعای خود و نفی دعاوی و ادله مخالفان می پرداخت، از همان ابتدا فرض خود را باطل می نمود چرا که هدف او انتقاد از همین روش گرایی حاکم بر مباحث علوم انسانی بود و نمی خواست آنچه را که مورد انتقادش است، در عمل به کار بندد. از این رو در رویکردی پدیدارشناسانه به طرح موضوعاتی نظیر فرهنگ و ذوق و تراژدی و... می پردازد و فراروی از روش را در آنها به تصویر می کشد تا مخاطبانش بدون آنکه نیازی به استدلال روشمند احساس کنند، با او همگام شده و مدعای او را به گواهی تجربه و ادراک شخصی خود از این موضوعات، تصدیق نمایند.

در خلال انتقاد از روش گرایی، گادامر سعی می کند تا به ریشه های یونانی علم و فلسفه برگردد و با تصحیح برداشت های مشهور از گفتارهای سقراط و افلاطون و ارسطو، نشان دهد که آنها آن گونه که تصور می شود، پای بندی گسست ناپذیری به روش نداشتند و با انضمام اموری نظیر دیالکتیک و هنر و حکمت عملی سعی می کردند تا راهکاری فراتر از روش برای نیل به حقیقت در پیش بگیرند.

گادامر ریشه های روش گرایی در دوران جدید را اندیشه های دکارت و پیروانش می داند. از زمان دکارت، یکی از اصلی ترین دغدغه های فلاسفه غربی یافتن بنیان های دانش بود. آنها به دنبال این بودند که معیار معرفت موجه و معتبر را بیابند. این دغدغه آنها را به سمت روش گرایی و معرفت شناسی سوق داد. گادامر معتقد است که این گرایش به دلیل سوبژکتیویسم دکارتی و در نتیجه جدا انگاری و دوگانه پنداری سوژه و ابژه اتفاق افتاده است. این نگاه دو گانه انگار، به احساس بیگانگی انسان و جهان دامن زد و در نتیجه اش آن شد که انسان مدرن احساس تعلق به طبیعت، هنر، تاریخ و ... نمی کرد و نمی توانست به تعامل و فهم بی واسطه این امور بپردازد. کوشش های معرفت شناسانه برای غلبه بر این بیگانگی رقم خورد و روش مندی به عنوان راهی برای غلبه بر این جدایی در پیش گرفته شد.

این کار را کانت با تالیف نقدهای سه گانه خود انجام داد. او در نقد قوه حکم، امور مانند ذوق را که مبنای حقیقت در علوم انسانی بودند، به جرم آنکه با معیارهای عینی و روشمند علوم طبیعی قابل سنجش نیستند، سوبژکتیو شمرد و از قلمرو علم، بیرون کرد. به این ترتیب،‌علوم انسانی مجبور شدند برای بازگشت به قلمرو علم، بر روش هایی همانند روش های علوم طبیعی تکیه کنند. به این ترتیب، سنت انسان گرایانه ای که علوم انسانی می توانستند خود را در قالب آن تعریف کنند، از بین رفت. گادامر در این باره می نویسد:

«وقتی کانت مفهوم شناخت را به میدان کاربرد نظری و عملی عقل محدود کرد، قلمرو حیات علوم زبان شناختی و تاریخی و... از بین رفت. در نتیجه، وجود روش شناسی خاص علوم انسانی دیگر توجیهی نداشت. کانت با سوبژکتیو قلمداد کردن ذوق زیباشناختی (که جوهره علوم انسانی است) و مردود شمردن هر گونه شناخت نظری جز شناخت علوم طبیعی، طرز تلقی علوم انسانی درباره خویش را ناگزیر به سوی نزدیک شدن به روش علوم طبیعی سوق داد.»

گادامر در کتاب «خرد در دوران علم» توضیح می دهد که چگونه تفکر مدرن به مدد موفقیت های خیره کننده خود در ریاضیات و فیزیک و علوم طبیعی و... آموزه های روش مدار خود را در کالبد علوم قرن نوزدهم و بیستم دمید و در عرصه علوم انسانی با سیطره نگاه پوزیتیویستی و تکیه بر آموزه های کانتی، خود را بر گرده فلسفه و الهیات و...حاکم کرد و هر آنچه غیر روشمند بود، غیر علمی شمرد و بدین ترتیب دستیابی به روش صحیح، کعبه آمال عالمان علوم انسانی قلمداد شد. و نیز در عرصه علوم طبیعی با تأکید بیش از حد مدرنیته بر ذهنیت فراتاریخی و حذف تمام مرجعیت ها به جز مرجعیت عقل خود بنیاد، سبب شد که اراده معطوف به قدرت انسان، سرچشمه افعال او شود؛ چیزی که نتیجه اش، عطش جنون آمیز انسان مدرن به دانش فن آورانه بود.

گادامر در همان نخستین سال های تدریس خود به این نتیجه رسید که هدف هرمنوتیک برخلاف آنچه دکارت و پیروانش مد نظر داشتند، دست یابی به روش صحیح اندیشه ورزی نیست. هدف هرمنوتیک احیاء وحدت اصیل سوبژه و ابژه و مقابله با سیطره دوگانه پنداری آنها در گستره علوم است. او که همانند هایدگر و نیچه از منتقدان مدرنیته است، کتابش را با بررسی بنیان های روش گرایی حاکم بر علوم مدرن آغاز می کند و ریشه آن را سوبژکتیویته دکارتی می داند که در آن، یقینیات عقل انسانی مرجع نهایی شناخت تلقی می شود.


برچسب‌ها: هرمنوتیک
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/07/18 و ساعت 23:55 |

سال تحصیلی که آغاز می شود، گویی خون تازه ای در رگ های علم به جریان می افتد. مدرسه و حوزه و دانشگاه را دوست دارم. معلمی و شاگردی را دوست دارم. ورق زدن کتاب ها را دوست دارم. کیف مدرسه را دوست دارم. دیر کردن و عجله هر روزه را دوست دارم. سوال کردن و پاسخ دادن را دوست دارم. امیدها و لبخندها و اضطراب ها و خواندن ها و نوشتن ها و درددل کردن ها و هر آنچه میان استاد و شاگرد می گذرد را دوست دارم... خلاصه... ماه مهر را دوست دارم...

آغاز دوباره فصل رویش و پویش بر دوستداران علم، مبارک باد.

پارسال تدریس کمی (حدود 10 ساعت در هفته) و سال قبلش تدریس زیادی (حدود 50 ساعت در هفته) برداشته بودم. امسال حد وسط را بر گزیدم و هفته ای 26 ساعت (16 ساعت در دانشگاه و 10 ساعت در حوزه) خدمت طلاب و دانشجویان هستم. بدین شرح:

سه شنبه ها (صبح): اندیشه اسلامی و اخلاق کاربردی - دانشگاه فنی و حرفه ای - دانشکده ثامن

سه شنبه ها (بعد از ظهر): تفسیر موضوعی نهج البلاغه - دانشگاه فردوسی - دانشکده منابع طبیعی

چهارشنبه ها(صبح): اندیشه اسلامی و تفسیر موضوعی قرآن - دانشگاه فنی و حرفه ای - دانشکده ثامن

چهارشنبه ها (بعد از ظهر): تفسیر موضوعی قرآن - دانشگاه فردوسی - دانشکده دام پزشکی

پنج شنبه ها (صبح): تفسیر المیزان و مشاوره پژوهشی - مدرسه علمیه امام باقر(ع)

پنج شنبه ها (بعد از ظهر): علوم قرآنی و مشاوره تحصیلی - مدرسه علمیه امام باقر (ع)


پی نوشت:

1. خدا را شکر که اشتغالم به کلام او و اولیاءش است. الهی! ما را عامل به آنچه بدان عالمیم، قرار بده.

2. ساختمان دانشکده منابع طبیعی، همان ساختمان قدیم دانشکده کشاورزی است که چهار سال در کلاس های آن نشستم و از وجب به وجب آن، خاطره ها دارم. جالب آن که تفسیر موضوعی نهج البلاغه را در همان کلاسی درس می دهم که خودم 15 سال قبل، این درس را در آنجا گذراندم. تا 15 سال بعد کجا باشیم و چه شود؟!

3. تردید داشتم که امسال در حوزه علمیه تدریس تفسیر کشاف زمخشری را آغاز کنم و یا تفسیر المیزان را. تمایل خودم به گفتن کشاف بود اما یکی از اساتید بزرگوار فرمودند: «دأب حوزه های علمیه شیعه تا کنون این نبوده که تفاسیر اهل سنت در آن تدریس شود.» و من هر چند در این کار، ایرادی نمی دیدم اما سنت شکنی را هم به صلاح نمی دانستم. (هر چند اهل سنت، معتزلیانی مثل زمخشری را جزء اهل سنت نمی دانند و ما هم آنها را جزء شیعه نمی دانیم!) برخی دیگر از اساتید، تدریس المیزان را پیشنهاد کردند و نظر همسر و هموجودم که اهل علم و فضل بوده و همواره طرف اصلی مشورتم برای انجام همه کارها از جمله کارهای علمی است، بر تدریس المیزان بود و در تبرکی که به قرآن جسته بود نیز چنین آمد: «انا اخترتک فاستمع لما یوحی انی انا الله لا اله الا انا» یعنی همان آیه ای که سر سفره عقدمان آمده بود.

4. سعیم آن است که درس تفسیر موضوعی قرآن و نیز تفسیر المیزان را در قالب پورپوینت ارائه دهم. تدوین اسلایدها کاری وقت گیر است اما امیدوارم فایده بحث را مضاعف کند.

5. در این ترم، دانشگاه فردوسی کلاس های بعد از ظهر را به جای ساعت 14 و 16 از ساعت 13 و 15 آغاز می کند. این کار با مخالفت گسترده اعضای هیئت علمی مواجه شده است اما به گمان من برایند این تغییر، از لحاظ مالی به نفع دانشگاه و از لحاظ زمانی به نفع دانشجویان است و بهتر است که اساتید، اندکی از توقعات خود بکاهند و با دانشگاه و دانشجو همراهی نمایند.

6. برخلاف مرسوم حوزه های علمیه، در هفته اول (و بلکه دوم و سوم) شروع به کار دانشگاه ها، طبق روال ترم های گذشته می دانستیم که دانشجویان تشریف نمی آورند. (خودمان هم زمان دانشجویی هفته های اول و آخر را نمی آمدیم) حتی آموزش بعضی دانشکده ها به اساتید گفته بود که نیایند. اما بنا بر وظیفه و به احترام همان یکی دو دانشجویی که احتمال داشت بیایند، در تمامی کلاس هایم حاضر شدم. اگر استادی به حضور دانشجویش احترام نگذارد، نباید انتظار احترام متقابل داشته باشد.


برچسب‌ها: خاطرات شخصی, حوزه و دانشگاه
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/06/29 و ساعت 16:36 |



ندانمت که چو این ماجرا تمام کنی ........ از این سرای کهن راهی کجام کنی
چنین عبث نگهم داشتی به عمر دراز ....... که از ملازمت همرهان جدام کنی
زمانه کرد و نشد، دست جور رنجه مکن...به صد جفا نتوانی که بی وفام کنی
لب تو نقطه پایان ماجرای من است .......... بیا که این غزل کهنه را تمام کنی
ه.ا.سایه


برچسب‌ها: ادبیات, تصاویر معناگرا
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/06/19 و ساعت 0:55 |

چندی پیش مطلبی درباره کلاس کفایه الاصول در وب سایت قرار دادم. بعد از پایان این دوره از درس، استاد فرمودند که یک جمع بندی از کلاس را در صورت صلاح دید در ویلاگ قرار دهم. بنده هم به نظرم رسید که شاید اگر خود ایشان این مهم را به انجام برسانند حاصل، اتم و اکمل خواهد شد. ایشان هم محبت کردند و متن زیر را تنظیم فرمودند. بنده بدون دخل و تصرف، عین آن را در این صفحه منعکس می کنم و از خداوند متعال، خواستارم که به ایشان توفیق روزافزونی عنایت فرماید تا پرتو وجودشان بیش از پیش راه علم و ایمان طلاب حق و حقیقت را روشن کند.  

بسم الله الرحمن الرحيم

تصميم نداشتم خود دست به كار شوم و دربارۀ توفيق فراوانی كه در اين تابستان نصيبم شد چيزی بنويسم و در واقع زحمت اين كار را روز آخری بر عهدۀ فاضل ارجمند، همكلاس عزيز و هم­مباحثۀ گرانمايه ­ام گذاشتم. امّا هرچه فكر می كنم به نظرم می­ رسد كه ايشان بنا به ملاحظاتی شايد نتوانند و يا نخواهند بعضی از آنچه را كه من در نظر دارم بازگو كنند. از اين رو به خودم جرأت دادم تا در حدّ چند كلمه مصدّع دوستانی شوم كه از كرسی­ های وعظ و خطابۀ اينترتنی حضرت ايشان بهره می­ برند.

همۀ آنهايی كه به نحوی با اين كم­ترين در ارتباط بوده­ اند خوب می­ دانند كه من چقدر نپز، نچسب و دربارۀ سلسلۀ مراتب درسی سخت­گيرم. امسال هم علی­رغم همۀ شوقی كه به آموختن و شريك گرداندن ديگران در لذّت دانسته­ هايم دارم، به خاطر كثرت گرفتاری­ ها به هيچ وجه قصد نداشتم برای احدی درس بگويم. بنابراين طبيعی است كه منابع درسی خاصّی هم همراه خود نياورده بودم. در واقع با يك دورخيز عجيب و غريب آماده بودم كه برنامه­ های از پيش تعيين شدۀ خود را پی بگيرم، غافل از اين كه:

خدا كشتی آن جا كه خواهد برد                وگر ناخدا جامه بر تن درد

در يكی از روزهای ابتدای تابستان و شايد دو سه روز مانده به شروع ماه مبارك رمضان جناب آقای آزاد با يكی ديگر از دوستان از آن جا كه عادت بزرگان است به تفقّد اين بنده قدم رنجه كرده، به منزل پدريمان آمدند. از درس و بحث­ ها پرسيدند و در لا به لای صحبت­ها نسبت به درس گرفتن «كفايه» ابراز علاقه كرده و در اين راه ادب فراوانی از خود نشان دادند. بنده هم كه بشدّت معتقدم اگر حكمت را از اهلش دريغ كنی به ايشان ستم روا داشته ­ای پس از اندكی تأمّل پذيرفتم.

اوّلاً از تأثيری كه ايشان بر اطرافيان خود چه در حوزه و چه در دانشگاه دارند نيك آگاهم و مطمئن بوده و هستم كه آنچه را در دل و مغزم گذشته بخوبی دريافته و به ديگران منتقل خواهند نمود. ثانياً از آن جا كه معتقدم دروس اصيل حوزوی در دهه­ های اخير به خاطر كج­ فهمی­ ها، كم­ همّتی­ ها و خيلی چيزهای ديگر كه فعلاً جای گفتنشان نيست مورد بی­مهری فراوانی از سوی دوست و دشمن واقع شده­اند مترصّد فرصتی بودم كه پتانسيل بالای معارفی از اين دست را اوّلاً و بالذات به ايشان و ثانياً و بالعرض به ديگر دوستان نشان دهم.

امروز و پس از 70 جلسه گفتن و شنيدن دربارۀ مباحث كتاب گرانسنگ «كفايه» كه برغم داشتن شروح و حواشی فراوان هنوز هم از غامض­ ترين ـ و به قول خودم چقرترين ـ متون درسی است به خوبی به درستی افكارم پی برده­ ام. مباحثی كه بتواند شخصی با توان بسيار بالای ايشان را ـ كه در اين زمان ديگر به ندرت مشاهده می­ شود ـ هر روز از ساعت 6 تا 8 صبح در پای خود ميخكوب كند، بی­ آنكه كوجك­ترين تأثيری در زندگی مادّی داشته باشد، يقيناً هنوز هم می­ تواند چراغ راه انديشمندان معاصر باشد. البتّه بگذريم از اين كه در جوّ غالب فعلی حوزه تمايل چندانی به ارائۀ سرمايه­ های هنگفت خود به جوامع علمی احساس نمی­ شود. شايد از اين جهت است كه درصد بالايی از افراد و حتّی اهالی علم و فرهنگ ـ به معنای عامّ آن ـ گمان می­ كنند كه اهل حوزه هر كدام تغاری جلوی خود گذاشته و از بام تا شام به شغل شريف كشك­ سابی مشغول­ اند. در واقع بسياری هنوز نمی­ دانند در اين حجره­ ها و در محضر اساتيد واقعی ـ كه البتّه تعدادشان هم بسيار كم شده ـ چه لذّت­ های نابی ردّ و بدل می­ شود و چگونه استاد و شاگرد برای فهميدن و فهماندن شب و روز نمی­ شناسند. بگذاريم و بگذريم، كه:

شرح اين هجران و اين خون جگر         اين زمان بگذار تا وقت دگر

اين بی­ اطّلاعی سبب شده كه دو جريان عظيم سنّتی و مدرن هر كدام بی­ خبر از آنچه در دنيای ديگری می­ گذرد اوّلاً در برخورد با هم سريعاً موضع بگيرند و ثانياً يكی آن ديگری را به تعصّب و تحجّر و خشكی انديشه و عقب­ ماندگی متّهم سازد و آن ديگری اين را بی­ دين و يا لااقل سهل­ انگار و در مطالب علمی سطحی­ نگر ببيند. در اين ميان چه فرصت­ هايی كه دارند می­ سوزتد و با چه سرعتی از كف می­ روند.

بنده به همّت مردانۀ حضرت آزاد آفرين می­گويم و حقيقتاً به توفيقاتش غبطه می­خورم. در اين مدّت نه شهريّه­ ای به محضرش تقديم شد، نه حضور و غيابی در كار بود، نه ضيافت انديشه­ ای و نه بريز و بپاشی، امّا بدون اين كه حتّی يك روز به خود استراحت دهد و حتّی لحظه­ ای احساس خستگی كند با شور و شعفی زايد الوصف به صحنه می­ آمد و كوشيدم و كوشيد تا نكته­ ای ناگفته نماند و ذرّه­ ای ابهام. اين چند هفته نشان داد كه ما چه راحت از روزهای تعطيل عمرمان می­گذريم و چه كارهای بزرگی كه می­ توانيم در همين گونه مواقع انجام دهيم. به راستی اين مدرك­ گرايی چه به روزمان آورده كه به فكر ارائۀ مدركی در دادگاه الهی نيستيم. اصلاً مگر فردا برای اين روزهای هدر كرده و ساعت­ های بر باد داده نبايد عذر موجّه بياوريم؟! طرفه اين كه داعيه­ داران اين ميدان خود فريب خورده و در بازار مكّاره­ ای كه بر پا شده به انضمام عنوان «دكتر» در كنار نامشان غرّه شده­ اند. راستی اگر بنا باشد به آيات عظام بروجردی و خويی و شيخ انصاری و آخوند خراسانی و در زمان خودمان به اساتيدی چون آقايان موسوی تهرانی و موسوی مددی مدرك و لقبی داده شود چه بايد كرد؟

گر بريزی بحر را در كوزه­ ای       چند گنجد؟ قسمت يك روزه­ ای

در هر صورت اين چند سطر را نوشتم تا بگويم: به تعبير آن عزيزی كه حيات علمی خود را در چند سال اخير سخت مديون اويم: جهل بيماری­ ای است كه جز با درس خواندن و مطالعه درمان نمی­ شود. به قول دهخدا: مشكل بزرگ حوزه­ ها و دانشگاه­ های ما اين است كه همه درس خارج خوان شده­ اند. به زبان امروزی­ تر همه دوست دارند بگويند: اين مطالب را پيش خود خوانده و امروز قادريم به راحتی تدريس كنيم.

اميدوارم همۀ آنها كه با جناب آقای آزاد در ارتباط­ اند و يا به بركت وجود ايشان اين متن را می­ خوانند برای يك بار هم كه شده آزاد بودن از همۀ قيود را از ايشان بياموزند، در محضر علم زانو بزنند، و از سطح چشم پوشيده، به اعماق پناه ببرند، كه برای خوش زيستن بايد نيك دانست و برای دانستن بايد خوب آموخت و برای آموختن بايد عالی شاگردی كرد؛ چرا كه:

هيچ كس از پيش خود چيزی نشد      هيچ آهن خنجر تيزی نشد

هيچ   قنّادی   نشد   استای   كار       تا كه شاگرد شكرريزی نشد

به خود ايشان هم عرض كرده­ام كه هر زمان هر درسی را كه اراده فرمايند برايشان خواهم گفت؛ چرا كه اوّلاً مطمئنّم كلمه­ ای و حرفی در اين ميان ضايع نخواهد شد و ثانياً چنان قدردان زحمات نكشيدۀ اين كم­ترين بودند كه جای هيچ حرف و حديثی باقی نمی­ ماند، و مگر مدرّسی كه ترويج علوم آل محمّد را وجهۀ همّت خود قرار داده جز اين دو چه می­ خواهد؟

                                                                                        

                                                                                       والسلام علی من اتّبع الحقّ لذات الحقّ


برچسب‌ها: فقه و اصول, خاطرات شخصی
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/06/07 و ساعت 17:42 |

چه خوب است که انسان نه فقط با خانواده و دوستان بلکه حتی با ابزارها و وسایل شخصی اش رابطه عاطفی برقرار کند. آنیمیسم (جان دار انگاری اشیاء) برای من نه یک صنعت ادبی بلکه یک واقعیت زندگی است. (ناظر به حقیقت ادعائی و مجاز به تقریر سکاکی) مثلا مدادهایم را خیلی دوست دارم... موبایلم را نوازش می کنم و برچسب قلبی که دخترم روی آن چسبانده را علی رغم آنکه همه می گویند متناسب با شؤون یک استاد حوزه و دانشگاه نیست، به خاطر آنکه دخترم دوست دارد، سالهاست نکندم. با میز و صندلی ام حرف می زنم... با کیفم درد و دل می کنم... آنها هم همین طور. مثلا ناخن گیرم گاهی از مشکلاتش شکایت می کند و پرینترم از ماجراهای عشقی اش برایم تعریف می کند... خانه ام گاهی که دلش می گیرد، از من می خواهد پنجره را باز کنم تا هوایی عوض کند... پیراهنم از خاطرات جوانی اش برایم می گوید...

در این میان، ماشینم - چلچله - جایگاه ویژه ای داره. چلچله یک پی کی متولد 1385 نوک مدادیه. البته خیلی جوون تر از سنش به نظر می رسه. نشون به او نشون که چند باری داشت بالای 150 کیلومتر می رفت که آقا پلیس جلوش رو گرفت تا براش گلپر دود کنه. البته مشتلق همون گلپر، حسابی خرج رو دست ما گذاشت. رفقا بهش می گن «لندکروز» چون چند باری هنرش رو توی عبور از گردنه ها و رودخانه ها و مناطقی که قاطر هم نمی رفت، دیدن.


چلچه ما عجیب خاطرخواه داره. تقریبا هفته ای یک بار، پشت چراغ قرمز یا توی پیاده رو، یکی طالب خریدنش می شه. حتی یک بار که بچه ها رو برده بودم پارک، برگشتنی دیدم یکی زیر برف پاک کن کاغذ گذاشته که: «اگر این این ماشین را می فروشین، با این شماره ... تماس بگیرین.»

نه که فکر کنین خیلی خوشگله... البته خوشگله ولی بیشتر کمالات اخلاقیش مردمو کشته... وقارش زن و مرد رو مجذوب می کنه. نجابتش، اوف که نگو ... انگار آیه «تمشی علی استحیاء» در شأن اون نازل شده.

وقتی باهاش می ریم کوه یا پارک، گاهی با ما تا کنار سفره می آید و با پاشیدن بنزینش در درست کردن کباب مشارکت می کنه. گاهی هم پای کوه وا میسته تا نفسی چاق کنه. ما می ریم و وقتی برگشتیم، ماجراها رو با آب و تاب براش تعریف می کنم. خیلی خوشش می آد... آخه جز من رفیقی نداره. سایر وسائل شخصیم همه دوستای دیگه ای هم دارن اما چلچه هیچ دوستی جز من نداره. خیلی تو این دنیا تنهاست. بالای کوهسنگی که نمی شه ولی گاهی می برمش بالای کوه های خلج که از اون بالا، کل شهر رو ببینه و دلش وا شه. (هر چند دیدن شهر از فراز کوه، منو همیشه در غمی مبهم فرو می بره.)

وقتی می خوام پارکش کنم تا حد امکان سعی می کنم دور و برش یه پی کی یا رنویی باشه... گاهی یواشکی می برمش کنار اونا پارک می کنم تا از تنهایی در بیاد. البته بهش می گم: «خیلی شلوغ کاری نکنیا! گشت ارشاد میاد جمتون می کنه.» با اینکه موتورش انژکتوری پرایده اما اصلا از پرایدا خوشش نمی آد. پی کی نوک مدادی که می بینه، طفلی ذوق می کنه. بعضی وقتا سر خیابون می خواد در آغوششون بکشه که وقتی می بینه بزرگترا نشستن، خودشو جمع و جور می کنه و به لاین خودش بر می گرده.

یه بار جلوی آلتون (بزرگترین پارکینگ طبقاتی کشور) پارک ممنوع کرده بودم! برگشتیم دیدیم جا خیسه و بچه نیست. یعنی چکه های آب رادیات چلچله بود اما خودش نبود. مغازه داری گفت که یک جرثقیل نانجیب از خدا بی خبر اومد گوشش رو گرفت و برد. کجا؟ ندامتگاه. حالا ساعت 6 غروبه و شام هم خونه یکی از اساتید، دعوتیم. به قول ما مازندرانی ها:«آ مِنو مه چَگ بَته بَته» رفتیم ندامتگاه. جالبه که در خروجی ندامتگاه ماشین ها درست روبروی در ورودی حوزه علمیه خانمم بود. خانمم می گفت بعد از 6 سال تازه فهمیدم جریان ماشین هایی که هر روز صبح از این پارکینگ بیرون میان و مردمی که همیشه اینجا بال بال می زنن چیه! زندان بان یه لیست مخارج جلومون گذاشت. گفتم این دیگه چیه؟ کاشف به عمل اومد که چلچله واسه همون یه شبی که اونجا بوده، کلی کتاب خواسته که در ایام حبس ترجمشون کنه و تمام دیوار رو خط کشیده تا روزهای زندان رو بشمره. مجموعه کامل سریال «فرار از زندان» رو هم سفارش پستی داده بود. دو بسته مگنا فیلتر قرمز هم دستی قرض کرده بود. خودش که می گفت: «آخه بدترین لحظه عمرم وقتی بود که منو تایر نگاری کردن و دیگه شدیم سابقه دار.»

چند سالی که من و چلچله با هم هستیم، اخلاقیاتمون در هم اثر گذاشته. مثلا فرزی و چابکی اون به من سرایت کرده. علاقمندی های من هم به اون. الآن دیگه چلچه هم یکی از منتقدان و روشنفکران گمنام محسوب می شه. همیشه یه کتاب هرمنوتیکی توی صندوق عقب هست که بیکار شد، بخونه. نیچه رو یک گنگِ خواب دیده و کانت رو کور ِ بیدار می دونه. واسه خودش توی ماشین، داستان ها صادق چوبک و سخنرانی های شریعتی و کتاب صوتی حسین کرد شبستری و نمایش نامه شهر قصه و آلبوم های شجریان مخصوصا بیداد و یاد ایام و یک دوره ترتیل همراه با قرائت ترجمه قرآن و ... می ذاره و اشعار حافظ و سعدی و گوته و ریلکه رو از بره. مسائل ادبی و فلسفی رو خیلی زودتر و بیشتر از هم سن و سال هاش یادگرفته و همین باعث شده در برقراری روابط عرفی و اجتماعی چندان موفق نباشه.

حالا تصور کنین ماشینی با این همه فضائل و کمالات رو هر وقت می برم تعویض روغن یا مکانیکی، اوستاکارها، عاشقش می شن. یکیشون، بیش از ده باری هست که چلچه رو ازم خواستگاری کرده. چلچله هر بار که اونو از دور می بینه، به خودش می لرزه و به قدری پریشون می شه که باید بعدش کلی خاطر جمعی بهش بدم که: «عزیزم... گلم... جونم... تو که می دونی من هیچ وقت تو رو شوهر نمی دم... حالا اوس حسن یه چی گفته... تو چرا خودتو ناراحت می کنی... تو همیشه پیش خودم می مونی... به کس کسونت نمی دم... به همه کسونت نمی دم...»

بعضی روزا چلچه دلش گرفتس. اون وقتا خیلی کاری بهش ندارم. می ذارم تو سیت خودش باشه. لذا توی اتوبان هم 40 تا بیشتر نمی رم. یه روزایی هم سر حاله. همچین روزایی بیا و ببین... توی کوچه 6 متری 80 تا می ره! اصلا بدون تیک آف حرکت نمی کنه و بدون لایی کشی سبقت نمی گیره. ترمزش دو سه تا شیهه که کشید (مخصوصا توی زیرگذر که صدا می پیچه... آی جون می ده)، آروم می شه. بعضیا می گن یه خورده بیش فعالی داره ولی من فکر می کنم اتفاقا همین ابراز صادقانه احساسات، نشانه سلامت عاطفی و رفتاریشه.

من در شستن همه چیز از خودم گرفته تا ظرف و ماشین، تنبلم. لذا مثل دیگ سیرابی فروشا که شیردون های قبل از انقلاب هم توش پیدا می شه، اگه خوب دقت کنید هنوز لکه های گریس کارخونه روی بعضی جاهاش هست. وخامت اوضاع بهداشتیش به حدی رسید که چند روز قبل بچه های مجتمع مون در اقدامی جسورانه و متهورانه تصمیم گرفتن بعد از اتمام بازی شون، چلچه رو بشورن. آی که خدا خیرشون بده... خوبم شستن. من هم همشون رو بستنی مهمون کردم. (بیشتر از قیمت کارواش اتوماتیک در اومد!)

از کرامات چلچه اینه که فقط وقتی پول داریم خراب می شه و نشده وقتایی که دستمون یه مقدار تنگ تره، برای ما بهونه گیری کنه. وقتی ببینه دستموم خیلی تنگه که، غیرت به خرج می ده و حتی بی خیال بنزین می شه و هواسوز کار می کنه!!! اما همین که ببینه من از جلوی خودپرداز «خرم و خندان قدح باده به دست» برگشتم، شروع می کنه «اینو می خوام... اونو می خوام...» گاهی هم مثل بچه هایی که بابا مامان براشون چیزی نخریدن، لج می کنه و چمبر می زنه روی زمین و سر بالا، لبا غنچه، اخما در هم، بغ می کنه و جُم نمی خوره. باورتون نمیشه. یه بار 50 متر مونده به پمپ بنزین، وسط پل هوایی ایستاد و لج کرد و هر چی نازش رو کشیدم تکون نخورد. چرا؟ چون می دونست پول دارم ولی براش اسپری انژکتور نخریدم.

فقط توی همین 5 ماه اول امسال، سه بار به خاطر نداشتن معاینه فنی، یقه اش رو گرفتن. حتی یه بار چیزی نمونده بود بازداشتش کنن، با این حال حاضر نمی شه بره معاینه فنی. میگه «مگه من معتادم؟» می خواستم براش دزدگیر بذارم، گفت (با لهجه مشهدی): «دیداش، تو چشُم نیگا کن... مو خودوم دزدُم... یکی میخِی مو ر ِ بگیره... بُر یره رَد ِ کارت.» جفت چراغ ترمزاش سوختن، نمی ذاره عوض کنم. می گم چرا؟ صدا کلفت می کنه و میگه: «مرد توی زندگیش هیچ وقت ترمز نمی کنه.»

حتما طی این داستان متوجه شدین که جنسیت چلچه در هاله ای از ابهام تاریخی فرو رفته. یه جایی سبیل کلفتی می کنه و یه جاهایی اطوار زنانه و شکرریزی دخترانه. ما که نفهمیدم چلچله هموسکشواله؟ ترنس سکشواله؟ مریخیه؟ ونوسیه؟ هرمافرودیته؟ مونو گامه؟ پلی گامه؟ خلاصه چی چیه؟ منم که شأنم اجلّ از اینه که برم توی چاله گاراژ و از این ابهام تاریخی رمزگشایی کنم!

از شوخی گذشته:

1. برقراری رابطه عاطفی با اشیاء معمولی، به زندگی روح و معنا و طراوتی بی نظیر می بخشد.

2. وسائلی که از آنها استفاده می کنیم، صرفا ابزار نیستند، بلکه دریچه ارتباط ما با جهان هستی و یافتن معنای بودن و راه درک ما از خودمان هستند. پس در نوع نگاه و شیوه استفاده از وسائل مان دقت بیشتری کنیم.

3. برای خیلی از مردها، ماشین خانه دوم است و در چارچوب شخصیت شان همان جایگاهی را دارد که آشپزخانه برای خیلی از خانم ها. همان طور که خانم ها خوش ندارند که شوهرانشان چندان در مدیریت آشپزخانه اظهار عقیده کنند، آقایان هم چندان خوش ندارند که همسرانشان نظرات مشفقانه شان را در مدیریت اتومبیل اعمال نمایند.

4. ما ایرانی ها انسان هایی بسیار عاطفی هستیم اما امروزه در فرهنگ ملی-دینی مان، ابراز بسیاری از عواطف و احساسات انسانی، مذموم و حتی گاهی حرام تلقی می شود. «دهانت را می بویند، مبادا گفته باشی: دوستت دارم.» و همین باعث بروز برخی عقده ها عاطفی در جامعه شده است. افراد زیادی را می شناسم که تاجر یا معلم یا هنرمند خوبی هستند اما ابراز علاقه و احساسات را خوب بلد نیستند. کم خطرترین راه حل نسبی آن است که لااقل به خانواده و دوستان و اشیاء شخصی مان عشق بورزیم و به آنها به غایت ابراز علاقه کنیم تا مبادا قریحه عشق در نهادمان بخشکد و ابراز علاقه را فراموش کنیم.

5. از شوخی گذشته، واقعا رابطه عاطفی قویی با چلچه دارم. خیلی از احتیاط های رانندگی را فقط به این خاطر انجام می دهم که مبادا چلچله زخمی شود و درد بکشد. او هم خیلی خاطر مرا می خواهد و نگران است که مبادا به موقع به کارهایم نرسم. «عشق طرفینی، خودسازی و عشق یک طرفه، خودسوزی است.»

6. عادت من این است که اگر در راه، کسی مخصوصا در زیر آفتاب یا برف و باران منتظر ماشین بود، سوار کنم و تا جایی که مسیرم هست، برسانم. کرایه که نمی گیرم و نیز مراقبم که در تعارفات هنگام پیاده شدن مسافران، حتی التماس دعا هم نگویم زیرا همین را هم نوعی کرایه می دانم. در حالی که هدفم نه کرایه مادی است و نه ثواب معنوی بلکه صرفا چون این عمل را کاری انسانی می دانم انجام می دهم.

7. یکی از امور اخلاقی که هنوز برایم حل نشده آن است که اگر جایی تاکسی ایستاده، آیا من حق دارم مسافری را مجانی سوار کنم و برسانم و آیا با این کار، حق راننده تاکسی تضییع نمی شود؟

8. یک بار خانواده ای 5 نفره را سوار کردم. اتفاقا ملبس (به لباس روحانیت) بودم. موقع پیاده شدن مادربزرگشان گفت: «ممنونم حاج آقا. اولین باره که می بینم یه آخوند آدم رو به جایی رسوند!!!»


برچسب‌ها: خاطرات شخصی, طنز
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/05/29 و ساعت 1:52 |

از توفیقات من در این ماه مبارک آن بود که درس کفایه الأصول را خدمت یکی از اساتید عزیز شروع کردم. یادش به خیر... سال 79 یعنی سه سال قبل از آنکه رسما طلبه شوم، در حالی که دانشجوی رشته زراعت و اصلاح نباتات بودم. به لطف معرفی تنی چند از دوستان همدم و همدل، به عنوان مستمع آزاد در درس اصول الإستنباط ایشان شرکت می کردم. در اواسط همان درس بود که پدر بزرگوارم تماس گرفت و فرمود که قرار گفتگوی اولیه با کسی که بعدها همسر و هموجودم شد را گذاشته... ماه شعبان بود و من از مشهد روانه آمل شدم و نخستین ملاقات ما شکل گرفت و شد آنچه شد. به خاطر دارم هنگام خداحافظی با استاد، علی رغم اینکه علت مسافرتم را نگفته بودم، ایشان فرمود: «مبارک است ان شاء الله» من هم به روی خودم نیاوردم. امسال از ایشان پرسیدم که شما از کجا فهمیده بودید که ماجرا از چه قرار است؟ فرمودند: «می دانستم که به جز مساله ازدواج، چیزی نمی تواند شمایی را که با آن علاقه سر درس حاضر می شدید، ناگزیر به ترک درس کند!»

از آن ایام 13 سال پر ماجرا می گذرد... چه سال هایی... در این مدت من ازدواج کردم و طلبه شدم و در کنار آن، به مقطع ی ارشد و دکتری دانشگاه راه یافتم و در حوزه و دانشگاه به تدریس مشغول گشتم و تطورات و تحولات شگرفی از قلب اندیشه های سنتی تا دل اندیشه های مدرن را پشت سر گذاشتم. استاد در حالی که آن سال ها بعضا روزی 9 جلسه تدریس می کردند و در همین حدود هم درس می گرفتند. ناگهان به عللی درس و بحث حوزه را ترک کردند و سپس به لطف خداوند دوباره برگشتند و با پشتکاری مثال زدنی (بلکه بی مثال) راه علم را دوباره پی گرفتند و ازدواج نمودند و چندین کتاب تالیف و تصحیح کردند و اکنون من الهدایة الی الکفایة را تدریس می کنند و مشغول درس خارج اند. در این سال ها کم و بیش خدمتشان می رسیدیم و احوالی می پرسیدیم تا اینکه دست تقدیر دوباره ما را در یک کلاس، جمع نمود. از سال ها قبل دوست داشتم بخش اول کتاب کفایة الاصول آخوند خراسانی (این کتاب، کتاب درسی اصول فقه حوزه های علمیه است که طلاب در سال نهم و دهم حوزه آن را درس می گیرند.) را با قوت در نزد استادی که هم مسلط به علم اصول باشد و هم مسلط به ادبیات، بخوانم. حضور استاد در ایام تابستان در مشهد را غنیمت شمردم و از ایشان تقاضا کردم که درس کفایه را برایم بگوید و بحمد الله ایشان هم پذیرفت.

بخش نخست این کتاب، یک دوره تفصیلی زبان شناسی سنتی است و حتی در برخی دانشگاه های غربی، منبع اصلی شناخت زبان شناسی شرقی و اسلامی است. صورت رقیق شده این مباحث را پیشتر در درس های علم اصول فقه خوانده بودم اما می دانستم که کفایه، چیز دیگری است و همیشه در ذهنم برای آن خیز بر می داشتم. به تناسب پی گیری بحث های هرمنوتیک و بلاغت، بحث های زبان شناسی را دنبال می کرده و می کنم و از آنجا که اغلب با آراء زبان شناسی جدید – از سوسور گرفته تا پیرس و کارناپ و ویتگنشتاین و چامسکی و گادامر و ریکور و... سر و کار داشتیم، لازم بود در کنار نحو و بلاغت، به مباحث زبان شناسی سنتی هم مسلط باشیم. الحق و الإنصاف همان طور که فکر می کردم، مبانی سنتی هنوز هم قدرت دارند. هر چند که مباحث مدرن، زوایای جدیدی به روی این بحث ها گشوده اند و قلمروهای جدیدی را در بحث از زبان کشف کرده اند که در مباحث سنتی بدان توجه نشده بود و دسته بندی های بهتری ارائه داده اند اما دقت نظر و موشکافی علمایی نظیر مرحوم آقا ضیاء عراقی و مرحوم کمپانی و آخوند خراسانی و میرزای قمی در چارچوب زاویه نگاه خودشان را حتی در نزد بزرگترین زبان شناسان و هرمنوتیست های جدید نمی توان یافت.

لازم است که طرفداران هر یک از این دو نحله، چه زبان شناسان و فیلسوفان و هرمنوتیست های آکادمیک و چه ادیبان و اصولیون و علمای حوزوی، خود را بی نیاز از مراجعه و استفاده از مطالب یکدیگر نبینند و با نگاهی همدلانه به نتایج اندیشه های یکدیگر را مطالعه کرده و از تراث یکدیگر مدد بگیرند. بی نیاز دانستن خود از مطالعه آثار سنتی علماء در این مباحث و سبک انگاشتن آنها به همان اندازه نادرست است که بی نیاز دانستن خود از مطالعه آثار اندیشمندان مدرن. همان طور که باید با مطالعه آثار جدید، زاویه های نگاه خود را توسعه داد، باید با مطالعه آثار گذشته، از موشکافی هایشان در این مباحث درس گرفت.

اساتید مبرّز حوزه، بخش اول این کتاب (مباحث الفاظ) را در حدود 300 جلسه درس می دهند. یعنی به اندازه حدود 40 واحد درسی دانشگاهی. زمانی می توان به عظمت کار پی برد که بدانیم در دانشگاه ها در کل دوره کارشناسی ارشد و دکتری رشته زبان شناسی، فقط 50 واحد درسی خوانده می شود. این علاوه بر آن است که هر طلبه (نه هر عمامه به سری) به ازای هر ساعت درس کفایه، حداقل 2 ساعت مطالعه و 1 ساعت در روز مباحثه می کنند. یعنی خواندن یک دوره قواعد زبان شناسی سنتی (این غیر از علم صرف و نحو و لغت و بلاغت است) بیش از 1000 ساعت زمان نیاز دارد. البته بنده فکر می کنم که می توان با اعمال روش های بهینه، کمیت این زمان را با حفظ کیفیت، به نصف تقلیل داد اما سخن اینجاست که عده ای که آشنایی کاملی با فضای حوزه ندارند، گمان نکنند که یک طلبه فاضل درحوزه های علمیه فقط در حال خواندن نمازهای مستحبی و گفتن احکام طهارت و نجاست است.

برخی از عناوین بخش اول این کتاب بدین شرح است:

اقسام وضع، تفاوت معنای اسمی و حرفی، عدم تبعیت دلالت از اراده، حقیقت و مجاز، تعارض احوال لفظ، اشتراک لفظی، حقیقت استعمال، دلالت التزامی افعال بر زمان، بساطت مفهوم مشتق، تفاوت طلب و اراده معنا، دلالت امر بعد از منع، مقدمه موصله، تفاوت خبر و انشاء، دخالت قصد در معنا، کلیت و جزئیت معنا و ...


و اما ذکر حواشی این کلاس خالی از لطف نیست لذا به برخی از آنها اشاره می کنم:

1. تنها شاگرد کلاس، من هستم.

2. استاد، روزی 2 ساعت درس می دهد و برای این 2 ساعت، حدود 3 ساعت صرف مطالعه و تالیف شرح می کند.

3. من روزی 2 ساعت درس می گیرم و برای این 2 ساعت، باید حدود 10 ساعت مطالعه کنم.

4. به پیشنهاد خودم و استقبال استاد، هر روز به مدت 30 – 40 دقیقه، به عنوان شاگرد، خلاصه درس روز قبل را به صورت مشروح برای استاد توضیح می دهم و سوالات و ایراداتم را می پرسم و نقدهایم به نظر مصنف و استاد را بیان می کنم و استاد با دقت ایراداتم را برطرف می کنند.

5. کل درس هر روز را با زحمت زیاد به صورت نموداری در می آورم و از روی آن توضیح می دهم.

6. داستان ها و حکایت ها و شعرهایی که استاد به مناسبتی در خلال درس بیان می کنند، در دفتر جداگانه ای می نویسم.

7. استاد، هیچ مبلغی برای تدریس دریافت نمی کند. برای سایر کلاس های شان در طول سال در قم هم هیچ مبلغی از شاگردانشان دریافت نمی کنند. ایشان حتی از حوزه هم شهریه نمی گیرد و با مبلغ ناچیزی که از ویرایش و تحقیق کتب از موسسات و انتشارات دریافت می کند، امرار معاش می کند و کارکردن برای دین و عدم ارتزاق از راه دین را سبب برکت زندگی اش می داند.

8. من، هیچ مبلغی برای شرکت در این کلاس دریافت یا پرداخت نمی کنم.

9. از آنجا که ایشان جز ساعت 6-8 صبح، وقت خالی دیگری نداشتند، کلاس مان در آن ساعت صبح برگزار می شود.

10. محل کلاس، در منزل استاد است.

11. حتی روزهای جمعه و ایام شهادت و روزهای تعطیل هم درس تعطیل نمی شود.

12. در شب های قدر که استاد به دلیل احیاء شب های قدر، قصد استراحت در صبح را داشتند، درس را بعد از مراسم قرآن به سر در ساعت 2 شب شروع می کردیم و تا بعد از نماز صبح ادامه می دادیم. (خودمانیم، کدام استاد دانشگاه حاضر است ساعت 2 شب مجانی در منزلش به دانشجویش درس دهد؟!)

13. استاد، کتابی سر درس نمی آورند بلکه همه کتاب و حواشی خارج از کتاب را از روی لپ تاپ می خوانند.

14. چون کلاس در ساعت 6 صبح است، گاهی (به ندرت) ایشان خوابیده و با زنگ من بیدار می شود و آبی به صورت زده و سر حال و با حوصله، درس را شروع می کند. انگار نه انگار که من مزاحم استراحتشان شدم.

15. استاد به بهانه آماده کردن درس و تدریس به بنده، مشغول تالیف شرحی به زبان عربی بر کتاب کفایه الاصول هستند و قصد دارند که در آن، چکیده اهم مطالب سایر شروح را به گونه ای بیاورد که طلبه را از مراجعه به سایر شروح بی نیاز کند.

16. هر روز فایل آن بخش از شرحی که در روز قبل تالیف کرده اند را در کنار فایل صوتی تدریس ایشان در آن روز، از خدمت شان می گیرم و مطالعه می کنم و تشابه و تعارض مباحث آن با مباحث هرمنوتیکی را یادداشت می کنم.

17. گاهی هنگام درس به قدری سوال می کنم و اشکال می گیرم که خودم هم شرمنده می شوم. از آنجا که من بیش از شاگردی، استادی کرده ام لذا می فهمم که استاد از دست شاگردی مثل من چه می کشد! یک بار شمردم و دیدم در طول 2 ساعت، 22 بار از ایشان سوال نموده یا بر مطالبی که بیان کرده اند، ایراد کرده ام!!!

18. حتی وقتی سوالی دارم ولی به علتی نمی پرسم، استاد با توجه به تجربه ای که دارند، فورا می فهمند و می گویند: «در چشمانت سوال می بینم.» و به این وسیله به استقبال سوالاتم می رود و تکه کلامشان این است که: «سوال آدم را مگسی می کند!»

19. وقتی در کتاب به نکته ظریف و دقیقی می رسیم و یا وقتی نکته ای مشکل را استاد به خوبی تشریح می کنند، چنان به شعف در می آیند که به گمانم اگر معذوریت شرعی نبود، بدون شک می رقصیدند. و این شعف را به مخاطبش هم منتقل می کند. (البته باید احتیاط کرد زیرا معلوم نیست مخاطبان نیز همان معذوریت شرعی را داشته باشند یا خیر!)

20. از زیرکی های هر استادی آن است که از شاگردش تعریف کند؛ حتی اگر شاگرد لایق آن تعاریف نباشد. این کار حتی به شاگردی مثل من که خودم این فنون را در شگرد دارم، روحیه مضاعف می دهد.

21. گرمای تابستان مشهد سبب شد که همسر و فرزند را به آمل بردم تا هوایی عوض کنند اما چنان احساس نیازی به این کلاس می کردم که فردایش برگشتم تا مبادا جلسه ای از کلاس را از دست بدهم. در این شرایط، دلتنگی که هست اما خوب... در آرامش حاصله، بهتر به مطالعه می رسم.

22. استاد، قبل از ورود به حوزه، رشته فیزیک می خواندند و من قبل از ورود به حوزه رشته زراعت و اصلاح نباتات و هر دو با زبان علوم تجربی آشناییم لذا در خلال بحث، به وفور از علوم روز و مباحث علوم تجربی در قالب مثال ها سخن به میان می آید.

23. استاد در مباحث فقهی و اعتقادی کاملا پایبند به اصول سنتی علمای سلف هستند و من تا حد زیادی منتقد آنان و همین امر باعث درافتادن بحث های مفیدی ما بین کلاس ها می شود. ایشان خیلی تاسف می خورند که چرا من از دل فضای سنتی به سراغ مباحث جدید رفته ام و من تاسف می خورم که چرا ایشان خود را محدود به مباحث سنتی می کنند و از مطالب پر مغز مدرن، کمتر بهره می گیرد.


برچسب‌ها: خاطرات شخصی, فقه و اصول
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/05/12 و ساعت 13:56 |

در این شب قدر ...


خدایا! توحید ما را برای خودت خالص گردان.

خدایا! محبت خودت را در قلب ما به متنها برسان.

خدایا! چشمه های حکمت را دائما در قلبم بجوشان.

خدایا! قلب ما را مملو از نور یقین و عمل ما را مملو از نور علم گردان.

خدایا! به واسطه امام زمان، دعاهای ما را مستجاب کن و عبادات ما را مقبول خود گردان.


خدایا! تو خود می دانی که در تمام عمرم، بیش از هر دعایی، این را از تو خواسته ام:

«الهی! هب لی کمال الإنقطاع إلیک»

به حق این شب قدر، مرا از هر آنچه غیر خودت، بگسلان تا جز تو نبینیم و جز تو نشنویم

و جز تو نخواهیم و جز به تو فکر نکنیم و جز به تو عشق نورزیم و جز نام تو نگوییم و جز در راه تو گام بر نداریم.


برچسب‌ها: فلسفه و عرفان, دعا
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/05/09 و ساعت 23:26 |

در این شب قدر ...


خدایا! قرآن را شفیع روز قیامت ما قرار بده.

خدایا! عقلی کامل و قلبی پاک نصیب ما بگردان.

خدایا! با تدبیر خودت، مرا از تدبیر خودم بی نیاز کن.

خدایا! از شرّ خودم به سوی تو فرار کرده ام، پناهم ده.

خدایا! شیرینی همنشینی با خودت و اولیائت را به ما بچشان.

خدایا! چنان خشیتی در دلمان قرار بده که گویی تو را می بینیم.

خدایا! چنان رضایتی در دلمان قرار بده که از کسی چیزی طلب نکنیم.

خدایا! چنان کن که قبل از هر چیز و بعد از هر چیز و با هر چیز، تو را ببینیم.

بحق گوینده «فزت و رب الکعبة»

آمین


برچسب‌ها: فلسفه و عرفان, دعا
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/05/08 و ساعت 0:56 |

در این شب قدر ...


خدایا! نیت پاک را روزی ما کن.

خدایا! ما را با بندگی ات، عزتمند بگردان.

خدایا! به ما قلبی بده که مشتاق تو باشد.

خدایا! آنچه ما را از تو دور می کند، از ما دور کن.

خدایا! محبت مان به خودت را شفیع گناهانمان قرار بده.

خدایا! شیرینی و لذت دوستی ِ با خودت را به ما بچشان.

خدایا! گناهانی که مانع استجابت دعایم می شوند را ببخش.

خدایا! اگر گناهان من بزرگ است، عفو تو از گناه من، بزرگ تر است.

خدایا! من نمی دانم روزی ام را کجا و در چه قرار داده ای، پس مرا به آنچه روزی ام را در آن مقدر نکرده ای، مشغول مساز.


پی نوشت:

در ایام سربازی (82-1380) چند کار مطالعه انجام دادم که تا امروز برایم ماندگار شد:

1. یک دور اصول کافی را خواندم.

2. یک دور نهج البلاغه را خواندم.

3. یک دور صحیفه سجادیه را خواندم و خلاصه برداری کردم و به عنوان هدیه عروسی به یکی از دوستانم دادم.

4. یک دور مفاتیح الجنان را مثل یک کتاب، از اول تا آخر خواندم و فرازهای عاشقانه و عارفانه و معرفتی اش را به زعم خودم جدا کردم و در دفتری نوشتم.

در این شب قدر که دفتر مذکور را می خواندم، مناسب دیدم که ترجمه فرازهایی از آن را در وبلاگ بگذارم. حقیقتا خواندن برخی ادعیه، دعا کردن را به انسان یاد می دهد.

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری ست ......... راه رو گر صد هنر دارد، توکل بایدش


برچسب‌ها: فلسفه و عرفان, دعا
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/05/06 و ساعت 0:37 |

متن مصاحبه با خبرگزاری فارس. تاریخ انتشار: 1392/4/27:

علیرضا آزاد، مدرس حوزه علمیه مشهد در گفت‌وگو با خبرنگار آیین و اندیشه خبرگزاری فارس با بیان این خبر که کتاب جدیدی نیز دراین باره با عنوان «تأملاتی پیرامون هرمنوتیک و فهم دینی» در دست انتشار دارد، افزود: بخشی از این کتاب وب‌نوشت‌های من در طول چند سال گذشته پیرامون مباحث هرمنوتیک با زبان ساده و رابطه آن با بخش‌هایی از علوم و مباحث دینی است.

وی درباره اهمیت توجه به مباحث هرمنوتیکی در جامعه عنوان کرد: هرمنوتیک مسأله ماهیت فهم و روش رسیدن به آن را مورد توجه قرار می‌دهد، لذا در هر حوزه‌ای از دانش که با فهم سر و کار داریم، به نوعی با مباحث هرمنوتیکی مواجهیم.

آزاد با تأکید بر اینکه در این اثر تلاش کرده تا به جای مباحث انتزاعی فکری به مسایل ملموس هرمنوتیکی بپردازد، گفت: به طور مثال رویکرد هرمنوتیکی به نماز آیات و یا بررسی تفاوت هرمنوتیک و تفسیر به رأی، به بیانی ساده و روان و در قالبی ملموس مورد بررسی قرار گرفته است.

آزاد یکی از آسیب‌های حوزه مباحث هرمنوتیکی را دشواری و دیر فهم بودن آن دانست که سبب می‌شود همگان نتوانند با آن رابطه برقرار کنند و لذا حتی بسیاری از اهل نظر، آن را به درستی نمی‌شناسند، توضیح داد: امام علی (ع) در روایتی می‌فرماید که «الناس اعداء ما جهلوا: مردم با آنچه نمی‌شناسند، دشمنی می‌ورزند.» بسیاری از افراد چون تصور صحیحی از مباحث هرمنوتیک ندارند، به مخالفت با آن می‌پردازند. بنابراین باید تلاش کرد تا این مباحث را با زبانی ساده و مثال‌هایی ملموس بیان کرد.

وی درباره ضرورت کاربردی کردن مباحث هرمنوتیک در زندگی اظهار داشت: هرمنوتیک نگرش و تحلیل جدیدی از «فهم» ارائه می‌دهد و آنچه را که به صورت خودآگاه و ناخودآگاه در هر گونه فهمی اتفاق می‌افتد، محور توجهات خود قرار می‌دهد. همان طور که مفاهیمی چون استدلال و استنباط، مفاهیم پایه‌ای هستند که در همه رشته‌های علوم به کار می‌آیند، مباحث هرمنوتیک هم در حوزه‌های مختلفی نظیر علوم تربیتی، سیاسی، فرهنگی، دینی و ... به کار می‌آید، از این رو امروزه شاهد تألیف دامنه وسیعی از کتب و مقالات در این باره‌ایم؛ از رابطه هرمنوتیک و اخلاق گرفته تا رابطه هرمنوتیک و معماری. هر جا که چیزی فهمیده یا فهمانده می‌شود، هرمنوتیک هم پا به عرصه می‌گذارد.

مدرس دانشگاه فردوسی افزود: «فهم دین» و «فهم دینی» علی رغم ارتباطی که با هم دارند، دو مقوله جداگانه‌اند و مباحث هرمنوتیک دارای وجوه و حوزه‌های مشترکی با هر دوی آنهاست. ثمره بررسی‌های هرمنوتیکی در حوزه دین، نه تنها در شاخه‌هایی نظیر فقه پویا و روش‌های نوین تفسیری کارایی دارد بلکه به درک بهتر دیدگاه‌های سنتی در حوزه علوم و اندیشه اسلامی نیز کمک می‌کند.


برچسب‌ها: هرمنوتیک, اندیشه
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/04/27 و ساعت 16:40 |
سلسله جلسات

تفسیر سوره مبارکه حمد

حجة الإسلام و المسلمین آزاد


زمان: دهه اول ماه مبارک رمضان - بعد از نماز ظهر و عصر

مکان: بلوار وکیل آباد - چهار راه ستاری (وکیل آباد59) - شریف 9 - مسجد امام رضا (ع)


(خلاصه مطالب هر جلسه پس از برگزاری، در ادامه همین پست، خواهد آمد.)


برچسب‌ها: قرآن
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/04/19 و ساعت 7:30 |

یکی از عرصه هایی که می توان بازتاب اندیشه های هرمنوتیکی را در آن دید، عرصه سیاست است. متناسب با گرم شدن فضای سیاسی روزهای اخیر در پی انتخابات ریاست جمهوری، مناسب دیدم از بُعد هرمنوتیک فلسفی گادامر، نیم نگاهی به این اتفاقات بیندازم. لازم به ذکر است که آنچه بیان می شود، الزاما دیدگاه مورد قبول بنده نیست بلکه استنباطم از نتایج سیاسی رویکرد هرمنوتیکی و تناظربابی آن نتایج در مسائل جاری کشور است.

1. حقیقت، امری متعیَّن و ثابت در جای خاص یا نزد شخص خاصی نیست بلکه در ضمن دیالوگ و گفتگو شکل می گیرد. لذا محروم کردن طیفی از جامعه از شرکت در دیالوگ سیاسی و انحصار حقانیت سیاسی در جناحی خاص، سبب محروم کردن خود و جامعه از حقیقت می شود.

 

2. روش گرایی، حتی اگر بتواند مبنای خوبی برای حصول نتیجه در علوم طبیعی و تجربی باشد، مبنای خوبی برای علوم انسانی نیست. لذا مهندسی کردن مسائل سیاسی هرگز نمی تواند تمام ابعاد وقایع را پوشش دهد. فرآیند انتخابات به عنوان کنش عظیم انسانی و اجتماعی، مهندسی پذیر نیستند. حتی اگر در جوامع مدرن، این مهندسی جواب دهد، در جامعه در حال گذار ما که هنوز بسیاری از پارادایم های اساسی مدرنیته را نپذیرفته است، چنین نخواهد بود. جامعه ما، به ساختارهای پست مدرن به مراتب شبیه تر است تا مدرن و غیر قابل پیش بینی بودن، یکی از شاخصه های اصلی آن است.

 

3. پیش داوری های ما، فهم های ما را می سازد لذا فهمی که مردم از کاندیداها دارند، برگرفته از پیش فرض ها و پیش برداشت ها و پیش داشت ها و پیش دیدها و در یک کلام، پیش داوری های شان است. غفلت از این مساله سبب می شود که با گذشت زمان، وقتی که کاندیدای مورد نظرشان مطابق میل آنها رفتار نکرد، او را مقصر بدانند در حالی که شاید هیچ مقصری وجود ندارد جز خلط میان داوری و پیش داوری.

 

4. زبان نه تنها کاشف بلکه منشا افکار است و نه تنها افکار را بیان می کند بلکه آنها را می سازد. نمونه اعلای زبان نه کلمات بلکه ادبیات است. نوع ادبیات سیاسیون، همان اندیشه سیاسی آنهاست. همانند دیگران یا خاص بودن آن، واعظانه یا عالمانه بودن آن، بسامد تشبیه و استعاره و مجاز و چگونگی استفاده از صناعات بدیعی و تسجیع آن و ... کاشف از نوع نگاهی است که او به امور دارد. مثلا استفاده زیاد از مثال نشانه کم هوشی و از تشبیه نشانه تیز هوشی و از استعاره نشانه کیاست است.

 

5. کلمات زبان وضع نمی شوند بلکه بر اساس سنتی که هم گوینده و هم معنایی که در طول تاریخ بر گرد کلمات تنیده شده را در بر گرفته، انتخاب می شوند. مثلا شاید علاوه بر ذهنیت گویندگان، وجود مساله مهم و فراگیری به نام جنگ هشت ساله در کشور و اثر ژرفی که در اندیشه سیاسیون گذارده سبب شده که حتی در امور فرهنگی، رویکردی نظامی در پیش گرفته شود و پر بسامدترین واژگان در این رابطه عبارت شوند از: شبیخون فرهنگی، تهاجم فرهنگی، مبارزه فرهنگی، جنگ نرم، افسران جبهه فرهنگی و... و یا غلبه ذهنیت سیاسی در عرصه فرهنگی خود را در کاربرد پر بسامد واژگان سیاسی مانند فرصت و تهدید و ظرفیت و ... در مباحث فرهنگی نشان می دهد.

 

6. امور در نسبت هایی که با هستی دارند، وجود می یابند. هستی عین نسبت است لذا چیزی به نام اصول گرایی وجود ندارد مگر آنکه نسبتش با اصلاح طلبی را تعریف کند و بالعکس. حتی اعتدال هم باید نسبتش را با دو طرف معلوم کند وگرنه تنها هجوی زبانی است.

 

7. صحیح و غلط وجود ندارد بلکه مناسب و نامناسب وجود دارد که تشخیص آن هم چندان همگانی نیست. لذا هیچ شخص و طیف سیاسی محکوم به کفر و فسق و طرد و حذف نیست. 

 

8. تعاریف، تا حدودی بین الاذهانی و تا حدودی هم شخصی اند لذا نه تنها راه های رسیدن به آزادی و عدالت و توسعه فرق دارد بلکه اساسا تعریف افراد از این مفاهیم و برداشتی که از اصل آنها دارند، متفاوت است.

 

9. مفاهیم در تاریخ ساخته می شوند لذا مفاهیم سیاسی امور انتزاعی ذهنی با تعریفی معین نیستند بلکه با توجه به تراث و تجربه تاریخی و جغرافیایی انسان ها (در قالب شخص یا خانواده یا اقوام یا ملل) ساخته می شوند. مثلا آنچه به نام استقلال در ایران فهمیده می شود با توجه به صبغه سیاست های استعماری در بهره برداری از ذخایر زیرزمینی و نیز هویت دینی درک می شود و در آفریقای جنوبی با توجه به جریان آپارتاید صبغه انسانی و حقوق بشری بیشتری دارد.

 

10. موقعیت هرمنوتیکی، تعیین کننده فهم است. مثلا وقتی در موضع انقلابی ایستاده ایم، رساندن پیام ما به دیگران نامش «صدور انقلاب» و رساندن پیام دیگران به ما نامش «تهاجم فرهنگی» می شود. ماهیت این دو عمل چندان تفاوتی ندارد بلکه تفاوت در موضع و موقعیتی است که ما در آنجا ایستاده ایم.

 

11. واکاوی ماهیت فهم، مهمتر از شرح فهمیده شده هاست. به همین نسبت، واکاوی فرایند تصمیم گیری سیاسی مردم، مهمتر از توجه به گزینه انتخابی آنهاست. ارزش گزینه در آن است که ما را به ما در فهم آن فرایند کمک کند. نه آنکه ارزش درک فرایند، در آن باشد که ما را در راه رسیدن به گزینه مورد نظرمان یاری رساند. مثلا اینکه چرا در اغلب انتخابات، مردم به گزینه پیشنهادی جامعه مدرسین حوزه علمیه رای نمی دهند، بیش از آنکه بر حق بودن یکی از طرفین را بنمایاند، نشان می دهد که گویی نرم افزار فکری و شیوه استنباط (و نه ماده خام) سیاسی جامعه مدرسین و مردم، متفاوت است. به بیان ساده، مردم در مسائل مهم سیاسی، همانند بزرگان حوزه نمی اندیشند.

 

12. فهمیدن، منقاد کردن یکی از طرفین و یا تسلط بر موضوع مورد فهم نیست بلکه رسیدن به تفاهمی با شخص مقابل یا متن روبرو است. سیاست نیز جای غلبه بر کسی یا گفتمانی نیست و حتی جای اثبات حقانیت نیست بلکه جای رسیدن به تفاهم و تعامل و توافق است و عدم توافق، نشان از ضعف دیالوگ هر دو طرف دارد.

 

13. فهمیدن، مشارکت در عمل فهم است و نه حصول نتیجه دلخواه. کنش سیاسی نیز شرکت در انتخابات است و نه پیروزی در آن. سهیم شدن در فرایند سیاسی کشور، پیروزی اصلی است.

 

14. صورت و محتوا و بعد زیباشناختی و معناشناختی را نمی توان از یکدیگر جدا کرد. اساسا این ها دو چیز نیست که با هم ممزوج باشد بلکه یک چیز است. تنها در صورتی می توان از دمکراسی دم زد که هم به صورت آن (سهیم بودن همه) و هم به محتوای آن (ذی حق بودن همه) معتقد بود و لذا هرگز از دل صندوق رای، نگاه قیم مآبانه خارج نمی شود و اگر شد، نامش دمکراسی نیست. همچنین مناصب انتصابی، پایین دستی مناصب انتخابی اند و نه بالادست آن. 

 

15. بدون داشتن ربط و نسبت به زمان حال،‌هیچ فهمی وجود ندارد و این نسبت هیچ گاه پایدار و ثابت نیست. لذا انقلابی بودن به معنای اصرار بر پارادایم های دهه شصت نیست بلکه در برقراری رابطه و نسبت میان آن پارادیم ها و شرایط فعلی است.

 

16. امور تاریخی را نه می توان کاملا شناخت و نه می توان کاملا بازسازی کرد. همان طور که هرگز کسی که خاطرات دوران کودکی ما را می شنود، نمی تواند آن را همانند خود ما درک کند مگر آنکه همبازی کودکی ما بوده باشد، کسی که خاطرات سال های اولیه انقلاب و یا در دوره سازندگی و دوره اصلاحات را شنیده و در آن فضا تنفس نکرده، هرگز نمی تواند همانند آنها آن دوران را درک کند. کسی که تاریخ انقلاب را فقط در کتاب ها خوانده، نمی فهمد چرا امام ریاست دولت موقت انقلاب را به بازرگان کراواتی داد نه شهید بهشتی عبا و عمامه ای. و نمی فهمد که معنای فتح خرمشهر در آن روزها چه بوده و این جمله مشهور امام: «خرمشهر را خدا آزاد کرد.» در آن فضا چه معنایی داشت.

 

17. به همان نسبت که فکر، عمل را می سازد، عمل نیز فکر را می سازد. خیلی فرق است بین اینکه قبل از انقلاب، دکترای حقوقت را از انگلستان گرفته باشی و دکتر شریعتی را تحسین کنی و در عین اینکه معاون جانشین فرمانده کل قوا هستی، ترکشی نخورده باشی و با خط اتوی لباست بتوان هندوانه قاچ کرد یا اینکه در نوجوانی به عنوان یکی بسیجی گمنام، پایت را برای آرمان هایت از دست بدهی و دکترایت را در یکی از سیاسی ترین دانشگاه های وابسته به جناح راست بگیری و آیت الله مصباح را تحسین کنی و حسرت یک خط ریش بر صورتت بماند. طبیعی است که از دل آن یکی مصالحه و از دل این یکی مبارزه در آید. نه فقط افکار، این رزومه ها را ساخته اند بلکه این رزومه ها هم افکار صاحبانشان را می سازند.

 

18. فهم، ماهیت تفسیری دارد. یعنی ما به نفس الامر امور دسترسی نداریم بلکه به برداشت های خودمان از آن دسترسی داریم. هرگز نباید پنداشت که  آمدن یا رفتن یک فرد یا جریان سیاسی، قطعا به نفع یا ضرر کشور و اسلام و انقلاب است. بلکه تنها می توان آنها را احتمالاتی برخاسته از تلقی خود دانست.

 

19. دور هرمنوتیکی اساس هر گونه فهمی است. در این دور است که پیش فرض ها اصلاح و برداشت ها تکمیل می شوند. پافشاری بر رفتارهای گذشته از سوی هر یک از دو طیف اصول گرا و اصلاح طلب، نتیجه اش تحجر و ناکامی است. مهم، اصلاح رویکردها با استفاده از تجربیات گذشته است. پافشاری بر تمام مواضع گذشته، بیش از آنکه نشانه ثابت قدمی باشد، نشانه بد فهمی شرایط و انتظارات کنونی است.

 

20. کنار گذاشتن کامل پیش فرض ها نه ممکن و نه مطلوب است. باید به فهم درست آنها، نقش آنها در فرایند فهم را آگاهانه کرد تا موضوع مورد فهم بتواند از خلال آنها عبور کرده و خودش را به ما بنمایاند. پیش فرض های سیاسی نسبت به هر شخص و جریانی وجود دارد. مهم این است که بدانیم اینها واقعیت نیست بلکه صرفا پیش فرض است. واقعی انگاشتن آنها مانع از دیدن واقعیات می شود و اپوخه کردن آنها کمک می کند که واقعیات را ببینیم و درک کنیم.

 

21. فاصله تاریخی یکی از راه های پرهیز از پیش داوری های نابجاست. حوادث تاریخی و از جمله وقایع سیاسی را نمی توان دریافت، مگر با گذر زمان. بد نیست آخرین صحبت رهبر در هفته دولت با خاتمی را با آخرین صحبت او با دولت در هفته دولت با احمدی نژاد مقایسه کنید. شاید ما از این نمونه ها کم دیده ایم اما تاریخ مملو از این داستان هاست. چه کسی فکر می کرد کسانی که به دنبال تغییر قانون اساسی برای تمدید سه باره ریاست جمهوری هاشمی بودند، دو سال بعد، در انتخابات مجلس در مقابلش قد علم کنند و دوازده سال بعد، او را ناجی خود بشمارند و یا دانشگاهیانی که مهمترین حامیان خاتمی بودند، در ماه های آخر ریاست جمهوری اش، پشت به تریبون سخنرانی اش بیاستند و پنج سال بعد دوباره کمپین دعوت از او بسازند یا کسانی که پیروزی احمدی نژاد را لطف امام زمان می دانستند، شش سال بعد او را تهدیدی برای نظام و ولایت قلمداد کنند و یا آقای روحانی که عضو مرکزی جامعه روحانیت مبارز (جناح راست) است، رسما به عنوان کاندیدای مجمع روحانیون مبارز (جناح چپ) معرفی شود. خوب و بد وقایع کنونی را تنها در گذر زمان است که خواهیم فهمید.

 

22. هرمنوتیک فلسفی فهم را حاصل امتزاج افق ها می داند. تا وقتی که هر طیف سیاسی، به چنین امتزاجی با طیف مقابل نرسیده، نمی تواند بگوید که مواضع آنها را فهمیده و در پی نفی و اثبات آن بر آید. طیف های سیاسی رقیب یکدیگر نیستند بلکه رفیق و ممدکار هم برای رسیدن به حقیقت قدرت اند. آنچه با حذف رقیب به دست می آید، نامش قدرت نیست بلکه خشونت و سبعیت است. قدرت چیزی است که با وجود رقیب و کمک او به دست می آید نه با حذفش.

 

23. خودفهمی یا همان معرفت نفس، یکی از نتایج فهم دیگری است. اگر افق ِ مغایری وجود نداشته باشد تا امتزاجی به دست آید، ما نه تنها از فهم دیگری بی نصیب مانده ایم بلکه حتی نمی توانیم به خودفهمی هم برسیم. در عرصه سیاسی، ما برای اصلاح و تکمیل خود به رقیب نیاز داریم. اگر به خودمان علاقمندیم، باید رقیب را تقویت کنیم و بدانیم که «نقد» نه تنها اصلاح کننده قدرت بلکه تولید کننده قدرت نقد شونده است.

24. کسانی که جمهوری اسلامی موجود را با متدولوژی هایی چون پوزیتویسم، ساختارگرایی و یا گفتمانی (فوکویی) تحلیل می کردند و می کنند اکثرا به نظریه تحریم رسیدند زیرا در آخر به این نتیجه می رسدند که ذات/ساختار/کل خراب است و امر انتخابات ریاست جمهوری در این ساختار/کل/نظام/گفتمان فریبی بیش نیست. اما کسانی که موضوع (یعنی جمهوری اسلامی در نسبت با امر انتخابات) را لایه لایه و چرخشی و ناثابت و امتزاجی و متحول دیده اند (در راستای هرمنوتیک گادامری) با رصد لحظه به لحظه رویدادها بیشتر به نظریه مشارکت رسیدند.

 

این شمارگان را می توان چند برابر کرد اما مطلب فراوان است و حوصله من و شما اندک. لذا به همین مقدار بسنده می کنم. در منابع فارسی، مباحث کاربردی که بتواند کاربست اندیشه هرمنوتیکی در عرصه های مختلف از معماری گرفته تا شعر و از سیاست گرفته تا دین را به تصویر بکشد و نتایجی ملموس را عرضه نماید بسیار اندک است. امید به اینکه نگاه هرمنوتیکی بتواند بر تدبیر موافقان و عقلانیت مخالفان سیاسی بیافزاید.


 پی نوشت:

1. آنچه بیان شد، الزاما دیدگاه مورد قبول بنده نیست بلکه استنباط من از نتایج سیاسی رویکرد هرمنوتیکی در مسائل جاری کشور است.

2. عمده مطلب فوق پیش از برگزاری انتخابات ریاست جمهوری نوشته شد ولی به دلیل التهاب طبیعی حاکم در آن روزها، انتشارش بعد از اعلام نتایج صورت می گیرد.

3. در منابع فارسی، کتاب هرمنوتیک و سیاست نوشته آقای مهدی رهبری از جمله کتاب های مفید در این باره است. معرفی مبسوط و نقد متین و منصفانه آقای ضابط پور بر این کتاب را می توانید در اینجا بخوانید.

4. مطلب شماره 24 را آقای حسن رضایی، یکی از خوانندگان وبلاگ، فرمودند که بسیار متین و مرتبط بود و به مجموعه قبلی اضافه شد.


برچسب‌ها: هرمنوتیک, سیاست, معرفی کتاب, جامعه و فرهنگ
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/03/26 و ساعت 16:3 |

متن روایت در منابع شیعه:

شیخ صدوق (ره) در کتاب من لا يحضره الفقيه، ج‏1، ص، 10 و شیخ طوسی در کتاب تهذیب الأحکام، ج1، ص356 روایتی از امام صادق (ع) نقل می کنند:

«مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ دَاوُدَ بْنِ فَرْقَدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: كَانُوا بَنُو إِسْرَائِيلَ إِذَا أَصَابَ أَحَدَهُمْ قَطْرَةُ بَوْلٍ قَرَضُوا لُحُومَهُمْ بِالْمَقَارِيضِ وَ قَدْ وَسَّعَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ بِأَوْسَعِ مَا بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ وَ جَعَلَ لَكُمُ الْمَاءَ طَهُوراً فَانْظُرُوا كَيْفَ تَكُونُونَ.

یعنی: «بنی اسرائیل چنان بودند که وقتی به یکی از آنها قطره ای ادرار اصابت می کرد، گوشتشان را با قیچی ها می بریدند ولی خداوند وسعتی به فراخی آسمان تا زمین به شما (مسلمانان) داد و آب را به عنوان پاک کننده ای برای شما قرار داد. پس بنگرید که چگونه هستید!»

شیخ صدوق (ره) در ذیل این حدیث می افزاید که چگونه شکر این نعمت بزرگ را بنماییم که خداوند امر را بر امت اسلام سهل کرد. (و هنگام اصابت ادرار به بدن، به جای بریدن گوشت، به شستن با آب بسنده شد.)

متن روایت در منابع اهل سنت:

مشابه این روایت در منابع اهل سنت از جمله سنن ابن ماجه و سنن ابو داوود آمده است: «خرج علينا رسول الله - صلى الله عليه وسلم - وفي يده الدرقة فوضعها ثم جلس ، فبال إليها فقال بعضهم : انظروا إليه يبول كما تبول المرأة ، فسمعه النبي - صلى الله عليه وسلم - فقال : ( ويحك ! أما علمت ما أصاب صاحب بني إسرائيل كانوا إذا أصابهم البول قرضوه بالمقاريض.»

یعنی: «رسول خدا (ص) بر ما وارد شد در حالی که در دستش حائلی بود که آن را قرار داد و پشت آن نشست. بعضی افراد گفتند: به او بنگرید که مانند زنان ادرار می کند (همگام ادرار کردن، خودش را می پوشاند.) پیامبر این سخن را شنید و گفت: وای بر تو! آیا آنچه در بنی اسرائیل بوده را نمی دانی که وقتی ادرار به آنها اصابت می کرد، آن را با قیچی ها می بریدند.»

 بدین ترتیب، این روایت در دو کتاب از کتب اربعه شیعه و دو کتاب از صحاح سته اهل سنت آمده است.


نقد روایت:

روایتی که شیخ صدوق و شیخ طوسی نقل کرده اند، به اتفاق رجالیون شیعه، دارای سندی صحیح است لذا علما به توجیه مضمون عجیب آن پرداختند و نظراتی بیان کردند که برخی از آنها غیر قابل قبول و برخی نسبتا مقبول است:

 

توجیهات غیر مقبول:

علامه محمد باقر مجلسی در روضة المتقين ،ج‏1، ص54 می نویسد: «ظاهر روایت آن است که محل خروج ادرار از این قاعده مستثنی بود.‏»

و نیز در ملاذ الأخيار، ج‏3، ص38 می نویسد: «این در اندام هایی غیر از محل خروج ادرار بود و از نجاست خون (حاصل از بریدن گوشت بدن شان) نیز صرف نظر شده است و یا اصلا خون در دین آنها نجس نیست.»

 پدر علامه مجلسی، جناب محمد تقی مجلسی در لوامع صاحبقرانی، ج‏1، ص، 228 می نویسد:

«در تورات محرفی كه الحال در دست يهودیان است، در سفر پنجم آن قدر از تكاليف شاقه هست كه وصف نتوان كرد، و اين حديث را صدوق و شيخ بسند صحيح روايت كرده‏اند و سنيان نيز در صحاح اين حديث را از حضرت سيد المرسلين صلّى اللَّه عليه و آله روايت كرده‏اند، و ظاهر است كه غير مخرج بول را مقراض می‏ كرده‏ اند.»

از توجیهات عجیب، قول ملا محسن فیض کاشانی است که در الوافي، ج‏6، ص16 می نویسد: «شاید حکم اینکه بنی اسرائیل گوشت بدن شان را قیچی کنند، مربوط به ادراری بود که از خارج به بدنشان اصابت می کرد و نه ادراری که به واسطه خروج از محلش، خود به خود به بدنشان (همان عضو) اصابت می نمود. و این اقتضاء می کند که اعضای بدنشان در مدتی اندک نابود شود ولی ممکن است بدن های آنها مانند پاشنه پای ما بوده باشد که با اندک قیچی کردنی، خون نیاید و یا ممکن است خون بیاید ولی خون در دین آنها نجس نباشد و یا از نجاستش صرف نظر شود.»

میرزا حبیب الله خویی در منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة ،ج‏8، ص236 می نویسد: « قرض به معنای قطع است و در حدیث كان بني إسرائيل إذا أصاب أحدا قطرة من بول قرضوا لحومهم‏ بالمقاريض، به معنای قطع کردن گوشت هایشان است.»

طریحی در مجمع البحرين، ج‏4، ص227 می نویسد: « (از آنجا که لازمه قطع گوشت ها، خون آمدن است و خون هم مانند ادارار نجس است) شاید این حکم به خاطر شدت نجاست ادرار نسبت به خون وضع شده باشد. و این مربوط به ادراری است که از خارج به آنها اصابت کند نه ادراری که از محلش بیرون می آید زیرا در غیر این صورت، در مدت زمان اندکی، هلاک می شدند.»

 جناب قرشی در قاموس قرآن، ج‏4، ص254 می نویسد: «اين سخن در ضمن حديثى در تفسير برهان و در تفسير بيضاوى بلفظ «قطع موضع النجاسة» نقل شده و اللّه العالم و شايد مراد از «لحوم» گوشت بدن نباشد.»

 

توجیهات مقبول:

ملا صالح مازندرانی جزء معدود کسانی است که با تفطن در این حدیث، به اشتباه سایر محدثان در فهم آن و غفلت شان از نقل به معنا شدن نادرست آن پی برده است. او در شرح الكافي، ج‏2، ص255 می نویسد: «در اصل حدیث، عبارت «قطعوه» آمده بود که (در نقل معنای نادرست) به قرضوا لحومهم‏ بالمقاريض تبدیل شد.»

 شرح این سخن را جناب مامقانی در مقباس الهدایه چنین می آورد:

«این خبر علی رغم صحت سند، نقل به معنا شده است. اصل آن همچنان که در تفسیر علی بن ابراهیم ج1، ص242 حکایت شده، چنین است: «إذا أصاب شيئا من بدنه البول‏ قطعوه‏» یعنی هر گاه به بخشی از بدن مردی از بنی اسرائیل، ادرار اصابت می کرد، از او می بریدند.» ضمیر مفرد در قطعوه به مرد بر می گردد یعنی بنی اسرائیل با او قطع رابطه می کردند و از وی کناره می گرفتند و با وی معاشرت نمی کردند یا در آن روز از داخل شدن او در معبد جلوگیری می کردند. یکی از راویان که گمان می کند داوود بن فرقد باشد، پنداشته است که ضمیر مفرد به بدن بر می گردد یعنی همان جزئی که بول به آن اصابت می کرده است و بر اساس همین پندار، آن را نقل به معنی کرده است. همین کار موجب شده است که شخصی که در پی یافتن معنای حدیث است، سرگردان شود. حتی خود یهود نیز آن خبر را تکذیب کرده و گفته اند چنین حکمی در مذهب آنها وجود ندارد. اما اگر قطع و بریدن در اینجا به معنای مهجوز نمودن و دوری گزیدن باشد، نه تنها آن را انکار نمی کنند بلکه چنین مطلبی در شریعت آنها معروف می باشد. چنان که خداوند در قصه سامری می فرماید: «إن لک فی الحیاة أن تقول لا مساس»

در پاورقی کتاب الوافی ج‏6، ص17 که از سوی انتشارات کتابخانه امیر المومنین منتشر شده است، مصحح محترم نکته جالبی درباره این حدیث می گوید:

«به نظر می رسد که در جمله «قرضوا لحومهم‏ بالمقاريض» تصحیفی رخ داده است و درستش این بوده و درستش «مقارض» بوده است و نه «مقاریض» و مقارض در لغت به معنای ظرف بزرگ است. از آنجا که این روایت در مقام امتنان بر امت اسلام است معنایش چنین است که وقتی به یکی از بنی اسرائیل ادرار اصابت می کرد، با مقدار زیادی از آب می بایستی طهارت می کردند در حالی که خدا بر شما مسلمانان منت گذاشته و سهل گرفته و می توانید با مقدار کمی آب نیز طهارت طهارت کنید. به این ترتیب، اشکال موجود در روایت مرتفع می گردد و نیازی به این تکلفات نخواهد بود.»

 

همان طور که می بینیم، بنا بر آنچه ملاصالح مازندرانی و علامه مامقانی می گویند، محدثان بزرگی مانند شیخ صدوق و شیخ طوسی و علامه مجلسی و فیض کاشانی و... در فهم این روایت دچار اشتباه شده و متوجه تصحیف یا تغییر موجود در آن نشدند و لذا توجیهات غیر قابل قبولی برایش بیان کردند. در بخش های بعدی به علل وقوع این اشتباهات و چرایی چنین توجیهات و عبرت هایی که از این مسائل می گیریم، اشاره خواهیم کرد. بعون الله تعالی


برچسب‌ها: حدیث و سیره, اندیشه
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/03/11 و ساعت 17:38 |

در پست قبلی سخنانی از آن سالک سفر کرده و پیر و مرشد انقلاب، درباره ملاک های عمل سیاسیون نقل کردم. بهانه ای شد تا گفتگویی کامنتی میان من و یکی از مخاطبان بزرگوار وبلاگ درباره امکان سنجی جمع میان عرفان و سیاست مطرح شود. در خلال این گفتگو، نکاتی مطرح شد که باز نشر آن را برای مطالعه سایر عزیزان به ویژه در فضای منتهی به انتخابات، خالی از فایده ندیدم.


(جهت مشاهده مطالب روی گزینه ادامه مطالب در زیر کلیک کنید.)


برچسب‌ها: سیاست, فلسفه و عرفان, شخصیت ها
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/03/03 و ساعت 21:31 |

این پیرمرد را می شناسم.

از زمانی که دانش آموز دبیرستانی بودم، می دیدیمش که با قدی خمیده در کوچه و خیابان های شهر مشغول باربری است. متانت نگاه و کلام و رفتارش، همه را در برابر این پیرمرد باربر کمر خمیده به تواضع وا می داشت. گویی او بار تجارت می برد و دیگران بار خجالت.

چندی پیش تصویر زیر را از او گرفتم. پیرمرد این روزها گویی در رکوع دائم است. همانند گذشته، لحظه ای زبانش از ذکر خدا باز نمی ایستد و دستان ضعیف و لرزانش همچنان از صبح تا غروب، گاری قدیمی اش را به این سو و آن سوی هل می دهد. چه باک از اینکه دیگر چشم هایش چندان نمی بیند... قدم های او کوچه های شهر را از بر اند.


 


خداوند رحمت کند آن سالک سفرکرده را که می گفت:

«آن روزی که رئیس جمهور ما ـ خدای نخواسته ـ از آن خوی کوخ نشینی بیرون برود و به کاخ نشینی توجه بکند، آن روز است که انحطاط برای او و برای کسانی که با او تماس دارند پیدا می شود.»

«یک موی سر این کوخ نشینان و شهید دادگان به همه کاخ ها و کاخ نشینان جهان شرف و برتری دارد.»

«این پایین شهری ها و این پابرهنه ها ـ به اصطلاح شما ـ این ها ولی نعمت ماها هستند.»

مساله، کاخ نشینی نیست بلکه خوی کاخ نشینی است. خویی که می تواند در سیاسیون غیر کاخ نشین هم وجود داشته باشد. می تواند در مسوولان فرهنگی هم وجود داشته باشد. می تواند حتی در تدریس و تحقیق و کار آکادمیک علمی هم وجود داشته باشد و مهمتر و خطرناک تر از همه آنکه می تواند در نظامیان یک کشور نیز وجود داشته باشد.

 نوای ایام:

بديد از دور پيری را جوانی ...................   خميده پشت او همچون کمانی

ز سودای جوانی گفت اي پير ..... به چند است آن کمان؟ پيش آی، زر گير

جوان را پير گفت: ای زندگانی ..................... مرا بخشيده اند اين رايگانی

نگه می دار زر ای تازه برنا .......................... تو را هم رايگان بخشند فردا


برچسب‌ها: سیاست, خاطرات شخصی
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/02/31 و ساعت 15:6 |

مفهوم‌شناسى تفسیر و تأویل قرآن

(مقدمه ورود به مباحث هرمنوتیک قرآن)

درآمد

توضیح پیرامون این دو مقوله از چند جهت حائز اهمیت است. از یك سو پرداختن به روش‏هاى تفسیر بدون شناخت صحیح مقوله تفسیر، میسور نیست و شناخت تفسیر نیز بدون شناخت تأویل و تفاوت این دو مقدور نخواهد بود. از سوى دیگر بررسى زبان‌شناختى و تبارشناسى هرمنوتیك بدون ارائه تبیینى جامع از تفسیر و تأویل و تفاوت این دو میسر نیست  و هر پژوهشگرى پیش از بررسى ماهیت هرمنوتیك ناچار به ارائه تبیینى از تفسیر و تأویل است ...

(برای دریافت کامل مطلب، بر روی گزینه «ادامه مطالب» در زیر، کلیک کنید.)


برچسب‌ها: قرآن
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/02/21 و ساعت 22:54 |

 حجر بن عدی در کثرت عبادت به حدی بود که به «راهب الصحابه» شهرت یافته بود.

ابن حجر عسقلانی از علمایی مانند بخاری و ابوحاتم رازی نقل کرده که حجر بن عدی را از زمره صحابه نمی دانستند بلکه تابعی می شمردند اما خود ابن حجر عسقلانی و کسانی مانند ذهبی و ابن اثیر و ابن سعد و حاکم نیشابوری و ابن کثیر و ... او را از صحابه جلیل القدر می دانند.

به قدری به مادرش عشق می ورزید که هر شب جای خواب مادرش را پهن می کرد و ابتدا خودش بر آن دراز می کشید تا مطمئن شود که نرم و آماده استراحت است.

در زمان خلفاء که کتابت و تدوین حدیث ممنوع بود، او به این منع اعتنایی نداشت و احادیث حضرت علی (ع) را مکتوب می کرد.

در جنگ قادسیه و فتح مدائن و خانقین و فتح شام مشارکت و در برخی از این جنگ ها فرماندهی بخشی از سپاه را بر عهده داشت.

در جنگ مدائن، اولین کسی بود که بسم الله گفت و با اسبش از رود بزرگ دجله گذشت و بدین وسیله شجاعتی به سپاه اسلام بخشید و رعب بزرگی در دل دشمن افکند.

در هر سه جنگ جمل و صفین و نهروان، دوشادوش امام علی (ع) و به عنوان یکی از فرماندهان شرکت داشت.

نقل است که او و عده ای دیگر، اهل شام را دشنام می دادند، حضرت علی به ایشان فرمود که این کار را نکنید. گفتند که مگر ما بر حق نیستیم؟! پس چرا ما را از این کار منع می کنید؟ حضرت فرمود که بر حق هستید ولی نمی خواهم از زمره لعن کنندگان و دشنام دهندگان باشید. لیکن می توانید بگویید که سیره آنان چنان است و سیره ما چنین است و اهل شام چنین و چنان کردند. اما دشنام ندهید. اگر این گونه کنید، بهتر است. امام علی (ع) ادامه داد به جای اینکه لعن و نفرینشان نمایید، بگویید که خدایا خون های آنها و خون های ما را حفظ بفرما و میان ما و آنها صلح نما و از گمراهی هدایتشان کن تا حق را بشناسند و از نادانی برهند. اگر چنین بگویید، من بیشتر می پسندم و برای شما هم بهتر است. آنها در پاسخ حضرت علی گفتند که پندت را می پذیریم و با ادبی که از تو یاد گرفتیم رفتار خواهیم کرد.

معاویه تنها به دلیل تشیع، او را کشت در حالی که در عهدنامه صلح متعهد شده بود که هیچ یک از شیعیان را مورد پیگرد قرار ندهد.

پس از اینکه او را کشتند، معاویه به حاکم کوفه دستور داد که خانه حجر را در کوفه خراب کنند.

نه تنها امام حسین بلکه حتی عایشه هم به جهت قتل حجر بن عدی بر معاویه اعتراض کرد و گفت: «ای معاویه! آیا در هنگام کشتن حجر و یارانش از خدا نترسیدی؟»

در هنگام مرگ این حدیث نبوی را زمزمه می کرد: «الموت فی حب علی شهادة: مرگ در راه عشق به علی، شهادت است.»

معاویه در بستر مرگ حال ناخوشی داشت و هذیان می گفت و مدام آب می خواست و می نوشید اما سیراب نمی شد و از هوش می رفت و به هوش می آمد و تکرار می کرد: ای  حجر بن عدی، مرا با تو چه کار بود؟! ای عمرو بن حمق، مرا با تو چه کار بود؟ ای پسر ابوطالب، مرا با تو چه کار بود؟


پی نوشت:

اغلب مطالب به صورت ترجمه آزاد از http://www.alameli.net/books/?id=3483 نقل شده است و منابع تک تک  اقوال نیز در آنجا موجود می باشد.

حجر به عدی که بود که بعد از 1400 سال، حتی از جنازه او می ترسند و در پی محو کردنش هستند؟

نبش قبر در نزد تمام فرقه ها و مذاهب و حتی بسیاری از غیر مسلمان ها، عملی مذموم است. این عمل بی شرمانه چیزی نیست جز «أحقاداً بدریةً و خیبریةً: کینه هایی که این کافران و اخلافشان از ضربات علی (ع) در بدر و خیبر دارند و بر سر شیعیان و فرزندانش فرود می آورند.»

چند روزی است دلم به هیچ کار و مطالعه ای نمی رود. از خودم خجالت می کشم که چرا خبر تخریب و نبش قبر حجر بن عدی را شنیده ام و هنوز نفس می کشم. از خودم خجالت می کشم که چرا خبر فتوای برخی علمای وهابی مبنی بر حلال بودن غارت مال و جان و ناموس شیعیان و حتی سنیان علوی آواره سوری را شنیده ام و هنوز زنده ام.  آیا این عمل، کمتر از برداشتن خلخال از زن اهل ذمه است؟ چه بر سر غیرت مان آمده است؟

اگر روزی به بارگاه حضرت زینت (س) حمله کنند (اکنون در چند صد متری آن هستند) و بخواهند همین فجایع را آنجا تکرار کنند، حتی اگر کسی معتقد باشد قبر آن بانوی بزرگوار در دمشق نیست، موظف به دفاع است زیرا هر چه باشد، آن حرم جزء شعائر شیعی است و حمله به آن حمله به کیان شیعه است. دل و جانم به فدای شهدای لواء العباس که خونشان را در راه دفاع از این حرم نثار کردند.

اگر روزی چنین اتفاقی بیفتد و زمینه برای حمله و نبش قبر ائمه (ع) در کربلا و نجف و مشهد و سامرا و کاظمین و بقیع و حتی قبر مطهر پیامبر فراهم شود (کما اینکه برخی علمایشان همین آرزو را مطرح کرده اند و از جهالت و شناعت شان هم بعید نیست.) دیگر زندگی برای ما چه معنایی دارد؟ دیگر حیات چه ارزشی دارد؟ ننگ بر ما اگر بایسیتم و تنها نظاره گر این خفَّت و حقارت باشیم.

اگر نبود ترس از دامن زدن به جنگ مذهبی و اگر نبود ترس از شاد کردن دشمنان به واسطه جنگ شیعه و سنی و خطر نابودی اسلام، در پوشیدن لباس جهاد لحظه ای درنگ نمی کردم.

گر چه از آتش دل چون خُم می در جوشم ..... مُهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم

حال می فهمم که چرا قبر مادرمان فاطمه سلام الله علیها از نظرها پنهان است. آن روز هم عده ای قصد یافتن و نبش قبر او را به بهانه خواندن دوباره نماز میت داشتند، نقل است که علی (ع) ذوالفقار در دست گرفت در حالی که چشمانش از خشم سرخ شده بود به دیوار بقیع تکیه داد و...

خدایا! مظلومان تا کی خار در چشم و استخوان درگلو داشته باشند؟ ظهور صاحب و مولایمان را برسان.


برچسب‌ها: شخصیت ها, سیاست
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/02/15 و ساعت 14:48 |