تقریبا هر 2 ثانیه 1 نفر یعنی سالانه حدود 14 میلیون نفر بر اثر گرسنگی می میرند. هر 15 ثانیه هم یک نفر یعنی حدود 2 میلیون نفر هم در سال به خاطر عدم دسترسی به آب آشامیدنی سالم می میرند... کنار ما... روی همین سیاره ای که در آن زندگی می کنیم. یعنی از لحظه ای که شروع به خواندن این متن کردید، تا زمانی که آن را تمام کنید، 10 نفر در دنیا به خاطر نداشتن آب و غذا مردند.

وقتی به این آمارها و قصورم در کاستن از رنج انسان ها فکر می کنم، به مرز جنون می رسم.  


برچسب‌ها: اندیشه
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 93/04/29 و ساعت 2:26 |

خدایا! در این شبها، ما را مشمول دعای امام زمان قرار بده.


برچسب‌ها: دعا
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 93/04/26 و ساعت 0:17 |
جهت اینکه مجلس خالی از ریا نباشه عرض کنم که گاهی دلم هوای نماز شب می کنه. اون وقت با لیست مؤمنانی که در قنوت نماز وتر از اون ها یادی کرده و براشون دعا و استغفار می کنم، عجیب حال می کنم. این لیست به نوعی نشون دهنده دگردیسی های فکریم در طول این سال ها ست:

اللهم اغفر لعلی بن ابی طالب
اللهم اغفر لسلمان
اللهم اغفر لأویس القرنی
...
اللهم اغفر للسید علی قاضی الطباطبائی
اللهم اغفر للسید هاشم الحداد
اللهم اغفر للسید محمد حسین طباطبائی
اللهم اغفر للشیخ المفید
...
اللهم اغفر لپاپ فرانسیس
الهم اغفر لگاندی
اللهم اغفر لترزا
اللهم اغفر لإسپینوزا
...
اللهم اغفر لوالدی
اللهم اغفر لوالدتی
اللهم اغفر لإمرأتی
...
اللهم اغفر للسید روح الله الخمینی
اللهم اغفر للسید موسی الصدر
اللهم اغفر للسید محمد باقر الصدر
...
اللهم اغفر للسید مصطفی چمران
اللهم اغفر للحاج إبراهیم همت
اللهم اغفر لعبد الحسین برونسی
...
اللهم اغفر لشمس التبریزی
اللهم اغفر للسید حیدر الأملی
اللهم اغفر لأبو الحسن الخرقانی
اللهم اغفر لحافظ الشیرازی
...
اللهم اغفر لبهجت
اللهم اغفر لأراکی
اللهم اغفر لبروجردی
اللهم اغفر لگلپایگانی
...
اللهم اغفر جمیع العاشقین
اللهم اغفر جمیع العارفین
اللهم اغفر جمیع من تنتظر الإستغفار لهم من لسانی
اللهم اغفر جمیع الباعثین للشُغُلی إلی الخیرات
...

پی نوشت:
1. گاهی سؤال می شه که چرا توصیه شده برای مؤمنان استغفار کنیم در حالی که گناهکاران بیش از اون ها نیاز به استغفار دارن؟ در پاسخ باید گفت که این استغفارها بیش از آنکه برای اون ها باشد برای خود ماست. توصیه به استغفار برای مؤمنان گویا به این دلیله که چنین دعا و استغفاری در درگاه الهی قطعا پذیرفته شده است و نام آوردن از دوستان خدا و خیرخواهی برای آنها راه را برای پذیرش استغفار برای خودمان و نجوای «العفو» در آن آستان کبریایی هموار می کنه.
.
2. قرآن به ما یاد داده که حتی غیر مسلمون ها هم در صورت پای بندی به دین خودشون و داشتن اخلاص در راه حق، در ردیف مؤمنان قرار می گیرن: إِنَّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَالَّذِينَ هَادُواْ وَالنَّصَارَى وَالصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَعَمِلَ صَالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ (سورة البقرة 62 (:در حقيقت، كسانى كه [به اسلام] ايمان آورده، و كسانى كه يهودى شدهاند، و ترسايان و صابئان، هر كس به خدا و روز بازپسين ايمان داشت و كار شايسته كرد، پس اجرشان را پيش پروردگارشان خواهند داشت، و نه بيمى بر آنان است، و نه اندوهناك خواهند شد.
.
3. قدیم ها اذکار را می شمردم. الأن با توجه به دیدگاهی که درباره کمّی کردن دین پیدا کردم، لااقل در مستحبات به جای شمردن، هر ذکر رو تا جایی که حال کنم، می گم.
.
4. در کلاس هایم گاهی بعد از گفتن فلسفه نماز، به مناسبتی دستور زیپ شده (فشرده) نماز شب را برای دانشجویان می گم. هر بار که گفتم، استقبال از یادگرفتن و نوشتن دستور انجام نماز شب در بین جوانان دانشجو زیاد بوده که برام باورکردنی نبود.
.
5. ببخشید... گویا ریا از حد گذشت...


برچسب‌ها: خاطرات شخصی, شخصیت ها, دعا
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 93/04/23 و ساعت 13:8 |

کورتانا (Cortana) یا همان نرم افزار منشی مجازی مایکروسافت بر پایه داده ها و اطلاعات آماری و هوش مصنوعی طراحی شده برایش، در 13 بازی های جام جهانی به کار گرفته شده و 100 درصد بازی ها را درست پیش بینی کرده و هوش مصنوعی گوگل هم تنها در یک مورد (بازی فرانسه و آلمان) اشتباه کرده است. اگر اهل بصیرت باشیم، این خبر، شوکه کننده است.

یعنی یک الگوریتم ریاضی کاری کرده که هیچ کدام از کارشناسانی که عمری را در فوتبال گذاشته اند، نتوانستند انجام دهند! توجه کنید که این فوتبال بود نه شطرنج با کاسپارف. (فوتبال بر خلاف شطرنج دارای ویژگی های غیر قابل پیش بینی است.)

مساله آنجاست که این تکنولوژی ها محدود به فوتبال باقی نمی ماند. بلکه هم اکنون در حال تجزیه تحلیل و پیش بینی برای جنبش های اجتماعی، موازنه های نظامی، تولیدات فکری، جریانات مذهبی و... است و در آینده نه چندان دور، کنش های خرد و کلان انسانی را مهندسی خواهد کرد.

آیا با نوع دیگری از آخر الزمان نظیر آنچه در ترمیناتور می دیدیم، مواجه ایم؟

 


برچسب‌ها: اندیشه, ورزش
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 93/04/19 و ساعت 15:47 |

زبان شناسی2

(کاربرد مباحث زبان شناسی در فهم متون دینی)

شنبه ها و چهارشنبه ها – ساعت 9 الی 12/5

مدرسه علمیه عالی نواب مشهد

شروع کلاس ها: 14 تیر 93


برچسب‌ها: حوزه و دانشگاه, ادبیات
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 93/04/11 و ساعت 20:6 |

امروز به همراه خانواده به مسابقات اسب سواری رفتیم. افکار طلبگی هم که همه جا با ما همراه است. (به ویژه آنکه سطح دروس طلبگی همسرم بالاتر از من است و تخصص شان هم فقه و اصول می باشد و در تمام مباحث دینی دوش به دوش من می آید.) به مساله «سبق و رمایه» فکر می کردیم. بنا بر مشهور فقهاء شرط بندی حرام است به جز در مسابقات اسب سواری و تیراندازی.

و اما چند نکته:

1. ذهن فوق العاده ای نمی خواهد فهمیدن این نکته که در صدر اسلام سوارکاری و تیراندازی ورزش هایی بودند که نقش کاربردی در زندگی روزمره و نیز شرایط جنگی (که جزء لاینفک زندگی آن روزگار بود) داشتند و در نصوص دینی نیز روایاتی برای ترغیب هر چه بیشتر مسلمانان به چنین ورزش هایی وجود دارد و جواز صادر شده برای شرط بندی در این دو مورد نیز در راستای همین ترغیب و تشویق، قابل تحلیل است. انضمام شتر دوانی و نیزه بازی و شمشیرزنی به اسب سواری و تیراندازی با استناد به روایتی از پیامبر (ص) و امام صادق(ع) را هم می توان در همین راستا دانست.

2. به نظر می رسد دلیل دیگر آن است که مردم آن عصر به قدر کفایت به فعالیت های بدنی و قدرتی می پرداختند و لذا به ورزش هایی نظیر تیر اندازی و سوارکاری که چاشنی دقت و مهارت در آنها بیشتر است، توصیه شده تا توازن قدرت و دقت حفظ شود.

3. امروزه با تغییر شرایط اجتماعی و تغییر جایگاه و کارکرد این ورزش ها در زندگی افراد، چرا باید همچنان شرط بندی را در آنها جایز دانست؟ و اگر امروزه اموری مانند اتومبیل رانی نقش اسب سواری گذشته را ایفاء می کند، چرا جواز شرط بندی را به آن تعمیم نمی دهند؟

4. عجیب آنکه برخی فقها قائل اند که تنها در تیراندازی با کمان است که شرط بندی جایز می باشد و در تیراندازی با تفنگ، شرط بندی حرام است! (علمای سنتی در این بحث می کنند که آیا حکم تیر بدون پر و پر دار مانند یکدیگر است یا خیر؟!)

5. جالب است که علما در باب اینکه برنده مسابقه اسب سواری کدام اسب است، نیز بحث کرده اند و در نتیجه اختلاف دارند. ظاهر عبارت شهید اول آن است که حیوانی برنده است که تمام گردنش از گردن حیوان دیگر جلوتر باشد. اما شهید ثانی قائل است که جلوتر بودن بخشی از گردن هم کفایت می کند. اما بسیاری از فقها جلوتر بودن کتد (برآمدگی بین دو کتف حیوان) را شرط پیروزی می دانند و برخی فقها نیز جلوتر بودن دو دست را شرط پیروزی می دانند.

6. برداشت برخی از فقها از احادیث سبق و رمایه آن است که موضوع این احادیث، مسابقه دادن (برد و باخت) است و نه شرط کردن. یعنی اصلا در چیزی جز تیراندازی و سوارکاری و ملحقات آنها مسابقه دادن جایز نیست. بنا بر نظر این عده، مسابقات  فوتبال یا والیبال (حتی اگر شرط بندی نشود) هم حرام خواهد بود.

7. یکی از معضلات ریشه ای ذهنیت فقهی، کم توجه به فلسفه الأحکام و تصور غلط از مقوله منصوص العلة است. در این باره باید به تفصیل سخن گفت.

8. اسب سواری  و گلف به گمانم اشرافی ترین ورزش های کنونی در کشور ماست. (حتی از بیلیارد و اسکی هم اشرافی تر است.) کافی است نیم نگاهی به پارکینگ اتومبیل کنار پیست های اسب سواری بیندازید و مدل و برند ماشین ها را ببینید تا این مهم را دریابید. با خودم می گویم آیا می توان بدون در نظر گرفتن شرایط امروزی این ورزش، به صدور احکام فقهی درباره آن پرداخت؟

9. در دنیا برای هیچ ورزشی به اندازه اسب سواری شرط بندی نمی شود. گردش مالی شرط بندی بر سر اسب در اروپا شانه می زند به درآمد کل صادرات غیر نفتی کشور ما. فیلم های زیادی نیز در این باره ساخته شده است. در گذشته نیز در میان برخی قبایل، شرط بندی روی اسب اساس ازدواج و انتخاب همسر بود. یعنی گویی شرط بندی روی اسب، بیش از آنکه رنگ دینی داشته باشد، امری فرهنگی و میراثی مشترک در میان ملل تاریخ است و لذا نگاه به آن صرفا از دریچه احادیث، سبب می شود که نتوانیم همه ابعادش را ببینیم و آن را به صورت جامعی بفهمیم و درباره اش اظهار نظر کنیم.

توجه به پیشینه فرهنگی، فلسفه صدور روایات، جایگاه امروزی موضوعات، کارکرد احکام و... لازمه اجتهاد در موضوعات فقهی و ارائه تحلیل های دینی است.


برچسب‌ها: فقه و اصول
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 93/04/07 و ساعت 0:38 |

پیش از قرن بیستم برخی از فیلسوفان نظیر کانت و شیلر از تمثیل بازی در تبیین دیدگاه های فلسفی و زیباشناسانه استفاده کردند. بسیاری از فیلسوفان قرن بیستم نیز از تمثیل بازی به عنوان یک «کهن الگو» در مباحث خویش بهره گرفتند که مهمترین آنها ویتگنشتاین در سنت فلسفه تحلیلی و گادامر در سنت فلسفه قاره ای بودند. بحث بازی در نزد هایدگر و گادامر با ویتگنشتاین مرادف نيست. گرچه بعدها مفسران ويتگنشتاين او را به گادامر نزدیک کرده اند اما نه تنها خاستگاه بحث گادامر و ويتگنشتاين متفاوت است، بلکه نوع نگاه اين دو نيز متفاوت است. در ويتگنشتاين متأخر بحث بازی در چهارچوب زبان است. در نزد گادامر گرچه نهايتاً بحث زبان می شود اما ورود به بحث هستی شناسانه است. در بازی ويتگنشتاينی قواعدی وجود دارد که ما آن را به کار می گيريم و مختاریم که بازيی را انجام دهيم يا ندهيم. اما برای گادامر بازی اگزيستانسيالِ ماست و لذا بازی مسلط بر ماست. ما نيستيم که قواعد بازی را بکار می بريم، قواعد بازی است که بر ما مسلط است. استفاده گسترده از تمثیل بازی در تبیین دیدگاه ها فلسفی به حدی است که این واژه امروزه از پیله معنای عام خود خارج و به یک مقوله کاملا فلسفی در این مباحثات بدل شده است.

تبیین صیرورت فهم و انسان و توضیح ماهیت سیال آن ها گادامر را وادار کرد تا برای تقریب آن به اذهان، از مباحث زیبایی شناسی کمک بگیرد. او واژه آلمانی spiel برای افاده این مفهوم استفاده می کند که مفهومی وسیع دارد و هم شامل بازی های سرگرم کننده و مسابقات ورزشی می گردد که در انگلیسی به آنها game گفته می شود و هم شامل اجراهای نمایشی مانند تئاتر و موسیقی می گردد که در انگلیسی به آنها play گفته می شود. در فارسی از دو واژه «بازی» و «اجرا» برای افاده این معنا استفاده می کنیم.

گادامر در بخش اول از کتاب حقیقت و روش می کوشد تا دلایلی علیه ذهنی کردن زیبایی شناسی کانت اقامه می کند. او بحث آگاهی در بازی را در برابر آگاهی زیباشناختی انتزاعی کانت قرار دهد. با این هدف، او به تشریح مفهوم «بازی» به عنوان یک تجربه همگانی دست می زند. همچنین در بخش سوم از این کتاب برای تشریح دیدگاه خویش پیرامون زبان، به تشریح فلسفی مقوله بازی می پردازد و بخش های مهمی از اندیشه خویش را در قالب تدقیق فلسفی در این مقوله عامیانه تبیین کند. این گونه است که شناخت درست بازی، نقش کلیدی در شناخت درست از حقیقت، تجربه هنری، تفسیر متن و در نهایت تبیین هستی شناسی فهم در هرمنوتیک فلسفی دارد.

هدف دیگر گادامر از پرداختن به مساله بازی و تحلیل پدیدارشناسانه اش آن است که در برابر تلقی ایده آلیستی و تفکیک سوبژه - ابژه بایستد و نشان دهد که فهم، عملی صرفا ذهن گرایانه نیست:

«ما در مقابل طرز تفکر سوبژکتیویستی زیباشناسی جدید، مفهوم بازی را به عنوان رخداد حقیقی هنر مطرح ساختیم.»

بازی برای او تمثیل است تا به این وسیله نشان دهد همان طور که بازی صرفاً محصول ذهنیت بازیگران نیست، فهم و تجربه هرمنوتیکی هم صرفا محصول فعالیت ذهنی انسان نمی باشد و همان طور که بازیگر از سویی می تواند مختارانه در روند بازی ایفای نقش کند و از سوی دیگر طی مشارکت جستن در عمل بازی، رها و آزاد نیست و باید این نقش را در چار چوب قواعد و محتوای بازی ایفا نماید، هنرمند و فهمنده اثر هنری نیز در مصاف با تجربه هرمنوتیکی کاملا آزاد نیست و در چارچوب سنتی که او و موضوع را در بر گرفته است، فعالیت می کند.

به نظر گادامر در هر بازی واقعی، بازیگر توسط بازی به بازی گرفته می شود و فاعل حقیقی بازی، نه بازیگر بلکه خود بازی است. هیچ یک از این دو بدون دیگری نمی تواند به بازی شکل دهد بلکه دیالکتیک میان آنهاست که منجر به نضج بازی می شود. به عنوان مثال توپ و دروازه و زمین چمن به خودی خود بازی فوتبال نیست. قوانین نوشته شده در کتاب راهنمای فیفا نیز بازی نیست. بازیکنان زمانی که به زندگی معمولی خود مشغول هستند نیز بازی را شکل نمی دهند بلکه زمانی که این عناصر به هم می آمیزد، چیزی به نام بازی ظهور می کند. این بازی چیزی جدا از بازیکنان و قواعد و ابزار بازی نیست و در همین حال، وجود آن، عینا وجود این عوامل هم نیست. بازی فوتبال زمانی معنا دارد که بازی شود.

گادامر می خواهد با این تمثیل و تعمیم آن به اثر هنری و حقیقت و فهم متن و ... بگوید که فهم، حقیقت، زیبایی و... نیز همچون بازی در تجلی خویش، هستی می یابند. نمودهای گوناگون یک اثر هنری و معانی مختلف یک متن، اموری بیگانه از آنها نیست بلکه هستی آن است و حقیقت آن را آشکار می کند:

«هوزنیکا با بررسی بازی ها در فرهنگ ها و آیین های گوناگون به این نتیجه می رسد که «انسان اولیه و بدوی فرق میان بازی و واقعیت را نمی دانست... در تعریفی که ما از بازی داریم، ‌مرز میان باور و خیال برداشته شده است.»

به این ترتیب او می خواهد نتیجه بگیرد که فهم های مختلف فهمندگان گوناگون از یک متن، اطوار گوناگون هستی آن را تشکیل می دهد و فهمندگان همچون بازیگران، تنها مجریان اطواری گوناگون و معانی مختلفی هستند که متن بر حسب هستی خویش آن ها را آشکار می کند.

اما باید به این نکته توجه داشت که وی در پی نفی کامل عنصر سوبژکتیو در زیباشناسی نیست بلکه می خواهد در کنار آن، به نقش سایر عوامل و عناصر دخیل در فهم نیز توجه شود و بگوید همان طور که بازیگر به بازی به عنوان یک ابژه نمی نگرد، ما نیز نبایستی در فرایند فهم، به موضوعی که در صدد فهم آن هستیم را به مثابه یک ابژه بنگریم.

ملخص کلام گادامر درباره بازی آن است که بازی توسط بازیگران به ارائه خودش می پردازد. به عبارت دیگر، هستی ِ بازی چیزی جز همان اجرایش نیست و بازیگران زمانی بازیگر هستند که به بازی کردن بپردازند. کتاب قوانین و بازیگرانی که در جای خود نشسته اند هیچ یک معنای بازی را ندارند بلکه حقیقت بازی، در اجرایش محقق می شود:

«بازی ماهیت خاصی دارد که مستقل از ادراک کسانی است که بازی را انجام می دهند... سوژه بازی، بازیگران نیستند بلکه بازی به وسیله بازیگران صرفا به نمایش در می آید.»

و همچنین حقیقت بازیگر نیز در بازی حاصل  می شود. او با بازی، شدن ِ خویش را تحقق می بخشد:

«بازیگر با بازی کردن، گویی به تحقق خویش نیز می رسد.»

ولی ما به دلیل عادت غلط مان، هر آنچه را که از فاعلی سر می زند، به خودش نسبت می دهیم و وی را علت تام تحقق آن فعل قلمداد می کنیم و به این وسیله از حقیقت آن امور غافل می شویم و به این وسیله ماهیت سیال و صیرورت نهفته در هستی آنها را فراموش می کنیم:

«به لحاظ لغوی، ظاهرا سوژه حقیقی بازی نه سوبژکتیویته  آن است که در کنار افعال دیگرش بازی هم می کند بلکه خود بازی است. اما ما آن قدر عادت کرده ایم که پدیده ای مثل زبان را به سوبژکتیویته و رفتارهای او نسبت دهیم که این گونه دلالات روح زبان به ذهن ما راه پیدا نمی کنند.»


برچسب‌ها: هرمنوتیک
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 93/04/01 و ساعت 18:20 |

متن گفتگویم با روزنامه شهرآرا پیرامون وضعیت دروس معارف در دانشگاه

استادان پویا؛ عامل اصلی تحرک دانشجویان در کلاس

استاد گروه معارف دانشــگاه فردوسی می گوید: هر انســانی فارغ از جایگاه علمی و اجتماعی خود، یک انسان است و هر انسانی با توجه به نوع نگاهش به جهان اطراف خود و پدیده هایی که در کنار او وجود دارد، معتقد به ایدئولوژی و تفکر خاصی اســت. فردی که معتقد به گزاره های دین و آداب و رسوم مذهبی است باید از فرمان های الهی آگاهی خوبی داشــته باشــد. باید بداند که از کجا آمده و هدف از زندگی در این دنیا چیست و پس از سال ها زندگی به کجا خواهد رفت. به قول مولوی آن شاعر و عارف بزرگ: از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ به کجــا می روم آخر ننمایی وطنم؟

علیرضا آزاد می افزاید: مســئله اخلاق ورزی نیز یکی دیگر از مسائل مهمی است که هر انسانی باید بدان توجه داشته باشد. امروزه در میان مباحث مختلف اخلاقی، بحثی به نام اخلاق حرفه ای داریم که در آن به مسائل اخلاقی ویژه هر یک از مشاغل گوناگونی که در جامعه وجود دارد، پرداخته می شود. پس براین اساس لزوم وجود چنین درس هایی در دانشگاه ها روشن می شود.

وی خاطرنشان می کند: درس هایی که با موضوع معارف اسلامی برای دانشجویان غیرالهیات در دانشگاه ها درنظر گرفته شــده، تأثیر بسزایی در آشنایی آنان با معارف دینی و اسلامی دارد. البته در کنار آن باید به انتخاب استادان برجســته برای ارتقای هرچه بهتر این واحدها در دانشگاه توجه کرد.

این استاد حوزه و دانشگاه معتقد است: درباره درس های معارف اسلامی باید به دو نکته اساســی توجه کرد. اول اینکه بیشــتر دانش آموزان در دوران دبیرستان در درس دین و زندگی، معارف مخصوص به مذهب تشیع را مطالعه میکنند و با مبانی آن آشــنا می شوند، اما کتابهایی نیز ویژه اقلیت های دینی پذیرفته شده در قانون اساسی تهیه می شود تا با آموزه های دینی خودشان آشنا شوند اما در دانشگاهها شاهد چنین چیزی نیستیم.

وی بــا بیان اینکه بهتر اســت بخشهایــی از درس های معارف اسلامی اقلیت ها براســاس مبانی دینی خودشان باشد، می افزاید: ادیان و مذاهب باوجود اشتراکات فراوان، دیدگاه های متفاوتــی درباره پار ه ای مســائل دارند. این درحالی اســت که همه کتاب های معارف در دانشــگاه ها بر پایه دیدگاه علمای شــیعه نوشته شده و در برخی متون درسی، تنوع آرا و عقاید به قدر کافی به چشم نمی خورد و همین امر سبب شــده که برخی دانشجویان رغبت الزم برای پیگیــری مباحث مطرح شــده در ایــن درس ها را نداشته باشند.

این دانشجوی مقطع دکترای دانشگاه فردوسی خاطرنشان می کند: با نگاهی دقیق به برخی درس های دانشــگاهی متوجه میشویم که درسهای عمومی در هر رشته براساس مباحث تخصصی آن رشته تدوین شده است. مثال متن درسی واحدهای زبان انگلیسی عمومی که همه دانشجویان موظف به گذراندن آن هستند، در هر رشته ای متناسب با مباحث تخصصی همان رشته تهیه و ارائه می شود. اما درس های معارف اسلامی در دانشگاه ها تخصصی سازی نشده و متون مشابهی برای همه رشته ها تدریس می شود و فقط برای رشته های پزشکی در بعضی درس های معارف کتاب های مجزایی تهیه شده است. اگر اندیشمندانی که زحمت گردآوری این کتاب ها را کشیده اند، در بیان مطالب و ساماندهی اهداف و ارائه مثال ها، تناسب آن با نیاز هر رشته را مد نظر قرار دهند، به طور حتم تاثیر دو چندانی بر مخاطبان خواهد داشت.

وی می افزاید: البته در این زمینه مشــکلاتی گریبان گیر مسئولان دانشگاهی و مدیران اجرایی است، به عنوان مثال غالبا دانشــجویان از رشته های مختلفی در کلاس های معارف حضور دارند و این امر، موانعی در راه تخصصی سازی ایجاد می کند که البته حل شدنی است.

علیرضـا آزاد معتقد اســت: اگر ما خواهان این هستیم که دانشــجویان برای این درس ها اهمیت قائل شوند و کلاس های ما پرشورتر از همیشه باشد، باید استادان این درس ها ارزش بیشتری برای درسی که ارائه میکنند، قائل باشند. اگر یک استاد معارف اطلاعاتش درباره مباحث دینی را به روز نکند و از شبهات جدید و پاسخ آن ها مطلع نباشد و نیز روش های نوین آموزش و تبلیغ دینی را به کار نبندد، طبیعتاً نمی تواند درس پر باری برای دانشجویان ارائه دهد.

وی با بیــان اینکــه راه بهینه کردن نگاه دانشــجو به این درسها، اهتمام هر چه بیشتر استادان در ارائه هر چه بهتر این درس هاســت، می گوید: متأسفانه درحال حاضر نگاه شماری از دانشجویان به این واحدها، نگاهی سطحی است. آن ها این درس ها را به عنوان واحدی نمره آور می شناسند و سعی میکنند با کمترین حضور در کلاس، بهترین نمره را به دست آورند. در کنار آن، دانشجویانی داریم که حتی بعد از گذراندن درس نیز به خاطر شدت علاقه به مباحث دینی، به صورت مستمع آزاد در کلاس های معارف شرکت میکنند. فقط زمانی می توان به موفقیت درسهای معارف در دانشگاه ها امید بســت که استادان پویا و با اطلاع کافی از مباحث دینی و فنون ارتباطی در کلاس ها حضور یابند.

آن ها می توانند با شناخت مناسب دین از یک سو و ذائقه جوان امروزی از سوی دیگر، دریچه ای رو به سوی انسانیت، معنویت، اخلاق و دیانت برای نسل آینده ساز دانشگاهی بگشایند.
19 خرداد 1393
با سپاس از دوست اندیشمند، آقای امید حسینی نژاد
http://shahrara.com/page,1393,3,19,11,02.html


برچسب‌ها: اندیشه, حوزه و دانشگاه
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 93/03/21 و ساعت 23:20 |

فرازی از مناجات شعبانیه

إِلَهِي هَبْ لِي قَلْبا يُدْنِيهِ مِنْكَ شَوْقُهُ وَ لِسَانا يَرْفَعُه إِلَيْكَ صِدْقُهُ وَ نَظَرا يُقَرِّبُهُ مِنْكَ حَقُّهُ
خدايا! به من قلبی ده که اشتیاقش آن را قرین تو سازد و زباني ده که صداقتش آن را در نزد تو بلند مرتبه گرداند و بینشی ده که حقانیّتش آن را به تو نزدیک نماید.

پی نوشت 1 (مهم): در نقل مشهور، یُرفَعُ به صیغه مجهول آمده و ضمیر مفعولی «ه» نیز بعد از آن ذکر نشده است. اما این با سیاق ادبی این فقره از مناجات سازگار نیست و سکت معنایی هم دارد زیرا در فقره قبلی، شوق و در فقره بعدی حق فاعل اند ولی در یرفع، صدق نائب فاعل خواهد بود.
کسی که با تاریخ اسلام آشنا باشد می داند که حتی ادعیه مأثوره در استنساخ هایشان دچار اضطراب در کتابت شده اند و اعراب گذاری هم در سده های اخیر و گاهی در دهه های اخیر صورت گرفته است و حجیتی ندارد. لذا گمان می کنم که ضمیر «ه» بعد از یَرفَعُهُ سهوا در برخی نسخه ها کتابت نشده و کسی که می خواسته اعراب گذاری کند، به دلیل متعدی بودن فعل یَرفَعُ و عدم وجود مفعول بی واسطه، آن را به صیغه مجهول اعراب گذاری کرده است.
من با توجه به گمان خویش در این بند از مناجات شعبانیه «يَرْفَعُ» را که به نظرم اشتباه سهوی کاتبان بود، به «يَرْفَعُه» تغییر داده و ترجمه کردم. بی شک باب بحث و انتقاد، به ویژه برای دوستان ادیب و نسخه شناس، همچنان گشوده است.

پی نوشت 2: در معنای «یدنی» و فرق آن با «یقرب» و نیز معنای «نظر» نیز از ترجمه های مشهور پیروی نکردم و بحث هایی دارم که گفتنش اطاله کلام خواهد بود.

پی نوشت 3: از میان ادعیه شیعه، بیشترین علاقه را به مناجات شعبانیه، دعای کمیل و مناجات خمس عشر دارم. در ماه شعبان فرازهایی از مناجات شعبانیه را در صفحه فیس بوک ام می گذاشتم. لیکن به دلیل اشتمال این فراز از مناجات به بحثی علمی که تصادفا به ذهنم رسید، آن را در اینجا هم قرار دادم. به امید اینکه مشمول این دعا باشیم. آمین


برچسب‌ها: دعا, ادبیات
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 93/03/19 و ساعت 22:42 |

گادامر میان زبان و جهان بینی نوعی وحدت می بیند. جهان هر انسان بنا بر جهان بینی او تعریف می شود و این جهان بینی همان طور که هومبولت گفته و گادامر آن را تایید می کند، به واسطه زبان شکل می گیرد: «زبان ها همان جهان بینی ها هستند.»

از نظر او ما همواره جهان خود را در زبان و به شکلی زبان گونه باز می یابیم و می شناسیم. زبان و واقعیت از یکدیگر جدایی ناپذیرند و محدودیت های دانش ما، همان محدودیت های زبانی است که از آن استفاده می کنیم. ما رابطه ای فراسوی زبان خود با جهان نداریم که آن را به یاری ابزار زبان بیان کنیم بلکه جهان ما همین زبان ماست: «ما همواره از راه تاویل زبانی جهان به اندیشه و دانش می رسیم. رشد کردن در تاویل زبانی به معنای رشد کردن در جهان است.»

از این منظر یادگیری زبان مادری توسط کودکان و یا آموختن یک زبان خارجی صرفاً کسب ابزارهایی برای تفاهم نیست بلکه آموختن شیوه زیستن و تجربه کردن جهان است. بنابراین رشد در یک زبان راهی برای شناخت جهان است. زیرا انسان به وسیله زبان در میراثی که از پیشینیان به او رسیده است، زیست خواهد کرد و در غالب زبان، جهان را تجربه خواهد نمود. 

از نتایج این دیدگاه آن است که از این منظر، تنوع زبان ها در میان انسان ها به معنای تعدد جهان بینی ها خواهد بود. هر زبانی ظرفیت نوعی جهان بینی را در گویندگانش ایجاد می کند و به این ترتیب، آموختن یک زبان به معنای ورود به جهان بینی جدیدی است.

به عنوان مثال او معتقد است که زبان یونانی فی نفسه امکانات نظری و فلسفی ویژه ای برای گویش کنندگان به آن زبان فراهم می آورد. این قابلیت به ویژگی های خاص این زبان بر می گردد که او دو ویژگی را بر می شمارد: 
«ویژگی اول آن که یکی از سودمند ترین خاصیت های معروف زبان یونانی و اتفاقا مشترک میان آن و زبان آلمانی است،‌ عبارت از استفاده از جنس یا صیغه خنثی است که امکان می دهد متعلق مفهومی اندیشه را به جای فاعل بنشانیم... در واقع استفاده از خنثی حکایت از چیزی می کند که هیچ جای معینی نیست ولی وجه مشترک همه چیزهاست. دومین وجه ممیز معروف یونانی، وجود فعل ربط یعنی کاربرد فعل «بودن» برای مرتبط ساختن موضوع و محمول است که ساخت جمله از آن درست می شود.»

از دیگر نتایج پیوند زبان و جهان بینی آن است که پی می بریم حتی کسانی که ظاهرا به یک زبان سخن می گویند، با توجه به تفاوت جهان بینی هایشان، در گزینش واژگان و ساختارهای زبان با یکدیگر تفاوت دارند و در واقع به یک زبان سخن نمی گویند. از این رو انسان هایی که با یکدیگر گفتگو می کنند و در پی فهم سخن یکدیگر بر می آیند، تنها زمانی موفق به فهم یکدیگر می شوند که جهان بینی یکدیگر را درک کنند و وارد جهان های همدیگر شوند.


برچسب‌ها: هرمنوتیک, فلسفه و عرفان, ادبیات
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 93/03/17 و ساعت 20:6 |

«از آنجا که نمی ‌دانم مرزهای آزادی فلسفیی که منجر به براندازی دین نشود، کجاست

لذا نمی‌ توانم از فرصت به دست آمده استفاده کنم.»

اسپینوزا این سخن را در پاسخ به دعوت برای استادی فلسفه دانشگاه هایدلبرگ نوشت. آنها از او خواسته بودند بر این کرسی تکیه زند، به شرط آنکه از آزادی پژوهش های فلسفی برای براندازی دین و اعتقادات عمومی سوء استفاده نکند... وی که تمام میراث خانوادگی اش را به خواهرش بخشیده بود، باقی عمرش را نیز با تراشیدن عدسی عینک و ذره بین گذراند. غبار شیشه بیماری سل مزمن او را وخیم تر کرد تا اینکه در 44 سالگی در گذشت.

در حکم تکفیری که از سوی خاخام های یهودی برای او صادر شد، چنین آمده بود:

«به قضاوت فرشتگان و روحانیون، ما باروخ اسپینوزا، را تکفیر می‌کنیم، از اجتماع یهودی خارج می‌کنیم و او را لعنت و نفرین می‌کنیم. تمامی لعنت‌های نوشته شده در قانون (تلمود و تورات) بر او باد، در روز بر او لعنت باد، در شب بر او لعنت باد... خداوند او را نبخشد و خشم و غضب خدا علیه او مستدام باد، خداوند نام او را در زیر این خورشید محو کند و او را از تمامی قبایل اسرائیل خارج کند. ما شما را نیز هشدار می‌دهیم، که هیچ کس حق ندارد با او سخن بگوید، چه به طور گفتاری و چه بطور نوشتاری. هیچکس حق ندارد به او لطفی بکند، کسی حق ندارد با او زیر یک سقف بماند، و در دو متری او قرار بگیرد، و هیچ کس حق ندارد هیچ نوشته‌ای از او را بخواند.»


برچسب‌ها: شخصیت ها
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 93/03/10 و ساعت 13:57 |
وجوب حجاب مسأله ای است و اجباری بودن آن مسأله ای دیگر. فتوای زیر از آیت الله سیستانی در نوع خود جالب توجه است:

پرسش: آیا مرد اجازه دارد که حجاب را به همسر و فرزندان خود تحمیل کند؟

پاسخ آیت الله سیستانی: مرد نمی تواند همسر خود را مجبور کند به رعایت کردن حجاب ولی می تواند او را از بیرون رفتن منع کند حتی با حجاب. پس می تواند شرط کند که اگر حجاب کامل پوشید حق دارد خارج شود. و اما در مورد فرزندان بالغ نمی تواند آنها را مجبور کند و تنها از راه تبلیغ صحیح و ارشاد و امر به معروف باید آنها را وادار نماید.

http://www.sistani.org/persian/qa/search/1338/

این را هم در نظر بگیرید که از نظر برخی مراجع اجازه زن برای خروج از خانه، تنها زمانی لازم است که با تمکین مرد تعارض داشته باشد. 

استدلال کسانی که اجبار به حجاب را از سوی شوهر و پدر جایز نمی دانند ولی از جانب حکومت جایز می دانند، باید شنیدنی باشد!

تکلیف آنچه که نامش را غیرت شوهر و ناموس پرستی و ... می گذارند چه می شود؟

بعد التحریر:

چند روز پس از انتشار این فتوا و با توجه به ابهاماتی که به تبع آن به وجود آمد، دفتر آیت الله سیستانی در قالب پرسش و پاسخ اقدام به توضیح مقصود از این فتوا نمود:

توضیح: «مقصود از اینکه شوهر و پدر حق اجبار بر حجاب را ندارند اینست که ـ بنابر احتیاط لازم ـ آنان نمی توانند بدون اجازه حاکم شرع از إعمال قوه ـ مانند گوش مالیدن و کتک و حبس ـ در امر به حجاب استفاده نمایند اما استفاده از روشهای مسالمت آمیز ـ حتی تند خویی اگر ملایمت موثر نباشد ـ جایز بلکه با مراعات شرایط یاد شده در رساله عملیه واجب است.»

http://www.sistani.org/persian/qa/0881/#24902


برچسب‌ها: فقه و اصول, جامعه و فرهنگ
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 93/03/06 و ساعت 3:1 |

پس از شلایرماخر، هایدگر بیش از سایر فیلسوفان به طرح مساله زبان در هرمنوتیک پرداخت. دغدغه او در دوره متقدم فکری اش، پیوند هستی و زمان بود و در دوره متاخر به پیوند هستی و زبان توجه نمود. در تحلیل رابطه میان هستی و زبان، دو نکته برای هایدگر حائز اهمیت بود:

نکته اول آنکه هایدگر به تبعیت از حکمای پیش از سقراط معتقد است که وجود یعنی آشکارگی؛ بدین معنا که هستی تنها وقتی که ظاهر می شود و حجاب بر می گیرد و مکشوف می گردد، وجود دارد و زبان، همان موضع و مقامی است که هستی می تواند خود را در آن آشکار کند. پس زبان، خانه هستی است و جایی است که هستی در آن منزل می کند و از خود، پرده بر می گیرد.

نکته دوم آنکه زبان اختراع انسان نیست و آنچه در زبان به ظهور در می آید، صرفا امری انسانی نیست بلکه آنچه در زبان آشکار می شود، خود هستی است. زبان، بیان انسان نیست بلکه نمود هستی است. زبان، تفکر انسان را بیان نمی کند بلکه تفکر به هستی رخصت می دهد که در مقام زبان به ظهور در آید.

از همین روست که او زبان به ستایش شاعران می گشاید. گویی که زبان از آنِ شاعران است و تنها آنان درک می کنند که هستی و زبان چه رابطه ای با یکدیگر دارند و تنها آنان می توانند این مهم را برای دیگران تشریح کنند. هایدگر در مقاله ای با عنوان «هلدرلین و گوهر شعر» توضیح داده است که چرا شاعران در نظرش اهمیتی بیشتر از فیلسوفان دارند و می گوید که فیلسوفان در بهترین حالت (چون به گوهر فلسفه و اندیشه دست می یابند) شاعر خواهند بود. اندیشه، کاری شاعرانه است.


برچسب‌ها: هرمنوتیک, هنر, ادبیات
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 93/03/03 و ساعت 20:2 |

طی سال گذشته 7 کتاب جدید پیرامون فلسفه شوپنهاور در ایران منتشر شده است. از سال 1336 که نخستین کتاب شوپنهاور به فارسی ترجمه شده تا سال 1391، حدود 15 اثر فارسی درباره این فیلسوف داشتیم و ناگهان در سال 1392، تعداد عناوین کتاب های منتشرشده در ایران درباره شوپنهاور، نزدیک 50 درصد رشد کرده است! که بالاترین میزان در میان فیلسوفان بوده است. و این در حالی است که هیچ یک از اساتید فلسفه در کشور به شوپنهاور شناسی شهرت ندارد. این یک اتفاق مهم در حوزه مطالعات فلسفی در کشور است. در سالهای گذشته بیشترین توجهات به هایدگر و خصوصا نیچه بوده و این توجهات در میان قشر عمومی علاقمند به فلسفه (و نه مخاطبان جدی فلسفه) رفته رفته به مد و پز و برای ناشران به یک ممر درآمد تبدیل شد و احتمال می رود چنین مسأله ای درباره مخاطبان ایرانی شوپنهاور هم رخ دهد. اما هر چه باشد، ریشه یابی علل توجه گسترده به شوپنهاور برای شناخت ذهنیت مخاطبان فلسفه در کشور، اهمیت ویژه ای دارد.

چرا مخاطب ایرانی پس از هایدگر و نیچه به سراغ شوپنهاور رفته است؟

ویژگی های برجسته ای این فیلسوف همیشه معترض چه بوده که مخاطب ایرانی، با او احساس هم ذات پنداری می کند؟

آیا حرکت ریشه یابانه علاقمندان فلسفه در ایران از هایدگر به نیچه و از نیچه به شوپنهاور، آنها را به تفحص در ریشه های کانتی شوپنهاور خواهد کشاند و موج دوم کانت شناسی در ایران را آغاز خواهد کرد؟

تأثیر شرایط سیاسی و اجتماعی در دولت قبلی بر نضج جوانه های چنین رویکردی در حوزه فلسفه، اندیشه ورزی و غرب شناسی چه بوده که نتیجه آن در سال 92 این گونه به نمایش گذاشته شده است؟

 آیا اهالی فلسفه در کشور ما، پیشروانه نظریه های اجتماعی و در پی آن، جریان های مردمی را جهت دهی می کنند و یا پیرو و متأثر از شرایط اجتماعی، به ترجمه و تألیف می پردازند؟

چرا علی رغم توجه وافر سال های گذشته به نیچه و توجهات اخیر به شوپنهاور، رویکردهای زن ستیزانه این دو فیلسوف هرگز از سوی فیمینیست های علاقمند به فلسفه در ایران، مورد نقد جدی قرار نگرفته است؟

و...؟


برچسب‌ها: اندیشه, شخصیت ها, فلسفه و عرفان
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 93/02/26 و ساعت 18:29 |

امسال برای یازدهمین بار به نمایشگاه کتاب تهران رفتم. بیش از هر زمان دیگری ماندم و کمتر از هر زمان دیگری کتاب خریدم. در گذشته گاهی دو چمدان کتاب از نمایشگاه می خریدم و اکنون، کتاب ها در یک پلاستیک جا شده. همین قدر را هم یا برای هدیه دادن و یا به ضرورت شغلی خریده ام. قبلا درباره دل زدگی ام از کتاب و مطالعه و نا امیدی ام از علم و دانش اندوزی توضیح داده ام. خدای را سپاس که نسبتا زود به محدودیت عقل و حقارت علم مدرسی پی بردم و دل از دانش اصطلاحی کندم.


آنچه در نمایشگاه امسال خریده ام:
1. کلاه جادویی و مجسمه مسی (رمان) – محمد حنیف: برای هدیه به همسرم
2. خوش نشین ها (رمان) – علی مؤذنی: برای هدیه به همسرم
3. پندهای سورائو – فرانسیس کافکا: هدیه شده از سوی دوست عزیز مهدی آقا مرادی
4. سیر مطالعات اسلامی – کانون اندیشه جوان: برای پاسخ به برخی سؤالات متداول در این باره در حوزه
5. طلبه زیستن – مهدی سلیمانیه: برای پاسخ به برخی سؤالات متداول در این باره در دانشگاه
6. عرفان و تفکر – امید همدانی: برای هدیه دادن به یک دوست
7. هرمنوتیک – ژان گروندن: به اقتضای موضوع پایان نامه ام
8. نقد آراء هرمنوتیکی مجتهد شبستری: به اقتضاء موضوع پایان نامه ام
9. شکوه کلام در نهج البلاغه – حسن امیر انصاری: برای طرح در کلاس های تفسیر موضوعی نهج البلاغه
10. آفرینش در قرآن – سعید عدالت نژاد: به اقتضاء موضوع پایان نامه ام
11. تحلیل ساختار روایت در قرآن – علی معموری: به اقتضاء موضوع پایان نامه ام
12. مدیریت زمان – غلامرضا خاکی: هدیه شده از سوی مؤلف محترم
13. معرفت شناسی وحی – سید محمد عارف امینی: به اقتضاء کتابی که در دست تألیف دارم.
14. مسئله وحی – حسن علوی مهر: به اقتضاء کتابی که در دست تألیف دارم.
15. منطق تفسیر قرآن(4) مباحث جدید دانش تفسیر (زبان قرآن، هرمنوتیک، فرهنگ زمانه) – محمد علی رضایی: به اقتضاء موضوع پایان نامه ام
16. علوم قرآن(2) اعجاز قرآن در علوم طبیعی و انسانی – محمد علی رضایی: برای طرح در کلاس های تفسیر موضوعی قرآن
17. نقد و بررسی مکاتب اخلاقی – محمد تقی مصباح یزدی: یکی از منابع امتحانی
18. چیستی ترجمه در هرمنوتیک گادامر و ریکور - مرتضی بابک معین: به اقتضاء موضوع پایان نامه ام
19. کاتامینو – انتشارات عسل نشر: یک بازی فکری بسیار جالب که برای دخترم هدیه گرفتم.
20. قصه های خوب برای بچه های خوب (مجموعه 8 جلدی) - مهدی آذریزدی: برای دخترم هدیه گرفتم.
21. عروسک گردان: که برای پسرم هدیه گرفتم.

خدا را هزار مرتبه شکر که دیگر برای علاقه شخصی ام کتاب نمی خرم. خدا را شکر که نسبتا زود فهمیدم که این یار مهربان به ویژه در حوزه تفکر و فلسفه، خیلی هم مهربان نیست. فهمیدم که باید به «جان» تکیه کرد و نه «عقل».

ما درس سحر در ره می خانه نهادیم ..... محصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش ....... این داغ که ما در دل دیوانه نهادیم

در نمایشگاه کتاب امسال، در حرکتی فرخنده، در سالن یاس آثار جدید منتشر شده در سال 92 و 93 در 12 گروه تخصصی فلسفه و عرفان، علوم اجتماعی، دین، ادبیات، تاریخ، کودک و نوجوان، هنر و... جهت آشنایی علاقمندان و اطلاع متخصصان در معرض دید قرار داده شد و در هر گروهی، کارشناسان به ارائه مشاوره می پرداختند. بنده نیز در کنار دوستان، 6 روز در بخش کارشناسی کتاب های مربوط به فلسفه غرب حضور داشتم. «سیر مطالعاتی آشنایی با هرمنوتیک» به قلم بنده با معرفی اجمالی 11 کتاب فارسی در این زمینه و «سیر مطالعاتی آشنایی با فلسفه غرب» به قلم دوست دانشمندم مرتضی اسدی با معرفی اجمالی 8 کتاب در این زمینه در قالب بسته پیشنهادی مطالعاتی در کنار 80 بسته دیگر در رشته های مختلف، از سوی مجمع ناشران انقلاب اسلامی منتشر و در سالن یاس توزیع شد. امیدوارم این تلاش بتواند بخشی از خلأ موجود دراین حوزه را پر نماید.


برچسب‌ها: خاطرات شخصی, هرمنوتیک, معرفی کتاب
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 93/02/21 و ساعت 12:42 |
پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم ................. که زبانی چو بیان تو ندارد سخنم
همه مرغان هم آواز پراکنده شدند ........................ آه از این باد بلاخیز که زد در چمنم
نی جدا زان لب و دندان جه نوایی دارد .... من ز بی هم نفسی ناله به دل می شکنم
بی تو آری غزل «سایه» ندارد «لطفی» .......... باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم
.
درگذشت استاد محمدرضا لطفی، ابعادی فراتر از مرگ یک هنرمند داشت. عظمت استاد لطفی در ساز و نوایش خلاصه نمی شد، حتی در مرام کم نظیر اخلاقی و عشق منحصر به فردش به موسیقی دستگاهی نیز خلاصه نمی شد. او میراث دار سنتی بود که با رفتنش دیگر متولی سترگی ندارد و خوف نابودی اش می رود. لطفی پرچم دار جریان اصیل موسیقی ایرانی بود که از اساتیدی چون ابوالحسن صبا و نورعلی برومند و عبدالله دوامی و سعید هرمزی و... به ارث رسیده بود.
.
نظیر این مساله در جریان های عرفانی معاصر نیز دیده می شود. نهال آن جریان عرفانی که با آقا سید علی شوشتری و ملا حسین قلی همدانی غرس شد و با آقا سید احمد کربلایی و سید علی آقا قاضی طباطبایی و علامه طباطبایی به درختی تناور تبدیل شد، با فقدان بزرگانی چون علامه سید محمد حسین تهرانی – قدس سره- و تعطیلی درس و بحث علامه حسن زاده – أدام الله عمره الشریف – رو به خزان گذاشته و متولی سترگی ندارد و همان سوگ ها برایش برپاست.
.
آیا این همان حوالت تاریخ است که دیگر چنین جریان هایی نمی تواند در این برهه تاریخی تناور شود؟ آیا این همان هجمه مدرنیته است که دیگر سنت هم با معیارهای مدرن تعریف می شود و موجودیت می یابد؟ آیا این همان مرگ خدای پس فرداست که زود آمده و ناشکرانه انکار می شود؟ آیا...
.
از لطفی و دریای هنرش آن قدر گفته اند و خواهند گفت که جای سخن ساحل نشینی چون من نیست. از این رو تنها به ذکر آنچه در شخصیت استاد لطفی برایم جذاب بوده، بسنده می کنم:
.
بی گمان لطفی برای من فرشته ای بود که قطعه ای از بهشت را به این دنیا می آورد اما از این گذشته آنچه لطفی را برایم متمایز کرده بود آن بود که با خودم می اندیشیدم در سر شوریده آن سرو بلند موسیقی ایران چه می گذشت که روزگاری هم نشین اعضای حزب توده بود و روزگاری دیگر در جمع دراویش «الله مولانا علی» می خواند؟ سال ها علایق سوسیالیستی داشت و سال ها نیز در قلب ایالات متحده زندگی کرد. دانشی عمیق از موسیقی داشت اما اجرایش مملو از روح موسیقی بود. اگر علیزاده با مضراب هایش مسحور می کند، لطفی با سکوت های بین مضراب هایش اعماق سراپای شنونده را مسحور می کرد.
.
لطفی در عین سنتی بودن، مدرن بود و در عین نو بودن، اصیل. در فضایی که کثیری از اساتید هنر، کج مداری های سیاسی را بهانه نق زدن های دائمی و کم کاری و بی بنیگی فرهنگی آثار خود کرده اند و مخاطبان خوش نشین را بر آحاد علاقمند ترجیح داده و روح بورژوازی را بر هنر این خطه حاکم کرده اند، لطفی ساز مخالف بود. هر چند دیر، اما آمد و در سخت ترین شرایط هم آمد. در همین سال های محدود بازگشتش به وطن، جهشی در امر آموزش و پرورش نسل علاقمند به موسیقی اصیل ایجاد شد. دراندک زمانی، جوانانی تربیت و به جامعه هنری معرفی شدند که تا پیش از این سراغی از آنها نبود. او با استفاده از پتانسیل های اجتماعی و با فاصله گرفتن از نزاع های سیاسی توانست حداکثر استفاده را از ظرفیت های محدود کشور آن هم در دورانی که آسمان بیش از هر زمانی کشتی ارباب هنر می شکست، بکند. حضور او در شهرهایی که بعضا برای نخستین بار قدوم هنرمند طراز اولی را لمس می کرد، خونی تازه در رگ های هنر این مرز و بوم جاری کرد. در زمانی که بسیاری از بزرگان و صاحبان نام در عرصه موسیقی یا به دنبال نان و آب بوده اند و یا پاردم به قدر کفایت زیاد کرده و به دنبال ننگ و نام می گشتند، حضور لطفی و مرام هنری اش نشان داد که میان «هنر را برای خویشتن خواستن» و «خویشتن را ارزانی هنر کردن» چقدر فاصله است. چنین بود که تحمل سایه لطفی برای برخی سنگین شد.
.
بعد از بازگشت لطفی، همه منتظر بودیم تا دوباره شاهد گروه هایی مانند چاووش باشیم. اما حیف و صد حیف که تراز اخلاق در میان بزرگان هنر بیش از آنچه می پنداشتیم، تنزل کرده بود. در نهایت، هوای نفس دوستان و سعایت معاندان مانع از آن شد که عرصه هنر این کشور دوباره شاهد چنین جمعی باشد. غم وجود چنین نزاع های پیدا و پنهانی میان بزرگان فرهنگ و هنر کمتر از غم فقدان عزیزی چون استاد لطفی نیست. زیرا این، غم از دست رفتن یک هنرمند است و آن، غم از دست رفتن بنیان هنر. عجیب است که ما نه تنها در عرصه سیاسی و علمی و دینی بلکه حتی در عرصه هنری نیز تبحر بی نظیری در هجو بزرگان و تضییع استعدادها و نابودی نخبگان داریم و جالب آنکه نه مردم عادی بلکه اعلام مان، در این راستا متبحر ترند.
.
علل چندی دست به دست هم داد تا متأسفانه این جریان هنری – فکری علی رغم آنکه اصیل ترین جریان هنری است، نتواند چهره هایی هم قطار با بزرگان سلف اش داشته باشد. نمی دانم با محو شدن چنین جریان های اصیلی، چه جریانی و با چه پشتوانه ای می خواهد در برابر هجمه به هنر و سنت های اصیل دینی – ملی بایسند و از موجودیت فرهنگی این آب و خاک دفاع کند؟ خداوند قلب اهالی هنر را بیش از پیش به هم نزدیک گرداند و وجود نازنین استاد «سایه» را از گزند تیر بلا محفوظ دارد و نگذارد ثلمه ای که با فقدان کسایی و ذوالفنون و لطفی و... به این جریان اصیل هنری وارد شده، با رفتن «سایه» به خللی جبران ناپذیر تبدیل شود. 
.
خدای را که چو یاران نیمه راه مرو ...................... تو نور دیده مایی به هر نگاه مرو
تورا که چون جگر غنچه جان گل رنگ است .... به جمع جامه سپیدان دل سیاه مرو
مباد کز در میخانه روی برتابی ............................ تو تاب توبه نداری به اشتباه مرو
گناه عقده اشکم به گردن غم توست ............. به خون گوشه نشینان بی گناه مرو

پی نوشت:
1. مخاطب این نوشتار کسانی هستند که هنر را بزرگ تر و متعالی تر از آن می دانند که صرفاً با گفتمان حرمت و حلّیت درباره اش بیاندیشند و پیرامونش سخن بگویند.

2. وظیفه خود می دانستم در مراسم تشییع استاد شرکت کنم. همراه با دوستی به تالار وحدت رفتیم. جمعی دیدم که برخلاف جمع های مشابه، فارغ از ظاهر سازی ها، واقعا در غم فقدان عزیزش می سوخت. چشم ها و قلب ها منقلب بود و عشق را می شد در نگاه ها و اشک ها به عیان دید.

3. در پایان مراسم و همگام بدرقه پیکر استاد، سرود جاودانه «ایران ای سرای امید» که صدای نغمه تار لطفی در آن دُرافشانی می کرد، شور و حال عجیبی به جمعیت داد. همیشه عاشق این طرب در عین حزن هستم.

4. شب تشییع جنازه، همراه با دوستان سید احمد خاتمی و مهدی آقا مرادی اجرای تصویری بال در بال را می دیدیم. صدای ناز و ملایم سایه از یک سو و صدای قلندرانه لطفی از سوی دیگر. به این بیت که رسید، تاب تحمل دیگر نبود: چنین عبث نگهم داشتی به عمر دراز / که از ملازمت همرهان جدام کنی.

5. از دوست عزیزم عابس قدسی که آشنایی اولیه ام با لطفی و سایه را مدیون اویم، صمیمانه تشکر می کنم که به موهبت این آشنایی دنیایی زیباتر را برایم رقم زد و مقدر چنین بود که در پایان بدرقه پیکر استاد نیز در کنار او و سید احمد باشم.

6. به استاد عزیزم امید انارکی که درک روح نهفته و اندیشه سریان یافته در اجرای موسیقی را از او آموخته ام و عمق هنر لطفی را در حد توانم به کمک او شناخته ام، غم از دست دادن استادش را تسلیت می گویم. بی گمان این واقعه، وظیفه دوچندانی بر گردن او نهاده است.

7. آرزو می کنم قلب های بزرگان به هم نزدیک تر شود و قدر یکدیگر را بیشتر بدانند و هنر و دین به عنوان زبان مشترک فطرت بیش از پیش در راستای تعالی معنویت و انسانیت، هم پرواز شوند.

برچسب‌ها: شخصیت ها, هنر
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 93/02/20 و ساعت 14:6 |

سال ها قبل، وقتی که بچه دبیرستانی بودم، از خونه تا مدرسه مون دو کورس فاصله بود. پدر و مادرم کرایه هر ماه رو سر برج می دادن. یادش به خیر... خیلی اوقات این مسیر رو پیاده می رفتم تا از پول صرفه جویی شده، کتاب بخرم. عشقم این بود که مثلا با پول خودم کتاب بخرم!!

سال 74 اردوی دانش آموزی بردنمون قم. با یکی دو تا از دوستا جَلدی رفتیم کتاب فروشی دفتر تبلیغات اول صفائیه. کتابایی رو که می خواستیم سریع برداشتیم تا به اتوبوس برسیم... وقتی داشتیم حساب می کردیم، فروشنده نگاهی به صورت ما که هنوز مثل دلمون صاف بود انداخت و گفت: «آملی هستین؟» با چشای گرد شده گفتیم: «آره، چطور مگه؟» گفت: «آخه فقط آملی ها توی این سن از این کتاب ها می خونن.»ما رو می گی... آقا از قم تا خود آمل داشتیم می خندیدیم. حالا که فکرش رو می کنم می بینم راست می گفت خُب... کدوم آدم عاقلی توی 15 و 16 سالگی شرح منظومه ملاهادی سبزواری و تمهید القواعد ابن ترکه و مصباح الأنس ابن فناری می خونه؟؟!!

داستان من و کتاب خریدن هام طولانیه... خاطرات 11 بار رفتن به نمایشگاه بین المللی کتاب تهران... مساوی شدن خرج خانه و خرج کتابم در سال 85 ... خریدن و هدیه دادن حدود 500 جلد کتاب و خیلی چیزهای دیگه که حال نوشتنش نیست. نشون به اون نشون که الآن 3000 جلد کتاب توی خونه مون و 30000 جلد توی کامپیوترم رژه میرن.

مهمترین ارزشی که این کتاب ها برام دارن اینه که خودمو بهم نشون می دن. بذارین این جوری بگم... من عادت دارم اول ِ کتابام اسم خودم و تاریخ خریدشون رو می نویسم. خداوند، عزیزمون رضا داودی رو رحمت کنه. می گفت: «استاد، باید یه بار بیایم خونه تون تمام کتاب ها رو به ترتیب تاریخ خرید مرتب کنیم تا سیر فکری تون رو در بیاریم.» راست می گفت. وقتی به کتابخونم نگاه می کنم، انگار تصویر تحولات فکری خودم رو می بینم. کتابخونم آیینه ای شده که می تونم دغدغه های فکری و چرخش های نظری 20 سال گذشته ام رو توش ببینم.

سومین سال زندگی مشترکمون بود که هموجودم گفت: «اگر با شما ازدواج نمی کردم و از نزدیک نمی دیدم، باورم نمی شد کسی این قدر به کتاب و مطالعه علاقمند باشه.» حالا 10 سال از اون زمان گذشته، خیلی چیزها در ذهن و روان ام عوض شده... نگاهم به همه چیز چنان دگرگون شده که گاهی خود ِ گذشته ام رو نمی شناسم. حالا هموجودم گاهی می گه: «نمی خوای یه کمی مطالعه کنی؟» و من در جوابش می گم: «اگر ذره ای باور داشتم که خوندن می تونه نجاتم بده، شک نکن که مثل قبل، شبانه روز مطالعه می کردم.» با خودم فکر می کنم اگر به اجبار تدریس و تحقیق و مقاله و داوری مجلات و بهانه حوزه و دانشگاه و سؤالات این و اون و امتحانات و خلاصه اگه اشتغالات علمی نبود، اصلا لای کتاب رو باز می کردم؟ قبلا کتاب و مطالعه عشقم بوده اما الان شغلم شده. علی الظاهر دارم روزی لااقل 8-10 ساعت مطالعه می کنم اما خیلی وقته برای دل خودم مطالعه نکردم.

این مسأله در حد خودش فاجعه است اما اسفناک تر اینه که مطالعه نکردنم به خاطر مضیقه زمانی نیست بلکه دیگه دلم به کتاب نمی ره. دیگه کتاب برام داره می شه مثل چوب برای نجار و آهن برای جوشکار... داره می شه ابزار کار... در دستم کتابه اما دلم به کتاب نیست. قبلا برای کتاب پول می دادم و الان دارم از کتاب پول در میارم...

خیلی ها اسمشون استاد و پژوهشگره و این جورین و باک شون هم نیست. احساس می کنم دارم مثل همین مشت آدمای بی خاصیت می شم. با این تفاوت که این قماش، خیلی هاشون از اول دنبال ثروت بودن نه علم، خیلی هاشون هم عُرضه تجارت نداشتن و انزوا طلبی شون اونا رو به مطالعه کشونده بود. خیلی هاشون هم اول خوب بودن اما بعدا کاسب کاران علمی شدن. اما من تا اونجا که می دونم این جوریا نبوده و نیستم. من فقط در جستجوی حقیقت بودم. چه، زمانی که فلسفه و عرفان و چه، زمانی که ادبیات عرب و تفسیر و چه، زمانی که هرمنوتیک و زبان شناسی و چه زمانی که ژنتیک و فیزیک می خوندم، فقط دنبال «حقیقت» بودم ولی تنها چیزی که در این کتاب ها ندیدم «حقیقت» بود.  چیزی که دیدم، «گمان اندر گمان اندر گمان» بود. در مجامع علمی دیدم کل کار اینه که یه عده ای توهمات خودشون رو به یه عده توهم زده دیگه منتقل می کنن. هر چقدر این کار رو ماهرانه تر انجام بدن، عالم تر قلمداد می شن. اسم این خیال پردازی رو هم گذاشتن علم اندوزی. راستش دیگه از شخم زدن بلغورات ذهنی آدم ها خسته شدم. تا کِی باید اراجیف عده ای بیچاره تر از خودمون رو قرقره کنیم؟

کتاب ها بیشتر از اونکه علمیت رو نشون بِدن، ظهور جهالت ها هستن. جداً فکر می کنم بدبخت تر از نویسنده ها، خواننده های آثارشون هستن. بی خود نبود که اون عارف می گفت: «سی سال کسب دانش کردیم و سی سال است به دنبال آنیم که آنچه را فراگرفتیم، فراموش کنیم.»

پر کن پیاله را، کین آب آتشین

دیریست ره به حال خرابم نمی برد...

دیگر شراب هم...

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد.

پی نوشت: این متن رو به بهانه شروع قریب الوقوع نمایشگاه بین المللی کتاب نوشتم. 6 روز در نمایشگاه در معیت دوستان خواهم بود. البته خواستم به طور ضمنی به یکی از علل فاصله گرفتنم از نوشتن در دنیای مجازی اشاره ای کرده باشم.


برچسب‌ها: خاطرات شخصی, اندیشه
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 93/02/08 و ساعت 5:55 |
مقاله حاضر بخشی از پروژه پژوهشی مشترک تحت عنوان «قرآن و خاورشناسان» است که به مدت یک سال توسط این جانب و یکی دیگر از اساتید به انجام رسیده و در مجله «پژوهش نامه معارف قرآنی» دانشگاه علامه طباطبایی، شماره 13، تابستان 1392، چاپ شده است.

لازم به ذکر است که مطالب بیان شده در این مقاله الزاما دیدگاه نهایی من نمی باشد. مدتی است که در حال تألیف کتابی تحت عنوان «منشأ الفاظ قرآن» می باشم و دیدگاه خودم در این موضوع را که مشابه دیدگاه عرفاء اسلامی (نظیر امام خمینی) است، بیان نموده و به نقد دیدگاه متکلمان اسلامی (نظیر آیت الله سبحانی) و نیز روشنفکران اسلامی (نظیر دکتر سروش) و ) و نیز اسلام شناسان غربی (نظیر گیپ) پرداخته ام.


ردّی بر آراء مستشرقان دربارة منشاء بشری قرآن

طاهره رحیم‌پور ازغدی

استادیار تاریخ و تمدّن ملل اسلامی گروه معارف دانشگاه فردوسی مشهد

علیرضا آزاد

دانشجوی دکتری علوم قرآن و حدیث دانشگاه فردوسی مشهد


چکیده

پرسش از منشاء قرآن همواره از سوی مخالفان و موافقان دین اسلام مطرح بوده است. از قرن نوزدهم، این پرسش محور مطالعات بسیاری از مستشرقان قرار گرفت و دیدگاه‌های گوناگونی در این باره ارائه شد. در این مقاله، ابتدا اهمّ دیدگاه‌های اندیشمندان اسلامی دربارة منشاءء قرآن بیان شده است و آنگاه مهم‌ترین دیدگاه‌های قرآن‌پژوهان غربی در این باره به روش کتابخانه‌ای استقراء گردید که بر اساس آن، مشخّص شد که اهمّ نظرات دربارة منشاءء قرآن از دیدگاه مستشرقان عبارت است از: صرع و بیماری، تجلّی نَفسی، نبوغ ذاتی، فرهنگ و عقائد عرب جاهلی، آیین حنفاء، شعراء، کُتُب مقدّس سایر ادیان، الهی و غیر وحیانی و نیز الهی و وحیانی. در مقالة حاضر از میان این نظرات، شش دیدگاه که با صراحت بیشتری به بشری بودن منشاءء قرآن اشاره داشتند، با توجّه به دیدگاه‌های متقن اندیشمندان اسلامی نقد شده است. روش نقد به این صورت است که ابتدا ادلّة عام الهی بودن منشاءء قرآن در دو قالب ادلّة درون‌دینی و ادلّة برون‌دینی مطرح شده و از این رهگذر، دیدگاه‌هایی که منشاء قرآن را بشری می‌دانند، رد می‌شود و آنگاه نقد خاصِّ هر یک از دیدگاه‌ها بیان می‌گردد و به این ترتیب، اهمِّ دیدگاه مستشرقان پیرامون منشاء قرآن بررسی و نقد می‌شود.

واژگان کلیدی: منشاء قرآن، منابع وحی، آراء مستشرقان، قرآن و مستشرقان.


برچسب‌ها: قرآن, معرفی کتاب
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/12/11 و ساعت 10:24 |
این هفته، آغاز ترم جدید بود و شرایط جوی و برف و سرما هم مزید بر علت شده تا شمار زیادی از دانشجویان در کلاس ها غایب باشند. دیروز هر دو کلاس صبحم در دانشکده کشاورزی تشکیل شد ولی بعد از ظهر که در دانشکده ادبیات تدریس داشتم با کمال حیرت دیدم فقط 2 دانشجو آمده اند! تازه یکی شان دانشجوی مهندسی بود! بعد از پرس و جوی کوتاهی کاشف به عمل آمد که تقریبا همه کلاس های دانشکده ادبیات در این هفته همین وضع را داشتند. دانشجویی که از دانشکده مهندسی آمده بود، با تعجب نگاه می کرد و می گفت: در دانشکده مهندسی همه کلاس ها تشکیل شده، دانشکده ادبیات چرا این طوریه؟!
.
راست می گفت. زمان دانشجویی ام که چهارسالی در خوابگاه فجر بودم و از هر دانشکده ای رفیق داشتیم، می دیدم که فقط بچه های مهندسی و معدودی از بچه های فلسفه واقعا درس می خواندند. بقیه اشتلم می زدند.
.
الآن هم سر کلاس هایم معمولا دانشجویان مهندسی سؤالات دینی جدی تری مطرح می کنند و عقلانی تر بحث می کنند و دیرباورتر هستند و بیش از سایرین به دنبال جواب اند. اتفاقا وقتی پاسخ های استاد را منطقی ببینند، بیش از سایرین رابطه علمی و عاطفی برقرار می کنند.
.
اما ضریب رگرسیون دانشجویان ادبیات بالاست. یا خیلی خوبند یا کلا خلاص اند. شاید اغلبشان خیلی تعریفی نباشند اما خوب هایشان خیلی خوبند. بُعد عاطفی و احساسی به صورت مشهودی در آنها بیش از بُعد عقلانی رشد یافته است. نمی دانم این دو طیف به خاطر تفاوت روحیاتشان رشته هایشان را این گونه انتخاب کرده اند یا رشته های تحصیلی شان چنین تاثیرات را بر روان آنها داشته است؟
.
کلاس با مهندسی ها یک جور لذت دارد و با ادبیاتی ها جور دیگر. با مهندسی ها به شور و وجد می آیم و با ادبیاتی ها احساس طمئنینه و آرامش می کنم.


برچسب‌ها: خاطرات شخصی, حوزه و دانشگاه
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/11/19 و ساعت 0:31 |

برنامه تدریس های ترم آینده ام به این شرح است: 

سه شنبه ها: دانشگاه فردوسی مشهد - دانشکده ادبیات و دانشکده کشاورزی

8: تفسیر موضوعی نهج البلاغه (خواهران)

10: تفسیر موضوعی نهج البلاغه (برادران)

13: تفسیر موضوعی قرآن (برادران)

چهارشنبه ها: دانشگاه فنی و حرفه ای - دانشکده ثامن الحجج (ع)

8: تفسیر موضوعی قرآن

10: اندیشه اسلامی

12: تفسیر موضوعی قرآن

14: اخلاق کاربردی

16: اندیشه اسلامی

18: اخلاق کاربردی

پنج شنبه ها: حوزه علمیه خراسان - مدرسه امام محمد باقر(ع)

8: مشاوره تحصیلی

10: تفسیر المیزان

13: علوم قرآنی

15: مشاوره پژوهشی

16: گفتگوی آزاد

پی نوشت:

1. شرکت در کلاس های حوزوی بنده برای عموم برادران محترم بلامانع است.

2. دومین ترمی است که در دانشکده ی زمان کارشناسی ام (دانشکده کشاورزی دانشگاه فردوسی) تدریس می کنم. با اساتید و دانشجویان این دانشکده تعامل بسیار خوبی دارم. انگار سخن همدیگر را بهتر می فهمیم. آنها هم از اینکه درس قرآن و نهج البلاغه را از زبان یک مهندس کشاورزی می شنوند، احساس خوشایندتری دارند.

3. ششمین ترمی است که در دانشکده ثامن الحجج تدریس می کنم. دیگر با مدیران و دانشجویان و محیط آنجا انس گرفته ایم. دانشجویان ثامن از جهاتی بهتر از دانشجویان سایر دانشگاه هایی هستند که تاکنون تدریس کرده ام. با خیلی از آنها در فیس بوک دوست هستیم و همین امر به تعامل مان در موضوعات دینی در کلاس درس کمک شایانی کرده است.

4. سه شنبه ها 12 ساعت تدریس دارم. در حال نزدیک شدن به رکود پدرم (14 ساعت تدریس در یک روز) هستم! هموجودم از این بابت حسابی شاکی است! خدا به خیر کند...


برچسب‌ها: حوزه و دانشگاه, خاطرات شخصی
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/11/02 و ساعت 13:20 |

پیش از انقلاب، در باب رابطه دیانت و سیاست، تجربیات حزب الدعوه و اخوان المسلمین سرمشق برخی انقلابیون ایران بود و اینک در عراق و مصر، آنها از تجربیات حکومت اسلامی ایران در تعامل نهادهای حاکمیتی و دینی استفاده می کنند. به همین نسبت در گذشته، انقلاب ایران الگوی حزب الله لبنان بود و اکنون آنها در حال تبدیل شدن به الگوی ایران اند.

به نظر می رسد حزب الله لبنان بیش از همه گروه های مطرح منطقه توانسته از تجربیات سایر گروه ها استفاده کرده و میان مبانی ایدئولوژیک و کارکردهای سیاسی و اجتماعی خود تعامل برقرار کند. ای کاش رسانه های ایران، تصویری واقعی تر از حزب الله لبنان و جاذبه آن برای مردم لبنان به مخاطبان ایرانی عرضه کنند. تصویری که در آن، سید حسن نصر الله از مردم لبنان به خاطر ویرانی های جنگ 33 روزه عذرخواهی می کند، تصویری که در آن، زنان با هر عقیده دینی و پوشش ظاهری، در ضیافت افطار حزب الله جمع می شوند. تصویری که در آن جولیا پطرس مسیحی آلبوم زیبای صوتی تصویری «أحبائی» را با آن عشق و سوز در وصف رزمندگان حزب الله چنین می خواند:
نقبل نبل اقدام بها یتشرف الشرف... : بر نجابت پاهایی بوسه می دهم که به وسیله آنها، شرافت شرف یافت...

ارائه تصویری کاملا نظامی از حزب الله لبنان و ندیدن آن پتانسیل عظیم فرهنگی و اجتماعی و ایرانیزه کردن آن، جفای خودخواهانه بزرگی است که از سوی برخی دوستان صورت می گیرد.


برچسب‌ها: سیاست, جامعه و فرهنگ
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/10/30 و ساعت 16:25 |
اگر زمین را از زمانی که حیات در آن پدیدار شده (1میلیارد سال قبل) تا به امروز، انسانی 30 ساله در نظر بگیریم، صنعتی شدن 200 سال اخیر حدود 3 دقیقه از عمر او می شود. ببینید ظرف این 3 دقیقه چه بلایی به سر این جوان آوردیم و چقدر پیرش کردیم!!!
اگر می خواهید اوج فاجعه را ببنید، سری به این سایت بزنید و آمار لحظه به لحظه جهان (بر اساس تقسیم آمار سالیانه به روزها و ثانیه ها) درباره مرگ و میر، خودکشی، نابودی جنگل ها، تولید خودرو، مصرف آب، سقط جنین و... را مشاهده کنید:
http://www.worldometers.info/fa/
برخی از این آمارها واقعا تکان دهنده است. مثلا می بینید که جلو چشمتان تقریبا هر 3 ثانیه یک نفر از گرسنگی می میرد (روزی بیشتر از 30 هزار نفر) و در همان زمان، روزانه بیش از 1000 میلیارد تومن (به حساب دلار 3000 تومنی) فقط در امریکا صرف درمان عوارض چاقی می شود.
شوک بر انگیزترین آمار برای من، روند از بین رفتن جنگل ها بود. واقعا ظرف دو هفته اخیر، بیش از 200 هزار هکتار جنگل و 300 هزار هکتار زمین زراعی را از بین بردیم؟ با کدام منطق؟ با کدام توجیه؟ با کدام شعور؟ از دوران پارینه سنگی تا کنون هیچ حیوان بی عقلی بیشتر از ما محیط زندگی اش را نابود کرده و سریع تر از ما در نابودی نوع خود کوشیده است؟ به کجا چنین شتابان...؟ این را بگذارید کنار آمارهای فجیع دیگر مثل کشته شدن 100 میلیون انسان در جنگ های قرن بیستم و ...


أیها الناس... بشر دیوانه شده است... چه باید کرد با عربده های مست تیغ به دستی که جنون عقلانیت مدرن و شهوت تکنولوژی تمنای زیستن را از او سلب کرده است؟


برچسب‌ها: محیط زیست, جامعه و فرهنگ
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/10/25 و ساعت 13:32 |

بارها گفته اند و شنیده اید که لازمه فهم فلسفه غرب و هرمنوتیک و... آشنایی با زبان اصلی است. زبان اصلی فلسفه هم غالبا یونانی و آلمانی است و لاتین و انگلیسی و فرانسوی در اغلب گرایش ها، زبان دوم به حساب می آیند. اما این سخن چقدر می تواند درست باشد؟

اهالی فلسفه یا در حد آشنایی و یا برای نظریه پردازی به سراغ متون فلسفی می روند. استفاده از ترجمه های خوب (که امروزه کم هم نیستند) و یا بهره گیری از زبان درجه دویی مثل انگلیسی و مدخل های دایره المعارفی و کتاب های اینتروداکشنی برای آشنایی با فلسفه ها کافی است و اما برای نظریه پردازی در فلسفه گاهی نیاز  تسلط بر زبان اصلی است. اما گمان می کنید رسیدن به چنین تسلطی چقدر زمان می برد؟ مساله که صرفا یادگیری زبان محاوره ای نیست بلکه فقه اللغه آن زبان و فهم بن مایه های فلسفی ارتباط واژگانی است که بدون شک با سه سال و پنج سال و ده سال فراهم نمی شود. گادامر 25 سال زبان یونانی خواند و تدریس کرد تا هایدگر به فهم بهتر او از فلسفه یونان اذعان کرد؛ حالا برخی 6 ماه فرصت مطالعاتی رفته اند آلمان، داعیه ترمینولوژی زبان آلمانی دارند.

کسانی که گمان می کنند با چند ترم آلمانی و یونانی خواندن می توانند اندیشه های افلاطون و کانت و هایدگر را بفهمند، همانند کسانی هستند که گمان می کنند با چند ترم فارسی خواندن می توانند اشعار شیخ محمود شبستری و داستان بوف کور را بفهمند. بزرگان گفته اند که زیان علم ناقص بیشتر از جهل است. کسانی که با چند ترم زبان آموزی به توهم فهم زبان اصلی می رسند، به مراتب دورتر از کسانی هستند که ادعای دانستن زبان اصلی را ندارند.

در گذشته برای فهم متون هرمنوتیکی چند صباحی آلمانی خواندم و از آنجا که طلوع اندیشه های جدید آینده را شرق آسیا می دانستم. به سراغ زبان ژاپنی هم رفتم اما خیلی زود فهمیدم که یا نباید در این حوزه ها به علم ناقص حاصل از اندکی زبان خوانی بسنده کرد و یا باید تا آخرش رفت. وقتی دیدم حتی عنوان سه ترجمه از یک کتاب هایدگر توسط مترجمانی که عمری را به ترجمه گذرانده اند، با هم اختلاف فاحش دارد و نیز وقتی ترجمه فارسی از کتاب گادامر را با ترجمه انگلیسی آن مقایسه کرده و تفاوت دهشتناک آنها را دیدم، عطای زبان آلمانی را به لقایش بخشیدم و ترجیح دادم به ترجمه های انگلیسی و فارسی و عربی از متون آلمانی بسنده کنم و مانند برخی از عزیزان، مفتون جهل مرکب حاصل از اندکی آلمانی آموزی نشوم.

به نظر می رسد کسانی که قد متوسطی در فلسفه دارند، بیش از بلند قامتان این عرصه به زبان آموزی توجه می کنند. (تاکید می کنم که مقصودم توجه فلسفی به مقوله زبان و زبان شناسی نیست بلکه فراگیری زبان است.) به عنوان مثال ریکور به عنوان یک فیلسوف و هرمنوتیست فرانسوی که بیش از 30 دکترای افتخاری داشت، به زبان انگلیسی آنقدری تسلط نداشت که بتواند کتابی به انگلیسی بنویسد بلکه همه آثارش را به فرانسوی تالیف کرده و از مترجمش تشکر می کند که او را به جهان انگلیسی زبان شناسانده است. در میان فیلسوفان اسلامی که ده ها هزار صفحه در باب فلسفه افلاطون و ارسطو نوشته اند، در طول تاریخ هیچ رغبتی به یادگیری زبان یونانی دیده نشده است. حتی شواهدی نداریم که ثابت کند ابن رشد که متولد اندلس (اسپانیای کنونی) است، به زبان یونانی آشنایی داشته باشد.

خلاصه آنکه حتی اگر بپذیریم که در سایر علوم، آشنایی با زبان اصلی آن علم امری آسان و مغتنم است، در فلسفه، این امر بسیار دشوار و گاهی غیر قابل حصول و گاهی غیر ضرور است. در حوزه فلسفه یا نباید به سراغ زبان های اصلی رفت و یا باید به ان کاملا مسلط بود و به جهل مرکب اکتفا نکرد و البته از نظر دور نداشت که فلسفه، خواندن نیست بلکه فهمیدن است و فهمیدن، حاصل مطالعه نیست بلکه حاصل اندیشه است.


برچسب‌ها: هرمنوتیک, اندیشه, ادبیات
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/10/20 و ساعت 13:37 |
4000 نفری که در ساختمان هنرستان سید جمال الدین مشهد اسکان گرفته اند، تنها بخش کوچکی از خیل عظیم کاروان های پیاده ای هستند که از روزهای قبل به سمت مشهد مقدس حرکت کرده و گروه گروه به اینجا می رسند. به دلیل کلاس هایم توفیق پیاده روی در کنارشانرا که نداشتم اما داوطلبانه برای انجام وظیفه تبلیغی به میانشان رفتم. مدتها بود فضایی چنین آکنده از عطر عشق و اخلاص ندیده بودم. من به نفس کشیدن در این فضا نیازمندتر بودم تا آنها به سخنان من.

از آنجا که اغلب آنها خانم بودند، ترجیح دادم به جای من، همسرم که مثل من 10 سالی ست که به درس و بحث طلبگی مشغول و در بعضی امور دینی به مراتب مقیدتر و مسلط تر از من است، امشب در کنار 25 خواهر طلبه دیگر در کنار آنها به انجام وظیفه تبلیغی مشغول باشد و من هم در خانه از فاطمه خانم و آقا مستعان نگهداری کنم.

تصویر زیر بخشی از کوله بار این ارادتمندان اهل بیت در حیاط هنرستان است.
به یاد دارم بعد از سقوط صدام پیاده روی میلیون ها نفر به سمت کربلا در روز اربعین برای امریکایی ها باورکردنی نبود. بیچاره ها فکر می کردند به خاطر نبودن بنزین است که مردم پیاده می روند!! و اصلا نمی توانستند این گونه ابراز ارادت ها را درک کنند.

واقعا وقتی می بینم پیرزنی با عصایی چوبی و کمری خمیده 5 روز تمام در سرمای زمستان از روستایش تا مشهد را با شور و عشقی وصف ناشدنی می پیماید و وقتی به مشهد می رسد، از میان کوله اش دو تا خروس در می آورد و می گوید: «حاج آقا! اینها را نذر زوار امام رضا کردم تا در روز شهادت قربانی کنم...» از خجالت آب می شوم.


برچسب‌ها: خاطرات شخصی, جامعه و فرهنگ
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/10/11 و ساعت 1:29 |

چه هنرمند است امام موسی صدر که روحانی شیعه و سنی و کشیش مسیحی را در زیر درخت دین، گرد هم می آورد...

امام موسی صدر نماد مجسم بایستگی های دین داری در دنیای امروز است. از صمیم جان از درگاه کبریایی مسألت می کنم:

از عمر من آنچه هست بر جای / بستان و بر عمر لیلی افزای


برچسب‌ها: شخصیت ها, دعا
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/10/05 و ساعت 1:2 |

روزی که آفرید تو را «صورت آفرین» ................... از آفرینش تو به خود گفت: «آفرین»

صورت نیافرید چنین «صورت آفرین» ............ بر صورت آفرین و بر این صورت، «آفرین»


 


پی نوشت:

1. نمی دانم شاعر این ابیات، کدام عاشق است اما شنیدن آن با صدای مرحوم سید جواد ذبیحی حال دیگری دارد.

2. نهج البلاغه را سه دور خوانده ام و هیچگاه از خواندنش ملول نشده ام. بار سوم، چنان شوقی داشتم که اصلا نمی توانستم کنارش بگذارم و تا تمامش نکردم، به کار دیگری نپرداختم.

3. 1000 ماه او را بر سر منبر دشنام می دادند و 80 سال کسی حق نداشت که نام فرزندش را علی بگذارد و حتی قبرش تا 130 سال بعد از شهادتش از ترس هتک حرمت مخالفان، پنهان بود.از ادیب عرب خلیل بن احمد فراهیدی خواستند که فضیلتی از علی بگوید. در پاسخ گفت: «چه بگویم درباره کسی که دوستانش از ترس، فضایل او را کتمان کردند و دشمنانش از روی بغض و حسد، فضایل او را نگفتند و با این حال، ذکر فضائل او شرق و غرب عالم را پر کرده است.»

4. بهشت جایی است که علی باشد. مشتاق مرگم... مشتاق قیامتم... مشتاق بهشتم... بلکه علی را در آغوش بگیرم.


برچسب‌ها: شخصیت ها, ادبیات, حدیث و سیره
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/09/22 و ساعت 20:6 |

از میان دیالوگ های فیلم «رسوایی»، یک جمله توجه مرا عمیقا به خودش جلب کرد. اکبر عبدی (در نقش حاج یوسف) به محمد رضا شریفی نیا (در نقش حاجی بازاری) که به او درباره آبروی لباس روحانیت نصیحت می کند، می گوید:

 رسالت ما (روحانیون) نجات مردم است، نه عافیت خودمان.

این جمله مثل یک پارچ آب سرد روی سرم ریخت. چشمم را باز کردم و به کارهای خود و دیگران دوباره نگریستم. دیدم ای وااااااای... حاج یوسف راست می گوید. متاسفانه اغلب کارهایمان از روی عافیت اندیشی است. آیه «یا ایها الذین آمَنوا علیکم أنفسکم» را دستاویزی برای عافیت طلبی مان کرده  و فراموش نمودیم که به عنوان یک طلبه، در نقش غریق نجات در ساحل جامعه نشسته ایم و نه برای آفتاب گرفتن و لذت بردن. دیدم داریم به اسم رعایت شأن و شؤون، هوای نفسمان را ارضاء می کنیم و به اسم حفظ مصلحت، انانیّت مان را فربه می نماییم. رسالت ما این نیست که خودمان را در چشم ها نشانیم و در دل ها جا کنیم بلکه رسالت ما آن است که خارها را از چشم ها در آوریم و خدا را در دل ها جای دهیم.

خوب نگاه کردم... دیدم بسیاری از کارهایمان اسماً برای خدا و رسماً برای خود است. به اسم خدا، می خواهیم خودمان را در اذهان جای دهیم. بسیاری از آنچه به نام تدریس و تحقیق و تبلیغ دین انجام می دهیم، دعوت به خود است و نه خدا!!!

از خودم می پرسم: چند بار برای خدا از آبرویم گذشتم؟ چند بار حاضر شدم که دیگران به قیمت فراموش کردن ما به یاد خدا بیفتند؟ چند بار برای خدا کاری کردم و بر زبان نیاوردم؟ چند بار برای خدا بسان یک عبد بودم و اراده ام را اراده مولایم قرار دادم؟ چند بار...؟ امیدوارم اوضاع شما بهتر از من باشد...

رسالت ما (روحانیون) نجات مردم است نه عافیت خودمان.

پی نوشت:

1. برای امثال من که در حوزه سینما علاقمند به ژانرهای تاریخی و فلسفی و روان کاوانه ایم، دیدن کارهای ده نمکی تلخند است. فیلم رسوایی با آن کاراکترهای سیاه و سفید برایم چندان جذابیتی نداشت. وقتی عکس آقا سید علی قاضی و مرحوم دولابی را دیدم، اوج کار غیر حرفه ای و کلیشه ای ده نمکی در انتقال مستقیم مقاصدش برایم نمایان شد. البته از کسی مثل ایشان، انتظار دیگری هم نداشتم. به حال سینمای دینی هزار باره تأسف خوردم اما چه می توان کرد که بضاعت مزجات سینمای دینی، همین قدر است و پیشرفت در این حوزه، همت بیشتر نسل جوان مخلص را می طلبد.

2. طنز روزگار را ببین که آن سال ها، در نشریه همین آقای ده نمکی به حاتمی کیا انتقاد کرده و شاهکار «آژانس شیشه ای» که به گمانم بهترین فیلم سینمای ایران است را «آژانس گیشه ای» می نامیدند و برخی دوستان ایشان به خاطر عدم رعایت شؤونات اسلامی، پرده سینماها را پایین می کشیدند و اکنون، به پر فروشی فیلم های طنزشان افتخار می کنند و برای گرفتن گیشه و تصاحب اکران نوروزی می جنگند و از بازیگران زن با تندترین و زننده ترین آرایش ها - که با فیلم فارسی های قبل از انقلاب دوش به دوش می زند - برای رسیدن به اهداف دینی استفاده می کنند!!! اما از انصاف نباید گذشت که در این قحط الرجال، بودن امثال ده نمکی و فیلم هایش با تمام این ایرادات، از نبودنشان بهتر است.


برچسب‌ها: اندیشه, معرفی و نقد فیلم
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/09/09 و ساعت 1:11 |

چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم ............... از دوری صیاد دگر تاب ندارم

چون آهوی گم گشته به هر گوشه دوانم ............. تا دام در آغوش نگیرم نگرانم


پی نوشت:

1. تابستان 89 هنگام طواف کعبه این اشعار ورد زبانم بود و عاشورای 92 در میان عزاداران حسینی نیز همین طور.

2. وقتی میان ادامه تحصیل در رشته دانشگاهی و یا آمدن به حوزه علمیه مردد بودم، علامه حسن زاده فرمود: «اگر می توانی سرت را کف دستت بگیری برو حوزه!» خدایا! چنان کن که همانند آن عارف پاک باخته شویم که می گفت: «چهل سال سرم را کف دست گرفتم و گشتم تا بگویند کجا تقدیم کنم!»

3. عزیزی می گفت که برخی تصمیم هایت (مثل ماندن در مشهد و عدم نقل مکان به شهرت در شمال یا شهرهای علمی نظیر قم یا تهران) عاقلانه نیست. راست می گفت. اما در جوابش اشعار بالا را زمزمه کردم.

4. عده ای در بند جان پناه اند و عده ای به دنبال جانان. چه توان کرد که دل آشوب، دل آرام است.

دلبندم آن پیمان گسل، منظور چشم آرام دل ......... نی، نی، دل آرامش مخوان، کز دل ببرد آرام را

با دل آرامی مرا خاطر خوش است ........ کز دلم یکباره برد آرام را


برچسب‌ها: خاطرات شخصی, ادبیات
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/08/25 و ساعت 11:58 |

طی 10 سالی که در حوزه های علمیه مشغول تدریس هستم، بیش از 1000 طلبه در کلاس هایم حضور داشته اند. برخی از آنها در مباحث علمی و برخی در ابعاد ایمانی ممتاز بوده اند اما اندکی بودند که در هر دو بُعد علمی و ایمانی برجسته و ممتاز باشند. عزیز قلبم مرحوم حجة الإسلام و المسلمین رضا داودی شاید بهترین ِ این افراد و گل سر سبد طلاب من در طول سال های تدریس بود. در مباحث علمی چنان بود که بارها به او گفته بودم که شما بی نیاز از کلاس من هستی و اگر خواستی می توانی نیایی... گاهی که خودم نمی توانستم به کلاس بیایم، با وجود او خیالم راحت بود که امور علمی طلاب به بهترین وجهی اداره خواهد شد... در اخلاق به گونه ای بود که شرم حضور او در کلاس، عرق خجالت بر چهره اساتید، می نشاند... در طول حدود 200 جلسه درسی که با ایشان داشتم، حتی یک ایراد علمی یا اخلاقی در او ندیدم... به جرأت می گویم درس هایی که من از او گرفتم به مراتب بیشتر از درسی بود که در مقام معلم به او دادم.

چند ماهی که از سال تحصیلی 88-89 گذشت، خدمت مدیر اندیشمند مدرسه، جناب حجة الإسلام و المسلمین نظافت رفتم و گفتم که آقای داودی به اندازه کل حوزه علمیه مشهد می ارزد. اگر مدرسه علمیه شما فقط یک محصول داشته باشد و آن محصول، این فرد باشد، برای دنیا و عقبای شما کافیست و از ایشان خواستم تا آنجا که می تواند زمینه رشد و تعالی این طلبه را فراهم کند و هر گونه امکاناتی که لازم است را در اختیار او قرار دهد زیرا او درختی است که در آینده ثمرات شگرفی خواهد داشت و از زمره علمای تاریخ ساز جهان اسلام خواهد شد. حاج آقای نظافت که خودش به ارزش های این طلبه جوان واقف بود با تایید این مطالب و اذعان به قابلیت های او فرمود که حواسش به ایشان هست و مسائلی را درباره کمالات ایمانی او بیان کرد که من بی خبر بودم...

چند ماه بعد، گفتگویی با پدر بزرگوارش داشتم و ساعتی درباره او صحبت کردم. ایشان گفتند که می دانم رضا آدم خاصی است و مطالب عجیبی از ویژگی های شخصیتی او و کمالات معنوی و نقشش در خانواده بیان کرد و اینکه هر چند جزء نفرات برتر مدرسه تیزهوشان بود، اما راه حوزه را بر رفتن به دانشگاه ترجیح داد و ...

اواخر سال تحصیلی جهت برنامه ریزی آینده علمی اش چند باری با من مشورت کرد. به او گفته بودم: «آقای داودی، من خیلی دوست دارم که شما بلاغت را ادامه دهید و بتوانید روشی را که من در ارائه این درس دارم، تکمیل نمایید و یکی از ثمرات دوران تدریس من باشید اما روحیه علمی شما از آن ِ علم اصول فقه است. شما باید یک عالم علم اصول شوید و من نمی خواهم به خاطر تمایل خودم، شما را خرج علم بلاغت کنم. برو و یک اصولی خوب شو.» 

ده ها بار در گفتگو با طلاب، مسؤولان، اساتید و حتی خانواده ام گفته بودم که من چند نفر از جمله فلانی امید بسته ام که بتوانند آینده حوزه را متحول کنند.

امروز خبر دادند که ایشان برای انجام وظیفه تبلیغی ایام محرم به زاهدان رفته و در آنجا فوت کرده است. دوستان در پیامک خبر ارتحال ایشان چه خوب و به جا این آیه را آوردند:

«و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت، فقد وقع اجره علی الله

هر كه از خانه‏اش هجرت‏كنان به سوى خدا و رسول خارج شود سپس مرگ او را دريابد پاداش وى به عهده خدا است.»

با رفتن این عزیز، غم فقدان نخبگان تمدن سازی نظیر شهید سید محمد باقر صدر و امام موسی صدر و شهید چمران را بیشتر احساس کردم.

خدایا! ثلمه ای که با رفتن این عزیزان بر پیکر دیانت و انسانیت وارد شده را به احسن وجه جبران بگردان.

خدایا! این عزیزان سفرکرده را با انبیاء و اولیائت محشور بگردان.

خدایا! ما را همانند ایشان عاقبت به خیر بگردان.


پی نوشت:

نمی دانم چرا: «هر گل که بیشتر به چمن می دهد صفا .......... گلچین روزگار امانش نمی دهد!»

نمی دانم چرا: «این کوزه گر دهر چنین جام لطیف ............... می سازد و باز بر زمین می زندش»

نمی توانم خودم را با این سخنان که: «لابد حکمتی در کار بوده... لابد صلاح او در این بوده... خدا می خواسته او را پاک ببرد...» و امثال این سخنان آرام کنم. بله، همه ما از آن ِ خداییم ولی آخر ما هم رضا داودی را برای خدا و دین خدا در این دنیا لازم داشتیم... نمی دانم... شاید ما داریم بیشتر از خدا برای دینش دل می سوزانیم... شاید باید عبد بود و سر تسلیم فرود آورد و فقط شکر کرد و لب از چون و چرا بست. اما...

خدایا! وقتی گل های روزگار را می چینی، توقع مدار که بلبلان برای خارستان غزل سرایند.


برچسب‌ها: خاطرات شخصی, شخصیت ها
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/08/17 و ساعت 16:27 |

نقد و بررسی فیلم

surrogates

(بدل ها)


با سخنرانی: علی رضا آزاد


پنج شنبه 92/8/9 ساعت 6 الی 8 شب

مشهد - پنجتن 45 - فرهنگسرای انقلاب

درباره این فیلم:

بسیاری از انسان ها دارای شخصیت مجازی در دنیای اینترنت و بازی های رایانه ای هستند. این شخصیت های مجازی گاهی سایه بر شخصیت حقیقی شان می افکند و شخصیت حقیقی شان متاثر از شخصیت مجازی شان می شود. شاید فناوری در آینده امکان حضور شخصیت های مجازی در دنیای حقیقی را فراهم آورد و به این ترتیب، شخصیت های مجازی، حقیقی تر از شخصیت های حقیقی گردند!
 
سرنوشتی که تکنولوژی برای انسان به بار خواهد آورد، موضوعی است که در این فیلم به تصویر کشیده می شود. در فیلم بدل‌ها (surrogates) دنیای آینده ترسیم می شود. دنیایی که در آن، تکنولوژی های پیش رفته انسان ها را بی نیاز از کارهای سخت و حتی بیرون رفتن از خانه می کند. در این دنیا، شیوه زندگی انسان بسیار راحت شده اما روابط انسانی و عواطف خانوادگی رو به تزلزل نهاده است...

برچسب‌ها: معرفی و نقد فیلم
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 92/08/07 و ساعت 23:1 |