امروز، پس از اینکه به واسطه لطف یکی از دوستان، تصویر زیر را دیدم، روحم دوباره و هزار باره به سوی علامه طباطبایی پر کشید. به یاد سالهایی افتادم که ایشان را به عنوان الگوی عملی ام برگزیده بودم و در کارهای خرد و کلانم به ایشان تمثل می جستم. به یاد این شعر شکّرین او افتادم:

همی گویم و گفته ام بارها ................... بود کیش من مهر دلدارها

پرستش به مستی ست در کیش مهر ... برونند زین حلقه هشیارها

و به یاد بیتی از حافظ که علامه در روزهای پایانی عمرُ مدام تکرار می کرد:

صلاح کار کجا و من خراب کجا .... ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا

سراغ کتابخانه ام رفتم و نوشتاری را که در 18 سالگی ( پس از آنکه تقریبا ًهمه کتاب ها و بسیاری از مقالاتی که پیرامون شخصیت ایشان نوشته شده بود را خواندم ) پیرامون ابعاد شخصیتی ایشان نوشته و در 22 سالگی با تغییراتی، بدون ذکر نام خودم چاپ کرده بودم را برداشتم و به یاد آن سالها، تورقی کردم.

علامه طباطبایی مصداق یکی از آینده هایی است که می توانستم داشته باشم ولی دانسته و خودآگاه، عطای چنین آینده ی نیکویی را به لقای آینده ای نیکوتر بخشیدم و سود و زیان این تصمیم را به جان خریدم و اکنون بین ایمان و کفری عزیزتر از ایمان غوطه ورم و چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم و دل به دست کمان ابروان کافرکیش داده ام و بذرهای زهد به شاباش این رقص ِمرگ آمیز می ریزم. دریغ ...

علی رغم اختلاف نظرهای عدیده ای که با علامه طباطبایی در رابطه با برخی مباحث تفسیری دارم لیکن حلاوت نام و یاد و راه و مسلک علمی و عملی علامه همواره کام جانم را شیرین و مشام روانم را عطرآگین می کند. لحظاتی که کنار قبر ایشان حضور می یابم ، روحم از شوق به پرواز در می آید و حالی دست می دهد که هیچ زبانی را یارای بیانش نیست. 

خدایا! اگر بهشت تو نعمتی جز مصاحبت با چنین افرادی نداشت، باز هم به عمری تلاش می ارزید.

خدایا! اگر مخلوقی جز او نداشتی، باز هم سزا بود که ندای تبارک الله احسن الخالقین سر دهی.

نمی دانم چرا در این لحظات، ساقی نامه ملا هادی سبزواری ذهن و زبانم را پر کرده؟! بخشهایی از آن را به یاد علامه طباطبایی می نویسم:

خدا را دهیدم به می شست و شوی ... بپاشید سدرم از آن خاک کوی

بجویید خشتم ز بهر لحد ..................... ز خشتی که بر تارک خُم بوَد

بسازید تابوتم از چوب تاک .................... کنیدم می آلوده در زیر خاک

هم از برگ انگور کفنم کنید ..................... به پای خُم باده دفنم کنید

بکوشید کاندر دم احتضار .......................... همی بر زبانم بود نام یار

نه شمعم جز آن مه به بالین نهید ... نه حرفم جز از عشق تلقین دهید

به خونم نگارید سنگ مزار ............ که هست این شهید ره عشق یار

چهل تن ز رندان پیمانه زن ............... شهادت دهند این چنین بر کفن

که او را به خاک درش نسبت است ...... دُردی کشان می ِوحدت است

نبودی به جز عاشقی دین او ................... جز این شیوه پاک، آیین او

ندیدیم کاری از او سر زند ...................... بجز آنکه پیوسته ساغر زند

...

الهی به خاصان درگاه تو ................. به سرها که شد خاک در راه تو

به افتادگان سر کوی تو ........................ به دُردی کشان بلا جوی تو

به درد دل دردمندان ِتو ........................... به سوز دل مستمندان ِتو

به حق سبو کش، به می خوارگان ........ که هستند از خویش آوارگان

به پیر مغان و می و میکده ............... به رندان مست صبوحی زده ...

خدایا! آن روح پاک، عالی ست، متعالی اش گردان و وجود نازنینش رابا اولیاءت قرین و همنشین گردان.

کتاب هایی برای آشنایی بیشتر با علامه طباطبایی : مهر تابان ، یادنامه علامه طباطبایی ، یاد ها و یادگار ها ، گلشن جلوه ، میزان معرفت و ...


نوای ایام

(۱۳۸۷/۸/۲۸)

عجیب واقعه ای و غریب حادثه ای ........... أنا إصطَبَرتُ قَتیلا ً و قاتِلی شاکی


برچسب‌ها: شخصیت ها, معرفی کتاب
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 87/08/27 و ساعت 1:6 |

پیرامون تأثیر پیش فرض ها در تفسیر متن، دیدگاههای متفاوتی چه در غرب و چه در جهان اسلام مطرح شده است.

در تاریخ اندیشه غربی دو دیدگاه کلی در این خصوص وجود دارد:

1) دیدگاه اول که به عصر روشنگری تعلق دارد، هر گونه پیش داوری را مردود می شمارد. مقصود آنها از پیش داوری، هر گونه معرفتی است که با روش عقلی به دست نیامده است.

2) دیدگاه دوم که به دوران معاصر تعلق دارد، بر این باور است که پیش داوری ها نه لزوما تاثیر منفی در داوری ها دارند و نه اصلا اجتناب ناپذیرند.

هایدگر و گادامر بیش از هر کس دیگری در شرح و بسط علمی نظریه اخیر سهیم بوده اند. در این مجال تنها به نقل قول چند جمله از آنان بسنده می کنیم:

مارتین هایدگر (به نقل از: احمد واعظی، درآمدی بر هرمنوتیک، صص 166 – 168): پیش ساختار فهم سه لایه دارد: 1) پیش داشت 2) پیش دید 3) پیش دریافت ... عمل تفسیر همواره تحت هدایت دیدگاه خاص مفسر صورت می پذیرد ... هر تفسیری دیشه در چیزی دارد که مفسر از پیش دیده است و ارمغان عمل تفسیر که قابل فهم و تصور ساختن است، برخاسته و تأثیر پذیرفته از پیش دانسته ها و پیش دیدهایی است که پیش از تفسیر برای مفسر حاصل بوده است ... هیچ تفسیری بدون پیش فرض حاصل نمی شود.

هانس گئورگ گادامر ، حقیقت و روش، ص 261: پیش داوری هایمان بیش از داوری هایمان در ساختن هستی مان سهیم اند.

گویا مفسران و متکلمان و اندیشمندان معاصر اسلامی با نیم قرن تاخیر رفته رفته به همان نتایجی رسیده اند که همتایان غربی شان پیشتر به آن رسیده بودند. با ملاحظه سیر تاریخی این آراء و مشاهده فاصله گیری روزافزون آن از مطلق انگاری، پیش بینی نظریات آتی صاحب نظران این حوزه، چندان دشوار نخواهد بود. به شماری از این آراء و تلطیف تدریجی آنها توجه کنید:

سید محمد حسین طباطبایی ، المیزان، ج 1، صص 10 – 11: کسی که می خواهد بفهمد آیه قرآن چه می گوید، باید تمامی معلومات و نظریه های علمی خود را موقتا ً فراموش کند و به هیچ نظریه علمی تکیه نکند.

عباسعلی عمید زنجانی ، مبانی و روش های تفسیر قرآن، صص 414 – 415: هر مفسری در ظرف ذهنی خود که با مجموعه ای از منظومه های فکری همراه است، معنی آیه را درک و تصور می نماید ... مفسر باید سعی کند خود را در فضایی خالی از آراء و افکار دهنی خود فرض نماید و اجازه دخالت به پیش فرض های خود در معنای آیات ندهد ... اما تأثیر احتمالی ذهنی به دور از اختیار و اراده مفسر نه قابل پیش گیری است و نه تکلیف به آن میسر است.

عبد الکریم سروش ، تفسیر متین متن ، کیان، ش 38، ص 4: توصیه دلسوزانه پاره ای از نو آموختگان را که مفسر باید خود را از جمیع اندیشه ها و آراء به استثنای مجموعه واژگان و قواعد دستور زبان بپیراید تا مفسری عینی شود، باید توصیه ای محال اندیشانه دانست

... ص6: مفسران در طول تاریخ صادقانه کوشیده اند تا تفسیر قرآن را از اندیشه های بیرونی بپیرایند اما این تلاشها به این نتیجه انجامید که حضور این اندیشه ها در فرایند تفسیر هم عملا و هم به لحاظ معرفت شناختی اجتناب نا پذیر است.

محمد مجتهد شبستری ، هرمنوتیک کتاب و سنت، ص 17: هیچ دانشمند یا مفسر یا نویسنده ای نمی تواند افکار و شناخت های خود را از عدم به وجود آورد و به آنها شکل و سامان دهد.

... ص 38: هیچ مفسر و اسلام شناسی بدون یک سلسله پیش فهم ها که همان دانش های بشری است نمی تواند به این معارف قرآنی نزدیک شود. هیچ مفسری نمی تواند ادعا کند که از هر گونه پیش فرضی دور است و آنچه به دست آورده رنگ و بوی بشری ندارد.

علی ربانی گلپایگانی ، هرمنوتیک و منطق فهم دین، ص 335: آگاهی های پیشین مفسر مشروط به این که بر کلام الهی تحمیل نشود می تواند در فهم معنای کلام الهی رهگشا و سودمند باشند.

... ص 332: داشتن رأی پیشین فلسفی یا علمی درباره یک موضوع ممنوع نیست. آنچه ممنوع است این است که آن رأی فلسفی و علمی، افزون بر این که پرسشی را در برابر متن وحیانی قرار می دهد، پاسخی را نیز بدهد.

قاسم پورحسن ، هرمنوتیک تطبیقی، ص 413: هر تلاشی برای فهم متن، خواه متون دینی یا غیر دینی، وابسته به پرسش است که آن را در هرمنوتیک، پیشافهم نام می نهند. پیش دانسته ها سبب شروع جست و جو در تبیین و فهم گردیده و آغازگاه دریافت حقیقت به ویژه در متن است.

داعیه این قلم آن نیست که سیر اندیشه در جهان اسلام در آینده به همان جایی می رسد که غرب امروزه به آن جا رسیده است اما می گویم تجربه نشان داده - نمونه ای از این تجربه را در بحث « نقش پیش فرض ها در تفسیر» می بینیم – که اگر تغییری اساسی در روش ها و رویکردها ایجاد نشود، منزل آباد ما از منزل آباد غرب فاصله چندانی نخواهد داشت. این که ما می توانیم با نگاه به اندیشه غربی، آینده مفروض و نه محتوم مان را در نظرمان متجسم کنیم، نه نقمت بلکه فرصتی ست که می توانیم از آن در جهت خود سازی  و بهینه پروری فکری مان استفاده نماییم. 


« نوای ایام »

 کبوتر این حرمم به لانه دل نبسته ام                         شیفته دام تو ام به دانه دل نبسته ام

(۱۳۸۷/۸/۲۱) خیام:

جامی است که عقل آفرین می زندش ..... صد بوسه شکر بر جبین می زندش

این کوزه گر دهر چنین جام لطیف ............ می سازد و باز بر زمین می زندش


برچسب‌ها: هرمنوتیک, قرآن
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 87/08/19 و ساعت 20:35 |

بحث روش های تفسیر ، زیر مجموعه مباحث علوم قرآنی و در حقیقت حلقه واسطه میان تفسیر و علوم قرآنی است. اهمیت بحث روش در تفسیر قرآن به حدی است که حتی برخی با تمسک به حدیث «من فسر القرآن برأیه فقد اصاب اخطأ» ملاک مشروعیت تفسیر را نه رسیدن یا نرسیدن به معنا و مراد کلام بلکه منوط به اتخاذ روشی صحیح در فهم کلام الهی دانسته اند.

پیشتر مفسرین در مقدمه تفاسیرشان اشاراتی به مباحث مربوط به علوم قرآنی و از جمله روش تفسیر می کردند و گاه با خرده گیری از تفاسیر پیشینیان ، کاستی های موجود در برخی از آنها را برمی شمردند و به تشریح روش خود و بیان مزایای آن در تفسیر قرآن می پرداختند. نگاهی به مقدمه تفاسیری چون التبیان و مجمع البیان و جامع البیان و روح المعانی و ... گویای این واقعیت است. البته در برخی تفاسیر که بدون مقدمه نوشته شده اند مانند: مفاتیح الغیب و تهذیب التفاسیر و یا مقدمه کوتاهی دارند مانند: کشاف و دره التنزیل نشانی از این مباحث دیده نمی شود.

شاید بتوان کتاب گلدزیهر را اولین کتاب مستقلی دانست که پیرامون روش های تفسیر قرآن نوشته شده است. توجه ناکافی علمای سلف به روش های تفسیر ، ناشی از کم توجهی آنان به تئوری های فهم متن و مهمتر از آن ، نشأت گرفته از عدم توجه لازم به پدیده فهم به عنوان متعلق یک شناسایی مستقل بود. چرا که در گذشته وجود فرهنگ، زبان و افق تاریخی مشترک ، دامنه اختلافات را بسی محدود تر از امروز کرده بود. در گذشته تغییر افق ها چنان به کندی صورت می گرفت که معدّی به هیچ گسست معرفتی نبود اما تغییر چشمگیر افق تاریخی و در پی آن ، تفاوت شگرف فرهنگی میان دوران گذشته و عصر حاضر که منجر به تغییر بسیاری از نظریات فهم متن شده و مهمتر از همه توجه ویژه به مقوله فهم و به تبع آن مقوله تفسیر به عنوان پدیده ای که خود نیازمند شناختی مستقل است، باعث شد که بحث مبانی و روش های فهم و تفسیر قرآن در کانون توجهات اندیشمندان این حوزه قرار گیرد.

از آنجا که اختلاف تفسیری ریشه در اختلاف روش ها دارد و اختلاف روش ها و توفیق و عدم توفیق آنها نیز منوط به اتخاذ مبانیی است که این روش ها بر پایه آنها بنا شده اند لذا نزاع و اختلاف مفسران را باید بیش از هر چیز در مبانی مورد قبول آنان  (مقدّمات و مقوّمات فهم) جستجو کرد و بررسی و داوری اصلی را به آنجا منتقل نمود.

در این ترتیب تعالی علم تفسیر جهت رسیدن به حقایق عالیه قرآن ، منوط به تعالی روش های تفسیر و این نیز به نوبه خود در گرو تنقیح مبانی شایسته و بایسته است.

علاقمندان می توانند جهت آشنایی با انواع روش های تفسیر قرآن به منابع زیر مراجعه نمایند: درس نامه روش ها و گرایش های تفسیری قرآن ( محمد علی رضایی اصفهانی ) _ روش شناسی تفسیر قرآن ( علی اکبر بابایی و همکاران ) _ مکاتب تفسیری ( علی اکبر بابایی ) _ مبانی و روش های تفسیر قرآن ( عمید زنجانی ) _ روشهای تفسیر قرآن (سید رضا مؤدب ) _ روش تفسیر قرآن ( محمود رجبی ) _ گرایش های تفسیری در نزد مسلمانان ( ایگناس گلدزیهر )


«  نوای ایام »

(۱۳۸۷/۸/۱۳) سایه:

                  ندانمت كه چو ماجرا تمام كني ................ از اين سراي كهن راهيِ كجام كني!

                  چنين عبث نگهم داشتي به عمر دراز .......... كه از ملازمت ِهمرهان جدام كني!

                  زمانه كرد و نشد، دست ِ جور رنجه مكن ..... به صد جفا نتواني كه بي‏وفام كني!

(۱۳۸۷/۸/۱۶) ابو نواس:

                     ألا فاسقِنی خَمراً و قل لی هی الخَمر ..... و لا تسقِنی سِرّاً إذا أمکن الجَهر

(۱۳۸۷/۸/۱۸) خودم:

وقتی مرا می بینند، شتابان می پرسند: « چه می کنی؟ »

می گویم: « هستم. »

مقصودم را نفهمیده و می پرسند: « چه خبر؟ »

می گویم: « هستی ام را بهتر از همیشه درک می کنم. »

باز هم مقصودم را نمی فهمند و من در دلم می گویم: « آنکه می فهمد، می فهمد و آنکه نمی فهمد، بهتر است نفهمد »

ساعاتی بعد که بعد از ماهها به دانشکده خواهم رفت، این دیالوگ بارها و بارها تکرار خواهد شد ...


برچسب‌ها: قرآن, اندیشه, معرفی کتاب
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 87/08/13 و ساعت 0:36 |

به نام حضرت حق

از این پس بخش ثابتی به نام « نوای ایام » را در پی نوشت ِ پُست های این وبلاگ ملاحظه خواهید نمود.

این بخش متضمن پاره ای از اشعار، جملات ، تصاویر و ... است که گاه و بی گاه در ذهنم خلجان می کند و رفته رفته روحم را تسخیر می نماید و ساعت ها و روزها و گاه هفته ها در خلوت و جلوت ورد زبانم می گردد. گویی وجودم با مُثل آنها در می پیوندد و به هستی از ورای این تعابیر و کنایات می نگرد.

به تجربه دریافته ام که عمیق ترین لایه های فکری ام به طور ناخودآگاه در این نغزگویه ها ظاهر می شود و اساسی ترین سؤال ها و گویا ترین جواب هایم در دل معنایی که به این اشعار و جملات و تصاویر می دهم تجلی می یابد.

جنبه هرمنوتیکال « نوای ایام » در این است که معنای آنچه در آن خواهم آورد صرفاً معنای متن (به معنای اعم آن که شامل هر مُدرَکی است) و مراد ِ ماتن (کلمه ماتن گویا در لسان فصیح استعمال نشده و لذا برخی استفاده از آن را ناروا می دانند ولی در مباحث هرمنوتیکی پر کاربرد است) نیست بلکه معنایی ست که در پرتو امتزاج روح من، معنای متن، مراد ماتن و حقیقتی که ساری در این هر سه است، کشفُ القناع می گردد.

طبعا مندرجات بخش « نوای ایام » تاریخ بردار است و متناسب با نواهای دل در همان ایام می باشد و بر حسب حال و نوال ممکن است طی مدت آپ بودن یک پست، بر تعداد آنها افزوده گردد.

بی شک آنچه در «نوای ایام » خواهد آمد سؤال خیز و تفسیر برانگیز است. در پاسخ به سؤالات دوستان و تحلیل تفسیرهای عزیزان، از بیان هر آنچه که در راستای ابهام زدایی از"صورت" مضامین باشد، دریغ نمی نمایم اما از این که با شرح خود به جرح "معنا" بپردازم، تحاشی می ورزم.


برچسب‌ها: ادبیات
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 87/08/11 و ساعت 0:9 |

... ادامۀ بخش دوم:

عقائد هرمسی نیز همانند بسیاری از موارد مشابه ، از گزند داستان های اساطیر گونه در امان نمانده است اما از لا به لای این افسانه ها، شَبَه حقایقی دیده می شود که سزامند تأمل است.

طبق نظر برخی محققان، ریشه اسطوره هرمس به چهره افسانه ای مصریان «طاط» یا «تات» که متعلق به سه هزار سال پیش از میلاد است، باز می گردد. این شخصیت اسطوره ای مظهر الهام و واسطه جمیع علوم و دانش ها از مبادی آسمانی به سوی انسان بوده است. بعدها یونانیان اسطوره مصری طاط را با اسطوره فرهنگی خود یعنی هرمس در آمیختند. در اساطیر یونانی، هرمس فرزند زئوس، خدای خدایان بود و وظیفه داشت که آنچه را ورای فهم و ادراک انسانی است، تغییر صورت داده و ضمن توضیح و تشریح، آن را به صورت قابل فهم برای بشر در آورد. او برای این کار می بایست به دقایق و ظرایف زبان آدمی آشنا می بود. از همین جا می توان به اهمیت زبان در کار هرمس و به تبع آن، سنت هرمسی و آموزۀ هرمنوتیک پی برد.

در رسالۀ گراتیلوس که افلاطون در آن به بررسی مبادی واژه ها پرداخته، در ضمن گفتگویی میان سقراط و هرموگنس به اهمیت زبان و اندیشه در عمل هرمس اشاره می شود:

«سقراط: گمان می کنم نام هرمس نمودار سخن گفتن و ترجمه کردن و پیام بری و دزدی و مغلطه و سوداگری باشد. چنان که می دانین سخنوری و زبان آوری ، هسته مرکزی همه آن کارهاست. از دو جزء نام او، یکی به معنی سخن گفتن و دیگری به قول هومر به معنی اندیشیدن است

سقراط معتقد بود که تنها کسی می تواند معنای الفاظ و اسامی را به درستی درک کند که ابتدا به درک حقایق آن اشیاء و امور رسیده باشد. در نظر او هرمس کسی بود که به دیدار حقایق اشیاء نائل شده و گویی به حقیقت انتساب اسم به مسمی وقوف پیدا کرده بود. او بود که واضع الفاظ و زبان بود و بر مبنای مشاهده باطن اشیاء، اسامی آنها را وضع کرده و به مردمان تعلیم داد.

با توجه به آنچه گفته شد می توان سه کارکرد معطوف به زبان را برای هرمس و به تبع آن هرمنوتیک در نظر گرفت:

1) بیان مفاهیم انتزاعی و غیر قابل ادراک در قالب الفاظ و عبارات قابل فهم ( Oral recitation )

2) توضیح وتشریح حِکمی ِ امور (Reasonable explanation )

3) مفهوم نمایی و ترجمه از زبانی به زبان دیگر ( Translation )

به این ترتیب هرمنوتیک به تأسی از هرمس و سنت هرمسی، عهده دار بازنمایی حقایق مستور در ورای الفاظ شد.


برچسب‌ها: هرمنوتیک, شخصیت ها, اندیشه
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 87/08/04 و ساعت 16:47 |

امشب زخم های کهنه وجودم دوباره سر بر آورد. "نی" شکسته ام دقایقی با دلم همنوایی کرد اما چه  کرد که بعضی آه ها را نمی توان حتی در "نی" دمید. آآآآآآه ... و آآآآآآه ... و آه

چندی به دنبال فهم بودم و چندی به دنبال فهم ِ فهم. چندی در پس عرفان دویدم و چندی در پس فلسفه. چندی در پی عشق بودم و چندی از در به درش کردم. چندی به ادبیات دل خوش کردم و چندی به شرعیات پرداختم. در این عمر اندکم بسیار خواندم و بسیار نخواندم. اما به جواب کدامیک از سوالاتی که سالهاست رهایم نکرده و گویا تا پایان عمر رهایم نخواهد کرد، رسیده ام؟ سوالاتی از قبیل:

معنای زندگی _ حقیقت ِ بودن _ چیستی وجود _ ماهیت انسان _ درک مقوله زمان _ معیارهای ارزش گذاری و از همه مهمتر: نقش من در قبال خودم و عالم هستی

اکنون در این تاریکی نشسته ام و به 3000 کتابی که گرداگردم چیده شده اند و از تک تک آنها خاطره ها دارم و چیزها آموخته ام نگاه می کنم:

صمدیه، مطول، سیوطی، زبان و ذهن، مقائیس اللغه، مکیال المکارم، شرح گلشن راز، اصول کافی، شبهای پیشاور، درایـه الحدیث، مبانی منطقی استقراء، تلمود، اوستا، خدمات متقابل اسلام و ایران، زراعت نباتات صنعتی، اکولوژی، ادبیات و تعهد در اسلام، الله شناسی، روح مجرد، معرفت نفس، نیچه، اصول علم بیوتکنولوژی، از شاهد قدسی تا شاهد بازاری، روحانیت و قدرت، فص فاطمیه، زندگی در عیش مردن در خوشی، لذات فلسفه، اشعه اللمعات، آثار الباقیه، بدایه المعارف، دین پژوهی معاصر، سیرت جاودانه، معراج السعاده، فربه تر از ایدئولوژی، قبض و بسط تئوریک شریعت، المیزان، مجمع البیان، فاطمه فاطمه است، مسؤولیت شیعه بودن، شجاعت ِ بودن، بدایه الحکمه، البرهان، کشاف، لمعه، حلقات، تمهیدات کانت، آموزش شطرنج، هرمنوتیک تطبیقی، رمانتیسم، علم و دین، ساختار و تاویل متن، محیط الاعظم، خصائص، گور به گور، معنای متن، ادیسه، دیوان حافظ، جزء و کل، من ِ او، صحیفه هستی و و و ... را می نگرم و این شعر خیام در گوشم زمزمه می شود که:

یک چند به کودکی به استاد شدیم            یک چند به استادی خود شاد شدیم

پایان عمل نگر که ما را چه رسید           از خاک بر آمدیم و بر خاک شدیم

به راستی پاسخ کدامین سؤالم را در اینها یافته ام؟ زمانی چه به جا سروده بودم که:

از قیل و قال مدرسه دل مرده تر شدم          از منتهای مطلب خود دورتر شدم

از گذشته ام افسوس نمی خورم و دریغ آینده ام را ندارم اما می ترسم روزی که دیده در خاک می کشم حسرت دو چیز در دلم مانده باشد:

۱)عارف شدن         ۲)امّی بودن

فریاد خاموش کتابهایم را می شنوم ... ضجه هایشان گوش جانم را می خراشد و تا عمق وجودم رسوخ می کند. کتابها بسان دخترکانی که در لحظه های وداع ابدی به عاشق دیروزی شان التماس ِ بودن می کنند، از میان قفسه ها، خود را به پای من می افکنند و دست عجز به سویم دراز می کنند. انگار آنها به من محتاج ترند تا من به آنها. اما من دیگر عاقل تر از آن شده ام که هق هق های زیرکانه و گریه های دخترانه افکارم را از من بربایند اکنون درد سعدی را بهتر از هر زمان دیگری احساس می کنم که می گفت:

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم                 به طاقتی که ندارم کدام بار کشم

نه قوتی که توانم کناره جستن از او              نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم

شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل        ضرورتست که درد سر خمار کشم

آری ... چه توان کرد که به قول مشیری:

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد

بگذریم...

در این نوشتارمی خواستم چیزی بگویم اما گویا این خامه را تاب و توان بیانش نیست.

سخن عشق نه آن است که آید به زبان            ساقیا می ده کوتاه کن این گفت و شنفت

فقط به ایماء، شعری از سهراب را زبان حالم قرار می دهم:

چه کسی بود صدا زد سهراب 

                    چه کسی پشت درختان است

                                    هیچ ...

                                                              باید امشب بروم 

                                                                          پشت آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند


برچسب‌ها: خاطرات شخصی, اندیشه
+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 87/08/01 و ساعت 22:16 |