در به در شهر غمم کشیده تن به کوچه ای کوچه نشین عاشقم به خانه دل نبسته ام
چشم من و نگاه تو، دست من و دعای تو ور نه به سوی گریه شبانه دل نبسته ام
کبوتر این حرمم ....
کبوتر این حرمم ....
کسانی که در مشهد زندگی نکرده باشند نمی دانند این روزها مشهد چه حال و هوایی به خود گرفته. در میان هواپیماها قطارها و اتوبوسهایی که هر دقیقه وارد مشهد می شوند و خیابانهایی که از ازدحام ماشین ها و آدمها موج می زند، دسته های کاروانهای پیاده، صحنه های فریبا و زیبای خاصی خلق می کند.
نمی دانم بی ریایی نگاههایشان را غرق بوسه کنم یا خستگی قدمهایشان را با اشکهایم بشویم.
روزی با خودم اندیشه های کارل یاسپرس را ورق می زدم در همان اثنا خانواده ای روستایی (همان هایی که سیه چردگی و ترک و پینه های دستهایشان را با تمام ژست های اندیشه کش و قلم های بی درد حکمت بافان فیلسوف نما عوض نمی کنم.) را دیدم که از یکی از روستاهای اسفراین با پای برهنه به زیارت امام رضا(ع) آمده بودند. مادر خانواده با همان چادر گل گلی غبار نشسته اش فرزندش را به دوش گرفته بود و افق را می نگریست. بی اختیار به سویشان رفتم و گفتم: "مادر جان، بگذار این چند قدم، من بچه را بغل کنم." لابد فهمیده بود این جمله را از سر ترحم گفته ام نه از عمق نیاز لذا:
نه جوابی فلسفی داد و نه شعری عارفانه خواند. فقط گفت: "نه!" اما همین "نه" را چنان با صلابت و سرشار از غرور و ایمان و پر معنا گفت که تمام پرستیژ اشرافی آن عکس روی جلد کتاب یاسپرس را در زیر آن قدمهای زخمی و ترک خورده اش له کرد.
دلم می خواست آن مادر و فرزند را به دوش بلکه به سر می گرفتم و خدمت مولایم می آوردم و می گفتم:"يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ ان لم اک لائقا بحبک، بحق حبی لمحبیک اجعلنی کما تحب یا من هو کما احب"
هرمنوتیک برای من باید در میان همین مردم با همه خوب و بد اعتقادیشان تعریف شود.
کسی که مثل من در مشهد و نزدیک حرم زندگی می کند لابد می داند ترافیکهای یک دو ساعته اطراف حرم، پشت ماشینهایی که از باربندها و شماره پلاکهایشان بوی غریبی آشنا می آید چه صفایی دارد. خصوصا اگر در زمان پشت ترافیک ماندن، کتاب هستی و زمان هایدگر هم کنارت باشد.
حدود 7 سال پیش مقاله ای از میرشکاک(اللهم اردد رکون ارکانه) در نقد شاملو می خواندم . چه نیک گفته بود(قریب به این مضمون): کامو از شدت بومی شدن جهانی شد ولی امثال شاملو از فرط ولع جهانی شدن بومی هم نشدند.
فلسفه و هرمنوتیک و ادبیات من اگر مشهدی و آملی و ایرانی نشود لایق جهانی شدن هم نخواهد بود و آنچه لایق جهانی شدن نباشد همان بهتر که نباشد.
نمی دانم در این ایام وقتی پارچه نوشته های اتوبوسهای زوار و یا وانتهایی که دیگهای شله را از این خیابان به آن خیابان می برند می بینید چه احساسی به شما دست می دهد. من که احساس می کنم میزبانی همه این میهمانها بر گرده من گذارده شده .... آه که پای ملخی در انبان است و لشکر سلیمان بر آستان.
طبق عهدی شیرین از عهود عهد شباب هر کس برای زیارت امام رضا (ع) در روز تولد و یا شهادت حضرتش به مشهد بیاید هزینه آمدنش را از صمیم جان تقدیم می کنم.(شماره تلفن جهت هماهنگی در بخش ارتباط با من و نیز زیر نویس وبلاگ هست.)
منتظر مشتاقان حضرتش هستم.هر چند می دانم عزیزان، کبوترانی هستند که شیفته این حرمند و به این دانه ها دل نبسته اند.

