تبليغاتX
هرمنوتیک - درس ... و این بار ... درس امی بودن

تن، از دو جهان بس كه حجابي برداشت             امي شد و تن ز هر كتابي برداشت

در این سالها از میان ورق های کتابهای نازک و قطور خیلی چیزها یاد گرفتم و خیلی چیزها را فراموش کردم.

فراموش کردم برای چه به سراغ این کتابها آمده بودم و فراموش کردم می خواستم چه بشوم و چه شدم. حتی فراموش کردم چه چیزهای گران بهایی را فراموش کردم.

و فراموش کرده بودم امی بودن را ........ حال باید چه کنم؟

    خاکم به سر ، ز غصه به سر ، خاک اگر کنم               خاک وطن که رفت ، چه خاکی به سر کنم؟

هجرت به سوی امی شدن  و پر گشودن به سوی قله قاف برای چون منی که تمام توان بالهای سترگش
 را صرف پرواز به سوی قله علم کرده ، چگونه میسر است؟

       كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش              كي روي؟ره ز كه پرسي؟چه كني؟چون باشي؟

از هدهدی که در گوشم صلای کوچیدن سر داد عاجزانه خواستم تا مرا تلنگر بلکه سیلی بیدار باش زند چرا که:

                    من نخواهم آفرين هيچ كس              مدح من، دشنام ليلي باد و بس

آنچه می خوانید نغمه های خوش نوا و سیلی های زخمه زای اوست:  

خواستی بنویسم و من نوشتم ...اما یادت باشد که من برای تو نوشتم ...نه از تو ....چرا که این جا برای از تو نوشتن هوا کم است ...........

می نویسم برایت ساده .....بی آرایه ......بی پرده ....خالی از خیال و پرواز ....
در میان هم اغوشی کلمات هضم نشده ذهنم شاید بیابی روح گمشده ات را ....تا شاید این بار نسیم شوی .....

ایمان بیاوریم به غار ....به سنگ ها ....به شاهدان ساکن که طعم گس سکوتشان با پژواک اقرا شکسته شد ....و پژواک صدا دیوار غار را در نوردید .....و به راستی تنها صداست که می ماند ....
ایمان بیاوریم به عجز بزرگ مردی که در میان تشویش و خواهش ها لب های توانایش به ناتوانی اعتراف می کند که من نمی توانم بخوانم .....
نگاه کن به هم اغوشی نسیم و شاخسار درختان که چه گونه نام خدا را در سکوت هوای بهاری زمزمه می کنند .....گوش کن صدای سایش بال های کبوتران را که چه گونه در اسمان با معشوقه دیرینشان سکوت را قسمت می کنند .....عشق بازی دریا و ساحل دور است از هجوم فغان و فریاد ......حال تو در میان این همه صدا ...این همه نام و نشان ...چه گونه می یابی بی نشان ترین نشانه را ...
در هجوم این همه، او را چه گونه می یابی؟ تک واژه اقرا را ؟؟؟
اگر یافتی پس کجاست هول و هراس دلت ....کجاست تشویش ناتوانیت ...اگر بزرگ معشوقه ات را یافتی پس چرا حس کوچکی و عجز در تو نمی یابم ؟.....
تو فرمان نداده خواندی ....بی امان خواندی و خواندی و خواندی ......
نازنین! تو نانوشته را چه گونه خواندی ....انگار نانوشته را خود نوشتی و خواندی و هیچ گاه نفهمیدی این اقرا از جنس نخواندن است ...

کجایند سنگ های غار که شاهدانت باشند ..حالی که من شاهدانت را در و پرده ای دیدم ...درهای بی رحم که اسرار دلت را به باد می سپارند تا عاقبت به جرم بازگویی اسرار الهی وجودت را حلاجی کنند و وضوی خون بر تو واجب گردانند ......
و پرده های ریاکار که حرف ساده خدا را از نگاه مشتاقت می پوشانند.....
تو در میان نام و نشان ها غرق شدی بازویت پر است از ستاره های چشمک زن که تو را نشان دار می کنند و برق شان حس غرورت را تجلی ...
حالی که بالداران الهی سال هاست در پی یافتن جایی برای چسباندن ستاره بی فروغ نشان پیامبری وجودت را زیر و رو می کنند ...
ای تویی که در میان حریر و پرنیان غرقی ...بدر جامه های رنگینت را که من خاکی به صورتت نمی بینم تا تو را از نسل ابو تراب خوانم ....

ای تویی که در میان فوج کلمات کتاب گمی .....بسوزان کتاب هایت را و فریاد زن من عاجزم از خواندن تا اسما اعظم را بر تو عرضه دارند....
ای تویی که دلت قرص است ...یادت باشد کلام داوود را که پرسید :خدایا کجا بجویمت ؟؟فرمود :نزد انان که دل هایشان به خاطر من شکسته است ...وای که دیگر دلت از جنس شیشه نیست تا کوچک تلنگری بهانه ای باشد برای شکستن و شکستن آبراهی برای نور .....
امشب شب انتخاب توست

یا ققنوس می شوی و در شرار شعله های اتش تولد می سوزی و متولد می شوی ...
یا طاووس می شوی و جا می مانی از سیمرغ شدن ...
و ما چه ساده فراموش کرده ایم برای دیدار بزرگ مرغمان سی مرغ نیاز است ..حالی که ما با غرور تنها به سوی معبودمان می رویم ....
مشق امشب و هر شب تو این است ...
سرمشقی که مولایم بر ما ارزانی داشت ...
چون مبعوث شده ی بنی اسرائیلی در پی یافتن کوچک تر از خویش مباش ...
دستار در گردن خویش انداز و بلند فریاد کن :
هر چه نگاه می کنم بدتر از خود نمی بینیم .......

 

نمی دانم ...... واقعا نمی دانم .......

و باز هم شعر (و اين بار از علي معلم) را پناه بی واژگی احساسم می کنم:

این نى عجب شیرین‏زبانى یاد دارد                              تقریر اسرار نهانى یاد دارد
تقدیر میخانه است با مطرب تنیدن                               از ناى شکّر جستن و از دف شنیدن
و آن ناى را دَم مى‏دهد مطرب که هستم                       وز شور خود بر دف زند سیلى که مستم
اى کاش ما را رخصت زیر و بمى بود                             چون نى به شرح عشق‌بازى‏مان دمى بود
لاکن مرا استاد نایى دف تراشید                                  نى را نوازش کرد و من را دل خراشید
زآن زخم‌ها رنگ فراموشى است با من                         در نغمه‏ام جاوید و خاموشى است با من
سهلست در غم دم فراموشى پذیرد                            در باد نسیان شعله خاموشى پذیرد

+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 87/01/17 و ساعت 19:30 |
12 or 24 hours timer