هر چند به واسطه تورق كتاب ها و مقالات، با آراء كيركگور آشنايي مختصري داشتم اما مدتی پیش به توصيه دوستی دلسوز ، به انديشه هاي او با دقت نظر بيشتري نگريستم. در آن ايام مجالي فراهم نيامد كه يك جمع بندي از آراء وي و تحليل خودم از آنها را در اينجا قرار دهم. امروز به يمن اطلاع رساني دوستی عزیز به جلسه اي با حضور دكتر توكلي رفتم. ايشان كه رساله دكتري خود را نيز در ارتباط با كيركگور انجام داده بود سخنراني مفيدي با موضوع "دين از ديدگاه كيركگور" ارائه نمود. همين امر مرا ترغيب كرد تا به ارائه اين جمع بندي و تحليلي بپردازم.
كساني مانند كيركگور هرچند در ميان متفكرين مشرق زمين كم نيستند اما جزء تك مضراب نوازان مغرب زمينند. البته همين تك مضراب هاي او، سر آغاز پيش درآمد تصنيف اگزيستانسياليسم و چهار مضراب پديدارشناسي در برابر هژموني سمفوني هگليسم شد.

خلاصه ي برداشتهايي از انديشه هاي كيركگور:
1- به جاي سؤال از هستي و وجود، بايد به سؤال از زندگي توجه كرد.
2- نمي توان از "است" به "بايد" رسيد.
3- انسانها نه به عنوان عنصر "هستنده" بلكه به عنوان عناصر "شونده" وجود دارند و قبول اين حقيقت هراس انگيزتر از پذيرش مرگ است. تنها راه رهايي از اين ترس، جهشي غير عقلاني به عرصه ايمان است.
4- با تفكر در هبوط آدم و زندگي ابراهيم مي توان به درك ايمان و زندگي مؤمنانه رسيد.
5- ايمان يك كنش غايي غير عقلاني سوبژكتيو است.
6- تجلي ايمان در چيزهايي است كه عقل آنها را نمي پذيرد چرا كه اگر عقل آنها را مي پذيرفت ديگر نيازي به عنصر ايمان نبود.
7- اراده بر فهم مقدم است
8- بشر امروز ديگر از خدا نمي ترسد و لذا اين عذاب بر او نازل شده كه مجبور است از خودش بترسد.
9- "بي معنا" موضوع ايمان است و اين تنها موضوعي است كه مي توان آن را باور داشت.
10- بين حقايق ازلي و ابدي و امور محتمل تاريخي (كه منقولات ديني همگي از اين نوعند) شكاف پر نشدني وجود دارد. لذا م نمي توان سعادت ابدي را به اين مقولات احتمالي گره زد.
11- بزرگترين ضربه كليسا به مسيحيت اين بود كه مي خواست دين را معقول جلوه بدهد.
12- پرداختن ابژكتيو به غير "خود " تنزل آدمي و اهانت به اوست. تنها نگاه دروني و سوبژكتيو و سير انفسي در عالم مفاهيم مي تواند انسان را به گوهر وجودي اش برساند.
13- سؤال ما نبايد اين باشد كه مسيحيت چيست؟ (what) بلكه بايد اين باشد كه ما چگونه مي توانم يك مسيحي باشيم (how).
در تاريخ 3/12/86، مطلب مختصري در نقد و تحليل كيركگور نوشتم كه گوشه هايي از آن بدين شرح است:
1- به نظر مي رسد او همواره يك نارضايتي عميقي در وجود خود داشت و از چيزي گريزان بود و براي فرار از آن، به دنبال پناهگاهي مي گشت. اين پناهگاه گاهي رژين (معشوقه اش)، گاه دين، و گاه خودش بود.
2- او در تفسير غير عقلاني از ايمان، براي اجتناب از فهم هاي ناقص عقلي، به سراغ نافهمي ايماني مي رود و به عبارت ديگر از ترس مرگ خودكشي مي كند.
3- داشتن دغدغه زندگي به جاي مصروف داشتن تمامي دغدغه ها در فهم وجود و هستي، تذكر به جايي بود كه او به فلاسفه داد و ديديم كه اين تفكر در انديشمندان اگزيستانس ادامه يافت.
4- دقت كيركگور و هيوم در مغالطه نهفته در استنتاج "بايد" از "است" قابل تحسين است.
5- در ضمن برخي تفاوت ها، شباهت معناداري ميان او و برخي آراء اصحاب مكتب تفكيك ديده مي شود.
6- به نظر مي آيد كه دين در انديشه او في حد نفسه موضوعيتي ندارد بلكه سپري در نبرد با ابژكتيويته و حقايق محتمل تاريخي و رشناليسم است چرا كه با تعابيري كه او براي ايمان به كار برد، نيازي به محوريت دين براي رسيدن به ايمان نيست همان طور كه ايمان گروي منهاي دين را در كساني مثل كنفسيوس و كريشنا مي توانيم ببينيم.
جهت آشنايي با آراء كركگور، مطالعه اين مقاله مي تواند سودمند باشد.

