تبليغاتX
هرمنوتیک - آه های بی انتها

امشب زخم های کهنه وجودم دوباره سر بر آورد. "نی" شکسته ام دقایقی با دلم همنوایی کرد اما چه  کرد که بعضی آه ها را نمی توان حتی در "نی" دمید. آآآآآآه ... و آآآآآآه ... و آه

چندی به دنبال فهم بودم و چندی به دنبال فهم ِ فهم. چندی در پس عرفان دویدم و چندی در پس فلسفه. چندی در پی عشق بودم و چندی از در به درش کردم. چندی به ادبیات دل خوش کردم و چندی به شرعیات پرداختم. در این عمر اندکم بسیار خواندم و بسیار نخواندم. اما به جواب کدامیک از سوالاتی که سالهاست رهایم نکرده و گویا تا پایان عمر رهایم نخواهد کرد، رسیده ام؟ سوالاتی از قبیل:

معنای زندگی _ حقیقت ِ بودن _ چیستی وجود _ ماهیت انسان _ درک مقوله زمان _ معیارهای ارزش گذاری و از همه مهمتر: نقش من در قبال خودم و عالم هستی

اکنون در این تاریکی نشسته ام و به 3000 کتابی که گرداگردم چیده شده اند و از تک تک آنها خاطره ها دارم و چیزها آموخته ام نگاه می کنم:

صمدیه، مطول، سیوطی، زبان و ذهن، مقائیس اللغه، مکیال المکارم، شرح گلشن راز، اصول کافی، شبهای پیشاور، درایـه الحدیث، مبانی منطقی استقراء، تلمود، اوستا، خدمات متقابل اسلام و ایران، زراعت نباتات صنعتی، اکولوژی، ادبیات و تعهد در اسلام، الله شناسی، روح مجرد، معرفت نفس، نیچه، اصول علم بیوتکنولوژی، از شاهد قدسی تا شاهد بازاری، روحانیت و قدرت، فص فاطمیه، زندگی در عیش مردن در خوشی، لذات فلسفه، اشعه اللمعات، آثار الباقیه، بدایه المعارف، دین پژوهی معاصر، سیرت جاودانه، معراج السعاده، فربه تر از ایدئولوژی، قبض و بسط تئوریک شریعت، المیزان، مجمع البیان، فاطمه فاطمه است، مسؤولیت شیعه بودن، شجاعت ِ بودن، بدایه الحکمه، البرهان، کشاف، لمعه، حلقات، تمهیدات کانت، آموزش شطرنج، هرمنوتیک تطبیقی، رمانتیسم، علم و دین، ساختار و تاویل متن، محیط الاعظم، خصائص، گور به گور، معنای متن، ادیسه، دیوان حافظ، جزء و کل، من ِ او، صحیفه هستی و و و ... را می نگرم و این شعر خیام در گوشم زمزمه می شود که:

یک چند به کودکی به استاد شدیم            یک چند به استادی خود شاد شدیم

پایان عمل نگر که ما را چه رسید           از خاک بر آمدیم و بر خاک شدیم

به راستی پاسخ کدامین سؤالم را در اینها یافته ام؟ زمانی چه به جا سروده بودم که:

از قیل و قال مدرسه دل مرده تر شدم          از منتهای مطلب خود دورتر شدم

از گذشته ام افسوس نمی خورم و دریغ آینده ام را ندارم اما می ترسم روزی که دیده در خاک می کشم حسرت دو چیز در دلم مانده باشد:

۱)عارف شدن         ۲)امّی بودن

فریاد خاموش کتابهایم را می شنوم ... ضجه هایشان گوش جانم را می خراشد و تا عمق وجودم رسوخ می کند. کتابها بسان دخترکانی که در لحظه های وداع ابدی به عاشق دیروزی شان التماس ِ بودن می کنند، از میان قفسه ها، خود را به پای من می افکنند و دست عجز به سویم دراز می کنند. انگار آنها به من محتاج ترند تا من به آنها. اما من دیگر عاقل تر از آن شده ام که هق هق های زیرکانه و گریه های دخترانه افکارم را از من بربایند اکنون درد سعدی را بهتر از هر زمان دیگری احساس می کنم که می گفت:

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم                 به طاقتی که ندارم کدام بار کشم

نه قوتی که توانم کناره جستن از او              نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم

شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل        ضرورتست که درد سر خمار کشم

آری ... چه توان کرد که به قول مشیری:

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد

بگذریم...

در این نوشتارمی خواستم چیزی بگویم اما گویا این خامه را تاب و توان بیانش نیست.

سخن عشق نه آن است که آید به زبان            ساقیا می ده کوتاه کن این گفت و شنفت

فقط به ایماء، شعری از سهراب را زبان حالم قرار می دهم:

چه کسی بود صدا زد سهراب 

                    چه کسی پشت درختان است

                                    هیچ ...

                                                              باید امشب بروم 

                                                                          پشت آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 87/08/01 و ساعت 22:16 |
12 or 24 hours timer