تبليغاتX
هرمنوتیک - پاسخی به نقدهای مطلب «عاشورا و فلسفه»

عاشورای گذشته مطلبی تحت عنوان «عاشورا و فلسفه» در این وبلاگ قرار دادم و در نوشته بعدی با عنوان «ادامه عاشورا و فلسفه» تکمیلش کردم.
آن مطالب در آن ایام واکنش هایی را برانگیخت. علاوه بر کامنتها، دهها تماس تلفنی و گفتگوی حضوری با دوستان در رابطه با آن داشتم. برخی سروران نیز ضمن پست های مستقلی در وبلاگهای خود به نقد آن پرداختند و برخی دوستان چند ساله، تصمیم گرفتند به خاطر آن، رابطه خود را با این قلندر یک لا قبای کفر گو قطع کنند تا مبادا خرقه خشک شان به دامن تر ما ملوّس گردد. خدایا! هر کجایند، جامشان پر نوش باد.
بنده هر چه تأمل کردم، در آن گفته ها نه کفری دیدم و نه شطحی. سخن از برقراری ارتباط میان آموزه های فلسفی و فرهنگ دینی و عاشورایی بود و اینکه چگونه می توان از دریچه فلسفه و هرمنوتیک به این مقولات نگریست؟ حتی وقتی گفتم: «عاشورا برایم یک مقوله فلسفی شده است»، خاطر نشان کردم که: «نمی دانم این درست است یا نادرست» و سخن به جزم نگفتم چرا که هنوز در ارتباط با نگاه فلسفی به عاشورا به پاسخ های یقین آوری نرسیده ام و البته برای این حیرت که خاستگاهش نه «جهل» بلکه «خشیة» است، ارزشی فوق العاده قائلم. این حیرت را ابن عربی با بیت به غایت پر معنای زیر، شرح داده است:
کل من حار وصل
فمن اهتدی انفصل
(هر آنکه حیران شد ، به وصال رسید و هر آنکه ره به سوی یار یافت ، از وی جدا شد)

در همان ایام، مطلبی نوشتم که متضمن پاسخ به لُبّ انتقادهای دوستان باشد ولی در طمطراق آن روزها، انتشارش را به مصلحت ندیدم. اینک در عاشورایی دوباره، آن پاسخ را منتشر می کنم؛ باشد که مرضی حضرت حق قرار گیرد و قلب و قلممان از قصور و تقصیر مصون ماند.
------------------------------
"عقيده" امري نيست كه زماني به وجود آيد و اثبات گردد و پس از اندی، پرونده اش مختومه اعلام شده و ديگر گشوده نشود. "عقيده" امري است که باید هر لحظه از نو بنایش کرد. "عقیده" نه ساری و جاری در زندگی بلکه خود ِ زندگی ست. كسي كه در تكاپوي علمي و فكري است عقائدش هر لحظه در معرض ساختن و پرداختني دوباره است. پس، از كساني كه در اين رود جاري اند نبايد پرسيد كه چرا در حركت اید؟ بلكه از كساني بايد بازخواست كرد كه در مرداب تجمد مانده اند و يا از آن بدتر در باتلاق تجدد مآبي تنها روبناي فكريشان را نونما مي كنند و از باز انديشي، آسيب شناسي، شك و دوباره باوري كه مقدمه لازم برای قدم نهادن در وادي يقين است، واهمه دارند و از ترس سقوط ، انديشه پرواز را از سر پرانده اند.

وقتي خود را حق ِ مطلق مي انگاريم طبعا مخالفان مان را باطل ِ محض می پنداریم. نمي دانم عده ای اين ملاك هاي حق و باطل را از عرش چندم اخذ كرده اند كه چنين جزم اندیشانه حكم به حق و باطل بودن این و آن صادر مي كنند؟ چرا هنوز برخي تصور مي كنند هر آن كسي كه مانند آنها نمي انديشد در پي حق نبوده و گفته هایش لاجرم اطالات لا طائل است؟ چرا خود را بي نياز از تتبع در میراث حکمی و آراء علمی و تاملات اعتقادی خیل عظیمی از انسان ها مي دانند و حق را در خود خلاصه می کنند؟ نه مرز حق و باطل اينقدر شفاف است و نه من و شما حق پرستان به حق واصلي كه بر هر آنچه مي انديشيم مهر حق زنيم و هر آنچه را نمي دانيم يا نمي پسنديم ، ممهور به مهر "باطل شد" كنيم. خدا را شاكرم كه هر چه پيشتر مي روم از ارزيابي ها و ارزش گذاري ها و حكم كردن ها بيشتر فاصله مي گيرم و به سکوتی که امیدوارم (و تنها امیدوارم) از سَر تأمل و حکمت ورزی باشد، نزدیک تر می شوم.

"شك" موهبتي ارزشمند و عظيم است كه درک کنه آن تنها به قليلي از انسانها ارزاني شده است. به ياد دارم در 18 سالگي زماني كه بحثي در رد نيچه داشتم آن جمله مشهور: "من شك مي كنم پس هستم" را چه ساده انگارانه به باد تمسخر گرفتم و امروز چه خاضعانه در برابر اين جمله سر تعظيم فرود آورده ام. اگر زيست شناسان خواب را معيار تكامل سيستم عصبي جانداران مي دانند، من "شك" را معيار تكامل مندی انديشه و خردورزي آدمی مي دانم.

هر آن كه بهره اش از "شك" وافر است بهره اش از "يقين" اوفر.

و چه با شکوه است آن هنگام که شک ، به حیرتی بس مقدس تر از یقین منتهی می شود.
نگذارید با شرح خود، صورت زیبای این معنای ژرف را بیش از این بخراشم:
کل من حار وصل .... فمن اهتدی انفصل 

اين جانب ريشه معضلات قشر «مذهبي – سنتي» را در دو چيز مي دانم:
1- احساس استغناء
2- بي اطلاعی از دنيا (خصوصا دنياي انديشه)

داد و وداد از آن روزي كه کسانی که خود مشحون از این دو عیب اند، وارد عرصه نواندیشی شده و بر مسند نرمین قضاوت، نزول اجلال كند. آن روز، روزي است كه "نواندیشی" مي بايستي پيش از روسپي گری و تن فروشی به مطامع فکری این هرزه دران اندیشه، دست به خود كشي شرافت مندانه زند. زهي سعادت و زهی اصالت و زهی عدالت ...
همای گو مفکن سایه شرف هرگز ..... در آن سرای که طوطی کم از زغن باشد

در پست "فلسفه و عاشورا" نكته اي را خاطر نشان كرده بودم كه نديدم هيچ يك از سروران در رد و تائيدهایشان آن را ملحوظ دارند و آن اينكه من دو چهله مطالعاتي در مورد امام حسين و عاشورا داشتم و در این دو بازه ی زمانی، بسیاری از كتب قدما و اهم كتب متاخرين در اين خصوص را خوانده ام و در رابطه با عاشورا فرد بي سوادي نيستم. نام برخی از آن كتب بدین قرار است:
لهوف (سيد بن طاوس)
مقتل (شيخ صدوق)
مقتل (ابي مخنف به نقل طبري)
مقتل (شيخ مفيد)
مقاتل الطالبين (ابن شهر آشوب)
كامل الزيارات (ابن قولويه)
شفاء الصدور
روضه الشهداء (كاشفي)
بحار الانوار (مجلد مربوط به امام حسين) (علامه مجلسي)
صحيفه الحسين (قيومي)
لمعات الحسين (علامه تهراني)
لؤلؤ و مرجان (محدث نوري)
تاريخ سيد الشهداء (شيخ عباس صفائي)
نفس المهموم (شيخ عباس قمي با ترجمه و تحشيه علامه شعراني)
منتهي الآمال (بخش مربوط به امام حسين) (شيخ عباس قمي)
حماسه حسيني (شهيد مطهري)
تحريف شناسي عاشورا (مجموعه مقاله)
اسرار الشهادات (ملا دربندي)
تحريف شناسي عاشورا (صحتي سردرودي)
شهادت (دكتر شريعتي)
نگاهي به حماسه حسيني (صالحي نجف آبادي)
شهيد جاويد (صالحي نجف آبادي)
عاشورا، عزاداري ، تحريفات
نقد و بررسی منابع عاشورا (حسینی)

و البته کتابهای مهمی هم هست که همه و یا فصولی از آن پیرامون عاشوراست و من هنوز آنها را نخوانده ام مانند:
دلایل الامامة (جریر طبری)
تذکرة الخواص (ابن جوزی)
الفصول المهمه (ابن صباغ)
مثیر الاحزان (ابن نما)
کشف الغمة (اربلی)
حكمت نامه امام حسين (ري شهري)
                                                                                                                                                                                                                                                                                                                              خوشحال مي شوم بدانم دوستاني كه فكر مي كنند من و امثال من به محض اینکه چشم باز کرده ایم فقط کتب فلسفه غرب خوانده ايم از میراث اسلامی بی خبریم، كدامشان به این اندازه در مورد حضرت ابا عبد الله(ع) مطالعه كرده اند و پيرامون صحت و دقت مدرّجات خط كش خود و تطابقش با نمونه حقيقي كنكاش كرده اند كه حالا چنين حق به جانب، نگاه عاقل اندر سفيهي به امثال بنده انداخته و از غربي شدن ِ ( = كج و بي اعتبار شدن) خط كش امثال ما سخن مي گويند؟

ما با "شدن" خويش تعريف مي شويم نه با "بودن" خویش. متاسفم براي كساني كه خود را صرفا با بودن خود تعریف مي كنند و نامش را ثبات رأي و استواري عقيده مي گذارند و تصور مي كنند فكر و عقيده هم مثل كوزه هاي در بُن ِ خاكي است كه هر چه قديمي تر، با ارزش تر!!!

لعن غرب و تکفیر غرب خواني آن هم از جانب كساني كه هيچگاه به طور جدي و (و گاهی هرگز) تفکرات غرب را نخوانده اند و اطلاعاتشان از افکار هایدگر به اندازه فوائد شلغم هم نیست و نمی دانند هیوم قبل از میلاد مسیح می زیسته یا بعد از رنسانس و نام شلایرماخر هم تاکنون به گوششان نخورده، چيزي نيست جز ترس از مصاف با حجم عظيمي از ميراث انديشه بشري. ريشه اين ترس را بايد در جهل نسبت به غرب و باور نداشتن به توانايي هاي خود جست که: «الناس اعداء ما جهلوا.»

 خداوندا! به حق ثار و ثار الله ، ما را از زمره ی خودشیفتگان ِ خودناباور قرار مده.

+ نوشته شده توسط علی رضا آزاد در 87/10/18 و ساعت 2:2 |
12 or 24 hours timer