عاشورا و فلسفه

 

مدت مدیدی است که خواسته و ناخواسته عقائد دینی ام دارد در پرتو مطالعات جدیدم باز تعریف می شود.

وقتی به حرم امام رضا می روم، نگاهم به امام، به واسطه فیض، به ولایت، به دین و مذهب چگونه می تواند با دغدغه های علمی ام اعم از هرمنوتیک و چیستی فهم و فلسفه تحلیلی و زبان شناسی و ... تعامل برقرار کند.

باید با عینک دین به این مقولات بنگرم یا با این عینک ها به دین؟

نمی دانم درست است یا غلط، خنده دار است یا قابل تأمل، وقتی که می خواهم نگاهی هرمنوتیکی به چیزی مثل «زیارت» داشته باشم.

امروز هم که روز عاشوراست تب و تاب این مسائل در ذهنم بالا گرفته. دیشب که با مردم عزادار سینه می زدم نگاهم به چیستی و چرایی این مراسم بسیار متفاوت شده بود. خیلی متفاوت تر از آنچه در گذشته بود.

مصلحت در آن دیدم که سر در جیب باورهای عوامانه که اگر درست تر نباشند لااقل در کوتاه مدت آرامش بخش ترند فرو برم و به جای حل مسائلی که می دانم تا ابد رهایم نخواهند کرد ، آنها را فعلا منحل کنم و مهمل گذارم.

بنازم نفس گرم حافظ را که انگار در وصف حال من گفته:

چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم                 که دل به دست کمان ابروییست کافر کیش

منی که اکثر نوشته های قدماء و اهم کتب متأخرین پیرامون حضرت ابا عبد الله را طی دو چهله مطالعاتی خوانده ام و به اقتضای  این مطالعات و ماسبق ذهنی ام می بایستی نگاهی درون دینی داشته باشم، اکنون از منظری برون دینی به این مقوله می نگرم.

نمی دانم درست است یا نادرست ولی دیگر حتی عاشورا برایم یک مقوله فلسفی شده است. این هم عاقبت حشر و نشر با راسل و هایدگر و ویتگنشتاین و شلایرماخر و گادامر.

چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار                 هر که در دایره گردش ایام افتاد

ای دل! ای دل! صدها بلکه هزارها پرسش دینی جوانان پیرامون عاشورا را پاسخ داده ام ولی نمی دانم چه کسی می خواهد پرسشهای فلسفی من درباره عاشورا را پاسخ دهد؟

افوض امری الی الله و الله بصیر بالعباد 

آشنایی با فلسفه تحلیلی

 هرمنوتیک به روش فهم و تفسیر (خصوصا متون، با توجه به آن بسطی که در تعریف متن داده است) می پردازد و این بحث آبستن سوالات ژرفی است. از آن جمله اینکه "نقش زبان در فرایند فهم چیست؟" فلسفه تحلیلی در پی کاویدن این سوال و دادن پاسخ فلسفی به آن است. نوشته زیر را جهت آشنایی با جغرافیای فلسفه تحلیلی مفید دیدم و جهت آشنایی علاقمندان به پی جویی ریشه های نظری هرمنوتیک با ذکر آدرس در ذیل آورده ام.

مروری کوتاه بر فلسفه تحلیلی (مهدی سامان پور)

http://bashgah.net/pages-3569.html

اصطلاح تحليل (Analisis) ريشه يوناني دارد كه به معناي تلاش براي تجزيه و باز كردن چيزيست و تحليل فلسفي نوعي روش پژوهش  است كه در آن نظام هاي پيچيده را با تحليل به اجزاء و عناصر بسيط تر به قصد مشخص كردن دقيق روابط بين اجزاء مورد بررسي قرار مي دهد. اين روش بيشينه اي طولاني دارد اما رواج آن به آغاز قرن بيستم بر مي گردد.

  بطور كلي جريانهاي فلسفي معاصر را مي توان به دو دسته عمده فلسفه تحليلي و فلسفه اروپاي متصل تقسيم بندي كرد. از فيلسوفان تحليلي مي توان به ويتگنشتاين، فرگه و راسل و از فيلسوفان اروپاي متصل مي توان به هايدگر، فوكو و دريدا اشاره كرد. نظام مند بودن، تاكيد بر نقش مفهوم صدق، بهره گيري از دستاوردهاي معرفتي در حوزه هاي مختلف، توجه به دلايل و بحثهاي استدلالي، عينيت و وضوح را از ويژگيهاي اين فلسفه مي شمارند. فيلسوفان تحليلي از قلمروهاي مختلف خواه فيلسوف منطق، خواه علم و نظاير آن، عقلانيت را در حوزه كارشان به عنوان يك مسئله اساسي مد نطر قرار مي دهند و تلاش مي كنند تا با دقت بيشتري داعيه هاي معنايي مختلف اين مسئله را بشكافند و قلمروهايش را مشخص كنند. فلسفه تحليلي عليرغم تنوعي كه در قلمروهايش ديده مي شود از نوعي وحدت واقعي و نه صرفا شباهت خانوادگي در ميان اجزائ خود برخوردار است. اين وحدت محصول عرصه هاي اين فلسفه را به هم پيوند مي زند.

تاكيد اين فيلسوفان بر آن است كه آنچه از نتيجه كاوشهاي فلسفي پديد مي آيد مي بايست در منظر عام قرار بگيرد و قابل نقادي باشد. وضوح هم از جمله اموري است كه فيلسوفان تحليلي بر آن تاكيد دارند. آنان اصرار دارند كه شخص نبايد خود و انديشه هايش را پشت پيچدگيهاي زبان پنهان كند. بازيهاي زباني با پنهان شدن پشت پيچيدگيهاي زبان، كمكي به رشد معرفت و حل مشكلات معرفتي نمي كند.

اما در مورد تاريخچه فلسفه تحليلي بايد گفت نخستين فلاسفه تحليلي كار خود را از مباحث زباني شروع كردند. از همان ابتدا دو گرايش در فلسفه هاي تحليلي زباني قابل تشخيص است، يكي فلسفه تحليلي زبان متعارف و يكي فلسفه تحليلي زبان صوري. كه اولي در حدود دهه 60 به پايان دوره رشد و شكوفايي خود رسيد و فلسفه تحليلي زباني صوري نيز تقريبا در اواخر دهه 70 به پايان رسيد و از دهه 80 به بعد ديگر فلسفه زبان به هيچ وجه شاخص فلسفه تحليلي نيست. اين فيلسفوفان به تبع تحولات اخير فعاليت خود را به حوزه هاي ديگر و به خصوص حوزه فلسفه ذهن معطوف كرده اند. فيلسوفان تحليلي در جريان يك تطور تاريخي موضوعاتي را كه هدف پژوهشهاي خود قرار مي دهند متنوع تر كرده اند و ارتباط خود را با عالم تجربي و ديگر معرفتهاي مرتبه اول مستحكم تر كرده اند، اينان به مسائلي كه در اروپاي متصل وجود دارد توجه نشان مي دهند و كوشش مي كنند راه حلهاي مناسبي براي آنها بيابند، اما اين كار را به مدد ابزار معرفتي قدرتمند و رشمندي كه طي يكصد و اند سال گذشته فراهم آورده اند به انجام مي رسانند و تصور بر اين است كه تلاشهاي آنها در اين جهت ناموفق نبوده است. يكي از امتيازات فلسفه تحليلي اين است كه وقتي به عنوان يك محصول معرفتي بدان نظر مي كنيم، سواي آن چيزهايي كه در حوزه هاي علمي پيدا شده، مي بينيم كه تلاش فيلسوفان تحليلي در چارچوبي كه نامش علوم انساني است و ابزار اصلي آن استدلال است، نه تجربه علمي، نتايج قابل توجهي از حيث بسط معرفت به بار آورده است. در حاليكه در نحله هاي فلسفي ديگر در اين حد توفيق نداشته اند.

در موارد بسياري فلسفه تحليلي نه تنها به رفع ابهامهاي معرفتي و حل مشكلات نظري كمك كرده كه در موارد متعددي به رشد فرقه هاي علمي نيز مدد رسانده است. يك نمونه درخشان اين امر كمك فيلسوفان زبان به ازدياد دقت كاوشهاي نظري در قلمروهاي زبان شناسي است. نمونه ديگر مشاركت فيلسوفان علم در ابهام زدايي از دشواريهاي نظري فيزيك بنيادي و كيهان شناسي است. مشاركت پرثمر فيلسوفان تحليلي در تكميل مدلهايي كه براي شناسايي ساختار و نحوه كاركرد ذهن و مغز آدمي ارايه مي شود نيز از دستاوردهاي چشمگير اين نحله فلسفي است. فيلسوفان تحليلي همچنين در پيشرفتهايي كه در قلمروهاي رياضيات و منطق طي يكصد سال اخير به دست آمده سهم بسزايي داشته اند. به اين ترتيب فيلسوفان تحليلي در حوزه هاي مختلف درون اين فلسفه موفق شده اند با بهره گيري از ابزارهاي تحليلي  استدالي كار آمد، به دقيق تر شدن فهم ما از جهان واقع كمك بكنند.

اما نكته مهم اين است كه فلسفه تحليلي در ايران بصورت دانشگاهي كمتر آموزش داده شده كه اين مشكل تنها به فلسفه تحليلي مربوط نيست، فلسفه اروپاي متصل جديد هم به دانشگاه هاي ما وارد نشده است. چيزي كه ما در ايران به آن نيازمنديم پرداختن جدي به فلسفه جديد است، به همه طيف فلسفه جديد و يكي از گامهاي مهم براي اينكه پرداختن به فلسفه جدي شود حرفه اي شدن آن است، و حرفه اي شدن فلسفه با غير ايدئولوژيك شدن آن ملازمه دارد. نه تنها فلسفه اسلامي ايدئولوژيك است، بلکه تلقي ما از فلسفه هاي جديد هم ايدئولوژيک است، چه تحليلي و چه غير تحليلي. در اين صورت است كه حلقه ها و سنتها و مسائل فلسفي واقعي پيدا مي شود.