افلاطون شاعران را به اتوپیا (مدینه فاضله) راه نداد زیرا نسبتی با تفکر عقلانی نداشتند...
...اما من فلاسفه را به هیچ شهری راه نمی دهم زیرا نسبتی با زندگی ندارند.
فلسفیدن تنها به خواندن فلسفه نیست، بلکه به فلسفی دیدن و فلسفی اندیشیدن و فلسفی بودن است. پس از سالها گشت و گذار در فلسفه اسلامی و حکمت صدرایی و فلسفه غرب و فلسفه های مضاف، با خود می اندیشم که به چه رسیده ام؟ بی شک در هیچ یک از اینها عمیقاً تغور نکردم اما افرادی را دیده ام که عمری در این راه گذاشته اند و آخرش همانند اولش جز هیچ، چیزی نداشتند:
حافظ از دولت عشق تو سلیمانی یافت ... یعنی از عشق تو اش نیست به جز باد به دست
اکنون که به این سال ها می نگرم می بینم میان اندیشیدن و فلسفیدن خلط کردم. از پز و پرستیژ انتلکتوئل بازی ها و ایسم بافی ها که بگذریم، آنچه من و بسیاری افراد امثال مرا به جای اندیشیدن، به فلسفیدن در دین، عرفان، ادبیات، زندگی، هستی و ... کشانده، غرور است. فکر می کنیم با این دستان ناسور خود می توانیم گره از معمای هستی بگشاییم. تصور می کنیم که غایت قصوای امور، فراچنگ ادراکات فشل ما می آید. گمان می کنیم در این عالم، چیزی محسوب می شویم. چنان از وجود و شناخت و تاریخ و زمان و جهان بینی و هستی شناسی سخن می گوییم که گویی خداییم. یک لحظه با خود نمی اندیشیم که شاید حق با سهراب بود که می گفت:
کار ما نیست پی بردن راز گل سرخ ... کار ما شاید این باشد که در افسون گل سرخ غوطه ور باشیم...*
اما به راستی 3000 سال فلسفیدن، نه برای کل بشر که لااقل برای خود فلاسفه، زندگی را زیباتر و با معناتر و تحمل پذیرتر کرده است؟ 3000 سال فلسفیدن جز افزودن بر دامنه سؤالات بشر و ابهام افکنی بر آنچه معلوم بود، چه کرده؟ حتی یک سؤال هست که فلسفه توانسته باشد به آن جواب بگوید؟ این جماعت تنها بر سر یک مسئله اتفاق نظر دارند و آن اینکه: «در هیچ مسئله ای اتفاق نظر ندارند.»**
پیشتر به حال آنان غبطه می خوردم و اینک دلم به حالشان می سوزد... بیچاره ها...! نمی دانند وقتی تمام حکم ها به دست دیگری است، هیچ آسی به کارت نمی آید. دلم به حالشان می سوزد که چه بی بها و بهانه، زندگی شان را در غمار فلسفیدن می بازند. همگان مانند این ماهی ها در نهر زندگی در حرکتند و و آنان مثل این پسر بچه باید با حسرت بیاستند و به زندگی های حقیقی بنگرند. بدون آنکه درک کنند شنا کردن چقدر لذت بخش است.

قرآن درمورد شعراء فرموده: الشعراء یتبعهم الغاوون ألم تر انهم فی کل واد یهیمون و یقولون ما لا یفعلون الا الذین امنوا و عمل الصالحات... و من به تأسی از آن ادامه می دهم: الفلاسفه هم الغاوون و نریٰهم فی کل واد یهیمون و یقولون ما لا یعرفون الا الذین تمسکوا بحبل الایمان و یروا بنور العرفان.
شاهد من در این ادعا، زندگی عملی خود فلاسفه است. با آنانی که به بازی فلسفی مشغول اند کاری ندارم. اما زندگی بزرگان فلسفه شرق و غرب از هیدگر و نیچه و هگل و کانت و راسل و بیکن و ویتگنشتاین گرفته تا ابن سینا و فارابی ملاصدرا و ... کدامشان نیکو زیستند و زیبا مردند؟ یکی سه بار روانه تیمارستان شد. دیگری را به جرم فساد اقتصادی در برجی زندانی کردند. آن یکی از فرط خود ارضایی سردردهای مزمن گرفت. دیگری 7 بار خودکشی نافرجام کرد. آن یکی از مستخدم خود فرزند نامشروع داشت و این یکی زنان را حیواناتی در شاکله انسان نامید و آن دیگری تنها زبان تازیانه را متناسب با زنان می دانست. یکی بعداز سالها وزارت فهمید که چه اشتباهی نموده، فرار کرد. بعدی هم ملعبه دست نازی های آلمان شد و جهت خوش آمد آنان، استادش را خانه نشین کرد تا در غصه مرد. آن یکی نیز فیلسوفان را برتر از پیامبران شمرد. آری، خواندن سرگذشت نامه های آنان درس هایی به مراتب بیشتر از کتاب هایشان دارد.
آنچه نوشتم، تفسیر شعر ادیب الممالک فراهانی نیست که می گفت:
بیچاره آن کسی که گرفتار عقل شد .... خوش آن کسی که کره خر آمد الاغ رفت
بلکه تفسیر این شعر حافظ است که می فرمود:
سخن از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو .... که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
خدایا! ما را از عقل عاری از عشق و برهان عاری از عرفان و فلسفه عاری از معرفت باز دار!
اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنْ نَفْسٍ لا تَشْبَعُ وَ مِنْ قَلْبٍ لا يَخْشَعُ وَ مِنْ عِلْمٍ لا يَنْفَعُ
پی نوشت:*سهراب سرود: «کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم.» اما من با خوانش آن به همان صورتی که در متن آوردم، بیشتر لذت می برم.
**آنچه نوشتم در مزمت فلسفیدن محض عقل خود بنیاد، عاری از تعبد و عرفان است.
مبادا گمان شود که از زبان مکتب تفکیک سخن می گویم که بر آنها نیز نقدهای
فراوانی دارم.