معرفی سه کتاب پیرامون هرمنوتیک

درآمدی به علم هرمنوتیک فلسفی

نويسنده: ژان گروندن

مترجم: محمد سعید حنایی کاشانی

ناشر: مینوی حرد

تعداد صفحه: 318

سال انتشار: 1391

قیمت: 180,000 ریال


سرچشمه تاويل (فيلون اسكندراني و هرمنوتيك)

نويسنده: سموئل سندمل

مترجم / مصحح: فريدالدين رادمهر

ناشر: نيلوفر

تعداد صفحات: 320

سال انتشار: 1391

قیمت: 110,000 ريال



تجربه ديني و چرخش هرمنوتيكي (بررسي و نقد آراي ويليام آلستون)

نويسنده: بابك عباسي

ناشر: هرمس

تعداد صفحات: 292

سال انتشار: 1391

قیمت: 120,000 ريال


نوای ایام:

پیمانه ام ز رعشه پیری به خاک ریخت ...... بعد از هزار دور که نوبت به ما رسید

مو، لای درز فلسفه

امروز تصادفاً کتاب جالبی خریدم به نام «مو، لای درز فلسفه». بعد از «داستان سیستان» امیرخانی، این دومین کتابی بود که همسرم به زور از دستم کشید تا یک لقمه غذا بخورم.

کتاب، نوشته آقای اردلان عطاپور است و در آن به تاریخ فلسفه پرداخته و اهم نظرات و برخی فقرات زندگی فلاسفه غربی را به صورت طنز بیان می کند. برای ما که همیشه به صورت جدی فلسفه را می خواندیم، نگاه طنز به آن به دلیل پارادوکس آفرینی اش، خیلی جالب می شود. البته در ضمن این طنزها، نقدهای جدی هم نهفته است.

بخش هایی از این کتاب:

... ارسطو می گفت: «من افلاطون را دوست دارم اما حقیقت را بیشتر از او دوست دارم.» اما مادام پوتیاس که به هیچ وجه درک فلسفی شوهرش ارسطو را نداشت گفت: «برای من حقیقت، یک هوو شده است.»... مامان ارسطو هم می گفت: «من یک موی سر پسرم را به صد من حقیقت نمی دهم.»

... عده ای هم با اشاره به اینکه گالیله در مشروب خواری زیاده روی می کرده گفتند: «اینها همه ثمره اسراف در خوردن شراب است. وقتی کسی بیش از حد بخورد، نه فقط زمین، که همه چیز می گردد.

... در نظر روسو علم و تمدن از عوامل بدبختی است... می گفت: «بشر متفکر، حیوان فاسدی است.» ولتر هم خطاب به وی گفت:«هیچ کس مثل شما این همه هوش و نکته سنجی را برای چهارپا ساختن انسان به کار نبرده است... روسو به قدری فیلسوف است که میمون به همان اندازه انسان.»

... کسانی که یکی دو صفحه از کتاب نقد عقل محض کانت را خوانده اند می دانند که با همان یکی دو صفحه قانع شده اند که حتی نمی توانند یک صفحه دیگر بخوانند... یکی از فلاسفه گفت: آموزه های کانت بزرگترین تاثیر را بر فلسفه داشت؛ با وجود این اگر کانت نبود، فلسفه همین راهی را می رفت که رفت. چون کانت پس از اینکه یک بار فلسفه را زیر و رو کرد، بار دیگر آن را ریر و رو کرد و فلسفه همان جوری شد که پیش از او بود.

... هگل در شهر «نیا» به تدریس در دانشگاه پرداخت و با حمله ناپلئن بناپارت،‌مثل یک فیلسوف از آنجا گریخت.

...کارل مارکس فیلسوف و اقتصاد دان و جامعه شناس بزرگی بود که زندگی اش در گرسنگی و فقر گذشت. طوری که سه فرزندش را به همین علت از دست داد. با وجود این می خواست پرولتاریای جهان را از فقر و گرسنگی نجات دهد. نقل است که فرزندش به او گفت: «بابا! ما را هم جزو پرولتاریا حساب کن.»

لینک مرتبط: جنبه های معرفتی دعاهای طنز آلود


پی نوشت:

1. جالبه اگه کسی در مورد فلاسفه و متفکران خودمون هم، چنین کاری بکنه... به گمانم نه تنها بی احترامی نیست بلکه از یک سو نوعی تبلیغ هم هست و البته برخی نقاط ضعف اندیشه هاشون رو هم بهتر نشون می ده و از تقدس زایی های نا بجا جلوگیری می کنه.

2. 120 صفحه کتاب، 4500 تومن!!! آلبالالیل والا

رویکرد هرمنوتیکی به مقوله فراموشی و حافظه

فراموشی، شرط حیات روح است. (نیچه)

 اگر حافظه را صرفا به عنوان یک قوه یا استعداد کلی تلقی کنیم، ماهیت آن را به درستی در نیافته ایم. حافظه یک ابزار برای زیستن نیست بلکه حفظ کردن، فراموش کردن و دوباره به یاد آوردن جزء ساختار تاریخی انسان است و خود، بخشی از تاریخ و فرهنگ و هستی او را تشکیل می دهد...

 حافظه باید پرورش داده شود. زیرا ما برای برخی چیزها حافظه داریم و برای برخی دیگر خیر؛ و این امر گاهی به عادات ذهنی و گاهی به تناسب و یا عدم تناسب ساختار وجودی ما با آن موضوع بر می گردد. (به عنوان مثال من هیچگاه استعداد خوبی برای یادگیری زبان خارجی نداشتم و مطالب خوانده شده از زبان غیر مادری کمتر در حافظه ام می ماند. مورد اول به عدم تناسب ساختار وجودی و مورد دوم به عادات ذهنی بر می گردد.)

 زمان آن فرارسیده که پدیده حافظه را از تلقی سطحی اش به عنوان یک قوه روان شناختی رها سازیم و آن را به عنوان یک خصوصیت ذاتی برای وجود متناهی و تاریخمند انسان درک کنیم و اهمیت حافظه فرهنگی فرد فرد انسان ها را دریابیم.

 فراموش کردن با حفظ کردن و به خاطر آوردن در پیوند است. تنها با فراموش کردن است که روح امکان یک باز پروری کامل را پیدا می کند. یعنی امکان این را می یابد که همه چیز را با نگاهی تازه بنگرد. به طوری که آنچه از دیرباز با آن مأنوس بوده با آنچه تازه می بیند، در وحدتی چند لایه در هم می آمیزد. به این ترتیب، فراموشی و حافظه هر یک به نوعی امکانِ «گشودی» ما را نسبت به امور، فراهم می کند.

 اثر ذهنی و وجودی آنچه فراموش می شود، هرگز محو نمی گردد لذا به یادآوری، امکان باز فهم آن امر را در پرتو اثری که از گذشته بر جای گذاشته، فراهم می کند. این در حالی که فهم دوباره، دارای قابلیت «از آنِ خود کنندگی» بیشتری است.


 پی نوشت:

1. مطلب بالا، تقریری آزاد از مطالب گادامر در باب حافظه در بخش نخست کتاب حقیقت و روش است.

2. برایم بسیار اتفاق می افتد که سالها مطلبی را در ذهن دارم اما پس از آینکه آن را می گویم یا می نویسم، از ذهنم پاک می شود. تنها با تقریر هرمنوتیکی از حافظه بود که علت آن را فهمیدم.

3. اگر درست در خاطر داشته باشم، حدیثی خوانده بودم با این مضمون که: فراموشی از نعمت های الهی است.

4. مادربزرگ عزیزی دارم که در گذشته بسیار حاذق و زیرک بود و اکنون مبتلا به آلزایمر شده است. اوایل از این بابت بسیار ناراحت بودم لیکن اکنون احساس می کنم همین فراموشی ها، نوعی موهبت الهی برای اوست تا غم های گذشته و دشواری های کنونی اش را کمتر از خاطر بگذراند.

5. سال ها از کم حافظگی ام ناراحت بودم و ماه هاست که خوشحالم. خدا کند که غیر خدا را از یاد ببریم.

6. به یاد شهید سید محمد باقر صدر افتادم. می گفت که اوایل طلبگی هر روز بعد از درس به حرم حضرت علی(ع) می رفت و درس های آن روز را از ذهنش عبور می داد تا هر آنچه باطل است به لطف حضرت، خودش محو گردد.

عروسی برادرم

شب عید غدیر عروسی برادرم بود. دو سال قبل که عقد کرد, خیلی خوشحال بودم که همراه زندگی و  همسر همیشگی اش را یافت و سر و سامانی گرفت اما اکنون که عروسی می کند, نگرانم که با شرایط اجتماعی و اوضاع معیشتی موجود, چه خواهد کرد. امیدوارم همه جوانان زندگی مملو از طراوت و عافیت و سعادت داشته باشند.


شب عروسی به امر پدر و برادر بزرگوار, علی رغم خراب بودن بلندگو, چند دقیقه ای صحبت کردم. بخشی از صحبت این بود:

هنگام انتخاب همسر  باید بدانیم که نیاز به همسر در مقاطع گوناگون زندگی, فرق دارد که اهم آنها سه مقطع است. یکی در ایام جوانی و نیازهای غریزی مربوط به این دوران می باشد. دوم بعد از تولد فرزند و نیاز های تربیتی اوست. سوم بعد از میان سالی است؛ دورانی که فرزندان به سراغ زندگی خودشان رفته اند و بستگان را کمتر  می توان دید و دوستان پراکنده شد اند و ... هر چند انسان ها همسر خود را در  ایام جوانی انتخاب می کنند اما بیشترین نیاز به همسر را در ایام پیری دارند. ایامی که با مرور خاطرات مشترک گذشته معنا می شود... در زندگی مشترک, بعضی فقط  هم مال و هم خرج اند... بعضی فقط هم سقف اند... بعضی فقط هم عمر اند... اما همسر بودن فراتر از اینهاست.همسر بودن یعنی آنچه در سر دارند, یکی باشد.

فلسفه عاری از معرفت

افلاطون شاعران را به اتوپیا (مدینه فاضله) راه نداد زیرا نسبتی با تفکر عقلانی نداشتند...

...اما من فلاسفه را به هیچ شهری راه نمی دهم زیرا نسبتی با زندگی ندارند.

فلسفیدن تنها به خواندن فلسفه نیست،‌ بلکه به فلسفی دیدن و فلسفی اندیشیدن و فلسفی بودن است. پس از سالها گشت و گذار در فلسفه اسلامی و حکمت صدرایی و فلسفه غرب و فلسفه های مضاف،‌ با خود می اندیشم که به چه رسیده ام؟ بی شک در هیچ یک از اینها عمیقاً تغور نکردم اما افرادی را دیده ام که عمری در این راه گذاشته اند و آخرش همانند اولش جز هیچ، چیزی نداشتند:

حافظ از دولت عشق تو سلیمانی یافت ... یعنی از عشق تو اش نیست به جز باد به دست

اکنون که به این سال ها می نگرم می بینم میان اندیشیدن و فلسفیدن خلط کردم. از پز و پرستیژ انتلکتوئل بازی ها و ایسم بافی ها که بگذریم، آنچه من و بسیاری افراد امثال مرا به جای اندیشیدن، به فلسفیدن در دین،‌ عرفان، ادبیات، زندگی، هستی و ... کشانده،‌ غرور است. فکر می کنیم با این دستان ناسور خود می توانیم گره از معمای هستی بگشاییم. تصور می کنیم که غایت قصوای امور، فراچنگ ادراکات فشل ما می آید. گمان می کنیم در این عالم، چیزی محسوب می شویم. چنان از وجود و شناخت و تاریخ و زمان و جهان بینی و هستی شناسی سخن می گوییم که گویی خداییم. یک لحظه با خود نمی اندیشیم که شاید حق با سهراب بود که می گفت:

کار ما نیست پی بردن راز گل سرخ ... کار ما شاید این باشد که در افسون گل سرخ غوطه ور باشیم...*

اما به راستی 3000 سال فلسفیدن، نه برای کل بشر که لااقل برای خود فلاسفه، زندگی را زیباتر و با معناتر و تحمل پذیرتر کرده است؟ 3000 سال فلسفیدن جز افزودن بر دامنه سؤالات بشر و ابهام افکنی بر آنچه معلوم بود، چه کرده؟ حتی یک سؤال هست که فلسفه توانسته باشد به آن جواب بگوید؟ این جماعت تنها بر سر یک مسئله اتفاق نظر دارند و آن اینکه: «در هیچ مسئله ای اتفاق نظر ندارند.»**

پیشتر به حال آنان غبطه می خوردم و اینک دلم به حالشان می سوزد... بیچاره ها...! نمی دانند وقتی تمام حکم ها به دست دیگری است، هیچ آسی به کارت نمی آید. دلم به حالشان می سوزد که چه بی بها و بهانه، زندگی شان را در غمار فلسفیدن می بازند. همگان مانند این ماهی ها در نهر زندگی در حرکتند و و آنان مثل این پسر بچه باید با حسرت بیاستند و به زندگی های حقیقی بنگرند. بدون آنکه درک کنند شنا کردن چقدر لذت بخش است.

قرآن درمورد شعراء فرموده: الشعراء یتبعهم الغاوون ألم تر انهم فی کل واد یهیمون و یقولون ما لا یفعلون الا الذین امنوا و عمل الصالحات... و من به تأسی از آن ادامه می دهم: الفلاسفه هم الغاوون و نریٰهم فی کل واد یهیمون و یقولون ما لا یعرفون الا الذین تمسکوا بحبل الایمان و یروا بنور العرفان.

شاهد من در این ادعا، زندگی عملی خود فلاسفه است. با آنانی که به بازی فلسفی مشغول اند کاری ندارم. اما زندگی بزرگان فلسفه شرق و غرب از هیدگر و نیچه و هگل و کانت و راسل و بیکن و ویتگنشتاین گرفته تا ابن سینا و فارابی ملاصدرا و ... کدامشان نیکو زیستند و زیبا مردند؟ یکی سه بار روانه تیمارستان شد. دیگری را به جرم فساد اقتصادی در برجی زندانی کردند. آن یکی از فرط خود ارضایی سردردهای مزمن گرفت. دیگری 7 بار خودکشی نافرجام کرد. آن یکی از مستخدم خود فرزند نامشروع داشت و این یکی زنان را حیواناتی در شاکله انسان نامید و آن دیگری تنها زبان تازیانه را متناسب با زنان می دانست. یکی بعداز سالها وزارت فهمید که چه اشتباهی نموده، فرار کرد. بعدی هم ملعبه دست نازی های آلمان شد و جهت خوش آمد آنان، استادش را خانه نشین کرد تا در غصه مرد. آن یکی نیز فیلسوفان را برتر از پیامبران شمرد. آری، خواندن سرگذشت نامه های آنان درس هایی به مراتب بیشتر از کتاب هایشان دارد.

آنچه نوشتم،‌ تفسیر شعر ادیب الممالک فراهانی نیست که می گفت:

بیچاره آن کسی که گرفتار عقل شد .... خوش آن کسی که کره خر آمد الاغ رفت

بلکه تفسیر این شعر حافظ است که می فرمود:

سخن از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو .... که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

خدایا! ما را از عقل عاری از عشق و برهان عاری از عرفان و فلسفه عاری از معرفت باز دار‍!

اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنْ نَفْسٍ لا تَشْبَعُ وَ مِنْ قَلْبٍ لا يَخْشَعُ وَ مِنْ عِلْمٍ لا يَنْفَعُ


پی نوشت:

*سهراب سرود: «کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم.» اما من با خوانش آن به همان صورتی که در متن آوردم، بیشتر لذت می برم.

**آنچه نوشتم در مزمت فلسفیدن محض عقل خود بنیاد، عاری از تعبد و عرفان است. مبادا گمان شود که از زبان مکتب تفکیک سخن می گویم که بر آنها نیز نقدهای فراوانی دارم.