تمهیدات کانت و تمهیدات عین القضات همدانی!!
وقتی به نتیجه ای که در گفتار پیشین بدان اشاره شد رسیدم آن را با تنی چند از دوستان و اساتید فن مطرح نمودم. برخی موافقت کردند و برخی گفتند که چنین نیست و میان فلاسفه غرب اختلافات مبنایی فاحشی هست به طوری که نمی توان آنها را زیر سقف کانت گرد آورد.
مدتی تامل کردم؛ در خودم، در دغدغه هایم، در سوالاتم و در سیری که مرا به اینجا کشاند و در آنچه پشت سر گذاشتم و پیش رو دارم. دیدم هنوز زود است که به سراغ فلسفه به شکل محض بروم (در گذشته چنین کرده ام و سود و زیانهایش را دیده ام). هر چند که جوابهای حقیقی را باید در فلسفه محض جست و مبانی را باید از آنجا پایه ریزی کرد اما باید صبر کرد تا اضطرار و نیاز فلسفی ما را به آنجا بکشاند. ما باید به دنبال دغدغه های کنونی مان باشیم که اگر همان ها را خوب دنبال کنیم و جریان فکری مان را به دور از تعصبات سبز و سرخ و خفقانهای سفید و سیاه نگه داریم خود به خود به ورطه هایی که مرتبط با زنجیره تاملاتمان هست کشیده خواهیم شد. من امیدوارم در آینده با درک بهتر ضرورت فلسفه اسلامی و فلسفه غرب این دو را به طور محض دنبال کنم اما دلمشغولی کنونی من پس از گذار ازهرمنوتیک - که البته هنوز خلجانات ذهنی ام در باره اش فرو کش نکرده – مساله فلسفه دین است.
و از آنجا که نخواستم تب مقدس فلسفی ام در کنار این مصلحت اندیشی فرو بکاهد، تمهیدات کانت را از آن رو که سری در متافیزیک و پایی در فلسفه دارد نقطه شروع این گسست و بست قرار دادم.
امروز که تمهیدات کانت را از کتابخانه گرفتم، کتاب تمهیدات عین القضات همدانی (از عرفای قرن ششم) را هم به چند سبب برداشتم:
اول اینکه او را از پیشکسوتان مباحث هرمنوتیکی در میان عالمان اسلامی می دانند
دوم اینکه او هم مانند کانت دغدغه فهم چیستی متافیزیک داشت
سوم اینکه احساس کردم در غلطیدن بیش از حد من در مباحث عقلی و به اصطلاح علمی، تک بعدی و بی روحم کرده لذا خواستم به یاد عهد شباب، دمی به خمره می ناب زنم و بوی عرفان را باز بر مشام کشم.
وقتی از در کتابخانه بیرون آمدم در دستی تمهیدات کانت و در دست دیگر تمهیدات عین القضات را داشتم.نگاهی به حال خود انداختم و نا خودآگاه شعر مولانا بر لبانم جاری شد:
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
دوستی خوش نکته سنجی کرد و گفت از لسان خواجه باید چنین می گفتی:
خرقه زهد و جام می گر چه نه در خور هم اند
اینهمه نقش می زنم از جهت رضای تو
حقا که نیک فرمود.
آنکه می فهمد، می فهمد و آنکه نمی فهمد، بهتر است نفهمد.