چه بي نشاط بهاري...

قصدم اين بود كه اين فضاي محقر مجازي در حد ميز مطالعه اي علمي – فلسفي – ديني باقي بماند.

اما گويا نمي توانم جلو رخنه هاي نازك آراي ادبيات را بگيرم.

خصوصا مني كه با شعر بزرگ شدم و با حافظ خودم را شناختم.

 

آنچه عيدش مي نامند در پيش است و من ... آنچه را آن روزها(23 سال قبل) از كلك سايه (هوشنگ ابتهاج) چكيده و اين روزها ورد زبانم شده، به رسم ادب، يادگار اين ايام مي كنم: نوشتان باد.

 

ارغوان

شاخه همخون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

...

ارغوان

اين چه رازي است كه هر بار بهار

با عزاي دل ما مي آيد؟

...

ارغوان

پنجه خونين زمين

دامن صبح بگير

...

ارغوان

خوشه خون

...

ارغوان

بيرق گلگون بهار

...

تو بخوان نغمه ناخوانده من

ارغوان

شاخه همخون جدا مانده من

 

اميدوارم برايتان آنچنان باشد كه خيام گفته:

چون لاله به نوروز قدح گير به دست

با لاله رخي اگر تو را فرصت هست

 

هر چند براي ما چنين است كه سايه سروده:

نه لب گشايدم از گل، نه دل كشد به نبيد

چه بي نشاط بهاري كه بي رخ تو دميد

  

من، هرمنوتیک و زوار امام رضا(ع)

 کبوتر این حرمم به دانه دل نبسته ام                              شیفته دام تو ام به لانه دل نبسته ام

در به در شهر غمم کشیده تن به کوچه ای               کوچه نشین عاشقم به خانه دل نبسته ام

چشم من و نگاه تو، دست من و دعای تو                    ور نه به سوی گریه شبانه دل نبسته ام

کبوتر این حرمم ....

کبوتر این حرمم ....

کسانی که در مشهد زندگی نکرده باشند نمی دانند این روزها مشهد چه حال و هوایی به خود گرفته. در میان هواپیماها قطارها و اتوبوسهایی که هر دقیقه وارد مشهد می شوند و خیابانهایی که از ازدحام ماشین ها و آدمها موج می زند، دسته های کاروانهای پیاده، صحنه های فریبا و زیبای خاصی خلق می کند.

نمی دانم بی ریایی نگاههایشان را غرق بوسه کنم یا خستگی قدمهایشان را با اشکهایم بشویم.

 

روزی با خودم اندیشه های کارل یاسپرس را ورق می زدم در همان اثنا خانواده ای روستایی (همان هایی که سیه چردگی و ترک و پینه های دستهایشان را با تمام ژست های اندیشه کش و قلم های بی درد حکمت بافان فیلسوف نما عوض نمی کنم.) را دیدم که از یکی از روستاهای اسفراین با پای برهنه به زیارت امام رضا(ع) آمده بودند. مادر خانواده با همان چادر گل گلی غبار نشسته اش فرزندش را به دوش گرفته بود و افق را می نگریست. بی اختیار به سویشان رفتم و گفتم: "مادر جان، بگذار این چند قدم، من بچه را بغل کنم." لابد فهمیده بود این جمله را از سر ترحم گفته ام نه از عمق نیاز لذا:

 

نه جوابی فلسفی داد و نه شعری عارفانه خواند. فقط گفت: "نه!" اما همین "نه" را چنان با صلابت و سرشار از غرور و ایمان و پر معنا  گفت که تمام پرستیژ اشرافی آن عکس روی جلد کتاب یاسپرس را در زیر آن قدمهای زخمی و ترک خورده اش له کرد.

 

دلم می خواست آن مادر و فرزند را به دوش بلکه به سر می گرفتم و خدمت مولایم می آوردم و می گفتم:"يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ ان لم اک لائقا بحبک، بحق حبی لمحبیک اجعلنی کما تحب یا من هو کما احب"

  هرمنوتیک برای من باید در میان همین مردم با همه خوب و بد اعتقادیشان تعریف شود.   کسی که مثل من در مشهد و نزدیک حرم زندگی می کند لابد می داند ترافیکهای یک دو ساعته اطراف حرم، پشت ماشینهایی که از باربندها و شماره پلاکهایشان بوی غریبی آشنا می آید چه صفایی دارد. خصوصا اگر در زمان پشت ترافیک ماندن، کتاب هستی و زمان هایدگر هم کنارت باشد.   حدود 7 سال پیش مقاله ای از میرشکاک(اللهم اردد رکون ارکانه) در نقد شاملو می خواندم . چه نیک گفته بود(قریب به این مضمون): کامو از شدت بومی شدن جهانی شد ولی امثال شاملو از فرط ولع جهانی شدن بومی هم نشدند.   فلسفه و هرمنوتیک و ادبیات من اگر مشهدی و آملی و ایرانی نشود لایق جهانی شدن هم نخواهد بود و آنچه لایق جهانی شدن نباشد همان بهتر که نباشد.   نمی دانم در این ایام وقتی پارچه نوشته های اتوبوسهای زوار و یا وانتهایی که دیگهای شله را از این خیابان به آن خیابان می برند می بینید چه احساسی به شما دست می دهد. من که احساس می کنم میزبانی همه این میهمانها بر گرده من گذارده شده .... آه که پای ملخی در انبان است و لشکر سلیمان بر آستان.   طبق عهدی شیرین از عهود عهد شباب هر کس برای زیارت امام رضا (ع) در روز تولد و یا شهادت حضرتش به مشهد بیاید هزینه آمدنش را از صمیم جان تقدیم می کنم.(شماره تلفن جهت هماهنگی در بخش ارتباط با من و نیز زیر نویس وبلاگ هست.) منتظر مشتاقان حضرتش هستم.هر چند می دانم عزیزان، کبوترانی هستند که شیفته این حرمند و  به این دانه ها  دل نبسته اند.   

 

هرمنوتیک در 80 صفحه

 آه!  ادیب الممالک فراهانی کجایی تا دوباره بسرایی:

بیچاره آن کسی که گرفتار عقل شد              خوش آن کسی که کره خر آمد الاغ رفت

روزی دوستی ثابت العقیده ، سلیم النفس ، قوی الاعتقاد و صحیح الرای که مثل بسیاری دوستان دیگر تاب هرزه درانی های مرا نداشت، توبیخا به من گفت: "چرا هیچ وقت عقیده ثابتی نداری و افکارت اینقدر متزلزل است و هر بار که تو را می بینم عقیده و افکارت نسبتبه دفعه پیش اینقدر تغییر کرده؟" و ادامه داد: "این هرمنوتیک هم که جوابش را چند قرن پیش در اروپا داده اند و علمای خودمان هم که در ردش کتاب نوشته اند. چرا ولش نمی کنی؟"

نخواستم ناراحت شود لذا در دلم گفتم: "بله، وقتی بنده هر هفته به اندازه ۶ ماه جنابعالی مطالعه می کنم حق دارم که که هر ماه به اندازه ۲ سال شما تغییر کنم. مرد حساب! چند شب شده که دغدغه های فکری و سوالات بنیادین هستی شناسانه و دین محورانه ات تا صبح بی خوابت کند؟ تو جرات دوباره اندیشی در مجزومات اعتقادی ات را نداری و من تمام هویت و هستی خودم را در معرض باز اندیشی و تولدی دوباره در پرتو افکار و اندیشه هایی رشد یافته تر از آنچه هر زمان داشته ام قرار داده ام. پس حق داری که خودت را ثابت العقیده و مرا متزلزل و سست فکر بنامی.

خدا را شکر که هنوز شوکران مجدد بودن را بر افیون مجمد متجددنما بودن ترجیح می دهم.

 گفتی که شعر سایه دگر رنگ غم گرفت               آری سیاه جاه صد ماتم است این

چقدر راحت بودم اگر مانند آن استاد بی بدیل، به قول کشتی گیرها کنده هرمنوتیک را بالا می کشیدم و تمام مکاتب هرمنوتیکی را سر و ته یکی می کردم و به زعم خودم شلایرماخر و دیلتای و کلادنیوس و درویزن و هوسرل و هایدگر و گادامر و هرش و بتی و بولتمان و ... همه  و همه  را در ۸۰ صفحه ضربه فنی می کردم .

افسوس که هنوز سطح فکرم چنین تنزل نکرده. پس به این دوست گرامی می گویم: "برو با این حدیث کذب خوش باش که:"اکثر اصحاب الجنه هم البله"

و به قول آن عارف فرزانه:

ما را رها کنید در این رنج بی حساب                          با قلب پاره پاره و با سینه کباب