چه بي نشاط بهاري...
قصدم اين بود كه اين فضاي محقر مجازي در حد ميز مطالعه اي علمي – فلسفي – ديني باقي بماند.
اما گويا نمي توانم جلو رخنه هاي نازك آراي ادبيات را بگيرم.
خصوصا مني كه با شعر بزرگ شدم و با حافظ خودم را شناختم.
آنچه عيدش مي نامند در پيش است و من ... آنچه را آن روزها(23 سال قبل) از كلك سايه (هوشنگ ابتهاج) چكيده و اين روزها ورد زبانم شده، به رسم ادب، يادگار اين ايام مي كنم: نوشتان باد.
ارغوان
شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
...
ارغوان
اين چه رازي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد؟
...
ارغوان
پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
...
ارغوان
خوشه خون
...
ارغوان
بيرق گلگون بهار
...
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان
شاخه همخون جدا مانده من
اميدوارم برايتان آنچنان باشد كه خيام گفته:
چون لاله به نوروز قدح گير به دست
با لاله رخي اگر تو را فرصت هست
هر چند براي ما چنين است كه سايه سروده:
نه لب گشايدم از گل، نه دل كشد به نبيد
چه بي نشاط بهاري كه بي رخ تو دميد
آنکه می فهمد، می فهمد و آنکه نمی فهمد، بهتر است نفهمد.