پس از نوشتن بخش اول از سسله مباحث « رابطه معرفت شناسی و هرمنوتیک » گفتگوی وبلاگی بسیار مفیدی در رابطه با آن میان بنده و سه تن از دوستان: حضرات سیزیف و حامد و مهدی - که دوستی مان از دنیای حقیقی شروع و در دنیای مجازی ادامه دارد - صورت گرفت که باعث روشن شدن بسیاری از ابعاد مکتوم بحث گردید. اکنون که با گذشت چهل و اندی روز، شراب آن بحث به صافی گراییده چنان که خواجه حافظ فرموده:
که ای صوفی شراب آنگه شود صاف ..... که در شیشه بماند اربعینی
مناسب دیدم بخش هایی از آن را در این جا انعکاس دهم و دوستان با بیان تأملات خویش، به قوام بحث بیفزایند.
جمعه 8 آذر1387 ساعت: 23:38 توسط:سیزیفبا سلام و درود .
در نگاه هوسرل نسبت به وجود با هایدگر تفاوت بسیاری نهفته است . هوسرل از اپوخه کردن وجود سخن می گوید در حالی که هایدگر دقیقاَ ضد آن است . او می گوید وجود دقیقاَ چیزی است که غیر قابل تعلیق است و هر معرفت و مفهومی وجود را در خود دارد .
با عرض پوزش فراوان باید بگویم که با نتیجه گیری نهایی شما اصلاَ موافق نیستم .
در واقع فلسفه به هر شکل که باشد باز مقدم بر تجربه مخصوصاَ آنگونه که شما بیان کردید می باشد . در واقع سئوال فیلسوف از نتایج و امکان معرفت علمی سخن می گوید حال این نتیجه چه فیزیک کوآنتومی باشد و چه فیزیولوژی ذهن .
البته اینها بر هم تاثیر می گذارند ولی این هرگز به معنای پایان فلسفه نخواهد بود .
با تشکر فراوان از مطلبتان .
شنبه 9 آذر1387 ساعت: 11:17 توسط:پاسخ من به جناب سیزیف
دوست و سرور گرامی!
جناب سیزیف!
مخالفت شما و سایر دوستان و فهیختگان اهل فلسفه برایم کاملا قابل پیش بینی بود. اما چه کنم؟
در ورطه ی سخن راحت است که بگویید: « در واقع سئوال فیلسوف از نتایج و امکان معرفت علمی سخن می گوید » اما در عمل فیلسوفان چنین می کند؟ شما خود بهتر می دانید که وقتی فلاسفه قدیم وارد طبیعیات می شوند چه دست گلهایی به آب می دهند. از ماقبل سقراطیان بگیر تا ارسطو و ابن سینا و ملاصدرا و ... چرا؟ چون مبانی و روش تجربی ندارند و تصور می کنند با صغری و کبرای عقلی می توانند قوای فلکی را تحلیل کنند. کار به جایی می رسد که باران را ناشی از سوراخ شدن آسمان می پندارند و زنان را از اقسام بهائم می شمارند که به صورت انسانی تمثل یافته اند. وقتی وارد عبادات می شوند کار را از این هم خراب تر می کنند و می گویند: نماز ، تشبه انسان به صور فلکی است. من این مهمل بافی ها و گزافه گویی ها را ناشی از جدایی آنها از التجربه بما هی التجربه می دانم. وقتی آقایان طبیعیات را زیر مجموعه فلسفه قرار می دهند نتیجه همین می شود که شد. ضمنا بحث ما بر سر فلسفه یه معنای اعم نبود بلکه بر سر معرفت شناسی و هرمنوتیک بود. موضوع این دو وجود که امری عینی است نمی باشد بلکه معرفت و درک است که اموری ذهنی و انتزاعی وابسته به نه وجود بلکه موجودیت انسان اند. (البته در نگاه برخی ، اینها هم عینی اند)
من نمی خواهم ادای پوزیتویستی در بیاورم ولی حقیقت این است که فلسفه تا وقتی از ذهن شروع و به ذهن ختم می شود در دور باطلی است که انتها ندارد. آقایان می خواهند درستی و نادرستی فرمولهای ذهنی و به تبع آن قوای ادراکی را با کمک همان فرمولهای ذهنی به دست آورند و بنده عرض می کنم این شیوه هیچ گاه به کشف ایرادات واقعی منتهی نخواهد شد. با این کار فقط خودمان را گول می زنیم و بس. بنده عاشق روشهای تجربی نیستم اما آیا شما راهی جز توسل به تجربه برای برون رفت از این ورطه سراغ داری؟ اگر راه دیگری هم هست بنده استقبال می کنم. ضمنا مقصود من پایان فلسفه نبود. تاکید هم کردم که سخنم در هرمنوتیک و معرفت شناسی است. مقصودم این بود که فعلا باید منتظر نتایج حاصله از فلسفه ذهن بود و سپس بر پایه ی آن به کار معرفت شناسانه و فیلسوفانه پرداخت.
شنبه 9 آذر1387 ساعت: 13:57 توسط:سیزیف
با سلام .
دوست گرامی سخن از دور باطل گفتی و رهایی از آن . مگر تجربه از دور باطل رها شده است . به من بگو چگونه حجیت استقراء و یا دقت آزمایش و یا اشکالاتی که فیلسوفان علم به علم تجربی گرفته اند را می توان پاسخ داد . شما که هرمنوتیک خوانده اید تعجب است که تفسیر پدیده ی تجربی را تنها یک حالت و امر ممکن می دانید . از نظر بنده تمام علوم تجربی معاصر یک نگاه به عالم حتی در عالم تجربی است . در واقع ما یک نوع تجربه ، یک نوع روش ، و یک نوع تحلیل نداریم . بنده اشکالات پست مدرنها را به علم موجه می دانم . اگر شما توانستید از این دور خارج شوید . فیلسوفان هم خواهند توانست . در واقع هر اندیشه ای به دور می انجامد . البته این جای بحث و مثال و توضیح فراوان دارد که در جایش اگر زمانی و عمری بود .
در ثانی شما از پایان فلسفه سخن نگفتید . بله ، ولی این متد شما به این سمت کشیده خواهد شد . یعنی هر حوزه ی فلسفه را دانشمندان علوم تجربی می توانند ادعا کنند که ما می توانیم به حقیقت آن ناییل گردیم . شما مثال نقضی برای من بزن .
گویا مهمترین قسمت استدلال شما شواهدی بود از خطا رفتن فیلسوفان در اموری که بعداَ تجربه خلاف آن را اثبات کرد . بنده می گویم چند هزار مورد داشتیم که تجربه خود خلاف تجربه ی قبلی خود را اثبات کرد . آیا به این دلیل می توان علوم تجربی را کنار گذاشت ؟ و یا نزد خود قیاسی کرد و گفت که این نتایج فعلی هم دولتی ناپایدار است که به زودی نظریه ای دیگر جای آن را خواهد گرفت .
در آخر عرض کنم ملاک شما در صحت و حقیقت و تطابق آن چیست . آیا نگاه تجربی یک نگاه خاص به این قضیه نیست . و آیا تنها حجیت آن کارآمی نمی باشد . و آیا کارآمدی ملاک حقیقت است یا خیر ؟ زمانی هیئت بطلمیوس کارآمد بود و امروز نظریه ی کوپرنیک . و فردا نظریه ای دیگر . - با پوزش وقت بازنگری ندارم شاید اشتباهاتی داشته باشد -
با درود فراوان .
شنبه 9 آذر1387 ساعت: 18:9 توسط:پاسخ من به جناب سیزیف
با سلام و عرض ادب
فکر می کنم بنده و شما در عدم یقین آوری روش ها متفق ایم. همان طور که گفتید خود استقراء متضمن دور است. پس مساله، صرفا میزان توجیه پذیری روش ها و مقدار کارآیی آنها برای حصول نتیجه مطلوب است و نه خدشه ناپذیری آنها.
فکر می کنم مساله روشن تر از آنچه شما فرمودی باشد. فحوای عرض بنده این بود که الطبیعیات من حیث هی الطبیعیات ربطی به فیلسوف ندارد و وقتی فیلسوف وارد این بحث ها می شود عرض خود می برد و زحمت ما می دارد و نمونه تهفه بافی هایشان را هم عرض کردم. علم تجربی هم نباید وارد الفلسفه من حیث هی الفلسفه شود. لیکن وقتی ما وارد معرفت شناسی و در گام بعدی وارد هرمنوتیک می شویم و از سوال شناخت چیست؟ و معرفت چیست؟ به سوال فهم چیست؟ و ادراک چیست؟ می رسیم و باز هم گامی فراتر می نهیم و می پرسیم: ذهن ما چگونه اشیاء و امور را درک می کند؟ و می پرسیم: درک ذهنی ما متاثر از چه عوامل و شرایطی است؟ و عمیق تر می شویم و می پرسیم: اصلا ذهن چگونه کار می کند؟ ناخودآگاه آرام آرام از دامن فلسفه به دامن علوم تجربی آمده ایم. سوال اول ما کاملا فلسفی بود ولی سوال آخر ما کاملا تجربی است. اما چون این تغییر سوالات تدریجی و به مرور صورت گرفته لذا عزیزان وقتی به سوال آخر می رسند فکر می کنند همچنان با امری فلسفی سر و کار دارند.
همان طور که ما نمی توانیم با فلسفه نحوه کار معده و روده را بفهمیم، نمی توانیم با فلسفه نحوه کار ذهن را بفهمیم. باید این ها را با علوم تجربی فهمید و سپس نتایج حاصل از آن را در علوم عقلی به کار گرفت.
بنده علوم تجربی را بر فلسفه مسلط نکردم که شما رگ غیرت جنباندی بلکه علوم تجربی را در خدمت فلسفه در آوردم و شأن فلسفه را که همانا درک کلیات است، ملحوظ داشتم و آن را از انجام کارهای خلاف شأنش باز داشتم.
باز هم تکرار می کنم که بنده سخن از پایان فلسفه نگفته ام بلکه سخن از توقف آن تا پیش از حصول نتایج توجیه پذیر در عرصه فیزیولوژی ذهن گفتم. چرا که هرگونه تلاشی را پیش از آن، تیر در تاریکی قلمداد می کنم و تنها توجیه فلسفه پردازی در این زمان را این شعر مولوی می دانم که:
دوست دارد یار این آشفتگی .... کوشش بیهوده به از خفتگی
(تصورش رو بکن سید جواد اگه این پاراگراف آخر رو بخونه چیییی میییی گه؟! یحتمل خفم می کنه .)
یکشنبه 10 آذر1387 ساعت: 9:41 توسط:حامدسلام و درود بر شما دوست بزرگوار.
به مطلب خوب و به جایی اشاره فرموده اید. راستش من هم کمی با نتیجه ای که گرفته اید موافق نیستم. البته نمی خواهم از فلسفه حمایت کنم. چون برخی اشکالات شما را بدان وارد می دانم.
به گمان من تعامل صحیح در این دو مقوله بدین گونه است که مباحث تجربی به عنوان اصول موضوعه در فلسفه پذیرفته شوند. و بالعکس مباحث فلسفی بالاعم و مباحث اپیستمولوژیک بالاخص (نسبت به مبحثی که بدان اشاره کرده اید) در علوم تجربی موجه دانسته و پذیرفته شوند. (هر چند در بسیاری موارد هم همین نیز گونه بوده است).
البته به گمان بنده نیز نتیجه سخن شما حذف مباحث فلسفی حداقل در حوزه های مورد اشاره شما هست.
فرموده بودید:
سرنوشت آینده هرمنوتیک و هم معرفت شناسی در گرو حل مباحثی است که هم اینک در فلسفه ذهن در جریان است. ... نتایجی که تحقیقات فیزیولوژیک ذهن در اختیار فرا رویدارگرایی و فیزیکالیسم ذهنی قرار می دهد.
علی رضای عزیز خود مستحضرید که هیچ گاه علوم تجربی نتیجه ای قطعی و یقینی (لااقل از نوع یقین ریاضی یا منطقی) به ما نمی دهند. پس تا چه زمانی فلاسفه باید منتظر بمانند که تحقیقات فیزیولوژیک ذهن به نتیجه برسد. این حد یقف از کجا معلوم می شود؟ چه کسی آن را معلوم می کند و می گوید که: حال فیلسوفان شما بیایید و با داده های ما به بحث معرفت شناسی بنشینید. در حالی که بسیاری از مبانی و پیش فرض های همین مباحث فیزیولژیک ذهن از مباحث فلسفی بدست آمده است..
دیگر این که ظاهرا اشکال شما به متدولوژی فیلسوفان است ... با کدامین معیار داوری و به عاریت گرفته شده از کدامین مبحث (تجربی یا فلسفی) می توان این اشکال را مطرح کرد؟
زنده باشید و همیشه سرفراز ...
یکشنبه 10 آذر1387 ساعت: 13:44 توسط:سیزیف
سلام علیکم .
حقیقت امر این است که پاسخ بحث مرا ندادید . این قسمت صحبتهای شما کاملاً منطقی منمایاند . ولی من سئوال از روش کردم و صدق و صحت و حقیقت و ...
حقیقت این است که بنده تفاوتی از لحاظ میزان بهره مندی متدهای مختلفت از حقیقت قائل نیستم . نظریه ی ارسطو در طبیعیات همان قدر حیقیقی است که نظر دانشمندان کنونی .
شاید این حرف گزاف به نظر آید . ولی شما اثبات کن که دانش کنونی ما حقیقی تر است . حتی اگر ملاک را کارآمدی بگوییم به نظر بنده نگاه ارسطو در زمان خود کارآمد تر از نگاه ما در زمان اوست . و بالعکس .
باز می گویم این نگاه همانطور که شعر آخرتان نمایان می کند به معنای پذیرش پایان فلسفه است . حال چه شما بپذیری یا نه . گفتم مثالی بزن که بتونی آن را به تضمین تا ابد در حیطه ی فلسفه بگذاری . شاید مثال شما سئوال شناخت چیست باشد . ولی یک دانشمند علوم طبیعی می تواند در آینده نیز از آن سخن گفته و ابزاری ساخته و پرداخته کند که به آن بپردازد . آنموقع شما خواهید گفت که باز فیلسوفان وارد حیطه ی تجربه شده اند .
برای شما دوست گرام که علاقه به این متد داردید ، به گمانم نیکو باشد که به کتاب روانشناسی دین تألیف دیوید وولف انتشارات رشد ، با ترجمه ی بسیار عالی دکتر محمد دهقانی بنگرید . البته این کتاب در بعضی محافل جنجال به پا کرد و شاید دیگر چاپ نشود . در این کتاب دین را به متد تجربی بررسی کرده اند . ببینید تا چه حد نگاه دینی که شما دارید و نگاه عرفانیات به این دید نزدیک است . اگر بحث از ذهن را با متد تجربی می پذیرید دیگر نباید در گرایشات دیگر اما و اگر کنید . آن را هم باید بپذیرید .
با تشکر فراوان .
راستی آخرین کتابی که در زمینه ی فیزیولوژی ذهن چاپ شده کتاب زبان و آگاهی اثر جرالد ادلمن که برنده ی جایزه ی نوبل در پزشکی شده . انتشارات نیلوفر با ترجمه ی رضا نیلی پور . شاید این کتاب برای شما جذاب باشد .
به امید دیدار .
یکشنبه 10 آذر1387 ساعت: 20:33 توسط:پاسخ من به حضرات: سیزیف و حامد
سلام و سپاس
دوست عزیز، بنده از بحث با شما لذت می برم و استفاده وافر می کنم لیکن هر چه نگاه می کنم می بینم شما بحث اثباتی نمی کنید بلکه رو به سوی مباحث نقضی دارید. خوشحال تر می شود که در این رویه تجدید نظر فرمایی تا بیشتر استفاده کنیم.
و اما ...
پیشتر عرض کردم که در خصوص عدم یقین آوری روش ها با هم هم نظریم لیکن وقتی مبنای متخَذه ی بنده، اعتبار و حجیت است دیگر سوال از صدق، معنا ندارد. بنده که به جهر و علا گفته ام که ملاک بنده نه صدق بلکه توجبه پذیری است پس دیگر سوالتان از ملاک صدق و حقیقت چه معنایی خواهد داشت؟ (در کامنت قبل این را تلویحا گفتم و چون دوباره بیان فرمودید، ناچار به تصریح شدم). در این دیدگاه دیگر معنا ندارد که بگویید: « نظریه ی ارسطو در طبیعیات همان قدر حیقیقی است که نظر دانشمندان کنونی .» بلکه باید ببینید کدامیک توجیه پذیرتر اند.
با این فرموده که « مباحث تجربی به عنوان اصول موضوعه در فلسفه پذیرفته شوند.» کاملا موافقم. عمده ی بحث بنده همین است.
عجیب است که همچنان بیان می دارید که این دیدگاه به معنای پایان فلسفه است!!
مگر وقتی که کانت در تمهیدات گفت : « قصد من این است که همه کسانی را که مابعد الطبیعه را در خور تحقیق و اعتنا می دانند به این حقیقت معتقد سازم که واجب است کار خویش را متوقف کنند و هر آنچه که تا کنون شده را ناشده انگارند و مقدم بر هر امری ببینند که آیا اصولا ممکن است که علمی چون مابعد الطبیعه وجود داشته باشد؟؟؟» و سپس اثبات کرد که « طرح مابعد الطبیعه به عنوان یک علم ممکن نیست » ، این حرفش به معنای پایان مابعد الطبیعه بود؟ ابدا.
دوست من! نگذار تصور کنم که ضعف ها و گسل ها فلسفه چنان عمیق شده و «پارانویا»ی مزمن فیلسوفان به قدری عود کرده که آواز هر قُمری و تَزَروی را صدای بوم ِ بد شگون بخت شوم خویش می پندارند.
حضرات دوستان!
آیا زمان آن فرا نرسیده که فلسفه بر سر عقل آید و اندکی و فقط اندکی دست از این «غرور ِ خودبنیاد» و حس بی نیازی از غیر و استغنای کاذب، بردارد ؟ (به یاد فضیل عیاض: ألام یأن للذین ...)
فلسفه تا کی می خواهد با همان روش ها بر همان چیزهایی که 2500 سال است بر سر آن کلنجار رفته و نتیجه ای نگرفته پای بفشارد؟ شما چنان از غیر قطعی بودن علوم تجربی سخن می گویید که گویی فلسفه صد در صد قطعی و یقینی است و حال آنکه خود بهتر می دانید که هنوز فلسفه نتوانسته تعریفی در خور و بی کم و کاست از پایه ای ترین مقولات خود یعنی وجود و بداهت ارائه دهد و پس از گذشت قرن ها هنوز نمی تواند بگوید آیا قدمی جلو رفته یا همچهان در جایگاه اولش ایستاده است؟ مگر هایدگر هدف فلسفه و روش تفلسف بعد از افلاطون غلط نمی داند؟ مگر کانت روش به کار گیری عقل در فلسفه را غلط نمی داند؟ مگر هیوم مبانی رسین فلسفه را متزلزل نکرد؟ مگر فرگه اساس منطق ارسطویی که شالوده فلسفه اسلامی و فلسفه قدیم غرب بر آن استوار است را بر هم نریخت؟ چگونه است که شما همه اینها را کأن لم یکن تلقی کرده و نوک پیکان عدم قطعیت را تنها به سوی علوم تجربی نشانه رفته اید و در حالی که تکیه بر باد زده اید ، دیگران را انذار می دهید که « گره به باد مزن گر چه بر مراد وزد ».
عزیزان!
گر شرط بود که مست گیرند
در شهر هر آنچه هست گیرند
البته به جماعت فیلسوفان حق می دهم که نتوانند باور کنند که سطوت 2500 ساله ی آنها بازیچه دست طفیلی زادگان عصر روشنگری شده است ولی باید آرام آرام این سخن را بپذیرند که:
ای مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
به یاد دارم از همان سالهای دور وقتی می خواندم: المنطق آله قانونیه تعصم مراعاتها الذهن عن الخطا فی الفکر و نیز وقتی در الکبری فی المنطق خواندم: آدمی را قوه ای ست درّاکه که در آن منتقش شود صورت اشیاء چون آینه. (این عبارات را از حفظ نوشتم و لذا اگر ایرادی در نقل عینی قول بود، به دیده ی عیب پوش ببخشایید) برایم قابل قبول نبود که چطور این بزرگان بدون دانستن شیوه ی کارکرد ذهن، به شرح آینه سانی آن می پردازند و به دنبال صیانت آن از خطای فکری اند. همیشه از استید و دوستان می پرسیدم آخر اینها چگونه قبل از فهم چیستی ذهن و فرق با فکر و تامل و ذهن و عقل و فهم و درک و ... جرأت می کننداین قدر جزمی صحبت می کنند.
خلاصه کلام اینکه:
امیدوارم در تأیید فلسفه و ما فیها موفق باشید اما بدانید فلسفه ی امروز بیش از تأیید به تنقیح نیازمند است.
از معرفی منابع صمیمانه ممنونم عزیز.
اللهم ألق فی قلب أصدقائی هبة کل کتب یوصوننی بها حتی یدرکوا «لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون»
شاد و شادتر و هنوز هم شادتر باشید.
دوشنبه 11 آذر1387 ساعت: 2:21 توسط:سیزیف
دوست گرام با درود .
پاسخ را در مطلبی مستقل آورده ام .
با تشکر .
دفاع از فلسفه
در پاسخ دوستی مهربان .
دوست گرامی مرا ببخش که همچنان بر نظر جاهلانه ام پافشاری می کنم .
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکید
و من نمی خندم اگر فلسفه ای ما ه را نصف کند
من صدای پر بلدرچین را می شناسم
ماه در خواب بیابان چیست ؟
شما صحبت از توجیه پذیری کردید آیا نمی دانید که این یک نظریه در نظریات فلسفه ی علم می باشد .
ما دهها نظریه ی دیگر داریم . شما گویی فلسفه را خارج از انسان و دنیا می دانید و گویی هنوز در تعاریف 2500 ساله از فلسفه مانده اید . مگر نمی دانید که با هر فیلسوفی تعریفی جدید از فلسفه به وجود می آید . خود مثال زدی از فیلسوفانی که ضد فلسفه بوده اند ولی به من بگو که آنها آیا فیلسوف بوده اند یا عالم علوم تجربی . هر انسانی فلسفه ای برای خود دارد . همیشه یاد این جمله ی زیبای ارسطو بکن که کسی که ضد فلسفه می خواهد حرف بزند خود باید کاری فلسفی کند .
البته شما درست اشاره کردید که باید توجه به دوران عصر روشنگری کرد ولی گویا شما در آن دوران توقف کرده اید و نمی دانید که بعد از آن رمانتیستها و بعد از آن نحله های متفاوتی آمدند . شما از ظنی بودن همه چیز سخن گفتی و ملاک برتری ظنون را در توجیه پذیری قرار دادی . توجه نکردی که همان ظنی بودن علوم را فلسفه نشان داد نه خود تجربه ، پیش از آنکه کسی فکر آن را بکند ارسطو در منطق گفت که استقراء مفید یقین نیست . ولی با اینکه از هایدگر گفتی توجه نکردی که هایدگر از روح زمانه و حوالت سخن می گوید . در زمانه ای یا مکانی چیزی توجیه پذیر است ولی برای شخص دیگری در زمانی دیگر در مکان دیگری توجیه پذیر نیست . در همین بحث ما اگر توجه کنید می بیند صحبت من وشما که اینقدر با هم نزدیکیم ( علی الظاهر ) ولی برای من چیزی توجیه پذیر است که برای شما نیست . ملاک توجیه پذیری چیست . آیا به سراب ( از قول شما البته ) نسبی گرایی نمی افتید . آیا مجبور نمی شوی برای توجیه بحثت قیدی بی افزایی – مثلاً بگویی آنچه برای اکثریت توجیه پذیر باشد – تو حقیقت را یا صدق را با دموکراسی اثبات کردی. ایرادی ندارد ولی اگر بپذیری باید تبعات آن را هم بپذیری .
علم کنونی یک صدا چه در علوم تجربی انسانی و چه در علوم تجربی طبیعی به عدم قطعیت رسیده است . در واقع اصل عدم قطعیت هایزنبرگ بر همه چیز حاکم شده . ما اساساً هنوز نمی دانیم کوچیک ترین ذرات موجند ، نورند ، یا ماده اند یا روح .
شما از عدم قطعیت و ظنی بودن فلسفه گفتی . فلسفه بهتر از هر کسی می داند چیست . فلسفه و فیلسوفان پست مدرن خود نوعی جواب به این مشکلات است . در واقع فلسفه جای تنفس است . شما در علوم تجربی حرکت ندارید . تحلیل ندارید . تحلیل حیطه ی فلسفه است . اوست که با اگزیستانس انسانی در ارتباط است .
هیچ کس نگفت که فلسفه باید مستغنی از غیر باشد ( مگر عرفان است ) ولی به هر حال چه بخواهیم چه نخواهیم فلسفه علم کلی است و کل بر جزء حاکم . اوست که نگاه به مبدأ و معاد . شروع و آخر دارد . در علوم تجربی کجا چنین نگاه هایی می یابی .
من به عمد کتاب روانشناسی دین را به شما معرفی کردم که ببینید نگاه تجربی در دین به کجا رفت . من از امکان فلسفه وقتی دفاع میکنم . در واقع از امکان روایت و فراروایت دفاع میکنم . از امکان استقلال از تجربیات حال حاضر بشری دفاع می کنم و در یک کلام از امکان دین دفاع می کنم .
در نگاه شما علم اعلی تجربه است چون در بین ظنون از همه قوی تر است . به عواقت سخنانتان فکر کنید .
اما در رابطه با تجربه بگویم . اگر نگاه کوتاهی به مباحث جدید فسلفه ی علم بیندازید خواهید یافت که دیگر آن نگاه قدیدمی که علم کشف محض بود ، جایی ندارد . به پوپر نگاه کن و به دلیل جدائی اشت از حلقه ی وین اندیشه کن . به شکست خوردن پوزیتیویست فکر کن .
( برای شوخی )یک استاد فلسفه ای داشتیم که لیسانسش شیمی بود و همیشه می گفت مهر اول از دل ما بیرون نمی رود . گویا شما هم مهندسی ات که مهر اول است از دلتان بیرون نمی رود .
حال کمی جزئی تر شویم و ببینیم که فیلسوف به یک فیزیولوژیست چه می تواند بگوید .
دکارت می گوید تو ابتدا باید اثبات کنی که هستی و ثانیاً اثبات کنی که قواعد ذهنی تو آنگونه که حقیقت را نشان می دهد می باشد . باید بتوانی اثبات کنی که روح شری در عالم وجود ندارد که ذهن تو را بی گمان به خطا ببرد و تو همچون مغزی در خمره نباشی – برای بهتر جا افتادن این بحث بنگر به فیلم ماتریکس که به نظرم در این زمینه فوق العاده است .
هیوم می گوید باید به من بگویی که تمام مشاهداتت که بر اساس مفهوم علیت است . این علیت از کجا آمده آیا فقط یک عادت است یا حقیقت . ما در عالم خارج توالی داریم نه علیت .
من بسیار از شما متعجبم که چرا به هیوم نمی اندیشی او مثل تو تجربه گرا بود ولی تجربه گرای کامل نه ذوقی . ما در فیلسوفان تجربه گرایان قهاری داریم . چرا به آنان رجوع نمی کنی و فقط چند مثال تکراری از فلسفه ای منسوخ شده می زنی .
بیا و پاسخ این ایراد ها را بده. به من نگو سلبی بحث می کنی . من به ایجابی نرسیده ام که بخواهم اثباتی بحث کنم . تا جواب این سئوالات را ندانم به اثباتی و ایجابی نخواهم رسید .
دکارت می گوید ما یک عالم نومن و یک عالم فنومن داریم . عالم نومن x است و هم مجهول و هم ناشناختنی است . ما عالم را با مقولات می فهمیم . ذهن ما همه ی امور را در زمان و مکان می بیند . ای پزشک هر آنچه که تو می گویی متعلق به عالم فنومن است نه نومن .
برگسون می گوید ذهن امور را منجمد و یخ زده می کند . طبیعت سیلان دارد . ذهن سیلان را درک نمی کند . یاد جمله ی ویتکنشتاین افتادم که می گفت در منطق هیچ چیز عجیبی رخ نمی دهد .
و ... دهها سئوال لاینحل دیگر
خلاصه ای دوست بگو دلیل انتخابت چیست . اگر فقط به این علت که تاکنون فلسفه هیچ پاسخ قطعی به این سئوالات نداده باید آن را کنار گذاشت . من می گویم نگاهت به عالَم و فلسفه اشتباه است . فلسفه دوری از عادت است فلسفه سئوال است . فلسفه خرمگس است از دید سقراط برای بیداری فیزیولوژیستها که راحت لم داده اند در آزمایشگاهشان و گمان می کنند حقیقت را فراچنگ آورده اند .
فلسفه جدی ترین مواجه با عالم است . فلسفه قبل و بعد و حین هر انسان متفکری است . فلسفه نه زیر می آید و نه به بالا . فلسفه نقطه ی آغاز است . نقطه پایان است . فلسفه خود پایان فلسفه را اعلان می کند . نیچه از پایان آن گفت . نیچه از مرگ خدا گفت و از مرگ حقیقت . فیلسوف واقعیت محتوم عالم را می شناسد . و این شناسایی به طور جدی از سقراط شروع شد و اکنون نسبتاً به کمال خود رسیده است . فلسفه حقیقت انسان را رونمایی کرد . و ...
در نهایت به من بگو از میان نظراتی چون ابطالگرایی – آفاقی گرایی – ابزارگرایی واقع گرایی – واقع گرایی غیر واصف – قراردادگرایی - از فیلسوفانی چون پوپر ، فایرابند ، لاکاتوش ، پوانکاره ، دوئم ، کواین تو چگونه به توجیه پذیری پیوسته ای.
در آخر بحث سئوال من از امکان تجربه ( به این گونه شما قائل به آن هستید ) است . حتی اگر من با همین تجربه به پرواز در می آیم و به سرعتی نزدیک به سه برابر سرعت صوت هم برسم .
با تشکر فراوان اگر بی ادبی بود پوزش بنده را بپذیر که از روی محبت بود نه کینه .
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 2:25 توسط جغد مینروا
دوشنبه 11 آذر1387 ساعت: 18:3 توسط:پاسخ من به جناب سیزیف
مطلبتان را خواندم...
دوست عزیز و رفیق دل انگیز!
حتی بزرگترین فیلسوفان هم با اینچنین تکبری از فلسفه سخن به میان نمی آورند و کمی به گوشمالیی که در عصر روشنگری از علم تجربی دریافت کرده اند می اندیشند.
کانت با همه عظمتش وقتی دید نمی تواند از مابعد الطبیعه ی ساخته و پرداخته ی فلسفه اسکولاستیک دفاع کند، خیلی مودبانه و محترمانه سعی کرد آبروی بربادرفته آن را اندکی جمع کند لذا اول آن را از حیطه ی علم خارج کرد و سپس در یک کنجی نشاند و اثباتش کرد. آن هم نه اثبات بلکه توجیه پذیرش کرد.
من متاسفم که هنوز ملتفت نشدید که هدف من تضمین پویندگی و بقای فلسفه است و نه اعلام پایان فلسفه.
پیشتر توضیح دادم و لذا خلاصه وار می گویم:
اگر فلسفه بخواهد همچنان باد نخوت به سر داشته باشد و خود را آماده ی پذیرش نتایج حاصله از مباحث فیزیولوژی ذهن نکند و آنها را به عنوان اصل موضوعی بپذیرد ، این بار سیلی به مراتب سنگین تری دریافت خواهد کرد. شما که چنین برای فلسفه سینه چاک می کنی بایستی به طریق اولی به فکر آینده ی آن باشی.
ضمنا ... آنچه شما به نام فلسفه از آن نام می بری ، بیشتر به شیری بی یال و دم و اشکم می ماند که غرش آن دیگر امروزه رعبی در دل کسی نمی افکند. امیدوارم پیش از آنکه خیلی دیر شود، فلسفه بر سر عقل آید.
کجاست افلاطونی که سیاست و حکومت را از شؤون فلاسفه می دانست تا ببینید فلاسفه نه تنها از پس تدبیر مدن برنیامده اند بلکه حتی سیاست علمی و قدرت تشخیص شرایط و خطرات احتمالی که خودشان و علم شان را در آینده تهدید می کند را هم از دست داده اند.
گفتنی ها را در کامنتهای مفصل پیشین گفته ام. حال که (بنابر آنچه نوشتید) به نظر شما، امثال بنده :
هنوز در تعاریف 2500 ساله از فلسفه مانده ایم.
در دوران روشنگری توقف کرده ایم.
نمی دانیم رمانتیستها و بعد از آن نحله های متفاوتی آمدند.
توجه نکردیم که هایدگر از روح زمانه و حوالت سخن می گوید.
نمی دانیم که داریم به دام نسبی گرایی می افتیم.
هنوز نگاه کوتاهی به مباحث جدید فسلفه ی علم نینداخته ایم.
نمی دانیم که دیگر آن نگاه قدیمی که علم کشف محض بود ، جایی ندارد.
به هیوم نمی اندیشیم.
فقط چند مثال تکراری از فلسفه ای منسوخ شده می زنیم.
و ...
و به زبان بی زبانی در نظر شما مصداق همانیم که در وصفش گفته اند :
« چه داند آنکه اشتر می چراند »
و نیز متهمیم به اینکه سابقا مهندس بوده ایم همین گواه بر تجربه گرایی ما و عدم درک فلسفه است، بنده هم با ادامه ی بحث بر ملال شما نمی افزایم.
علی رغم میل باطنی ام فکر می کنم عمر من و شما کفاف کند تا آن روزی را ببینیم که این فلسفه مغرور و خودشیفته، در زیر دست و پای فلسفه ذهن و علوم شناختی (آن هم از نوع کاملا تجربی و نه فلسفی اش) به جزع در آید و لابه سر دهد. تصویری از فیلم مالنا و صحنه دلخراش کوتاه کردن موی او توسط زنان شهر در ذهنم تداعی شد. آنچه گفتم جهت پرهیز از وقوع چنین صحنه ای بود.
ضمنا ...
از همه اینها گذشته ... ان شاء در برنامه ی جمعه که بداءی حاصل نشده؟
به آقای صدفی هم اطلاع داده ام.
خلاصه منتظریم قدم رنجه فرمایی و در خدمتتان باشیم.
نویسنده: صدفی سه شنبه 12 آذر1387 ساعت: 14:15
سلام.
ای بابا چه جنجالی که نشده!
بنده بحث پیشین سیزیف و کامنتهای همان بحث را خواندم و در کل اینطور جمع بندی می کنم.
راستش ابتدا از آقای آزاد دفاع می کنم چون کمتر می خواهم به طرف نظر ایشان بیایم که بله به گمان بنده هم بزودی این فلسفهای ذهن و تحلیلی غلبه خواهند کرد. البته شاید آقای اسدی هم منکر این نباشند اما این حرف بدیعی نیست که فیلسوفان موثر از چند قرن گذشته همه قایل به رکود فلسفه در آینده شده اند.
یعنی اینکه آقای آزاد پیش بینی کرده اند احتمال رخ دادن آن زیاد است.
اما فلسفه چیست؟
شاید نتوان یک تعریفی از آن داد اما لا اقل می توان گفت که با اینکه از زمانه تاثیر می پذیرد اما روحی دارد که اصلا زمان پذیر نیست. بخاطر همین روح نیز قائلیم که مثلا در زمان قرون وسطی رشد فلسفی کم شده و یا در زمانی دیگر مثلا در یونان باستان بیشتر بوده است. فلسفه آنقدر عمومیت دارد که مرگ آن بیشتر یک تعبیر کنایی باشد. مثل مرگ خدای نیچه که کنایی است.
آیا ما اینقدر فلسفه را پست کرده ایم که از افول آن نگران و از ظهور و جلوه آن خوشحالیم.
اصلا اقتضا و زیبایی آن در همین کش و قوس هاست. در اینکه هر زمانه ای به فراخور زمانش با او بازی می کند و بواقع شاید فلسفه با زمانه به بازی نمی نشیند
حتی اینکه فلسفه در یک دوره به نحوی بروز می کند و مورد توجه قشری از فلاسفه است و موجه سازی یک نظر با روح فلسفه مخالف است. چه بسا کسی در دوره ای نظر غیر موجه عصر را بیان می کند که قشر غالب آن را رد می کنند و همین نظر غیر موجه خود بروزی اساسی در عصر ما بعد دارد.
این فلسفه ذهن هم طرفه ای جدیدی نمی باشد چون همیشه و در همه اعصار اصولا بحثی که بوده همین دادن استقلال به مادی در برابر مجرد است. و غالب مردم هم همه بر این باورند و این بواقع عرفی کردن فلسفه است و یا تخصصی بگویم که خوش بیاید این است که بابا همین عوام الناس خودمان همه فیلسوف بودند و این فلاسفه قرنهاست که می بافند. تازه بعد هم بیاییم توجیهات از شرع برایش بیاوریم که الی ما شاالله است. بقول کشیش های مسیحی این ستاره ها با خدا برخورد نمی کنند چون خدا اینها را هدایت می کند. وقتی همه چیز مادی باشد که این همان است که شرع عوام الناسی و عوام بدان قایلند و حتما جهان چون به سمت نزدیکی انسانها پیش می رود و فاصله بین عوام و خواص دارد از بین می رود خوب به تحقیق به اصالت عقل حتما توجهی ندارد.
فیلسوفان قرن بیست بسیاری از آنها به مرگ فلسفه یعنی از بین رفتن اصالت عقل در جهان آینده اشاره کرده اند.
-----------------
چند روز بعد از این گفتگو ها جناب سیزیف قدم رنجه فرمودند و به مشهد تشریف آوردند و بنده را به افتخار خدمت میزبانی رساندند. متاسفانه جناب حامد به دلیل مشغله هایشان تشریف نیاوردند ولی رفیق عنیق مان آقا سید جواد همراه با ایشان آمدند و یار دیرین آقا مهدی نیز به جمع ملحق شدند. آن چند شبانه روزی که در معیت آقا سید جواد و آقای صدفی و جناب سیزیف بودیم، لذت گعده های دوستانه و گفتگوهای صمیمانه و شرب المدام و عیش الدوام که گاه تا سپیده صبح ادامه می یافت سبب شد که فرصتی برای بحث جدی در این خصوص باقی نماند.
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت .... باقی همه بی حاصلی و بوالهوسی بود
به نظر من ارزش رفاقت و پیوند قلبی با دوستان خُلّص از تمام این گفتگوهای علمی بیشتر است و بسیار خوشحالم که دوستانم میان اصل مقوله دوستی و صمیمیت و اختلاف نظرات علمی و فلسفی و اعتقادی تفکیک می کنند و دامن پاک این را به زخارف آن آلوده نمی کنند.
خدایشان حفظ کناد ...
نوای ایام:
بمیرد دل چو دلداری نبیند ...