دوستی هایی که از ایام کودکی و نوجوانی، بر پایه صفای خاطر و زلالی دل بنا نهاده می شوند، چیزهایی نیستند که غبار ایام آن را مکدر سازد و گردش روزگار رایحه دل نشین آن را بزداید.

در آن ایام، جمع ِ جمعی داشتیم. هر چند که در تند بادهای زندگی برخی از آن شاخه ها شکست و برخی از آن برگ ها به خزان نشست اما هر گاه بوی شکوفه های آن ایام در مشام جانم می پیچد سرشار از بهار می شود و در خاطره های مه آلودی که برایم هزار بار برتر از تجربه اند غوطه ور می گردم.

بحمد الله دوستانی که از آن دوران برایم مانده اند مصداق بارز این حدیث بسیار زیبا هستند:

صَدیقک مَن صَدَقک لا مَن صدَّقَک

دوست واقعی تو کسی است که با تو صادق و رو راست باشد نه آن که تو را همواره تصدیق و تأیید نماید)

یکی از آن حریفان گرمابه و گلستان آن دوران که چون جان عزیزش می داشتم را چند سالی نتوانسته بودم ببینم. بُعد مسافت بهانه و حقیقت امر دیگری بود. بعد از این همه مدت وقتی توانستم شماره اش را پیدا کنم، فرصت غنیمت شمردم. واعجبا! زمانی با او تماس گرفتم که در راه آمدن به مشهد بود. فردای آن روز توفیق دیدار حاصل شد و پس از دیده بوسی، ساعتی به واگویی آنچه حاصل دیده ها و شنیده ها و خواندن ها و شنیدن ها و از همه مهمتر، اندیشیدن های این سال ها بود، گفتیم و گپیدیم.

در این اثناء آن دوست جمله ای گفت که به گمانم اگر حاصل یک عمر زندگی فردی همان یک جمله باشد، ارزشش را دارد. آن جمله این بود:

نباید آرامش را فدای آسایش کرد.

شنیدن این جمله از زبان آن دوست عمیقاً در جانم اثر کرد. در اهمیت این جمله هر چه بگویم کم گفته ام. به نظر من چیزی بیشتر از آرامش و رضایت باطنی به زندگی معنا نمی دهد. فلسفه، دین، عشق، ثروت، شادی، موفقیت و... اگر نتوانند آرامش آفرین باشند، چه ارزشی خواهند داشت؟

عده بی شماری به دنبال رفاه و آسایش در زندگی اند اما چقدر اندک اند کسانی که توانستند تعادل میان این دو را حفظ کنند و به آسایش فقط به عنوان وسیله و ابزاری برای رسیدن به آرامش بنگرند و آرامش را فدای آسایش نکنند. بالعکس چه بسیارند افرادی که علی رغم گفته ها و کرده های آغازین شان، آرامش را فدای آسایش کردند؟ چنین وضعیت در مورد آحاد افراد جامعه از جمله امثال ما که سر در کتاب و دفتر و قلم و اندیشه و تفکر داریم، صادق است.

من به سهم خود متأسفم که مدتی از ایام عمر خود را صرف رسیدن به آسایش فکری و نه آرامش قلبی کرده ام.

کرده ام توبه ز دست صنم باده فروش ..... که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی

اگر توفیق باشد، در آینده پیرامون تفاوت معنای ایمان و اعتقاد believe و faith که پیوند مستقیمی با دو مقوله آرامش و آسایش دارند، مطالبی خواهم نوشت.


نوای ایام

نماز شام غریبان چو گریه آغازم ................. به مویه های غریبانه قصه پردازم

فلک ز پیری من کی حساب بر گیرد ..... که باز با صنمی طفل عشق می بازم