اواخر هفته گذشته، سفری کاری به قم داشتم. در بدو ورود، مستقیماً به حرم رفتم. چه زیباست طی طریق از مشهد به قم میان برادر و خواهر. علاوه بر زیارت قبر دختر پیامبر، حضرت معصومه(س) مثل همیشه برای بوسیدن قبر علامه طباطبایی و دقایقی نشستن در کنار آن بی تاب بودم. هر وقت وارد قم می شوم، تا در کنار این قبر ننشینم، آرام نمی گیرم. گویی علامه زنده است و با من حرف می زند. گویی لبخندش را می بینم و نجوایش را می شنوم.

این قسمت از رواق حرم چقدر با عظمت و پر نور است ... برایم فرقی ندارد که این عالمان که کنار هم آرمیده اند، مخالف فلسفه بوده اند یا موافق آن، فقیه بوده اند یا عارف. مهم این است که همه شان علی رغم برخی اشتباهاتی که داشته اند، اهل علم و تقوای الهی بوده اند. علامه طباطبایی، آقا سید عبد الکریم کشمیری، آیت الله اراکی، آیت الله فاضل لنکرانی، آیت الله گلپایگانی، آیت الله خوانساری، شهید مطهری، آقا میرزا هاشم آملی، آیه الله منتظری، آیت الله بهجت، آیت الله شیرازی، آقا شیخ جواد تبریزی، آیت الله بهاء الدینی، آیت الله بروجردی و...

کمی آن طرف تر، فاتحه ای سر قبر پروین می خوانم. خدا می داند چقدر صفای خاطر این بانوی اخلاق را دوست دارم. دیوانی اخلاقی تر از دیوان پروین ندیده ام. زنی بهشتی است. خدایش رحمت کند. قبرستان شیخان و جواد آقا ملکی تبریزی و نیز مزار شهدا و جواد آقا انصاری همدانی و کتابخانه آیت الله مرعشی و قبر مطهر ایشان هم که جای خود دارند. البته ارزش زندگان این شهر کمتر از مردگان آن نیست. برکت حضور حضرت معصومه (س) چه ساخته از این کویر!!!

در کمتر از 24 ساعتی که در قم بودم، فرصتی دست داد تا با برخی از دوستان ملاقات کنم و نیز همراه با دو تن از بستگان مقیم قم برای اولین بار به کهک بروم و از خانه ملاصدرا بازدید کنم و از آن زمین متبرک کسب فیض نمایم.

عجبا! کسی مثل ملاصدرا باید به ده کوره ای در وسط بیابان برود و سالها در آنجا بماند تا از گزند نافهمان در امان بماند. ای دنیا... دنیا... دنیا... اگر سهم کسی مثل ملاصدرا از دنیا این است، پس ما خیلی بیشتر از سهم خودمان گرفته ایم.

علامه حسن زاده آملی -که خدا برکت عمر او را روز افزون دارد- می فرماید که میزرا علی اکبر حکمی نقل می کند که ملاصدرا در حاشیه خود بر بحث اتحاد عاقل و معقول کتاب گران سنگش «اسفار اربعه» نوشته است که: «کنت حین تسویدى هذاالمقام بکهک من قرى قم …» یعنی: این قسمت کتاب را در هنگام اقامتم در کهک قم نوشتم و روز جمعه براى زیارت قبر دختر موسى بن جعفر (علیه‌السلام) به قم آمدم و از او مدد و کمک خواستم. سپس این مطلب به یارى خدا برایم کشف شد. (اتحاد عاقل و معقول، ص107 -109)

در عنفوان جوانی یک بار ملاصدرا را در خواب دیدم. با هم سر مزار حافظ نشسته بودیم و ایشان به من اسفار درس می داد. در همین حین حافظ آمد ... با قامت و هیکل و هیبتی بسیار عظیم، چنان که هر دو از دیدنش حیرت کردیم.

ملاصدرا را دوست دارم اما هیچگاه نتوانسته ام ارتباطی روحی نزدیکی با او برقرار کنم.

خدایش رحمت کند...

نوای ایام:

بَرَد کشتی آنجا که خواهد خدای ..... اگر جامه بر تن دَرَد ناخدای

خدا کشتی آنجا که خواهد برد .......... اگر ناخدا جامه بر تن درد

نا خدا گر جامه را بر تن درد ...... هر کجا خواهد خدا کشتی برد