متن زیر، بخشی از مقدمه کتابی است درباره «منشأ الفاظ قرآن». این مسأله سالها ذهن مرا به خود مشغول داشت و اندک زمانی است که به بهانه سمیناری که باید در همین موضوع ارائه دهم، نوشتن کتابی در این باره را آغاز کرده ام. به امید اینکه به واسطه انجام تتبعات علمی مربوط به تألیف این کتاب، لااقل حقیقت مسأله برای خودم مکشوف و مبرهن شود. حقا که از هیچ کار علمی به اندازه تحقیق و تدریس مباحث قرآنی لذت نمی برم. تا یار چه را خواهد و میلش به که باشد...

اساساً ادیان ابراهیمی به ویژه دین اسلام، با توجه به دو منبع اصلی آن یعنی قرآن و حدیث، ادیانی متن محور اند و مباحث مربوط به چگونگی نضج متن، فهم متن و تفسیر متن، در تبیین گزاره های دینی آنها، نقشی تعیین کننده دارند. توجه ویژه متفکران اسلامی ادوار گذشته به علوم ادبی و اقبال روزافزون نواندیشان اسلامی معاصر به مباحث زبان شناسی و هرمنوتیک را می توان در این راستا ارزیابی کرد.

یکی از مباحث پر دامنه ای که از دیرباز در عرصه قرآن پژوهی مطرح بوده و امروزه مورد توجه بیشتری قرار گرفته است، بحث چگونگی پیدایش و نزول قرآن و بررسی منشأ الفاظ و معانی آن است. عده ای خاستگاه این بحث را جهان مسیحیت و کشمکش های کلیسا و عصر جدید در قرن نوزدهم دانسته اند. هر چند که به نظر می رسد مباحث الهیات مسیحی و تأثیر پذیری از برخی جریانات اندیشه غربی در طرح این مسائل در فضای مباحث اسلامی در سال های اخیر چه در ایران و چه کشورهای عرب زبان، بی تأثیر نبوده است اما باید دانست که قرن ها پیش از آنکه اروپاییان به این بحث بپردازند، مفسران و فلاسفه و متکلمان اسلامی آن را مورد توجه قرار دادند. اما اهمیت مسأله و جوانب فراوان و فروعات گسترده آن سبب شد که علی رغم مساعی بسیار، حق مطلب ادا نشود و بدر حقیقت همچنان در محاق بماند. شکوای سید جلال الدین آشتیانی در این باره به جا و در خود تأمل است:

«مراتب کلام الهی و انواع آن و اطلاع بر مغیبات از شؤون اسم جامع المتکلم است و باحثان در علم کلام و اکثر ارباب حکمت نظری از این معنا غفلت کرده و یا حق این مطلب عالی را که از امهات مسائل مذکور در کتب ارباب عرفان است، درست ادا نکرده اند و در تاریخ حکمت به ندرت فیلسوفی متأله به نحوی شایسته در این بحث مهم که همانا بحث معرفت وحی و نزول کتب سماویه و مقاوله بین ملائکه و تکلم سالکان درجات جنان و درکات نیران است، وارد شده و از عهده حق کلام بر آمده است.»

 البته شاید یکی از علل کم بودن حجم این مباحث، حساسیت ویژه ای بود که در این باره در میان علماء اسلامی وجود داشت. حساسیتی که هر چند در اصل مبارک و فرخنده بود و نشان دهنده اوج پایبندی دینی عالمان بود اما گاه همین حساسیت ها سبب می شد که تعصبات عقیدتی راه را برای افراطی گیری هموار سازد و واکنش های تندی صورت بگیرد و کار به تفسیق و تکفیر بیانجامد. آنچه درباره زندانی کردن و شلاق زدن و حتی کشتن افرادی که قائل به حدوث و یا قدم قرآن بوده اند، در سینه تاریخ به جای مانده و مایه شرمساری اصحاب اندیشه است. نمونه از این دست، قول طبری در صریح السنة است:

«فالصواب من القول فی ذلک عندنا: أنه کلام الله عز و جل غیر مخلوق ... فمن قال غیر ذلک أو إدعی أن قرآناً فی الأرض أو فی السماء سوی القرآن الذی نتلوه بألسنتنا و نکتبه فی مصاحفنا أو أعتقد ذلک بقلبه أو أضمره فی نفسه أو قال بلسانه دایناً فهو کافر حلال الدم و المال بریء من الله و الله منه بریء.»

گویا هنوز عده ای از این خبط تاریخی در لجام زدن بر افکار مهر حلال و حرام زدن اندیشه ها که ثمری جز سوزاندن ریشه های دیانت و بردن عِرض شریعت نداشت،  عبرت نگرفتند و گمان می کنند که می توانند با توبیخ و تهدید و بر آراء و عقاید حکم برانند. در سال های اخیر که این مباحث پس از رخوتی طولانی مدت، دوباره مطرح شد و در مرکز توجهات قرار گرفت، در کنار گفتگوهای عالمانه و نقدهای منصفانه، متأسفانه شاهد تکفیرهای کوته نظرانه از سوی عده ای بودیم. عجیب آنکه این برخوردهای کودکانه بیشتر از سوی کسانی بود که بهره شان از اندیشه ورزی دینی، به مراتب کمتر از داعیه دین داری شان بود. سخن نغز سعدی در پاسخ ایشان کافی است که:

دلایل قـــوی باید و معنـــوی

نه رگهای گردن به حجّت قوی

به هر حال باید چنین بحث هایی را به فال نیک گرفتن و آن را نوید بخش فصل نوینی در خردورزی دینی شمرد. به ویژه آنکه این بار، چنین مباحثی از سوی روشنفکران دینی اقامه شده است و این نشان از رجوع نواندیشان به بن مایه های دینی و اعتقادی خویش است. امری که پیشتر، بیشتر شاهد آن بودیم و در این سال ها رفته رفته رو به افول نهاده بود.


پاورقی: در میان غوغای علمی و بی اخلاقی های رایج، پوزش طلبی استاد خرمشاهی  از دکتر سروش علی رغم اختلاف نظری که در این باب داشتند، بسیار زیبا بود. شرح این اعتذار مندرج در مقاله «طبیعت الهی و الهیات طبیعی» به قلم استاد خرمشاهی چنین است: «نخستين مقاله من در پاسخ اجمالي به اينان و اين نظرگاه، (پاسخهايي به قرآن‌ستيزان) نام داشت. پيداست كه عنوان نامناسب و برخورنده بود، و دوست دانشمند دلبندم جناب استاد سروش حق داشت كه آزرده‌خاطر شود، و شد و گلايه كوتاه و مؤثري در اولين مقاله جوابيه‌اش به نقد آيت‌الله جعفر سبحاني، اشاره‌وار نوشت و شرمنده شدم. هم اينك رسماً از محضر اين دوست دانشور گرانمايه - با آنكه اسم شريفشان را بالصراحه در آن مقاله نياورده بودم - و ديگر هم‌انديشانشان عذر مي‌خواهم. به قول حافظ: هركدورت را كه بيني چون صفايي رفت رفت. والعذر عندكرام الناس مقبول.‌»