در مقایسه شک غزالی و شک دکارت سخن بسیار گفته شده است. نقطه عزیمت هر دو، شک در محسوسات و معقولات است اما دکارت در پایان به «خود» به عنوان «اندیشه ای خود اندیشنده» می رسد و غزالی پس از سر به بیابان نهادن ها، به «خدا» می رسد. (برخی نیز این دو را یکی دانسته اند.)

سخن در مقایسه رویکرد این دو دانشمند به دانش ریاضی است. دکارت راه رسیدن به حقیقت را ریاضی وار اندیشیدن می داند تا نتایج اندیشه از هر گونه شکی در امان باشد ولی غزالی ما را از ریاضیات منع می کند و در المنقذ من الضلال می نویسد:

«از این علم (ریاضیات) ممکن است دو خطر پدید آید. یکی از آن دو خطر قبول مطلق آن ، وچون کسی بآموختن آن پردازد و به دقایق و استحکام مسائل و دلایل آن وقوف یابدحسن عقیده ای درباره فلاسفه پیدا خواهد کرد و چنین می پندارد که تمام علوم و مسائل فلسفی چون علم ریاضی روشن و براهین آن بدین وجه محکم و اطمینان بخش است،سپس وقتی سخنان کفر امیز و رفتار و بی مبالاتی آنان (فلاسفه) را نسبت به دین از دیگران شنید، بصرف تقلید کورکورانه، او نیز کافر میگردد و میگوید: اگر دین حق بودی، این دانشمندان بزرگ و محقق به ان معتقد بودند ...و چون شنیده است که آنان دین را نفی و انکار کرده اند، میگوید پس حق این است که دین و شرعی وجود ندارد...

بیان قدما در مسائل ریاضی برهانی بوده، لیکن در مباحث الهی تخمینی و تقریبی است و این مطالب را فقط اهل تحقیق میدانند و بس...

برای جلوگیری از این خطر باید طالبان این علم (ریاضیات) را از تحصیل آن بازداشت زیرا هر چند مسائل آن بالذات ربطی به دین ندارد و لیکن چون از مبادی و مقدمات فلسفه است، مفاسد و مضار فلسفه را بمعتقدات دینی می کشاند و کمتر کسی است که در این علم به فحص و تحقیق پردازد و سرانجام بی دین نگردد و لگام تقوی از سرش گسیخته نشود …»

 

غزالی از دو جهت به کارکرد ریاضیات ایراد وارد می کند:

اول: آنکه به نظر غزالی چون ریاضیات شعبه ای از فلسفه قلمداد می شد،‌ معتقد است که پرداختن به ریاضیات سبب حسن ظن به فلسفه می شود و این باعث رسوخ کفریات فلاسفه در دل طالبان این علم خواهد شد. (می دانیم که غزالی با کتاب تهافت الفلاسفه از زمره سر سخت ترین دشمنان فلسفه است.)

دوم: آنکه چون غزالی بیان قدما در مسائل الهی را تخمینی و تقریبی می داند و آن را متفاوت با روش برهانی و یقینی ریاضی بر می شمارد، همگان را به دوری از ریاضیات دعوت می کند.

در این مجال، سخن در ایراد دوم است. اما اجازه می خواهم به جای بحث، به طرح چند پرسشی که کلام غزالی در پی دارد، بسنده کنم:

1. آیا ماهیت علوم الهی یقینی نیست؟

2. آیا سنت قدما بیان تقریبی در علوم الهی بود؟

3. به کار گیری روش های یقینی مانند ریاضیات چه صدمه ای به علوم الهی می زند؟

4. فرق میان رسیدن به یقین و رسیدن به حقیقت چیست؟

برخی گمان کرده اند که مخالفت غزالی با ریاضیات، به دلیل عدم توان ریاضیات در رسیدن به حقیقت است و لذا نظر او در مقابل نظر دکارت است اما گمان من این است که غزالی به اساس ریاضیات بد بین نیست بلکه روش های ریاضی را با توجه به ویژگی های آنچه که آن را حقیقت نامیده، ناکارآمد می داند در حالی که دکارت،‌ روش های ریاضی را با توجه به ویژگی های آنچه که حقیقت نامیده، کارآمدترین روش ها می داند.

به عبارت دیگر،‌ تفاوت توصیه های غزالی و دکارت نسبت به ریاضیات،‌ نه به دلیل تفاوت دیدگاه آنها نسبت به روش های ریاضی بلکه به دلیل تفاوت دیدگاه آنها نسبت به حقیقت است