قیمت کاغذ به عنوان یکی از اساسی ترین کالاهای فرهنگی برای دست اندر کاران این حوزه به همان اندازه اهمیت دارد که قیمت دلار برای فعالان اقتصادی و قیمت بنزین و گازوئیل برای بخش حمل و نقل و قیمت مرغ برای خانوارها.

هر چند که تقریبا 20 درصد قیمت پشت جلد کتاب را قیمت کاغذ تعیین می کند ولی با احتساب سایر امور از جمله اثر گذاری آن بر سایر مؤلفه های نشر و خواب سرمایه و ... ، هر دو درصد افزایش قیمت کاغذ، حدود یک درصد بر قیمت تمام شده کتاب می افزاید.

با ذکر این مقدمه، بهتر است بدانیم که قیمت کاغذ در 9 ماه گذشته 120 درصد افزایش داشته است. یعنی به مراتب بیشتر از افزایش قیمت دلار و سکه و تقریبا مساوی با افزایش قیمت مرغ.

قیمت هر بند کاغذ 70*100 با گرماژ 70 گرم، در آبان سال 90، 31000 تومان و در خرداد 91، 48000 تومان و اکنون در مرداد 91، 68000 تومان است. یعنی حدود 120 درصد افزایش قیمت طی 9 ماه. این طور که آگاهان بازار می گویند، با توجه به ساعتی شدن این قیمت در روزهای اخیر، انتظار می رود که این افزایش همچنان ادامه یابد. این به معنای افزایش شدید قیمت کتاب تا پایان امسال خواهد بود. به حدی که برخی ناشران فعلاً تولید کتاب را متوقف کرده اند و برخی ترجیح می دهند تنها به تجدید چاپ بپردازند و در این بحبوحه کاغذ، عنوان جدید چاپ نکنند. 

روی سخن من در اینجا با مسؤولین نیست. زیرا آنها لابد به کارهای مهمتری مثل نظریه پردازی برای اداره امور دنیا مشغولند و باید به سرعت زمینه های ظهور را فراهم نمایند لذا فرصت رسیدگی به این قبیل امور جزئی مثل فرهنگ و اقتصاد و ... را ندارند. لذا نه با آنها سخنی دارم و نه از آنها انتظاری.

روی سخن من با ملتی است که خود را متمدن ترین ملت تاریخ می داند و پایتخت گذشته اش را نصف جهان می خواند و مرز و بومش را پرگهر و خاکش را سرچشمه هنرهایی می داند که تنها درنزد آنان است و بس. ملتی که در گوشش گفته اند که رشد علمی اش 11 برابر متوسط دنیاست و چیزی نمانده که تمام قدرت ها در برابرش زانو بزنند.

ملت فرهنگ پروری که به افزایش قیمت مرغ و سکه و دلار چنان واکنش خیره کننده ای نشان داد و حماسه هایی آفرید که جهان انگشت به دهان ماند، ولی از افزایش قیمت کاغذ و کتاب بی خبر و نسبت به آن بی تفاوت است.

برای درک التهاب و نگرانی جامعه از افزایش قیمت مرغ، لازم نبود حتماً سایت های خبری را جستجو کنیم یا فیلم تمسخر آمیز شبکه CNN در به تصویر کشیدن هجوم مردم در خیابان ها برای خریدن مرغ در صف های چند صد متری را ببینیم یا به توصیه برخی صاحبان منبر و محراب به تغییر رژیم غذایی و خوردن اشکنه گوش فرا دهیم. بلکه دقیقه ای نشستن در تاکسی یا شرکت در یک مهمانی خانوادگی یا ایستادن در صف نانوایی کافی بود تا حساسیت ویژه مردم و دغدغه شان نسبت به قیمت مرغ را دریابیم و صدای ناله مرغ سحر را این بار نه در سالن کنسرت بلکه در هر کوی و برزنی بشنویم.

اما در همین هنگام، در بازار چاپ و نشر، به سبب افزایش قیمت کاغذ، بسیاری از کتاب ها در نوبت چاپ باقی ماندند و حتی از چاپ خانه برگشت خوردند و بسیاری از کتاب خوان ها از کتاب بی بهره شدند و روزنامه هایی که به آب کر نهادها متصل نیستند، زمزمه تعطیلی سر دادند و همین سرانه ناچیز مطالعه در کشور که حتی با احتساب خواندن کتاب های تست کنکور و دعاهای مفاتیح و ختم قرآن در مجالس ترحیم، به نیم ساعت در روز نمی رسید،  رو به افول نهاد. با این همه، آیا حتی در میان اقشار کتاب خوان جامعه حساسیتی در این باره می بینید؟

به راستی چرا قیمت مرغ برای ما ملت با فرهنگ و تمدن ساز ایران، مهمتر از قیمت کتاب است؟ شاید پاسخش را با نگاه دقیق تر به عکس های زیر بیابیم.

 

کتابخانه آنجلیکا در رم:


کتابخانه فیشر در دانشگاه تورنتو:


کتابخانه دانشگاه ترینیتی ایرلند:


کتابخانه سنت گال سوئیس:


کتابخانه پیبودی مریلند امریکا:

تصویر برخی دیگر از کتابخانه های مشهور دنیا در اینجا قابل مشاهده است.

پی نوشت:

1. گمان نکنید که این صحبت ها از سر سیری است. نه جانم... در مدت اخیر که قیمت مرغ به طور ناگهانی افزایش یافت، فقط یک بار جرأت کردم که مرغ بخرم. در عوض خانمم یک نوع خورشت بادمجان و من هم یک نوع چیپس سیب زمینی ابداع و به فرزندانمان معرفی کردیم.

2. متوسط مصرف کاغذ در خانه ما، 2-3 بسته 500 تایی در ماه است. پدر خانم بزرگوارم که برای مؤسسه آموزشی خودشان کاغذ را به صورت کلی می خرند، پیشنهاد دادند کاغذ مصرفی ما را تأمین کند تا در ثواب مطالعات و تحقیقات من و خانمم شریک شود. (خدا مادر خانم ما را برایشان حفظ کند...!)

3. در آخرین اسباب کشی معلوم شد که حجم کتاب هایمان (حدود 3000 کتاب) از حجم کل وسائل زندگی مان بیشتر است.

4. می گویند یک ژاپنی وقتی به ایران آمد، گفت: «چرا در کشور شما بر عکس کشور ما، خانه ها بزرگ است و مدرسه ها کوچک؟!» تازه او درون خانه های ملت علم دوست ما را ندیده بود وگرنه می گفت: «چرا در اغلب خانه ها ویترین ظرف هست اما قفسه کتاب نیست؟»