درگذشت پدربزرگ
پنج شنبه گذشته همراه خانواده برای دیدن اقوام و بستگان به آمل رفتیم. شب شنبه نیز جهت عرض ادب خدمت پدربزرگم که عموی پدر خانم و مادر خانم من هم هست، رسیدیم.
همان طور که او را نظاره می کردم، به یاد جوانی اش افتادم... خان منطقه بود... وقتی از شکار بر می گشت، اغلب خویشاوندان را دعوت می کرد (البته من یک بار هم از گوشت شکارهای او نخوردم)... می گفتند یک روز 70 قرقاول زده بود و حتی یک تیرش به خطا نرفته بود... حتی اسبش نزد اهالی احترام داشت... با اجازه او عروسی می گرفتند و عزا بر پا می کردند. سیاست ستبرش تا همین چند سال قبل برقرار بود. بر قلب ها حکومت نمی کرد اما ریاستش چشم ها را خیره می کرد و زبانش همگان را بر جایشان می نشاند. هنوز هیچ یک از وزراء و وکلاء را ندیدم که به اندازه او اهل سیاست و کیاست باشد. عده ای دوستش داشتند و حتی آنانی که چنین نبودند، از او حساب می بردند.
پیرمردی که بیش از یک قرن زندگی پر ماجرا را تجربه کرده بود، دیگر نه در این دنیا بود و نه در آن دنیا. چند روزی بود که نه دیگر سخن می گفت و نه کسی را می شناخت. نه خواب بود و نه بیدار. نه سری می جنباند و نه دستی تکان می داد. حتی بلعیدن را فراموش کرده بود و با سرنگ و لوله ای که از بینی اش رد کرده بودند، آب و غذای مایع را به معده اش می ریختند.

من که آن دوران پر شکوهش را به یاد دارم، با دیدن این وضع رقت بار، بسیار متأثر شدم. با خودم می اندیشیدم که اگر باور داشتیم عاقبتمان چنین است، چه تغییری در زندگی مان می دادیم؟ اگر خداوند مرگ را به عنوان پایان زندگی قرار نمی داد و می دانستیم که تا ابد در همین دنیا خواهیم بود، چه می کردیم؟ اساسا سرمایه عمر را باید چگونه خرج کنیم تا حسرت روزهای رفته را نخوریم؟ اگر امثال پدربزرگ به 70 سال پیش باز می گشتند، چه می کردند؟ آیا باز هم ...
فردا خبر دادند که آخرین برگ تقویم زندگی او نیز کنده شد. روز عید فطر، پیکرش را تشییع کردیم و در موطن اجدادی به خاک سپردیم. او نیز مانند خیلی ها چند روزی بر سر زبان هاست و چند سالی در یادها و دیگر هیچ. اما آنچه در این 100 سال بر دست و زبانش جاری شده تا ابد همراه اوست... خدا عاقبت همه ما را به خیر گرداند.
یادش به خیر... یک بار در سال 76 به خوابگاه دانشجویی من در مشهد آمده بود... کتفش غده ای درآورده بود... مبلغ 200 تومان به من داد و گفت: «این را داخل ضریح بینداز و به امام رضا بگو که دوش پدربزرگم را خوب کن. هر وقت خوب شد، 200 تومان دیگر را می دهم!» از طلبه شدنم خیلی خوشحال بود... به عنوان هدیه به برخی از فرزندان و نوه ها املاک و دارایی هایی داده بود و در این میان، سهم مرا ثبت نام حج عمره قرار داد و گفت: «تو درس دین می خوانی و بد است که به حج نرفته باشی. به بقیه بچه ها مال دنیا دادم ولی می خواهم تو را به خانه خدا بفرستم.» از پذیرفتنش استنکاف داشتم لیکن به امر پدر گرامی ام، هدیه پدربزرگم را قبول کردم و تابستان 89 مشرف شدم. صدایش در گوشم هست که همواره می گفت: «وچه ونه مجتهد بوی. مرجع بووشی مردم ته جا تقلید هاکنن.» در غیبت و حضورم مرا نه با اسم بلکه با القاب آیت الله و حجه الاسلام خطاب می کرد و به آینده ام بیش از خودم امیدوار بود. خدا امیدش را نا امید نکند و ما را مشمول دعایش گرداند.
یک عمر همسایه دیوار به دیوار علامه حسن زاده آملی بود. بارها به علامه گفته بود که باید در آن دنیا نیز وی را در همسایگی اش سکنی دهد. خدایش بیامرزد و با اولیائش محشور گرداند.

پی نوشت:
1. این ایام که به تأسی از رسومات و به عنوان نوه ارشد پسری، باید ساعت های متوالی در مجالس رسمی و غیر رسمی به سر ببرم، هر گاه که از گپ و گفت های معمول فارغ می شوم، کتاب پیامبر جبران خلیل جبران را تورق می کنم. مقدمه عالمانه آقای الهی قمشه ای زیبایی آن را دوچندان کرده است. نکات لطیف این کتاب را بیشتر حاصل تجربه زندگی نویسنده صاحب نام آن می بینم و نه تأملات فلسفی و یا شهودات عرفانی وی. لذا علی رغم زیبایی سرشارش، چنان که باید و شاید مرا مجذوب خود نکرده است.
2. دیدار با اقوام به هر بهانه ای که باشد، به ویژه برای من که به دلیل اقامت در مشهد از تمام خویشان و بستگان دور افتاده ام، حلاوت خاصی دارد.
3. هنگام تلقین میت، وقتی به جمله «و ان علی بن موسی امامی» رسیدم، قلبم به سوی مولایم پر کشید... بغضم ترکید... به یاد آوردم که چگونه 15 سال قبل، رحل اقامت در مشهد الرضا افکندم... اگر تنها یک چیز در دل داشته باشم، محبت علی بن موسی الرضاست و اگر یک جمله صادق بر زبانم جاری شده باشد، همین جمله است. از خدا می خواهم دلم را بر این مِهر مُهر کند.
آنکه می فهمد، می فهمد و آنکه نمی فهمد، بهتر است نفهمد.