گاهي با ديدن يك تصوير يا خواندن يك بيت شعر يا شنيدن يك قطعه موسيقي ، توازن روحي و عاطفي ام را از دست مي دهم و تا مدتي مبهوت معنا و زيبايي و عظمت آن مي مانم.

تصوير زير از اين جمله است. با ديدنش بي درنگ به ياد اين شعر "مرگ قو" از استاد حميدي افتادم و تا چند روز، مخمور و شيداي تركيب اين شعر و تصوير بودم.

 

شنيدم که چون قوی زيبا بميرد ................ فـريبنده زاد و فريبا  بميرد

شب مرگ تنها نشيند به موجی ........ رود گوشه ای دور و تنها بميرد

چو روزی ز آغوش دريا برآمد ............... شبی هم درآغوش دريا بميرد

تو دريای من بودی آغوش وا کن ..... که می خواهد اين قوی زيبا بميرد  

مرگ قو

تو دريای من بودی آغوش وا کن

که می خواهد اين قوی زيبا بميرد