نقدي بر رمان "بيوتن" - قسمت دوم
در بخش دوم اين نوشتار، سعي شده كه بيشتر به نقد محتوايي رمان "بيوتن" پرداخته شود و ذكر توأم با سوء ظن و بدنامي از هرمنوتيك در اين رمان، تحليل گردد.

1- شروع هاي اميرخاني بي شباهت به پرتاب شاتلهاي فضايي نيست. هر دو با انفجارهاي مهيب آغاز مي شوند ولي چند صد متر اوليه را چنان كسل كننده مي پيمايند كه بيننده ناآگاه، رسيدنش به مقصد را بعيد مي شمارد. خواندن صد صفحه اول رمان هاي اميرخاني جهاد اكبري مي طلبد كه تنها نام اميرخاني، صعوبت خواندنش را هموار مي كند.
2- آقاي اميرخاني در صفحات 400، 401، 402 و ... تبديل سيلورمن ها به مجسمه هاي بي جان و نيز تبديل انسان ها به خوك را "مسخ metamorphosis" ناميد ليكن جدا از مختصر اختلاف آراي موجود، در اصطلاح "مسخ" را در مورد انتقال نفس انسان به بدن حيوان به كار مي گيردند. و انتقال نفس انسان به جسم مادي را "رسخ" و به جسم نباني را "فسخ" و به انسان ديگر را "نسخ" مي گويند لذا در مورد كاربرد اصطلاح مسخ در خصوص تبديل سيلورمن ها ربه مجسمه ها بايد دقت بيشتري كرد.
3- اميرخاني سعي كرد كه رماني مناسب زمان، زبان و شرايط كنوني بنويسد ولي آيا در اين امر موفق بوده؟ جامعه ايرانيان و مجامع اسلامي امريكا، در رمان "بيوتن" همگي در فضاي پيش از 11 سپتامبر ترسيم شده اند. فضايي كه با شرايط امروز تفاوت زيادي دارد. فضاي جامعه ايران هم فضاي دوره اول دولت دوم خرداد و نقد شعارهاي آنان است و اين چيزي نيست كه گفتمان امروز جامعه ايران باشد. اگر ايشان آن سه فصل محذوف را به رمان مي افزود، شايد دامنه اين انتقاد فراتر هم مي رفت. علي ايّ حال، اين رمان مناسب فضاي 8 سال قبل است و نه امروز.
4- شخصيت هايي نظير سيلورمن ها كه مشابه همان هفت كور "من او" مي باشند، براي اميرخاني حاشيه هاي مهمتر از اصل هستند و هر بار در آثار او ظهور و بروز قوي تر و ابهام آميز تري مي گيرند.
5- ارميا كه نماد يك رزمنده پاك دين و پاک سرشت است، همانند حاج مهدي، فرمانده يكي از گردان هاي لشكر 24 سيد الشهداء، در ايام دولت دوم خرداد، براي حفظ عقائد و ارزشهاي اصيل انساني و انقلابي و اسلامي اش، از ايران جلاي وطن نمونه و به امريكا مي رود!!! تمام كار مفيد روزانه ارميا در برهه اي رانندگي لموزين براي نوكيسه هاي امريكايي و در برهه ديگر، توزيع روزانه گوشت حلال چند تا گوسفند ذبح حلال شده است. فرمانده اش حاج مهدي نيز كاري جز رانندگي تاكسي در نيويورك انجام نمي دهد.
بين اين رزمندگان سرخورده ي ساخته و پرداخته آقاي اميرخاني و آن رزمنده دلاور جبهه هاي جنوب ايران و لبنان و فرمانده جنگهاي نامنظم "شهيد چمران" كه امريكا را رها مي كند تا در كنار مظلومين جنوب لبنان باشد و لبنان را رها مي كند تا در كنار انقلاب و در كنار كشورش باشد، چقدر فرق است!؟
آقاي اميرخاني نمي خواهد بگويد مقصودش از اين رداكشنيسم (تقليل گرايي) چيست؟
۶- آیا شخصیت منفعل ارمیا قابلیت الگو بودن دارد؟ به راستی آیا می توان ویژگی درس آموزی در اين فرد سراغ داد؟
۷- ايرادات و متلك پراني هاي خشي به عقائد و رسوم ديني، مثلا ايراداتش به عدم توجيه اقتصادي و حتي پزشكي دستشويي هاي اسلامي و نيز توجيه ناپذيري لعن بر قاتلين امام حسين و ... همگي بي جواب مانده و نويسنده رمان نه تنها از زبان ارميا پاسخي به اين ايرادات نداده بلكه به واسطه موضع گيري هاي آرميتا زبان به احسنت گويي هم گشوده است.
۸- هر چند گويا آقاي اميرخاني فلسفه غرب را نزد اساتيد فن تلمذ كرده اما مع الأسف هر بار كه در آثارش به نحوي از انحاء وارد ورطه فلسفه شده، جاي ليت و لعل هاي زيادي باقي گذاشته است. چه در "من او" و اشارات غير صريحش به فلسفه كانت و اثبات حقيقت وجود جهان خارج و داستان اصالت شيء و تصويرش در آب، و چه در "بيوتن" و اشاره به هرمنوتيك و افزودن بر انگ و ننگ آن.
بگذاريد عين عبارت "بيوتن" را بياورم:
ص265: خود سوره ياسين هم مي داني، قلب قرآن است و توي نگاه هرمنوتيك مدرن مي شود 1 برداشت داشت كه ياسين مخفف يونايتدِستيت باشد.
ص267: خود خدا هم توي قرآن مي گويد: "كل من عليها فان" يعني هر "من" براي ش "فاني" است. براي هر انساني تفريحي گذاشته ايم.
دوباره همه مي خندند. جيسن، من(man) و فان(fun) عربي را انگليسي خوانده است. ارميا هيچ نمي گويد. اما خشي از رو نمي رود.
آن زمان ها چه عقل مان مي رسيد كه همين ها مي توانند تفسير هرمنوتيكِ مدرني باسند از قرآني كه مال همه ي زمان هاست...
بنده از سويي خوشحالم كه رمان نويسان ما هم به تاسي از رمان نويسان اگزيستانسيالسم، جامي از خمخانه فلسفه خورده اند اما از سوي ديگر متاسفم كه در اين زمينه ها يا اطلاعات كافي ندارند و يا از سطح آگاهي مخاطبينشان بي خبرند. توضيح آنكه مخالفت با مشهور، يكي از دستمايه هاي است. در اين گونه موارد به دليل اشتهار مشهور، كاربرد طنز موجب وهن موضوع نمي شود. اما اگر موضوع غير مشهوري آلت طنز قرار گيرد، به دليل عدم اشتهار در اذهان، كاربرد طنز مبدأ پيدايش تصوري وهن آلود و غير واقعي از آن موضوع مي شود.
موضوع هرمنوتيك نيز همان طور كه در پست هاي پيشين اين وبلاگ توضيح داده ام، ورودي بيمارگونه به اين مرز و بوم داشته و مورد بي مهري هاي فراواني بوده و انگها و اتهامات فراواني به آن نسبت داده شده و فرياد تظلمش كمتر به گوشها رسيده و كار به جايي كشيده كه آنچه پل ريكور(دارنده 30 درجه دكتراي افتخاري از دانشگاههاي معتبر دنيا)، آن را «چهارراه انديشه دنياي امروز» ناميده را جاهلانه با تفسير به رأي، يكي دانسته و آن را نشان لودگي فكري شمرده و در هدم و جرحش كوشيده اند. موافقانش از آن استفاده ابزاري كردند و مخالفانش غافل از اصول و مباني اين علم، راه غلبه بر حريف را هتك حريم اين علم يافتند. همين امر باعث شده كه گاه استفاده از اين واژه حتي در برخي مجالس علمي بهانه به دست انگشت هاي اتهام افكن دهد؛ چه رسد به محافل عاميانه كه خود داستان غم انگيزي دارد.
در اين وانفسا، آقاي اميرخاني هم نمك آبي بر اين زخم پاشيد و با ارائه تصويري مقعّر از هرمنوتيك، ساز كج فهمي از هرمنوتيك را دوباره كوك كرد.
امكان دارد آن درويش مآبان حروفيه اي كه "من او" نشان داده كه مورد ارادت آقاي اميرخاني هستند، رأي به اِشعار ياسين به يونايتدِستيت دهند يا سيلورمن هاي آمريكايي كه هر جا، به جا و نا به جا، به جاي "البلاء للولاء" ، "آلبالا ليل والا" نثار همه كس و هر چيز مي كنند، "فان" را در آيه به معني "تفريح" بگيرند اما هيچ هرمنوتيستي زبان به اين هرزه پراني نمي گشايد.
در عجبم كه آقاي اميرخاني چطور با مرزشكني تقسيم هرمنوتيك سنتي و مدرن با تقسيم بندي هرمنوتيك كلاسيك و فلسفي و نئوكلاسيك، از زبان يك محقق موسسه تحقيقات مذهبي دانشگاه، نام عام "هرنوتيك مدرن" بر روي اين برداشته هاي خرد ستيزانه گذاشته است؟ چنين كاري اگر به جد صورت گرفته، نشان از عدم شناخت علمي و اگر به طنز بوده، با توجه به مقدمه اي كه عرض شد، نشان از بي مبالاتي ايشان است كه در نتيجه اش تنها عرض خود مي برد و زحمت ما مي دارد.
در خاتمه لازم مي دانم دوباره خاطرنشان كنم كه در ميان نويسندگان عرصه ادبيات معاصر، نوشته هاي هيچ كس را بيش از اميرخاني نخوانده و نپسنديده ام و بي صبرانه منتظر آثار بعدي شان هستم و اين نقد، نه نشان از كم مهري بلكه نشان از شدت ارادتم به حضرت اميرخاني است:
اگر با من نبودش يار ميلي چرا ظرف مرا بشكست ليلي
آنکه می فهمد، می فهمد و آنکه نمی فهمد، بهتر است نفهمد.