اي شب قدر بي دلان، طرّه دل رباي تو ...... مطلع صبح صادقان، طلعت دلگشاي تو 

خاك در ِ سراي تو ، آب زنم به ديدگان  ...........  تا گِل قالبم شود، خاك در ِ سراي تو 

روضه ي خُلد اگر چه دل بهر لقا طلب كند .... روضه خُلد بي دلان نيست بجز لقاي تو 

سالهاست در حسرت فهميدن اين فراز از خطبه اول نهج البلاغه ام :

اوّلُ الدّين معرفتُه ... مع كلِّ شيء لا بمُقارَنة و غيرُ كلّ شيء لا بمُزايَلة

یا مَن یُعطی الکثیرَ بالقلیل، به برکت این شب های عزیز، قلبم را آماده درك "حقيقت توحيد" نماي. 

الهي! در، بسته نيست؛ ما دست و پا بسته ايم.

الهي! چنان كن كه قرآن نه بر سر ، كه بر دل گيريم.

الهي! از مأدبه ی قرآني و مائده ی وحياني روزي مان ده.

الهي! عمري آه در بساط نداشتم و اينك جز آه در بساط ندارم.

الهي! الهي! الهي!