طی ماه اخیر در گیر و دار یافتن منزل جدید و اسباب کشی و ... بودم و همین امر باعث شد کمتر بتوانم به وبلاگ سر بزنم. فقدان خط اینترنت خانگی که ماههاست به طول کشیده هم مزید بر علت بود.

در طول ۹ سالی که از تأهلم می گذرد، دومین باری ست که نقل مکان می کنم. هر چند وسائل زیادی نداریم اما بحمد الله هنوز کتاب هایم به مراتب بیشتر از وسائل خانه ام است. بی شک این موهبت را بیش از هر چیز مدبون هم راهی و هم وجودی خالصانه و بی دریغ همسرم هستم. خدایش خیر کثیر و انعام جزیل عطا کند که من از جبرانش ناتوانم.

دوستانی که اهل کتاب اند می دانند انتقال بیش از ۴۵ طبقه کتاب و چندین کارتن جزوه و ... و مرتب کردن دوباره آنها چه مصیبت شیرینی است. هر چه بود فعلا تمام شد.

برایم بسیار لذت بخش و فرح آفرین است که توانسته ام مکانی راحت تر برای خانواده ام مهیا کنم. دیدن لبخند رضایت همسر و فرزند - که به دست آوردنش چندان هم دشوار نیست - برای هر مردی بزرگترین افتخار است.

زمانی کتاب و علم و درس و بحث و تحقیق و تألیف روحم را ارضاء می کرد اما اکنون مدت هاست که این امور برایم کم رنگ شده است. می خوانم و می نویسم اما عمیق ترین لذت ها را زمانی می برم که میوه ای می خرم و می آورم و دخترم را می بینم که با ولع زیبای کودکانه ای آنها را می خورد و می ریزد. وقتی غرق در ناز و نیاز کودکانه تقاضا می کند که شکلاتی برایش بخرم و بعد از اینکه خریدم، نگاه مملو از سپاسش را می بینم  جمله همیشگی:<بابایی ... تشکر> اش را می شنوم، گویی تمام لذت های دنیا در وجودم ریخته می شود.

وقتی می دانم همسرم گاهی مرا بهتر از خودم درک می کند و آنچه را که از روی وظیفه برایش انجام می دهم، نه به دید وظیفه من و حق خود، بلکه به دید مهر و لطف می نگرد و از کاستی های فراوان موجود، کریمانه چشم می پوشد ... و  وقتی قدردانی خالصانه و لبخند برخاسته از رضایت  عمیق او را می بینم،  گویی به تمام اهداف زندگی ام رسیده ام و دیگر آمال و آرزویی ندارم.


نوای ایاممرا در خانه سروی هست که اندر سایه قدش .......... فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم
گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند ........ به حمد الله و المنه بتی لشکر شکن دارم