شریعتی و چمران

سالروز شهادت دكتر چمران و دكتر شريعتي رنگ و بوي ديگري به اواخر خرداد مي دهد. براي من كه هميشه در اين ايام مشغول امتحانات درسي بوده و هستم، مشاهده كارنامه عملي اين دو مرد، معناي امتحان حقيقي است.

مناسب ديدم كه امسال با درج مرثيه دكتر چمران در مراسم تدفين دكتر شريعتي، به استقبال اين ايام روم: 

 … اي علي! هميشه فکر مي‌کردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهي گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثيه مي‌خوانم! اي علي! من آمده‌ام كه بر حال زار خود گريه كنم، زيرا تو بزرگتر از آني كه به گريه و لابه ما احتياج داشته باشي!....خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نيِ وجودم را با هنرمندي خود بنوازي و از لابلاي زير و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آواي تنهايي و آواز بيابان و موسيقي آسمان بشنوي.

مي‌خواستم که غم‌هاي دلم را بر تو بگشايم و تو «اکسير صفت» غم‌هاي کثيفم را به زيبايي مبدّل کني و سوزوگداز دلم را تسکين بخشي.

 

مي‌خواستم که پرده‌هاي جديدي از ظلم وستم را که بر شيعيان علي(ع) و حسين(ع) مي‌گذرد، بر تو نشان دهم و کينه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسيسه‌بازي‌هاي کثيفي را که از زمان ابوسفيان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمايانم.

 

اي علي! تو را وقتي شناختم که کوير تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن يافتم. قبل از آن خود را تنها مي‌ديدم و حتي از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهي از غيرطبيعي بودن خود شرم مي‌کردم؛ اما هنگامي ‌که با تو آشنا شدم، در دوري دور از تنهايي به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشين شدم.

اي علي! تو مرا به خويشتن آشنا کردي. من از خود بيگانه بودم. همه ابعاد روحي و معنوي خود را نمي‌دانستم. تو دريچه‌اي به سوي من باز کردي و مرا به ديدار اين بوستان شورانگيز بردي و زشتي‌ها و زيبايي‌هاي آن را به من نشان دادي.


اي علي! شايد تعجب کني اگر بگويم که همين هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبيل» رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي متقدّم «تل مسعود» در ميان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط يک کتاب با خودم بردم و آن «کوير» تو بود؛ کوير که يک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها مي‌برد و ازليّت و ابديّت را متصل مي‌کرد؛ کويري که در آن نداي عدم را مي‌شنيدم، از فشار وجود مي‌آرميدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز مي‌کردم و در دنياي تنهايي به درجه وحدت مي‌رسيدم؛ کويري که گوهر وجود مرا، لخت و عريان، در برابر آفتاب سوزان حقيقت قرار داده، مي‌گداخت و همه ناخالصي‌ها را دود و خاکستر مي‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فداي پروردگار عالم مي‌نمود...

 

اي علي! همراه تو به کوير مي‌روم؛ کوير تنهايي، زير آتش سوزان عشق، در توفان‌هاي سهمگين تاريخ که امواج ظلم و ستم، در درياي بي‌انتهاي محروميت و شکنجه، بر پيکر کشتي شکسته حيات وجود ما مي‌تازد.

 

اي علي! همراه تو به حج مي‌روم؛ در ميان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو مي‌شوم، اندامم مي‌لرزد و خدا را از دريچه چشم تو مي‌بينم و همراه روح بلند تو به پرواز در مي‌آيم و با خدا به درجه وحدت مي‌رسم.

 

اي علي! همراه تو به قلب تاريخ فرو مي‌روم، راه و رسم عشق بازي را مي‌آموزم و به علي بزرگ آن‌قدر عشق مي‌ورزم که از سر تا به پا مي‌سوزم....

 

اي علي! همراه تو به ديدار اتاق کوچک فاطمه مي‌روم؛ اتاقي که با همه کوچکي‌اش، از دنيا و همه تاريخ بزرگتر است؛ اتاقي که يک در به مسجدالنبي دارد و پيغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکي که علي(ع)، فاطمه(س)، زينب(س)، حسن(ع) و حسين(ع) را يکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکي که مظهر عشق، فداکاري، ايمان، استقامت و شهادت است.

 

راستي چقدر دل‌انگيز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان مي‌دهي که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌هاي بسيار کوچکش نوازش مي‌دهد و زير بغل او را که بي‌هوش بر زمين افتاده است، مي‌گيرد و بلند مي‌کند!

 

اي علي! تو «ابوذر غفاري» را به من شناساندي، مبارزات بي‌امانش را عليه ظلم و ستم نشان دادي، شجاعت، صراحت، پاکي و ايمانش را نمودي و اين پيرمرد آهنين‌اراده را چه زيبا تصوير کردي، وقتي که استخوان‌پاره‌اي را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» مي‌کوبد و خون به راه مي‌اندازد! من فرياد ضجه‌آساي ابوذر را از حلقوم تو مي‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را مي‌بينم، در سوز و گداز تو، بيابان سوزان ربذه را مي‌يابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌هاي داغ افتاده، در تنهايي و فقر جان مي‌دهد ... .


‌اي علي! تو در دنياي معاصر، با شيطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختي، با زر و زور و تزوير درافتادي؛ با تکفير روحاني‌نمايان، با دشمني غرب‌زدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم، با جادوگري هنر روبه‌رو شدي، همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ايمان و روح، بر آنها چيره شدي، با تکيه به ايمان به خدا و صبر و تحمل دريا و ايستادگي کوه و برّندگي شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزوير» برخاستي و همه را به زانو در آوردي.

 

اي علي! دينداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفير کوفتند و از هيچ دشمني و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نيز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مي‌ناميدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبيدند و اهانت‌ها کردند. رژيم شاه نيز که نمي‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگري تو را مخالف مصالح خود مي‌ديد، تو را به زنجير کشيد و بالاخره... «شهيد» کرد... .

 

(به ترتیب از چپ به راست: شهید دکتر مفتح و دکتر طباطبایی ـ خواهر زاده امام موسی صدرـ در مراسم تشییع دکتر شریعتی در دمشق)

 

يکي از مارکسيست‌هاي انقلابي‌نما در جمع دوستانش در اروپا مي‌گفت: «دکتر علي شريعتي، انقلاب کمونيستي ايران را هفتاد سال به تأخير انداخت» و من مي‌گويم که: «دکتر علي شريعتي، سير تکاملي مبارزه در راه حقّ و عدالت را هفتاد سال به جلو برد»... .


تو ‌اي شمع زيباي من! چه خوب سوختي و چه زيبا نور تاباندي، و چه باشکوه، هستي خود را در قربانگاه عشق، فداي حق کردي.

 
من هيچ‌گاه از سوزش قلب تو و کوه اندوه تو و هاله حزني که بر وجودت سايه افکنده بود، احساس نگراني نمي‌کردم؛ زيرا مي‌دانستم که تو شمعي و بايد بسوزي تا نور بدهي. سوختن، حيات است و آرامش، مرگ تو؛ و حرام است که شمع مقدّس وجود تو، قبل از آن‌که سر تا به پا بسوزد، خاموش و تاريک گردد.


اي علي! اي نماينده غم! ‌اي درياي درد! اين رحمت بزرگ خدا بر تو گوارا باد... .


اي علي! شيعيان «حسين» در لبنان زندگي تيره و تاري دارند، توفان بلا بر آنها وزيدن گرفته است، سيلي بنيان‌کن مي‌خواهد که ريشه اين درخت عظيم را براندازد. همه ستمگران وجنايت پيشگان و عمّال ظلم و کفر و جهل، عليه ما به ميدان آمده‌اند، قدرت‌هاي بزرگ جهاني، با زور و پول و نفوذ خود در پي نابودي ما هستند. مسيحيان به دشمني ما کمر بسته‌اند و مناطق فلک‌زده ما را زير رگبار گلوله‌ها به خاک و خون مي‌کشند و همه روزه شهيدي به قافله شهداي خونين‌کفن ما اضافه مي‌شود، متحدين و عوامل کشورهاي به اصطلاح چپي نيز ما را دشمن استراتژيک خود مي‌دانند و در پنهان و آشکار، به دنبال نابودي ما هستند. عدّه‌اي از روحاني‌نمايان و مؤمنين تقليدي و ظاهري نيز ما را محکوم مي‌کنند، که چرا با انقلاب فلسطين همکار و همقدم شده‌ايم. به شهداي ما اهانت مي‌کنند و آنها را «شهيد» نمي‌نامند، زيرا فتواي مرجع براي قتال ضد اسرائيل و کتائب هنوز صادر نشده است! اين روحاني‌نمايان، ما را به حربه تکفير مي‌کوبند. ...


اي علي! به جسد بي‌جان تو مي‌نگرم که از هر جانداري زنده‌تر است؛ يک دنيا غم، يک دنيا درد، يک کوير تنهايي، يک تاريخ ظلم وستم، يک آسمان عشق، يک خورشيد نور و شور و هيجان، از ازليّت تا به ابديت در اين جسد بي‌جان نهفته است.
تو‌ اي علي! حيات جاويد يافته‌اي و ما مردگان متحرک آمده‌ايم تا از فيض وجود تو، حيات يابيم.


قسم به غم، که تا روزگاري که درياي غم بر دلم موج مي‌زند، ‌اي علي، تو در قلب من زنده و جاويدي... .


قسم به شهادت، که تا وقتي که فداييان از جان گذشته، حيات و هستي خود را در قربانگاه عشق فدا مي‌کنند، تو بر شهادت پاک آنها شاهدي و شهيدي!


و تو ‌اي خداي بزرگ! علي را به ما هديه کردي تا راه و رسم عشق‌بازي و فداکاري را به ما بياموزاند؛ چون «شمع» بسوزد و راه ما را روشن کند و ما به عنوان بهترين و ارزنده‌ترين هديه خود، او را به تو تقديم مي‌کنيم، تا در ملکوت اعلاي تو بياسايد و زندگي جاويد خود را آغاز کند...»

هرمنوتیک و امام !!

بخشي از نامه امام به فرزندش:

در آن روزهایی که در زمان  رضاخان پهلوی و فشار طاقت فرسا برای تغییر لباس بود و روحانیون و حوزه ها در تب و تاب به سر می بردند شیخ نسبتا وارسته ای را نزدیک دکان نانوایی که قطعه نانی را می خورد دیدم که گفت:به من گفتند عمامه را بردار من نیز برداشتم و دادم به دیگری که دوتا پیراهن برای خودش بدوزد ،آلان هم نانم را خوردم و سیر شدم تا شب هم خدا بزرگ است.

پسرم !من چنین حالی را اگر بگویم به همه مقامات دنیوی می دهم باورکن.

 

به مناسبت اين ايام، معرفي مقاله "هرمنوتيك در انديشه امام خميني" نوشته استاد قرآن پژوه جناب حجه الاسلام ايازي را مناسب ديدم.

اين مقاله بيشتر درصدد اثبات عدم اختصاصي بودن زبان قرآن و حاكم بودن قواعد عام فهم متن در فرايند تفسير قرآن و حجيت ظواهر آن  از نگاه امام است كه در ضمن بحث به توجيه و تبيين پاره از نوشته هاي ايشان است كه در بادي نظر، خلاف اين فرض به نظر مي رسند نيز پرداخته مي شود.

در عين حال عرض مي كنم كه اصرار بر ايصال ابعادي به وجوه شخصيتي و فكري امام كه نه تنها خودشان اصراري بر آن نداشتند بلكه گاه از آنها  ابا مي كردند، صلاح به نظرنمي رسد و پينه كردن وصله هاي نچسب، نه تنها بر فخامت امام نمي افزايد بلكه زيبندگي اين شخصيت تاريخ ساز را تصنعي خواهد كرد.

به گمانم نيم نگاهي به عنوان و مضمون اين مقاله، خود گوياي اين واقعيت خواهد بود:

 

هرمنوتيك در انديشه امام خميني، پژوهشي در اختصاصي نبودن زبان قرآن

 سيد محمد علي ايازي

http://www.seraj.ir/engine/View_article.asp?ID=A12847

بخشهایی از مقاله:

دانش تفسير از آنجا آغاز مي‏گردد كه به دنبال كشف و روشن ساختن و تبيين نمودن كلام وحي است. 1و طبعاً تلاش مي‏كند آنجا كه كلام وحي دشوار و ديرياب باشد يا در ظاهر معنايي دارد و در باطن معنايي ديگر، معناي اصلي را كشف و پرده برداري كند.
مفسرين بزرگ براي اين عمل دستورات و قواعدي تعيين كرده و راه كارهايي مشخص نموده‏اند، اما سئوالي كه در اينجا مطرح است، آيا تفسير و كشف مراد واقعي خداوند ممكن است و اگر كسي قواعد تفسير را رعايت كرد مي‏تواند به مقصود خداوند دسترسي پيدا كند؟ يا چنين چيزي اصلاً ممكن نيست و نبايد سراغ آن رفت.
در علم اصول فقه به مناسبت حجيت ظواهر قرآن اين سئوال مطرح شده و به گوشه‏هايي از آن پرداخته شده اما در كلام جديد و هرمنوتيك2(علم تفسير) اين شبهه بطور بنيادي و عميق مورد كاوش قرار گرفته و پرسش شده است كه آيا زبان متون ديني از قواعد و دستورات ويژه‏اي تبعيت مي‏كند و آيا براي فهم متون مقدس منطق خاصي است يا اينكه زبان كتابهاي الهي زبان عمومي مردم است، و از قاعده‏اي خاص پيروي نمي‏كند.
به عبارت ديگر، آيا زبان قرآن زبان ويژه‏اي است كه تنها گروهي خاص مي‏فهمند يا زبان همه مردم است و همان راهي كه مردم براي فهم معاني كلمات يكديگر طي مي‏كنند در قرآن همان راه طي شده است.
در سر آغاز شناخت انديشه‏هاي قرآني و روشهاي تفسيري امام خميني(ره) اين سئوال مطرح است كه آيا ايشان قرآن را قابل شناخت مي‏داند و مانند مفسران و اصوليون قائل به عمومي بودن قواعد فهم متون است يا براي دريافت معاني قرآن منطق ويژه و قواعدي مخصوص قائل است؟
از برخي سخنان امام بويژه در نصوص عرفاني و اخلاقي ايشان، به نوعي اختصاصي بودن زبان قرآن تاكيد مي‏ورزند، تا جايي كه، ايشان در جايي نوشته‏اند كه: "فهم حقيقت قرآن جز براي ذات نبي حاصل نمي‏گردد ........

نكته ديگر جهت درك بيشتر سخنان امام در تفاوت لحن و گرايش اين است كه اگر حضرت امام در سالهاي 1318ش(مطابق با 1358ق) كه كتاب سِرّ الصلاة و يا برخي از كتابهاي ديگر چون مصباح الهداية، تفسير سورؤ حمد تاليف كرده‏اند، چون در عالم سير باطن بوده‏اند و مباحث عرفاني را دنبال مي‏نموده‏اند و لذا بيشترين تاكيدات در اين نوشته‏ها در زمينه قرآن و تفسير مسائل معنوي و سير و سلوكي بوده است و اگر از اصلاح فرد و توجه به جنبه‏هاي اخلاقي و تربيت انساني و نجات از نفسانيت و رساندن به اوج كمال الهي سخن مي‏رود و بيشترين تاكيدات ايشان در اين مقوله‏هاست به اين خاطر است كه ذهن و گرايش ايشان در اين موارد بوده است و نه در مسائل اجتماعي و تحولات و دگرگوني نظام فرهنگي و سياسي.
اما در سالهاي انقلاب(1356ش ـ 1367) اين لحن دگرگون مي‏شود و ايشان با حفظ جنبه‏هاي سابق بر جامعيت قرآن و عنايت به جنبه‏هاي فردي و اجتماعي مادي و معنوي تاكيد مي‏ورزند......

اما در نگاه مقايسه‏اي باز تاكيد بر مسائل اخلاقي و معنوي و اهتمام به جنبه‏هاي تربيتي و هدايتي قرآن است، به همين دليل قرآن عامل مهم تحول معنوي و عرفاني معرفي مي‏گردد:
"تحول معنوي و تحول عرفاني كه به واسطه قرآن پيدا شده است، فوق همه مسائل است. هركس از يك بُعد به قرآن نگاه كرده است. بعضي بُعد ظاهرش را [بعضي] بُعد مسائل اجتماعي را [و بعضي] بعد مسائل سياسي را [و بالاخره برخي] بُعد مسائل فلسفي و مسائل عرفاني، لكن آن بُعد حقيقي كه بين عاشق و معشوق است، آن سري كه بين خدا و پيغمبر اكرم است آن يك مطلبي نيست كه ماها بتوانيم بفهميم چيست"......

بدين روي در يك جمعبندي از سخنان حضرت امام بايد قائل شد كه ايشان همانطوري كه در بحث حجيت ظواهر قرآن مطرح كردند، فهم قرآن از منطق خاصي تبعيت نمي‏كند و تفسير قرآن همواره بر مبناي نظام عمومي سخن گفتن عقلا مبتني است و نه بر اساس منطقي ويژه.

متن کامل مقاله را می توانید با کلیک روی ادامه مطلب و یا اینجا ببینید:

ادامه نوشته

کیرکگور

هر چند به واسطه تورق كتاب ها و مقالات، با آراء كيركگور آشنايي مختصري داشتم اما مدتی پیش به توصيه دوستی دلسوز ، به انديشه هاي او با دقت نظر بيشتري نگريستم. در آن ايام مجالي فراهم نيامد كه يك جمع بندي از آراء وي و تحليل خودم از آنها را در اينجا قرار دهم. امروز به يمن اطلاع رساني دوستی عزیز به جلسه اي با حضور دكتر توكلي رفتم. ايشان كه رساله دكتري خود را نيز در ارتباط با كيركگور انجام داده بود سخنراني مفيدي با موضوع "دين از ديدگاه كيركگور" ارائه نمود. همين امر مرا ترغيب كرد تا به ارائه اين جمع بندي و تحليلي بپردازم.

 

كساني مانند كيركگور هرچند در ميان متفكرين مشرق زمين كم نيستند اما جزء تك مضراب نوازان مغرب زمينند. البته همين تك مضراب هاي او، سر آغاز پيش درآمد تصنيف اگزيستانسياليسم و چهار مضراب پديدارشناسي در برابر هژموني سمفوني هگليسم شد.

                                                        

خلاصه ي برداشتهايي از انديشه هاي كيركگور:

1- به جاي سؤال از هستي و وجود، بايد به سؤال از زندگي توجه كرد.

2- نمي توان از "است" به "بايد" رسيد.

3- انسانها نه به عنوان عنصر "هستنده" بلكه به عنوان عناصر "شونده" وجود دارند و قبول اين حقيقت هراس انگيزتر از پذيرش مرگ است. تنها راه رهايي از اين ترس،‌ جهشي غير عقلاني به عرصه ايمان است.

4- با تفكر در هبوط آدم و زندگي ابراهيم مي توان به درك ايمان و زندگي مؤمنانه رسيد.

5- ايمان يك كنش غايي غير عقلاني سوبژكتيو است.

6- تجلي ايمان در چيزهايي است كه عقل آنها را نمي پذيرد چرا كه اگر عقل آنها را مي پذيرفت ديگر نيازي به عنصر ايمان نبود.

7- اراده بر فهم مقدم است

8- بشر امروز ديگر از خدا نمي ترسد و لذا اين عذاب بر او نازل شده كه مجبور است از خودش بترسد.

9- "بي معنا" موضوع ايمان است و اين تنها موضوعي است كه مي توان آن را باور داشت.

10- بين حقايق ازلي و ابدي و امور محتمل تاريخي (كه منقولات ديني همگي از اين نوعند) شكاف پر نشدني وجود دارد. لذا م نمي توان سعادت ابدي را به اين مقولات احتمالي گره زد.

11- بزرگترين ضربه كليسا به مسيحيت اين بود كه مي خواست دين را معقول جلوه بدهد.

12- پرداختن ابژكتيو به غير "خود " تنزل آدمي و اهانت به اوست. تنها نگاه دروني و سوبژكتيو و سير انفسي در عالم مفاهيم مي تواند انسان را به گوهر وجودي اش برساند.

13- سؤال ما نبايد اين باشد كه مسيحيت چيست؟ (what) بلكه بايد اين باشد كه ما چگونه مي توانم يك مسيحي باشيم (how).

 

در تاريخ 3/12/86، مطلب مختصري در نقد و تحليل كيركگور نوشتم كه گوشه هايي از آن بدين شرح است:

1- به نظر مي رسد او همواره يك نارضايتي عميقي در وجود خود داشت و از چيزي گريزان بود و براي فرار از آن، به دنبال پناهگاهي مي گشت. اين پناهگاه گاهي رژين (معشوقه اش)، گاه دين، و گاه خودش بود.

2- او در تفسير غير عقلاني از ايمان، ‌براي اجتناب  از فهم هاي ناقص عقلي، به سراغ نافهمي ايماني مي رود و به عبارت ديگر از ترس مرگ خودكشي مي كند.

3- داشتن دغدغه زندگي به جاي مصروف داشتن تمامي دغدغه ها در فهم وجود و هستي، ‌تذكر به جايي بود كه او به فلاسفه داد و ديديم كه اين تفكر در انديشمندان اگزيستانس ادامه يافت.

4- دقت كيركگور و هيوم در مغالطه نهفته در استنتاج "بايد" از "است" قابل تحسين است.

5- در ضمن برخي تفاوت ها، شباهت معناداري ميان او و برخي آراء اصحاب مكتب تفكيك ديده مي شود.

6- به نظر مي آيد كه دين در انديشه او في حد نفسه موضوعيتي ندارد بلكه سپري در نبرد با ابژكتيويته و حقايق محتمل تاريخي و رشناليسم است چرا كه با تعابيري كه او براي ايمان به كار برد، نيازي به محوريت دين براي رسيدن به ايمان نيست همان طور كه ايمان گروي منهاي دين را در كساني مثل كنفسيوس و كريشنا مي توانيم ببينيم.

جهت آشنايي با آراء كركگور، مطالعه اين مقاله مي تواند سودمند باشد.

چرا علم؟

هرمنوتيك و علوم ديگر به دنبال چيستي فهم و حصول فهميدن اند و تنها متعلق فهم درآنها متغير است. آنچه ذهنم را روز به روز بيشتر درگير خودش مي كند اين است كه: "چرا بايد به دنبال فهم بود؟ بفهميم كه چي؟ واقعا چه فرق ماهوي بين "الذين يعلمون" و "الذين لايعلمون" هست؟ دانش چه از نوع knowledge  و چه از نوع science و چه از نوع undrestanding  و چه از نوع "علم" و چه از نوع "آگاهي" و چه از نوع "عرفان"، چقدر به تعالي وجودي مان انجاميده ؟"

                      يك چند به كودكي به استاد شديم .......... يك چند به استادي خود شاد شديم                     پایان سخن شنو که ما را چه رسید ........ از خاک بر آمدیم و بر خاک شدیم   به ياد حديث شريف امام صادق (ع) افتادم كه: "العلم نور يقذفه الله في قلب من يشاء: علم نوري ست كه خدا در قلب هر آنكه بخواهد قرار مي دهد" و نيز: "ليس العلم بكثرة‌ التعلم انما هو نور يقع الله تبارك و تعالي في قلب من يريد ان يهديه: علم به كثرت آموختن نيست بلكه علم، نوري ست كه خداوند تبارك و تعالي در قلب هر آنكه هدايتش را خواسته، قرار مي دهد."   غايت علم در اين دعا آمده است:                                                                              الهي ارني الاشياء كما هي                             خدايا! همه چيز را همانگونه كه حقيقتا هستند، به من بنمايان. ولي بيشترين دعاي من همواره اين بوده و هست:                                              الهي هب لي كمال الانقطاع اليك                      خدايا! نهايت بريدن از همه چيز در راه رسيدن به خودت را ارزاني ام دار.