یادی از علامه طباطبایی
امروز، پس از اینکه به واسطه لطف یکی از دوستان، تصویر زیر را دیدم، روحم دوباره و هزار باره به سوی علامه طباطبایی پر کشید. به یاد سالهایی افتادم که ایشان را به عنوان الگوی عملی ام برگزیده بودم و در کارهای خرد و کلانم به ایشان تمثل می جستم. به یاد این شعر شکّرین او افتادم:
همی گویم و گفته ام بارها ................... بود کیش من مهر دلدارها
پرستش به مستی ست در کیش مهر ... برونند زین حلقه هشیارها
و به یاد بیتی از حافظ که علامه در روزهای پایانی عمرُ مدام تکرار می کرد:
صلاح کار کجا و من خراب کجا .... ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا
سراغ کتابخانه ام رفتم و نوشتاری را که در 18 سالگی ( پس از آنکه تقریبا ًهمه کتاب ها و بسیاری از مقالاتی که پیرامون شخصیت ایشان نوشته شده بود را خواندم ) پیرامون ابعاد شخصیتی ایشان نوشته و در 22 سالگی با تغییراتی، بدون ذکر نام خودم چاپ کرده بودم را برداشتم و به یاد آن سالها، تورقی کردم.
علامه طباطبایی مصداق یکی از آینده هایی است که می توانستم داشته باشم ولی دانسته و خودآگاه، عطای چنین آینده ی نیکویی را به لقای آینده ای نیکوتر بخشیدم و سود و زیان این تصمیم را به جان خریدم و اکنون بین ایمان و کفری عزیزتر از ایمان غوطه ورم و چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم و دل به دست کمان ابروان کافرکیش داده ام و بذرهای زهد به شاباش این رقص ِمرگ آمیز می ریزم. دریغ ...
علی رغم اختلاف نظرهای عدیده ای که با علامه طباطبایی در رابطه با برخی مباحث تفسیری دارم لیکن حلاوت نام و یاد و راه و مسلک علمی و عملی علامه همواره کام جانم را شیرین و مشام روانم را عطرآگین می کند. لحظاتی که کنار قبر ایشان حضور می یابم ، روحم از شوق به پرواز در می آید و حالی دست می دهد که هیچ زبانی را یارای بیانش نیست.

خدایا! اگر بهشت تو نعمتی جز مصاحبت با چنین افرادی نداشت، باز هم به عمری تلاش می ارزید.
خدایا! اگر مخلوقی جز او نداشتی، باز هم سزا بود که ندای تبارک الله احسن الخالقین سر دهی.
نمی دانم چرا در این لحظات، ساقی نامه ملا هادی سبزواری ذهن و زبانم را پر کرده؟! بخشهایی از آن را به یاد علامه طباطبایی می نویسم:
خدا را دهیدم به می شست و شوی ... بپاشید سدرم از آن خاک کوی
بجویید خشتم ز بهر لحد ..................... ز خشتی که بر تارک خُم بوَد
بسازید تابوتم از چوب تاک .................... کنیدم می آلوده در زیر خاک
هم از برگ انگور کفنم کنید ..................... به پای خُم باده دفنم کنید
بکوشید کاندر دم احتضار .......................... همی بر زبانم بود نام یار
نه شمعم جز آن مه به بالین نهید ... نه حرفم جز از عشق تلقین دهید
به خونم نگارید سنگ مزار ............ که هست این شهید ره عشق یار
چهل تن ز رندان پیمانه زن ............... شهادت دهند این چنین بر کفن
که او را به خاک درش نسبت است ...... دُردی کشان می ِوحدت است
نبودی به جز عاشقی دین او ................... جز این شیوه پاک، آیین او
ندیدیم کاری از او سر زند ...................... بجز آنکه پیوسته ساغر زند
...
الهی به خاصان درگاه تو ................. به سرها که شد خاک در راه تو
به افتادگان سر کوی تو ........................ به دُردی کشان بلا جوی تو
به درد دل دردمندان ِتو ........................... به سوز دل مستمندان ِتو
به حق سبو کش، به می خوارگان ........ که هستند از خویش آوارگان
به پیر مغان و می و میکده ............... به رندان مست صبوحی زده ...
خدایا! آن روح پاک، عالی ست، متعالی اش گردان و وجود نازنینش رابا اولیاءت قرین و همنشین گردان.
کتاب هایی برای آشنایی بیشتر با علامه طباطبایی : مهر تابان ، یادنامه علامه طباطبایی ، یاد ها و یادگار ها ، گلشن جلوه ، میزان معرفت و ...
(۱۳۸۷/۸/۲۸)
عجیب واقعه ای و غریب حادثه ای ........... أنا إصطَبَرتُ قَتیلا ً و قاتِلی شاکی
آنکه می فهمد، می فهمد و آنکه نمی فهمد، بهتر است نفهمد.