پایان نامه - 3

چند روز پیش از دبیرخانه جشنواره پایان نامه های دانشجویی تماس گرفتند و اطلاع دادند که پایان نامه فوق لیسانس بنده با عنوان «بررسی تطبیقی مبانی روش های تفسیر قرآن و انگاره های هرمنوتیست های کلاسیک» که در پست های 68 و 69 این وبلاگ پیرامون آن توضیحاتی داده بودم، به عنوان پایان نامه برتر کشور در بخش علوم دینی انتخاب شده و قرار است طی مراسمی در روز چهارم خرداد طی مراسمی در دانشگاه تربیت مدرس از آن به همراه پایان نامه های برتر 5 بخش دیگر تقدیر شود.

لینک خبر: http://www.isba.ir/View_More.asp?id=979

نقل خاطره باخبر شدنم از فراخوان این جشنواره خالی از لطف نیست.

به گمانم روز 21 اسفند سال گذشته بود که به آرایشگاه رفته بودم. زیر شانه و قیچی آرایشگر بودم که نگاهی به ساعت انداخت. هنگام پخش اخبار بود. تلویزیون مغازه را روشن کرد. چند دقیقه ای نگذشته بود که از میان صدای چخ چخ قیچی و موزر خبری به این مضمون به گوشم رسید: «مهلت ارسال آثار به جشنواره پایان نامه های دانشجویی کشور تمدید شد.» بنده که تا آن لحظه از برگزاری این جشنواره بی خبر بودم بعد از اتمام کار آرایشگاه سریعاً به کافی نت کنار آن رفتم و جزئیات خبر جشنواره را از سایت ها خواندم و به برادرم که 20 روز بعد از من در رشته ریاضی از پایان نامه اش دفاع کرده بود هم اطلاع دادم (نتایج بخش علوم پایه هنوز اعلام نشده. امیدورام ایشان هم جزء برگزیدگان باشد.) و چند روز بعد یک نسخه از پایان نامه را به دبیرخانه جشنواره فرستادم.

برخی افراد نام این قبیل امور را «تصادف» و برخی «شانس» و برخی «نشانه» و  برخی «حکمت» می گذارند. هر چه هست، حالا با خودم فکر می کنم اگر دبیرخانه مهلت ارسال آثار را تمدید نمی کرد یا اگر من آن روز به آرایشگاه نمی رفتم یا آرایشگر تلویزیون را روشن نمی کرد چه می شد؟ طبیعتاً پایان نامه ام این رتبه را احراز نمی کرد. در آن صورت آیا از ارزش کار من کم می شد؟  قطعا خیر. حالا هم که رتبه ای آورده آیا چیزی بر آن افزوده شده؟ باز هم قطعا خیر. این پایان نامه همان است که بود؛ با ضعف ها و قوت هایش. چه بسا پایان نامه های بهتری که مثلا به خاطر اینکه نویسندگانشان به آرایشگاه نرفتند یا آرایشگر دکمه تلویزیون را فشار نداد، در آن مراسم از آنها نامی برده نمی شود. ولی بی شک این امر چیزی از ارزش آنها نمی کاهد.

چه بسیار شمس هایی که یک مولوی در کنار نداشتند تا آنها را عالم تاب کند و چه بسیار مولوی هایی که در درد بی شمسی یک عمر  سوختند و گرفتار قال و قیل های علمی ِ معرفت سوز ماندند.

 خدایا! از این هر دو به سوی تو می آییم.



نوای ایام:

ای مفتی شهر از تو بیدارتریم .........با این همه مستی ز تو هشیارتریم

تو خون کسان نوشی و ما خون رزان ..... بنگر که ز ما کدام خون خوارتریم

توالی های فکری

<بخش هایی از این پست، یک ماه و نیم بعد از تحریر آن،

به امر پدر بزرگوار و معلم همیشگی ام، حذف شد.>

از آغاز سال جدید نتوانسته بودم چنان که باید و شاید به مطالعه بپردازم. نمی دانم چرا؟ شاید  علتش همان باشد که پیشتر گفتم:
         نه لب گشایدم از گل نه دل کشد به نبید  ........ چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید
یکی از دوستان شعر خواجه حافظ را تضمین کرد و گفت:
         رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید .............. وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
و وظیفه تو هنوز نرسیده است.

شاید هم این یک عکس العمل ناخودآگاه روانی در برابر فشار کاری شدیدی بود که در زمستان گذشته داشتم.
به هر حال در این مدت جز مختصری پیش مطالعه و پس مطالعه برای دو درسی که می دهم و یک درسی که می گیرم و خواندن چند مقاله و دیدن یکسری فیلم های مشهور تاریخ سینما و ادامه نوشتن فیلمنامه ام و تمرین شطرنج و بدنسازی کار دیگری نکردم. از این بابت زجر می کشیدم اما نمی توانستم کاری کنم.

دوری از مطالعه هر چند که معایبی در پی داشت اما فوائدش بسیار بیشتر بود. هر فردی خصوصا افرادی مانند من نیاز دارند هر از چند گاهی از دنیای خود بیرون آیند و به خود و زندگی و آنچه بودند و آنچه هستند و آنچه خواهند شد، فارغ از کلمات کتاب ها بنگرند. این حالات در راستای این ترجیع بند فکری من است:
هنر، در به دست آوردن نیست؛ در از دست دادن است.به یاد کلام شیرین علامه حسن زاده در الهی نامه:
الهی همه گویند بده؛ حسن گوید بگیر.

وقتی ماجرای این دوران را با دوست عزیزی که اخیراً حریف گرمابه هم گردیده (جمعه گذشته همراه ایشان و دوست عزیز جناب صدفی به یک حمام عمومی رفتیم و حسابی کیسه کشیدیم و مشت و مال شدیم.)  در میان گذاشتم، تعبیر جالبی داشت.

...................................

به هر منوال، چند روزی است که این حالت آرام آرام برطرف شده و کارها و مطالعاتم را با قوت از پی گرفته ام. از ثمرات این دوران آن بوده که بار دیگر فهمیدم عظمت وجودی خودم به مراتب بیشتر از آنچه می دانم و می خوانم است. اکنون دیگر کتاب ها بر من احاطه ندارند  و امواج سطور و اوراق، لاشه فکرم را به این سو و آن سو پرتاب نمی کنند بلکه این منم که بر این دریا حکم می رانم و مرواریدهایش را اصطیاد می کنم.
عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده ....... سر فرو بردم در اینجا تا کجا سر بر کنم


نوای ایام:اگر تو فارغی از حال دوستان یارا ........ فراغت از تو میسر نمی شود ما را
به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی ....... چرا نظر نکنی یار سرو بالا را
که گفت در رخ  زیبا نظر خطا باشد ........ خطا بود که نبینند روی زیبا را
«کلیه حقوق و تبعات مادی و معنوی این ابیات متعلق به سعدی است»